ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

پس از این زاری نکن ...



می رسیم به بلند ترین شب سال. بلند و طولانی نه به اندازه چند ساعت که به اندازه یک دقیقه بیشتر از شب قبل و شب بعدش. اما پر است از خاطره. نمی دانم این شب برای ما هم خاطره داشته یا نه؟ برای نسل من؟ برای نسل سوم. یا شاید اینقدر گفته اند و شنیده ایم که این شب، شب یلداست و شب خاطره آمیز که نا خودآگاه باورمان شده است، شب یلدا برای ما هم خاطره دارد.

نسل ما زیر بمب و خمپاره آغاز کرد. انقلاب را ندید اما در متن جنگ بود. پس از جنگ هم درگیر دعوای سیاسی بوده تا همین امروز. سردار سازندگی، دولت اصلاحات و حالا دولت خدمتگزار. هرچقدر فکر می کنیم به شب یلدایش نمی رسیم. کدام شب؟ کدام یلدا؟ دقت که کنیم شاید همین زندگی یلدا باشد برای نسل یلدا ندیده، یلدایی بدون هندوانه و آجیل شب یلدا! بدون انار دون شده و کرسی! یلدای ما پر است از شعار سیاسی، رقابت انتخاباتی، زندانی سیاسی، اعدام، تبعید، فرار. راستی کسی از مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها خبر دارد؟

مادر بزرگ و پدر بزرگ هایمان اگر هم از انقلاب و جنگ جان سالم به در برده باشند، خانه های نسل ما کوچکتر از آن است که آنها را در کنار خودمان ببینیم. بنشینند و برایمان قصه بگویند. قصه زندگی خودشان را و شاید قصه زندگی ما. بگویند که نسل ما شب یلدا ندارد.

کرسی ها و شب نشینی ها، خاطره های کم رنگی در ذهن ما هستند که در بین رنگ و لعاب شب نشینی های مجازی فرند فید و توییتر و فیس بوک گم شده اند. گم نشده اند. دیده نمی شوند. به چشم نمی آیند. شاید هم چشم های ما ضعیف شده است. وگرنه خاطره ها همیشه خاطره هستند و دل آدم را می برند با خود به گذشته های نه چندان دور.

همین می شود که یلدا نشینی ها تغییر می کند. آدم ها می گردند تا شب های نشینی های خودشان را پیدا کنند. یلدای شخصی. من بعد از سال 80 اکران فیلم «شب یلدا»ی کیومرث پوراحمد شب یلدای خودم را پیدا کردم. در این حدود 10 سال هر شب یلدا، با کیومرث پور احمد و محمد رضا فروتن شب نشینی می کنم.

دو ساعت پیش از تمام شدن پاییز دیدن فیلم را آغاز می کنم. چند سالی است کرسی نداریم. ولو می شوم روی زمین. با یک بشقاب تخمه آفتاب گردان، یک پیاله انار دون شده و شاید کمی آجیل شب یلدا. در این چند سال هم بارها این فیلم را خریده و خریده ام و خریده ام. یا گم می شود و یا توسط علاقه مندان به سینما که در بین اقوام کم نیستند برای همیشه قرض گرفته می شود.

فیلم پر فروش شب یلدا

یکی دو بار نزدیک شب یلدا فیلم را خریدم. یکبار فروشنده ای از من پرسید که این فیلم چیست؟ پرسیدم. فیلم را ندیده بود. می گفت فیلم برای 10 سال پیش است و فکر نمی کرده که ارزش دیدن داشته باشد. برای همین تا بحال فیلم را ندیده است. اما هر سال نزدیک شب یلدا که می شود کلی از این فیلم می فروشد. فروشنده می گفت هر سال اول آذر شرکت های پخش فیلم، سی دی های جدید این فیلم را برایش می آورند و او هم می گذارد برای فروش. هرچقدر هم به آخر آذر نزدیک می شود، فروش این فیلم هم بالا می رود. فروشنده فکر می کرد به خاطر اسم فیلم فروش آن نزدیک شب یلدا زیاد می شود. اما برایش توضیح دادم که فیلم ماجرای فیلم چیست و چرا اینقدر طرفدار دارد.

راستی فیلم شب یلدا چرا اینقدر طرفدار دارد؟ فیلم را در ذهنم مرور می کنم. یادم نیم آید جایی در فیلم صحبتی یا اشاره ای از شب یلدا شده باشد. پس این همزاد پنداری من و دیگر علاقمندان به شب یلدا چه دلیلی دارد. شاید به خاطر داستان فیلم است. داستان تنهایی های حامد که خیلی شبیه تنهایی های ماست و داستان رفتن مهناز که ... خیلی هایمان گذاشتیم و رفتیم. خیلی ها هم ما را گذاشتند و رفتند. چه فرقی می کند. همیشه یکی می رود و یکی تنها می شود.

داستان شب یلدا داستان زندگی حامد است از وقتی مهناز و دخترش نازی می روند و تنهایش می گذارند. لابد مهناز هم دلایل خودش را داشت. آینده بچه یا دلیلی دیگر. شب حامد در «شب یلدا» از وقتی مهناز می رود آغاز می شود. شبی به بلندی چند ماه و بیشتر از یک سال. یلدای حامد بلند از از یک شب و یک دقیقه بود. همین است که ببیننده را حدود یک ساعت و نیم میخکوب می کند به دیدن فیلم.

بعد از اکران این فیلم خیلی ها را سراغ دارم – از جمله خودم – که شب یلدایشان را با حامد می گذرانند و شب یلدایشان را مهمان یلدای بلند می شوند. شب یلدای پوراحمد مادر بزرگ هم دارد. مادر حامد. پروین دخت یزدانیان مادر واقعی کیومرث پوراحمد که خاطرات بی بی قصه های مجید را با خود دارد. نگران پسرش در تهران و نگران دختر حامله اش در اصفهان.
اولین بار همراه با پدر این فیلم را در یکی از سینماهای میدان انقلاب دیدم. صورت نگران حامد (محمدرضا فروتن) پشت شیشه انتظار فرودگاه مهرآباد صحنه آغاز فیلم بود. نگرانی برای دخترش، برای همسرش. نگرانی برای آینده ای که از آن خبر داشت و به روی خودش نمی آورد. خودش را نگه داشته بود تا گریه نکند. شاید نمی خواست دختر اشک های پدر را ببینید. اما سوار ماشین که شد ... اشک هایش را رها کرد.

پس از این زاری نکن
هوس یاری نکن
 تو ای ناکام
 دل دیوانه !

نقش اول فیلم دیگر تنها بود. کسانی می آمدند و می رفتند. اما باز تنهایی تنها همراه حامد بود. باز هم می دانست قرار است چه بلایی سرش بیایید، اما به روی خودش نمی آورد. در گذشته و خاطرات جست و جو می کرد. کجا اشتباه کرده است؟ کدام راه را خطا رفته است؟ فیلم ها، آهنگ ها، خاطره ها. اما دوری نازی پدر را بیش از آنکه گمان می کرد، آزار می داد. اما راهی نداشت جز صبر.
صحنه های مرور فیلم ها توسط حامد یکی از بهترین صحنه های سینمای ایران بود. کارگردان با همین فیلم ها فلش بک می زد و داستان را ساده به بیننده می رساند.

کیومرث پوراحمد در مصاحبه ای گفته بود که فیلم شب یلدا حدیث نفس و داستان زندگی شخصی او است. اینجاست که مَثَل «هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند»،‌قانون می شود.  پوراحمد همچنین گفته بود که پس از رفتن همسرش پرده های اتاقش را برای مدت زیادی بسته بوده و خودش را حبس کرده بوده و حتی برای مدتی زنگ خانه را نیز قطع کرده بوده است. شب یلدا از دل پوراحمد آمد و بر دل ببیننده دلتنگ ایرانی نشست. آنچنان که یکی مثل من بارها و بارها این فیلم را می بیند و باز هم می بیند.

نکات جالب در فیلم شب یلدا کم نیست. مثلاً این که تعداد زیادی از لوازم خانه حامد احمدزاده، با بازی محمد رضا فروتن را مهرانه ربی، همسر کیومرث پوراحمد از خانه خودشان آورده است. پیراهن ،پالتو و شال گردن حامد احمدزاده در پوستر فیلم و همچنین سیگار دست پیچی که در طول فیلم بارها از آن استفاده می کند،‌ همگی متعلق به پوراحمد است.

نکته دیگر درباره شب یلدا این است که این فیلم احتمالاً تنها فیلم پس از انقلاب است که یک زن در آن آواز می خواند، آن هم یک آهنگ قبل از انقلابی و این به معنی آزادی عمل کارگردانان در آن زمان بوده است.
خیلی ها نمی دانند که حامد چرا از محل کارش اخراج شده است. حامد یک مهندس پرواز است. برادران حراست پرواز  یک نمایش هواپیما ربایی دست و پا می کنند تا از این طرق خودشان را ثابت کنند. اما حامد فضولی می کند و نمایش را لو می دهد. البته این نکته به خاطر برخی مسائل احتمالاً‌امنیتی و سیاسی از فیلم حذف می شود.

دیدن فیلم شب یلدا را در شب یلدا به شما توصیه می کنم. اگر جایی هستید که می توانید فیلم را بخرید، حتماً این کار را کنید و اگر نه که کافیست اسم فیلم را در اینترنت سرچ کنید تا لینک های مختلف برای دانلود در اختیارتان قرار بگیرد. بی شک شب یلدای امسالتان با فیلم شب یلدا به یادماندنی خواهد شد. شب یلدایی با طعم انار و آجیل و «شب یلدا»‌. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

پادکستی به بهانه شب یلدا



شب یلدا بهانه ای شد برای درست کردن اولین پادکست وبلاگ کافه وطن. این اولین تجربه من در ساخت پادکست است و احتمالاً ضعف های فراوانی دارد. گوش کنید و انتقاد کنید و راهنماییم کنید. استقبال می کنم.
یلدا مبارک
پادکست شب یلدای کافه وطن را از اینجا دانلود کنید و گوش کنید 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

آدم های واقعی، آدم های اینترنتی


اینترنت که وارد زندگی انسان شد، خیلی چیزها تغییر کرد. اتفاق های زیادی افتاد که قبل از وجود اینترنت نیم افتاد. اتفاق های زیادی هم بود که تا قبل از اینترنتی شدن زندگی ها می افتاد و بعد از این که اینترنت به زندگی آدم ها آمد آن اتفاق ها دیگر نیافتاد. تغییرها  گسترش اینترنت زیاد و زیاد تر شد. وقتی اینترنت دایال آپ بود تغییرها هم دایال آپ بود. کند و آرام. اما وقتی صحبت از ای دی اس ال و اینترنت سرعت بالا شد، عجله اتفاق ها هم برای تغییر کردن بیشتر شد.

آدم ها تغییر کردند، اخلاق ها عوض شد و حتی صحبت کردن ها هم به شدت تغییر کرد. تا چند سال قبل رو در رو هر صحبتی می کردیم و خیلی حرف ها را به هم می زدیم. شوخی می کردیم و کسی ناراحت نمی شد. اما الان حتی شوخی ها هم عوض شده است. حرف زدن ها تغییر کرده است. حرف نمی زنیم. ایمیل و چت و کامنت و ... شده حرف زدن ما. شده گپ زدن ما. دیگر کمتر دور هم جمع می شویم. حتی کمتر به هم تلفن می زنیم تا صدای هم را بشنویم.

حالا اگر قرار است چیزی را به شوخی به کسی بگوییم - البته بنویسیم - ، باید حتماً بعدش دو نقطه پرانتزش را «J» بگذاریم. تا نکند طرف آن ور چت ناراحت نشود و بهش بر نخورد. باید مطئنش کنیم که الان داریم شوخی می کنیم. الان جدی هستیم. الان عصبانی هستیم یا الان ناراحتیم یا ...  شاید هیچ کدام از ما فکر نمی کردیم دو نقطه نا قابل و یک پانتز اینقدر در روابطمان تاثیر گذار باشند.

اما این همه تغییرات نیست. در دنیای مجازی آدم ها هم تغییر کرده اند. زیاد هم تغییر کرده اند. گویی آنها هم مجازی شده اند. دیگر خودشان نیستند. آدم هایی که می دیدم خودشان نیستند. آنهایی را که در دنیای واقعی دیده بودیم حالا یک آی دی یا یک پروفایل در شبکه های مجازی هستند. آدم های آنلاینی که همه بودنشان در چند حرف و کلمه خلاصه شده است. فرقی نمی کند 50 کیلو بودید یا 80 کیلو یا کمتر یا بیشتر. هر آدمی که باشید با هر مشخصاتی در دنیای اینترنت یک پروفایل هستید، با چند خط نوشته و عکس.

آدم ها در اینترنت یک آدم دیگر هستند. نگاهی به دوستانتان بکنید. دور و بریهایتان. نزدیک ترین آدم ها به شما در اینترنت آدم دیگری هستند. با اخلاق های جدید. اخلاق هایی که انگار از اینترنت گرفته اند. حرف هایشان، عکس هایشان، تیکه پرانی هایشان... همه و همه با آنچه شما تا کنون دیده اید فرق می کند. آدم های شاد واقعی، آدم های سرخوش بیرون که صدای خنده شان همیشه بلند بود در اینترنت غصه دارند. انگار ناراحت هستند. ناراحتی که شما تا به حال در آنها ندیده اید. سراغ ندارید.

حرف هایی می زنند که انگار دلشان از غصه لبریز است و دارند اضافه اش را اینترنت می ریزند. بر عکس این موضوع هم کم نیست. آدم های غمناک بیرون که در فضای مجازی می گویند و می خندند. بالاخره این که آدم ها از آنچه در اینترنت می بینید فاصله دارند. آنهایی نیستند که می شناختید. شاید اصلن آنها را نمی شناختید. اما اگر اینترنت نبود؟ آیا ما آنسوی آدم ها را هیچ وقت نمی دیدیم؟

اعتقاد دارم شخصیت های اینترنتی مجازی هستند. صحبت هایشان، حرف زدن هایشان، گریه و خندیدنشان مجازی است. راست نیست. شاید اداهای دنیای مجازی است. اما چرا؟ مگر این فضای مجازی نیامد که ما را از تنهایی های نا خواسته نجاتمان بدهد؟ پس چرا اینطور نیست. تنهایی هایمان بیشتر شده است. حتی با 500 یا 600 فرند در فیس بوک یا توییتر و فرند فید و گوگل و ... با این همه شلوغی، کامنت و لایک هنوز تنهاییم!

یکی از دوستان،‌ با این ایده ام موافق نبود. می گفت آدم هایی که در اینترنت هستند واقعی ترند. شاید یکی برای حفظ ظاهر بین دوستان می خندد و شاد است، اما غصه دارد. غصه ای که نمی خواهد دوستان بفهمند یا نمی خواهد به آنها انتقال پیدا کند. برای همین این ناراحتی ها را، حرف های دلشان را، غصه هایشان را در اینترنت منتشر می کنند. خیلی هم فرقی نمی کند. دوستان می بینند. اما انگار برایشان فرقی نمی کند.
اما اعتقاد دیگری هم درباره این آدم ها و رفتارهای مجازی هست. این که یک عده ای دنبال جلب توجه هستند. جلب توجهی که در دنیای واقعی از رسیدن به آن ناکام هستند و در فضای مجازی پی آن می گردند. اگر دختر باشید تقریباً به راحتی می توانید با هر اظهار نظری توجه دیگران را جلب کنید، موضوع وقتی سخت می شود که پسر باشید. این طور موقع ها خیلی ها دست به دامن غر زدن و ناله کردن از وضعیت خودشان، ایران و جهان می شوند. به قولی شروع می کنند به «چس» ناله کردن. این چس ناله ها معمولاً همراه می شود با کلی آه و ناله و همدردی و ... بالاخره کمبود ها جبران می شود به نوعی.

اما آدم شک می کند. به همه چیز. به دوستی ها. به آدم ها، خندها و گریه ها. به حرف ها و صحبت ها. صحبت هایی که دیگر نمی‌توان فهمید کدام راست است و کدام دروغ. کدام واقعی است و کدام چس ناله. متفاوت نباشید. بین دنیای واقعی و مجازی فاصله ای نیست. نگذارید این دنیای مجازی شما را درگیر خود بکند. خودتان هم درگیر نشوید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

درباره این ماه قمری


محرم همیشه برای من پر بوده از خاطره های خوب. انکار نمی کنم. سنم که کمتر بود برای رسیدن به محرم لحظه شماری می کردم. هیئت ها، دسته ها، علم ها، پرچم ها، غذای نذری، چلچراغ و کلی خاطره دیگر که در سال های کودکی من – و احتمالاً شما – حضور پررنگی داشته اند.

همیشه عاشق علم و چلچراغ بودم. این که بتوانم مثل بقیه مردهایی که از من بزرگتر بودند کمربند ببندم و علم یا چلچراغ بلند کنم. همیشه جز آرزوهایم بود. یادم می آید یکی از هیئت های محلی که در آن زندگی می کردیم – خیابان مرتضوی، خیابان صاحب الزمان – یک علم سه تیغه خرید. بچه های محل دست از پا نمی شناختند. شب ها که دسته راه می افتاد هرکدام کمربندی جور می کردند تا بتوانند برای چند دقیقه هم که شده علم را بلند کنند. چند دقیقه ای هم به من می رسید. اما ارزوی بلند کردن علم های 13 تیقه یا بیشتر همیشه با من بود.

بزرگتر که شدم انگار بیشتر اطرافم را دیدم. لابد درکم از اتفاق هایی که اطرافم می افتد بیشتر شده بود. شاید آدم ها و آداب ها عوض شده بود. اما اتفاق هایی را می دیدم که به نظرم می آمد جای آنها در محرم و هیئت نیست. آدم ها، رفتارها، صحبت هاو ... همه و همه تغییر کرده بود. هیچ چیز مثل گذشته نبود. از یک جایی دیگر شوق محرم نداشتم. منتظر هیئت و دسته و محرم نبود. فرق برایم نمی کرد.
نمی دانم این مشکل من و نسل من است یا آنهایی که متولی هیئت ها بودند ایراد دارد. سال هاست که محرم و هیئت ها موضوع جدیدی نیستند. همان حرف های و حدیث های همیشگی. سخنرانی ها و نوحه هایی که سال هاست به شنیدن آنها عادت کرده ایم. شاید روزی با آنها اشک ریخته ایم. اما امروز بی تفاوت از کنارشان عبور می کنیم. شاید ته دلمان خنده سرد و خشکی هم بکنیم که این همه تکرار...

هزاران سال از آنچه به عنوان واقعه کربلا از آن یاد می شود گذشته است. حدود 30 سال هم از انقلاب ایران. اما محرم و صفر همان هستند که بودند. انگار حرکت نمی کنند. یک جا ایستاده و نسل ها از کنارشان می گذرند. کسی نیست و این ماه را با نسل ها همراه کند. شاید همین کهنگی باعث شده تا هر روز از تعداد بچه هیئتی ها کمتر شود. شاید این ماه و رسم هایش باید نو شوند. به روز شوند. امروز همه چیز آنلاین و آپ تو دیت است. ورژن های قدیمی جواب نمی دهد. شاید لازم باشد تعریفی دوباره از معانی شود که سال های سال دست نخورده باقی مانده است.

من هنوز هم عاشق علم ها هستم. من هنوز هم دوست دارم کمربند ببندم و زیر علامت های 13 تیغه یا بالاتر بروم. اما از آدم ها می ترسم. از حرف ها و حدیث ها می ترسم. محرم بی اختیار سراغ آلبوم مولای عشق علیرضا عصار می رود. داستان این روزهای ماست. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

سرباز معلم دیروز، افسر جنگ نرم امروز


سایت تابناک امروز خبر یا گزارش - یا چیزی شبیه این – منتشر کرده است درباره درخواست یکی از مجری های شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی (فرن تقی زاده) از عبدالمحمد شعرانی، معلم کوچکترین مدرسه دنیا برای مصاحبه با برنامه نوبت شما که گویا موضوع برنامه سربازی و خاطره های دوران سربازی است.

بر اساس آن چه در مطلب سایت تابناک آمده است فرن تقی زاده یکی از مجری های شبکه بی بی سی فارسی و از مجریان برنامه نوبت شما در ایمیلی از آقای عبدالمحمد شعرانی، سرباز معلم مدرسه کالو، کوچکترین مدرسه دنیا خواسته است درباره خاطراتش در دوران سربازی و وبلاگش با این برنامه گفت و گویی داشته باشد.

مجری بی بی سی فارسی در ایمیل خود این طور عنوان کرده است که «دوست داشتم در بخش وبلاگ‌ها از شما هم یادی کنم که به عنوان سرباز معلم شروع کردین به نوشتن وبلاگ و کلا تحولاتی که تونستین بوجود بیارین. با کلی خاطره و تعداد زیادی مخاطب نه تنها در ایران بلکه در جهان. ازتون دعوت می‌کنم در برنامه ما شرکت کنین و اگه مایل هستین در برنامه ما باشین، لطفا شماره تماستون رو برای من ایمیل کنیم تا بتونیم با هاتون تماس بگیریم و در برنامه صحبت کنیم.»

بر اساس آنچه سایت تابناک منتشر کرده است، سرباز معلم سابق نیز در پاسخ به این خواسته مجری بی بی سی فارسی نوشته است:
بسم الله / سلام، چراغ ما در همین خانه می‌سوزد خانم فرن! / یا حق / عبدالمحمد شعرانی معلم مدرسه کالو

سایت تابناک هم با کنار هم قرار دادن این دو ایمیل، از آقای شعرانی عزیز به عنوان یک قهرمان ملی و اجتماعی یاد کرده است که بارها به رسانه های غربی و مخالف نظام پشت کرده است و حاضر نشده از این رسانه ها به عنوان تریبون استفاده بکند. تابناک در قستمی از این مطلب آورده است:

«البته این نخستین باری نیست که آقای شعرانی چنین کاری را به دلیل حفظ اصولش انجام می‌دهد. پیش از این هم وعده‌های بی‌شماری  برای گفتن حتی یک سخن علیه مردم و کشورش به او داده‌اند که وی نیز همه آنها را رد کرده است. وی پیش از هر چیز، خود را یک ایرانی نجیب و اصیل می‌داند که برایش همه مسائل علی السویه نیست. برای آقای شعرانی هر رسانه‌ای یک ابزار است و هر ابزاری به جستجوی هدف سازندگانش روان است. وی «بی‌.بی‌.سی» فارسی را این گونه می‌بیند.»

در قسمت دیگری از این مطلب آمده است:

«تاکنون رسانه‌های مطرح جهانی مانند «سی‌.ان‌.ان» «دویچه وله» و... به معرفی مدرسه کالو و عبدالمحمد شعرانی پرداخته‌اند. شعرانی تابستان گذشته حاضر به گرفتن جایزه دویست هزار یورویی یک شرکت سوئدی در قبال پناهندگی سیاسی نشده بود. شعرانی در سال ۸۶ به عنوان قهرمان اجتماعی سال ایران، در سال 87 به عنوان سربلندترین چهره سال ایران، در سال 88 به عنوان معلم نمونه استان بوشهر و در سال 89 نشان برتر جوان ایران زمین را دریافت کرد و به عنوان دومین وبلاگ‌نویس برتر دنیا در سال ۲۰۰۸ میلادی از نگاه دویچه وله آلمان برگزیده شده ‌است.  رادیو کالو که حاوی پست‌های صوتی وبلاگ دیر تش باد است، توانست در مسابقه سال 2010 دویچه وله به عنوان برترین پادکست (رادیو اینترنتی) دنیا از نگاه کاربران برگزیده شود. عبدالمحمد شعرانی هچنان که معلم مدرسه کالوست، مدیر مجتمع آموزشی و پرورشی شده که هدایت چندین مدرسه روستایی محروم را در منطقه بردخون استان بوشهر زیر نظر دارد.  او مشاور فرهنگی استاندار بوشهر و نماینده مدیران مجتمع‌های آموزشی و پرورشی استان بوشهر است.»

چند نکته درباره آقای شعرانی و این مطلب سایت تابناک قابل اشاره است:

اول این که تابناک در این مطلب هیچ اشاره ای نکرده است که محتوای ایمیل های رد و بدل شده بین فرن تقی زاده و شعرانی را از کجا آورده است و چگونه به آن دسترسی پیدا کرده است. نه تنها محتوای ایمیل ها که عکس از ایمیل ها را نیز در این مطلب منتشر کرده است. پس یا خود آقای شعرانی این ایمیل ها را در اختیار سایت تابناک گذاشته است که باید اظهار تاسف کرد از چنین برخوردی و این که کسی بخواهد این چنین خودش را مورد توجه رسانه هایی خاص و افرادی خاص قرار دهد. یا این که سایت تابناک بدون اجازه به این ایمیل ها دسترسی پیدا کرده است که می توانیم به قدرت برادران مخلص تابناک و رابطه شان با سپاه سایبری پی ببیریم.

دوم این که به با سابقه ای که از آقای شعرانی، معلم عزیز می دانم و احتمالاً شما هم تا حدودی می دانید بعید نیست چنین حرکتی که خود ایشان این اطلاعات را در اختیار سایت تابناک گذاشته باشند. اما اینجا باید به آقای شعرانی عزیز یادآوری کنیم که همین رسانه ها بودند که شما و مدرسه شما را جهانی کردند. اگرچه خود شما با نوشتن وبلاگ – که خود این نوشتن وبلاگ هم نوعی کار رسانه ای است – باعث جلب توجه ها شدید، اما پای وبلاگ شما به رسانه های ایرانی باز شد، رسانه های ایرانی هم پایتان را به رسانه های جهانی باز کرد و شما و کوچکترین مدرسه دنیا به یکی از معروف ترین معلم ها و مدرسه ها تبدیل شدید.

پس رسانه رسانه است. یکی می شود فارس و مهر و رجا نیوز، یکی هم می شود بی بی سی و دوچه وله و صدای آمریکا. نمی‌خواهید بگویید که تا به حال با هیچ رسانه خارجی مصاحبه نداشته اید؟ البته این که شما با کدام رسانه مصاحبه کنید و چه حرف هایی بزنید حق شماست و نمی توان بر شما خرده گرفت، اما این که بیایید و خبرسازی کنید که بله من با بی بی سی فارسی گفت و گو نکردم و سایتی مثل تابناک هم چنین تعریف و تمجید هایی از شما بکند جای تاسف دارد. باید دید چه هدفی از این کار داشته اید.
وگرنه هستند افرادی که چه به دلایل شخصی و چه به خاطر محدودیت های داخلی با شبکه هایی مثل بی بی سی فارسی گفت و گو نمی کنند و کسی هم از این موضوع مطلع نمی شود. اما انگار شما خیلی بدتان هم نمی آید بقیه و برخی افراد خاص بدانند و اطلاع داشته باشند که شما با شبکه بر انداز بی بی سی فارسی گفت و گو نکرده اید؟

سوم این که می خواهم چند نکته را به شما یادآوری می کنم که شاید خیلی ها می دانند و چیزی به رویشان نمی آورند. آقای شعرانی عزیز شما همان معلمی هستید که دو یا سه ماه بعد از اعتراض های مردم به نتایج انتخابات سال 88 با محمود احمدی نژاد دیدار کردید. با فردی که به خاطر او افراد زیادی کشته شدند، به زندان رفتند، آزار جنسی کشیدند، از کشور فرار کردند، در خانه هایشان حبس شدند، کتک خوردند و ...

نکند محمود احمدی نژاد را نمی شناسید؟ محمود احمدی نژاد کسی بود که میلیون ها نفری که در اعتراض های پس از انتخابات شرکت کردند با «خس و خاشاک»‌ خواند. به جا آوردید؟ من نوعی و بسیاری از مردم فکر می کردند شما به خاطر همین بچه های همین مردم به آن روستای دور افتاده رفتید و با تمام سختی ها شروع به تدریس کردید. اما تنها دو ماه بعد از اعتراض های بعد از انتخابات به دیدار یکی از عوامل برخورد های خشونت بار با اعتراض های مردمی رفتید. آقای شعرانی عزیز شما فیلم کشته شدن ندا آقا سلطان را دیده اید؟ سهراب اعرابی را می شناسید؟ حتماً می شناسید. یک وبلاگ نویس نمی تواند از این چنین ماجراهایی بی خبر باشد.

وقتی خبر دیدارتان با احمدی نژاد را شنیدم، با تمام عصبانیت به شما حق دادم که خب بنده خدا زحمت می کشد و شاید از این راه می خواهد امکاناتی نه چندان زیاد برای مدرسه اش فراهم کند و شاید هم کاری برای خودش دست و پا کند. خیلی ها درباره آن دیدار کذایی آن این دلیل را آوردند. اما واقعاً ته دلشان عصبانی بودند که این معلم عزیز به دیدار کسی رفته است که دستانش آغشته به خون بسیاری از هموطنان است.

راستی یادم می آید دوست داشتید به عنوان معلم استخدام آموزش و پرورش بشوید. این را خودتان در بسیاری از برنامه های تلویزیونی و مصاحبه هایتان گفته بودید. حالا بالاخره استخدام شدید؟ البته تابناک در خبرش اشاره هایی کرده است. حالا شما مدیر مدرسه شده اید. مدیر مجتمع آموزشی و پرورشی شده اید که هدایت چندین مدرسه روستایی محروم را در منطقه بردخون استان بوشهر زیر نظر دارد.  مشاور فرهنگی استاندار بوشهر و نماینده مدیران مجتمع‌های آموزشی و پرورشی استان بوشهر هم هستید. پس حسابی سرتان شلوغ است؟ شاید به این دلیل بود که نتوانستید درخواست مصاحبه را قبول کنید. البته خبرش را داریم که به دستور محمود احمدی نژاد در آموزش و پرورش استخدام شده اید. 

آقای شعرانی، سرباز معلم عزیز دیروز، به نظر می رسد امروز دارید به یکی از افسران مقابله با جنگ نرم تبدیل شده اید. از شما استفاده می شود و شما خودتان را در اختیار برخی استفاده ها می گذارید. اما شاگردان شما بزرگ می شوند و درباره معلمشان نظر می دهند. نشود آنانی که شما به آنها الفبای خواندن و نوشتن را آموخته اید فردا به منتقدان معلم عزیزشان تبدیل شوند و خاطره های خوب مدرسه کوچکشان عذاب آور شود برایشان! 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

مسابقه وزنه برداری که ما را به جهنم می برد


اگر شما هم کمی هنوز احساس ملی میهنی در وجودتان باقی مانده باشد و مثل خیلی ها بعد از جریان های پس از انتخابات آن را نبوسیده باشید و کنار نگذاشته باشید، احتمالاً مسابقات جهانی وزنه برداری را دنبال کرده اید و شاهد افتخار آفرینی های وزنه بردارهای ایرانی بوده اید.
بعد از رضازاده ایرانی های زیادی متوجه شده اند که خیلی هم لازم نیست تنها روسیه حاکم مسابقات وزنه برداری، مخصوصاً در فوق سنگین باشد. همان وزنی که اولین بار حسین رضازاده بعد از حدود 30 سال امپراتوری روس ها را تمام کرد و مدال های طلای این وزن را به ایران آورد.
قهرمانی وزنه برداران ایرانی در چند شب گذشته احتمالاً هر ایرانی را خوشحال کرده است. علاقه مندان هم احتمالاً پای تلویزیون نشستند تا لحظه های گرفتن مدال و بالا رفتن پرچم کشورشان را ببینند. اما این بار موضوع کاملاً فرق دارد. دیگر خبری از پریدن های هیجان انگیز روی سکوی قهرمانی نبود. خبری از مدال انداختن بر گردن قهرمان های ایرانی هم نبود. خبری از دست به سینه ایستادن به سمت پرچم ایران که بالا می رود هم نبود.
سهم ایرانی های داخل ایران از همه هیجان ها و خوشحالی و احساس غرورها، چند تصویر بسیار کوتاه از مراسم اعطای مدال بود. تصاویری که می آمدند و نیامده قطع می شدند. تنها به دلیل این که چند خانم با لباس های قرمز مغایر با شونات اسلامی (دکولته) به تن داشتند. این خانم ها مسئول آوردن مدال ها برای اعطا به قهرمان ها بودند و قسمتی از تشریفات مراسم اعطای مدال محسوب می شدند.
اما چه کسی است که نداند مردم ایران حق دیدن چنین تصاوری را ندارند. احتمال دارد به گناه بیوفتند. یعنی ممکن نیست. حتماً به گناه می افتند. در کشوری که پوشیدن مانتو کوتاه، روسری و لباس رنگی، چکمه، لاک ناخن و ... باعث گناه می شود، دیدن خانم هایی با لباس دکولته قرمز رنگ که از مصادیق بارز شیطان است و حتماً همه ایرانی ها را راهی قعر جهنم می کند.
آقای سانسورچی در تلویزیون با این که خیلی تلاش کرد تا مردم در خانه هایشان به گناه نیوفتند، اما کاری از دستش بر نیامد و بینندگان و علاقمندان به وزرش، دیدند چیزی را که نباید می دیدند.
معلوم نیست تا چه زمان این روند ادامه پیدا خواهد کرد. معلوم نیست تا کی باید چند نفر – تاکید می کنم تنها چند نفر – برای دیدنی های این مردم هم تعیین تکلیف کنند. سانسور ساز، سانسور لباس، سانسور سیگار، سانسور گردن، سانسور سینه، سانسور دست و پا و سانسور آدم ها و زن ها.
پی نوشت:‌یکی از دوستان حرف جالبی می زد درباره پخش مسابقات دیروز. می گفت اینقدر به خاطر لباس خانم ها تصاویر قطع و وصل شده بود که خیلی ها بیخیال مدال و قهرمانی و اینها شده بودن. داشتن می گشتن دنبال خانم های قرمز پوش و این که ببینن مسئول محترم سانسور چه ترفند هایی رو برای دیده نشدن آنها به کار خواهد گرفت.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

خاطره خوب شهر سرد


برف برای من پر خاطره است. خاطره روزهای خوب. آدم های خوب. شهر خوب. برف که می آید بی اختیار یاد رودهن می افتم. شهری که سال ها در آن ساکن بودیم و زندگی می کردیم. کلاس دوم راهنمایی بودم زندگی مستاجری مان را از تهران جمع و جور کردیم و حدود 30 کیلومتر از شهر تهران خارج شدیم.

رودهن، شهری که چندین سال پیش آنجا زندگی می کردیم. اما یک سال یا دو سال بعد آمدیم تهران. پدرم می خواست نزدیک محل کارش باشد، مادرم اما در رودهن تنها بود. آمده بودیم تهران و حالا برای فرار از مستاجری باز به رودهن بازگشتیم. 

شهری پر از سربالای و سرپایینی که در بین فک و فامیل های ما معروف بود به سرما و برف. البته این معروفیت بی دلیل هم نبود. اگر تهران سرد بود، رودهن باران داشت. اگر تهران باران داشت، رودهن برف بود.

روزهای اول راضی نبودم. از دوست ها و فامیل ها دور شده بودم. در تهران در مدارس نمونه مردمی درس می خواندم و حالا باید کلاس دوم راهنمایی را در یک مدرسه معمولی سر می کردم. نه دوستی، نه همراهی، نه آشنایی. وقتی امتحان مدارس نمونه مردمی قبول شدم، انگار بهترین رشته کنکور را قبول شده بودم. تمام فامیل فکر دیگری می کردند. چون بین سه چهار نفری هم سن و سالم در فامیل، فقط من قبول شده بودم و احساس می کردم کار فوق العاده ای انجام داده ام.

اما چند سال گذشت. روزهای راهنمایی تمام شد. دبیرستان هم آمد و رفت. دوستان جدید تنهایی هایم را پر کردند و دلتنگ فامیل ها نمی شدم. دانشگاه هم رودهن بودم. صاحب خانه بودیم. فقط این برای پدر و مادرم مهم بود. وگرنه هنوز تنها بودند و از دوری راه تا تهران شاکی. وقتی مشغول به کار شدم و مسیر تهران – رودهن شد مسیر رفت و آمد هر روزم، تا حدودی خانواده ام را درک کردم. اما راضی بودم. راضی بودم هر روز تقریباً 4 ساعت از وقتم را در راه باشم، اما در تهران سکونت نداشته باشم.

دیگر از تهران بدم می آمد – هنوز هم بدم می آید – شلوغ بود. کثیف بود. پر از سر و صدا. تمام هفته را برای کار به تهران رفت و آمد می کردم به امید پنجشنبه های تعطیل و آرامش رودهن. این که یک روز کامل در رودهن باشم. منظره ببینم. با دوستانم باشم و شاید قلیانی در آبعلی.

بیشتر از آن که دیگران فکر می کردند به این شهر سرد و برفی عادت کرده بودم. خانه مان بزرگ بود. حدود 140 متر با سه خواب و یک پذیرایی بزرگ. محل خانه مان هم جایی بود که می توانستیم کل شهر را همراه با قسمت هایی از جاده هراز و فیروز کوه ببینیم. با پنجره های تقریباً بزرگ. دلخوش بودم به این پنجره ها که باران یا برف بیاید و رودهن را خیس یا سپید ببینم.

باران که می آمد، می رفتم پشت شیشه می ایستادم به تماشای جشن باران. منظره ای که می شد از پنجره ها و تراسمان دید، یک کارت پستال پانورامای همیشگی بود. سبز می شد، زرد می شد و سپید. گاهی هم خیس می شد یا پر از مه. مه که پایین می آمد، مثل فیلم های ترسناک بود. خانه روبرویی را نمی شد دید. گاه گاهی ماشینی رد می شد و  نور چراغش تونلی روشن می ساخت.

پدر بازنشسته شد و دانشگاه من هم تمام شد. خانواده تصمیم گرفت خانه رودهن را بفروشد و به تهران نقل مکان کند. ترسیده بودم. از همان ابتدا مخالفت کردم. پدر و مادرم مخالفت من را خیلی جدی نگرفتند و من بیشتر مخالفت کردم. قرارهای بازدید خریدار ها از خانه را کنسل می کردم و به بنگاه ها می گفتم که از فروش خانه منصرف شده ایم. بدون اطلاع پدر و ماردم البته. همین شد که دو سه سالی بیشتر در رودهن ماندیم.

رفتم سربازی. آموزشی در تبریز بود و یگان خدمتی تهران. چند ماه عدم حضور در خانه کافی بود پروژه فروش خانه با پشت کار بیشتری از طرف خانواده منهای من دنبال شود. تقریباً وقتی ماجرا را فهمیدم که خانه فروخته شده بود و باید فکر پیدا کردن خانه جدید در تهران می بودیم. مخالفتم من همچنان ادامه داشت. دست خودم نبود. بی اختیار مخالفت می کردم. سر ناسازگاری می گذاشتم با هر چیزی و هر کاری. غر می زدم و قهر می کردم. نمی خواستم حدود 15 سال خاطره را به این راحتی در این شهر جا بگذارم. اما زورم نمی رسید. یک طرف من بودم و یک طرف پدر و مادرم. شده بودند برای دیکتاتورهایی که نظر خودشان را به من تحمیل می کنند.

چند ماه بعد...
حالا یکی دو ماهی می شود در تهران سکونت دارم. در یکی از محله های مرکزی شهر. نزدیک به همه چیز. به دوستان تهرانی. به محل کار. به همکاران. به فک و فامیل. البته نزدیک بودن و دور بودن به فامیل خیلی برای من فرقی نمی کند. چند تایشان برای مهم هستند که هر جای دنیا باشند می روم و می بینمشان تا از حالشان با خبر باشم.

اما این شهر شلوغ است. عصبانی ام می کند. بی حوصله شدم ام. این را فقط یکی دو نفر از دوستانم می دانند که من را به خوبی می شناسند. پدر و ماردم هم احتمالاً فکر می کنند چند ماهی که بگذرد بهتر می شوم. شاید هم پسرشان را نمی شناسند یا خودشان را به نشناختن می زنند که راحت تر زندگی کنند. اما به هر حال چند سال هم که بگذرد از سکونت در تهران من همین هستم و بهتر نخواهم شد. در تهران آرامش نیست.

این روزها که برف می آید دیگر از آن تراس بزرگ، از آن پنجره ها و منظره کارت پستالی اش خبری نیست. دیگر نمی شود کنار پنجره چای و قهوه خورد. پنجره را باز نمی کنیم نکند کسی سرک بکشد به زندگی مان. هر باز که باران و برف می بارد، چشم هایم را می بندم و بدون این که کسی خبردار شود می روم به رودهن. می ایستم روی تراس و روبرو را نگاه می کنم. دانه های برف و باران ... 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

فصل امتحان ها تمام نمی شود


راهنمایی که بودم، فکر می کردم امتحان های ثلث سوم از کلاس سوم راهنمایی – دوره ما سه ثلث بود – بزرگترین و مهم ترین کاری هست که قراره تو زندگیم انجام بدم. اسمش امتحان نهایی بود و واسه همین خیلی می ترسیدم از این امتحان. این که قبول می شوم یا نه. نمره هام چطور خواهد بود و الی آخر.
به قول بچه های محصل شاگرد تنبل نبودم. تهران که بودیم مدرسه نمونه مردمی قبول شده بودم و مثلاً شاگرد زرنگ فامیل بودم. دخترها و پسرهای فامیل هم که هم سن سال من بودند یا از من کوچکتر بودند،‌ نزدیک فصل امتحان می آمدند پیش من که به آنها درس بدهم و مشکلاتشان را بر طرف کنم. می خواهم بگویم فامیل به حساب قبولی در امتحان مدارس نمونه مردمی حساب دیگری روم من باز می کرد. چون از بین سه چهار نفر هم سن و سال خودم تنها کسی بودم که نمونه مردمی قبول شده بودم.
اما بعد از این که از تهران به رودهن مهاجرت کردم،‌وضع فرق کرد. رودهن مدرسه نمونه مردمی نداشت و دیگر از امکانات مدرسه ای که در تهران می رفتم هم خبری نبود. (در تهران مدرسه علامه طباطبایی می رفتم. سه راه سرسبیل که فکر کنم الان خراب شده است)‌ یک مدرسه معمولی با شاگردهای معمولی. سعی می کردم خودم را نشان دهم و همین بود که از امتحان های نهایی ثلث سوم می ترسیدم. شب زود می خوابیدم و صبح ها زود از خواب بیدار می شدم که بیشتر درس بخوانم. حدود ساعت 4 یا 5 صبح از خواب بیدار می دم و به زور قهوه جوشیده و تخمه آفتابگران خودم را بیدار نگه می داشتم و درس می خواندم. مخصوصاً روزهایی که امتحان داشتم.
اما روز امتحان حرفه و فن خوابم برد. قرار بود ساعت 4 صبح بیدار باشم و درس بخوانم،‌اما حدود ساعت 7 صبح بیدار شدم. ساعت 8 هم باید سر جلسه می رفتم. درس سختی نبود،‌اما می ترسیدم. صبح درس نخوانده بودم و استرس شدیدی داشتم. با با همان استرس رفتم سر جلسه امتحان. برگه های امتحانی را که دادند. نگاهی به سوالات انداختم. انگار تا به حال حرفه و فن را نخوانده بودم. سوالات اصلاً برایم آشنا نبودند. چند دقیقاً ای ماتم برده بود. هرچه قدر تلاش می کردم جواب بدهم،‌چیزی یادم نمی آمد. بی اختیار زدم زیر گریه.
معلم حرفه و فن صدای گریه را که شنید باورش نمی شد من باشم. آمد طرفم و با تعجب پرسید چرا گریه می کنم. اسمش اقای بخشی بود. مردی حدود 30 سال یا یکی دو سال بیشتر. مجرد بود و فکر کنم با مادرش زندگی می کرد. صمیمی تر از یک معلم با شاگردهایش رفتار می کرد و همین بود که محبوبیت فراوانی داشت. گفتم که نتوانسته ام خوب درس بخوانم و حالا هم نمی توانم جواب سوالات را بدهم. نشست و با حوصله راهنماییم کرد. آرام شده بودم. بالاخره خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به نوشتن پاسخ سوالات. سوالات اصلاً سخت نبود و این من بودم که استرس بیخودی داشتم و نمی فهمیدم سوالات چه می خواهد.
بعد از امتحان چند نفری جمع شده بودیم در یکی از کلاس ها و درباره امتحان صحبت می کردیم. آقای بخشی وارد اتاق شد و نشست بین بچه ها. ما هم شروع کردیم از نگرانی هایمان صحبت کردن که اینها امتحان نهایی است و نمی شود به این راحتی ها از کنارش گذشت و فلان و فلان. همه یک جورهایی حس من را داشتند. نگران این امتحان ها. انگار آینده زندگی شان به این امتحان بستگی داشت.
آقای بخشی – معلم حرف و فن – وقتی نگرانی ما را می دید،‌لبخندی می زد و می گفت زندگی خیلی سخت تر از امتحان نهایی ثلث سوم است. این امتحان هم تمام می شود. امتحان نهایی چیزی نیست که اینقدر نگرانش هستید. این امتحان تمام می شود و امتحان نهایی دبیرستان می آید. آن هم تمام می شود. بعدش نوبت کنکور است. کنکور می شود امتحان بزرگ زندگیتان. اما همین الان می گویم کنکور هم با همه سختی و بزرگی اش، در مقابل امتحان های دیگر زندگی خیلی خیلی کوچک است.
آن زمان فقط شنونده حرف های آقای معلم بودیم. شاید خیلی این حرف ها را نمی فهمیدیم. با خودم می گفتم آقای معلم می خواهد ما را آرام کند،‌برای همین اینطور صحبت می کند.  اما هر سال که بزرگتر می شدم بیشتر به حرف های آقای بخشی فکر می کردم. بعد از امتحان نهایی سال سوم دبیرستان. بعد از کنکور. بعد از امتحان های دانشگاه. بعد از تمام شدن دانشگاه. بعد از تمام شدن سربازی.
اما انگار این امتحان ها تمامی ندارد. هر روز یک امتحان جدید. امتحان های بسیار سخت تر از امتحان های مدرسه. هر وقت مشکلی برایم پیش می آید و به جایی می رسم که فکر می کنم اینجا آخر راه است، یاد صحبت های آقای بخشی می افتم. که شاید این همان امتحان هایی است که او می گفت و حالا نوبت به امتحان من رسید است.
قبل ها امتحان ها فقط در فصل امتحان ها بود. یک ماه یا دو ماه. تمام می شد. اما این روزها همه زندگی مان شده است فصل امتحان. کاش می دانستیم تاریخ اتمام فصل امتحان ها چه زمانی است.  

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

دربار «سعادت آباد»


طی چند سال اخیر در سینمای ایران روندی شکل گرفته است که نمی دانم خوب است یا بد. یعنی نمی توانم نظر قطعی در این باره بدهم، چون اصولاً نگاهم به سینما، نگاه بیننده و مخاطب معمولی و اگر بخوهم خیلی مایه بگذارم نگاه یک روزنامه نگار است.  

می خواهم بگویم نگاه منتقدانه ندارم. می گفتم... این روند چند سال اخیر در سینمای ایران را شاید بتوان نوعی تکرار در بازی ها و کارگردانی ها دانست. یعنی چند سالی است شاهد بازی های تکراری و فیلم های تکراری هستیم. موضوع اینجاست که بازی های تکراری در برخی از مواقع از سوی یک بازیگر دیده می شود.

مثلاً پرویز پرستویی که بدون شک یکی از بهترین بازیگران ایران است در سال های اخیر تکرار می شود و در جا می زند. بازی جدیدی از او دیده نمی شود. آدم وقتی فیلم را می بیند مثلاً یاد فیلم آژانس شیشه ای می افتد یا دیگر فیلم هایی که پرستویی را به اوج رساندند. بسیاری از بازیگران دیگر هم این وضعیت را دارند. یا بازی های قبلی خودشان را تکرار می کنند و یا بازی های بازیگران دیگر را تکرار می کنند.

درباره فیلم ها نیز چنین اتفاقی در حال رخ دادن است. در چند سال گذشته (چهار یا پنج سال) فیلم های شبیه هم زیاد ساخته شده اند و اکران فیلم «سعادت آباد» نشان داد که این روند ادامه دار است. فیلم سعادت آباد خوب است. یعنی ارزش دیدن را دارد. به آنهایی که دوست دارند یک فیلم خوب ببینند و راضی از سینما خارج شوند توصیه می کنم این فیلم را از دست ندهند.

اما چند مورد درباره فیلم جدید مازیار میری :
اول این که روند سعادت آباد نه خیلی کند نه خیلی تند. نه آن طور است که تماشاچی حوصله اس سر برود و نه آنقدر تند که تماشاچی سر در گم شود. البته این سردرگمی برای تماشاچی به وجود می آید، اما نه به خاطر روند تند فیلم که به خاطر روابط بین شخصیت های فیلم. سردرگمی که به نظر من برای مخاطب شیرین است.

دوم این که انتخاب بازیگر فیلم جالب و متنوع است. از حامد بهداد شر و شور گرفته تا هنگامه قاضیانی آرام. کنار هم قرار دادن این بازیگران فیلم را دیدنی تر کرده است. ترکیب های حسین یاری – هنگامه قاضیانی، حامد بهداد – لیلا حاتمی و مهناز افشار – امیر آقایی اگرچه شاید برای اولین بار در کنار هم قرار گرفته اند، اما این قرار گرفتن اتفاق خوبی است. شاید در این بین بازی لیلا حاتمی راضی کننده نباشد.

سوم این که بازی حامد بهداد از همان بازی های تکراری است که بالاتر صحبتش را کردم. حامد بهداد در سال های اخیر نقش های خوبی را ایفا کرد و مدل خودش را برای بازی دارد. راه و روشی که شاید دیگران خیلی نتوانند از پس آن بر بیاییند. همین دلیل محبوبیتش بود و فیلم هایش بین فیلم های پر فروش قرار گرفت. اما این روزها بهداد هم تکراری شده است. بازی حامد بهداد در سعادت آباد گوشه جدیدی نداشت. تکرار بازی های قبلش بود و تماشاگر را جذب نمی کرد. مثل قبل عصبی بود و تند صحبت       می کرد.

چهارم این که جاهایی است که سناریو بازیگران را در کنار هم قرار داده و به نوعی بازی هایشان را در هم آمیخته است. قسمتی که لیلا حاتمی و حسین یاری در تراس خانه هم کلام می شوند یا وقتی حامد بهداد و یاری برای مهناز افشار شعر می خوانند و افشار شروع به گریه می کند. این ترکیب بازی ها از نقاط مثبت سعادت آباد است که بیننده را راضی می کند.

پنجم این که این فیلم ببیننده را یاد فیلم های اصغر فرهادی می اندازد. البته شاید من این طور فکر می کنم. اما در دقایق پایانی فیلم منتظر بودم که نام فرهادی به جای میری به عنوان کارگردان در تیتراژ نوشته شود. دیالوگ ها، کادرهای دوربین، پچ پچ ها همه آدم را یاد فیلم های درباره الی و چهارشنبه سوری و جدایی نادر از سیمین می انداخت. مخصوصاً دروغ هایی که در فیلم ردو بدل می شود و رمز گشایی هایی که از این دروغ ها می شود. صحنه ای که حامد بهداد سرش را از پشت سر پرستار بچه اش بلند کرد و معلوم شد با هم رابطه دارند خیلی ها را یاد صحنه نشستن پانته آ بهرام داخل ماشین حمید فرخ نژاد در فیلم چهارشنبه سوری انداخت. شاید همین موضوع یکی از معدود نقاط ضعف فیلم آخر مازیار میری باشد.

اگر بتوانید با این مضوعاتی که گفتم کنار بیایید، سعادت آباد ارزش دیدن را دارد و می تواند یکی دو ساعتی شما را در سینما نگه دارد و حوصله تان سر نرود.