ه‍.ش. ۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

روایت کوتاه 2 - جنازه

چند سال پیش هر وقت می خواست دستشویی یا حمام برود، قبل از این که در را بازکند، به این فکر می کرد در دستشویی و حمام جنازه ای را خواهد دید. تصور می کرد جنازه ای بی جان در گوشه دستشویی یا حمام افتاده و از گوشه لبش خون بیرون زده یا شاید هم خونی در کار نباشد.
اما یکی دو سالی بود با این تصور در دستشویی و حمام را باز نکرده بود. چند روز پیش یاد آن سال ها افتاد. یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود که خواست دوش بگیرد.
حوله و لباس به دست در حمام را باز کرد. باز هم از جنازه خبری نبود. 

هیچ نظری موجود نیست: