۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

من دیوانه بارانم، باران های استوایی


باران های استوایی. این تنها کلماتی بود که سال های دور در کتاب های علوم خوانده بودیم و می دانستیم که باران های شدیدی هستند.
اما هیچ وقت باران های تهران را باران های پاییزی نمی دانستیم. حالا چندین سال از سال های دبستان و راهنمایی و کتاب های علوم گذشته است و اینجا، در مالزی باران های استوایی را تجربه می کنم.
روز اولی که به کوالالامپور رسیدیم دوستان از باران های استوایی و شدید می گفتند و من که عاشقانه باران را دوست دارم خوشحال از این که می توانم این باران ها را تجربه کنم گوش می کردم. حالا چند روزی است که این باران ها می بارد و می بارد و می بارد.
اصولاً عصر ها می بارد. شدید و یک پارچه. مثل بعضی از فیلم های ایرانی که با شلنگ باران می سازند و بیننده را در حد گاگول هم حساب نمی کنند. اینجا در مالزی انگار خدا شلنگ و آب پاش روی سر مردم گرفته است و آنها را خیس خیس می کند، مثل موش آب کشیده.
این روزها در کولالامپور باران هایی آمد که شاید به قول اردوان اندازه هر قطره آن به اندازه یک مشت باشد. شاید هم خدا مشت مشت آب بر سر بندگانش می بارد.
اما اینجا آب خیابان ها را نمی بندد و ماشین ها آب به آدم ها نمی پاشند. اینجا باران که می آید خیلی ها، سیگاری آتش می زنند و زیر سفقی هرچند کوچک به سیگار پک های آرام می زنند. باران را تماشا می کنند و می خندند. بعضی ها هم با چتر زیر باران های شدید قدم می زنند و انگار دوست دارند خیس بشوند، اما رویشان نمی شود. 
اما من دوست دارم زیر باران بروم و مثلا دیوانه ها جفتک بیاندازم! البته بعد از این عشق بازی بارانی، باید جلوی هر رستوران یا مرکز خریدی که قصد ورود به آن را دارم بیاستم تا قطره های آب، یکی یکی پایین بریزند تا کف سالن های فروشگاه خیس نشود و دیگران لیز نخورند.
من دیوانه بارانم ...

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

گرمای دلپذیر مالزی و دل من که برف تهران را می خواهد


امروز پنج روز از ورود من به مالزی می گذرد. این اولین سفر من به خارج از مرزهای ایران عزیز است. می گویم ایران عزیز، چون تا به حال فکر از ایران خارج نشده بودم و ایران را دوست داشتم، اما حالا این احساس من از هزاران کیلومتر خارج از ایران است و احساسی شدیدتر از گذشته. حالا به خوبی می فهمم و درک می کند خاک وطن کجاست و آدم می تواند چه دلبستگی به این خاک داشته باشد. مالزی کشور خوب و جالبی است و کولالامپور پایتخت این کشور هم شهری چشم نواز است و البته اقتصادی. به قول یکی از دوستان کولالامپور مثل یک پاساژ خیلی بزرگ می ماند که می توان ساعت ها وقت خود را برای خرید در آن تلف کرد و هزاران هزار تومان و دلار و رینگیت (واحد پول مالزی) در آن به باد داد. کولالامپور با برج ها و آسمان خراش هایش برای هر آدمی را وسوسه می کند تا سفری به آن داشته باشد. خیلی هم مهم نیست خرید کنید و پولی خرج کنید. به نظرم تنها دیدن این شهر، مغازه ها، غذاها، فروشگاه های بزرگش که مملو از برند های معروف هستند، سینماهایش با جدیترین فیلم های دنیا، آکواریوم برج های پتروناس و هزاران دیدنی دیگرش می تواند لذت هایی را به آدم بچشاند که طعمش فراموش نشدنی است. مالزی تجربه جدید یبرای من است. تجربه بودن در کشوری مسلمان که حجاب در آن تکراری نیست و آزادی را می توان در آزادی یافت. اما اینجا هم نگرانی و نگرانم. نگرانی ایران و آدم هایش، نگرانی 16 آذر و دانشجویانش و نگرانی هایی که تمام شدنی نیستند و از یادم نمی روند. شاید فاصله ها توانسته باشد کمرنگشان کند، اما طعم ترش و شیرین نگرانی ها همیشه بر زبانم قابل تشخیص است. اما اینجا می توانی تابستان گرم را با هوای شرجی تجربه کنی و باران هایی که بی امان می بارند و پشت تلفن از مادرت و نزدیکانت در تهران بشنوی که برخی از شهرهای ایران این روزها برفی است.این روزها اینجا همه برای سال نو آماده می شوند و امیدی به دیدن برف ندارند.

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

دستبند سبز بستم، اخراج شدم



این روزها را نمی دانم باید چه روزهایی بنامم؟ روزهای خوب یا روزهای بد، روزهای خوش شانسی یا روزهای بد شانسی، شاید هم روزهای معتدل! البته این روزها تنها موضوعی که هیچ مصداقی ندارد اعتدال و اعتدال گرایی است. از فردای روز 13 آبان از کار بیکار شدم. به عبارت شفاف تر از روزنامه ای که در آن کار می کردم اخراج شدم. مسئولان این روزنامه خیلی اصولگرا و حامی سرسخت احمدی نژاد بعد از حدود 8 ماه به این نتیجه رسیدند که یک طرفدار شش دانگ موسوی و خاتمی و کروبی و خیلی افراد دیگر! که از بد ماجرا به رنگ سبز هم علاقه فراوانی دارد، چه معنی دارد در یک روزنامه اصولگرای طرفدار احمدی نژاد مشغول باشد و همین شد که خیلی مودبانه و با سلام و صلوات اخراجم کردند و گفتند شما مرخصید!
گویا موضوع از این قرار بود که مسئولان روزنامه خیلی از نوشته ها و مطالبی که در وبلاگم می نوشتم خوششان نمی آمد. هچنین از این که من در تحریریه روزنامه به وضوح از موسوی و خاتمی و کروبی و جنبش سبز حمایت می کردم هم خوششان نمی آمد. البته خیلی هم علاقه ای نداشتند برخی مواضع جناب حمدی نژاد و حامیانش را هم مورد سوال قرار دهم. با این حال خیلی با این موضوع کنار آمده بودند و دبیر سرویس محترم گروه سیاسی نیز بارها به طرفداری از من با مسئولان بحث کرده بود از من حمایت کرده بود. اما وقتی من با دستبند سبز به نمایشگاه مطبوعات رفتم و این موضوع به گوش مسئولان روزنامه رسید تصمیم نهایی شان را گرفتند که من را اخراج کنند و گویا رایزنی های دبیر سرویس این بار نتیجه ای نداشت. این شد که دبیر سرویس محترم با کلی ناراحتی این موضوع را با من درمیان گذاشت، موضوعی که گویا راهی به جز قبول کردن آن نداشتم. هیچ وقت چهره دبیرمان را فراموش نمی کنم وقتی داشت می گفت که مسئولان روزنامه از او خواسته اند که به من موضوع را انتقال دهد. توانستم چهره کسی را ببینم که موضوعی بر او تحمیل شده باشد،مثل چهره خیلی ها بعد از شنیدن خبر رای آوردن احمدی نژاد در انتخابات! شاید هم من این طور فکر می کنم و اصلاً این فکر را نمی کرده. به هر حال بعد از چشیدن طعم تلخ لغو امتیاز در روزنامه تهران امروز، این بار طعم اخراج را هم چشیدم. اخراجی که خیلی هم تلخ نبود. البته بگویم دوری از دوستان و همکارانی که حدود 8 ماه با آنها کار کردم و سر و کله زدم طعمی آزار دهنده تر از تلخی داشت، اما اخراج از یک روزنامه حامی دولت، آن هم به دلیل بستن دستبند سبز و پایبندی به اعتقاد هایم خیلی هم تلخ نبود. طعم جدیدی بود که پیشتر خیلی تجربه اش نکرده بودم. اصولاً تحمل نظر مخالف جنبه زیادی می خواهد که از قدیم ما ایرانی ها نداشتیم و بعداً هم نخواهیم داشت. آخرش هم می شود این که یکی مثل من را به دلیل این که دستبند سبز بسته ام و طرفدار موسوی هستم از روزنامه اخراج می کنند. موضوع جالب تر آنجاست که چند روز قبل چند نفر دور هم جمع شده بودند و جنبش سبز علوی را برای مقابله با جنبش سبز مردمی تشکیل داده بودند که : ما هم هستیم. بعد هم شروع کردند به بیانیه دادن و موضع گرفتن. رسنه های حامی دولت فارس و ایرنا و روزنامه های ایران و کیهان هم تمام و کمال از آنها حمایت کردند. روزنامه ای که من در آن کار می کردم هم از این جنبش حمایت کرد و خبرهایش را در بهترین جای صفحه و خوب کار کرد. حالا پیدا کنید پرتغال فروش را. جنبش سبز علوی تشکیل می شود و من به خاطر بستن دستبند سبز اخراج! ماجرای جالبی بود. این که بعضی ها به موضوع های مورد حمایتشان هم اعتقادی ندارند و حتی از رنگ سبز می ترسند یک طرف و بعضی های دیگر که فکر می کنند جنبش سبز مردمی یک رنگ است و می توان جنبش های سبز دیگر هم به وجود آورد یک طرف دیگر!
البته وقتی بیکار می شوی متوجه خیلی موارد می شوی. این که جامعه مطبوعات و رسانه ایران این روزها چقدر کوچک و محدود شده است. چقدر تعداد روزنامه ها مجلاتی که به درد کار کردن می خورند کم است. این میان بسته شدن روزنامه خبر هم موضوع را پیچیده تر کرد. می فهمی روزنامه نگاری در ایران دقیقاً جنون است. جنونی خود خواسته که بچه های روزنامه نگار ایرانی (فرقی نمی کنه کدوم طرفی باشند) دوست دارند تجربه اش کنند و مجنون باشند. این روزها متوجه شدم چقدر دلم می تواند تنگ باشد. دلتنگی برای سر و کله زدن با یک حامی قبلی خاتمی که حالا طرفدار سر سخت احمدی نژاد است. دلتنگی برای یک بچه بسیجی که اصلاً فکر نمی کنم بلد باشه باتوم تو دستش بگیرد و دلتنگی برای ائتلاف با یک بسیجی، دلتنگی برای کسی که از سیاست های نامعلوم خارجی و هسته ای احمدی نژاد طرفداری می کنه و اصلاً حواش نیست سر ملت تو این چند سال چه بلایی اومده. دلتنگی برای دبیری که می ذاشت هرچه قدر که وقت هست باهاش بحث کنی و همه جوره جوابت رو می داد و اگه نمی تونست راضیت کنه عصبانی می شد و بحث تمام! دلتنگی برای یه کافه دار که خوب بلد بود قهوه درست کنه، انگلیسی صحبت کنه و حالا گزارش های بین الملل می نویسه و خیلی دلتنگی های دیگه که ... و همه دلتنگی های دوست داشتنی دیگه. اما بیکاری هم دورانی دارد ... شاید بازم از این دلتنگی ها نوشتم. الان وقت تمام شد.

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

نظریه پرداز اصلاح طلبان خاتمی است نه حجاریان



مصاحبه من با مرتضی حاجی در شماره 40 هفته نامه مشق آفتاب :

داستان این روزهای شخصیت های اصلاح طلبان، داستان غریبی است. چهره های سرشناس جریان موسوم به اصلاح طلبی یا در روز بعد از انتخابات و روزهای بعد از آن به بهانه های مختلف راهی زندان شدند و به عنوان متهم به انقلاب های رنگی و مخملی به دادگاه رفتند و یا روزه سکوت گرفته اند تا اظهاراتشان نه برای جریان متبوعشان مشکلی ایجاد کند و نه بهانه ای باشد برای پیوستن به همقطاران زندانی شان.

در چنین شرایطی به گفت و گو با مرتضی حاجی نشستیم که بی شک از تصمیم گیران ارشد اصلاح طلبان است و به اعتقاد بسیاری زیرکی وی در عملکردش پیش و بعد از انتخابات دلیلی شده تا دفتر کارش را با اتاق های زندان عوض نکند. وی یکی از محورهای اصلی وحدت در جریان اصلاح طلبی است. مرتضی حاجی همچنین از نزدیکان و مشاوران ارشد سید محمد خاتمی به شمار می رود و دوره ای نیز مدیرعامل بنیاد باران بود که رییس جمهور اصلاحات آن را پایه نهاد، اما از این سمت استعفا داد تا به فعالیت های انتخاباتی بپردازد.
حاجی همچنین فرماندهی سپاه بابل ، استانداری مازندران ، مشاورت وزرای كشور و بازرگاني ، مديریت عامل سازمان قند وشكر كشور و مديریت عامل مؤسسه همشهري را در کارنامه خود دارد.

با توجه به جریان های انتخابات و اتفاق های بعد از آن اصلاح طلبان و برای آینده چه برنامه ها و چه تصمیم هایی دارند؟

جریان اصلاح طلبی مستمر و پایدار است و مثل هر جریان اصلاح گرانه ای در دنیا در طول مسیر خود طبیعتاً با موانع و مشکلاتی روبرو می شود و جاده برای اصلاح کردن هموار نیست و این مقاومت اصلاح طلبان است که باید ناهمواری ها را هموار کند و موانع و مشکلات را با تدبیر از سر راه بردارد. مقطع بعد از انتخاب یکی از دست انداز های سخت و پیچ های بسیار تند مسیر جریان اصلاح طلبی است که چالش جدی پیش روی کشور است. اما بطور قطع می شود گفت اصلاح طلبی که یک پروسه است و نه یک پروژه استمرار خواهد داشت، اگرچه گاهی دچار کندی سرعت می شود اما در نهایت این حرکت رو به پیش ادامه دارد.

هم اکنون اصلاح طلبان چه می کنند و چه طرح و برنامه ای برای آینده دارند؟

یک شوک جدی بعد از انتخابات با دستگیری های گسترده به کشور و اصلاح طلبان وارد شد و مشخص نبود که دولت و حاکمان چه برخوردی را برای جریان اصلاح طلبی و اصلاح طلبان طراحی کرده اند و تا مدتی باید اتفاقات روزمره تحلیل می شد. اینک به تدریج فضا آرام تر شده و هیجانات روزهای اول فروکش کرده است. باورم من این است که جریان اصلاح طلبی همچنان که در آن روزهای هیجان زده و فعال بود به حرکت خود ادامه خواهد داد، ضمن این که اتفاقات گفته شده موجب انسجام بیشتری هم شده است و این توان بیشتری به این حرکت خواهد داد.

انتقادی به اصلاح طلبان مطرح است مبنی بر این که چرا اصلاح طلبان بعد از انتخابات سکوت کردند و به قول معروف با چراغ خاموش حرکت کردند؟ اگرچه برخی معتقدند که گویی جریان اصلاحات بعد از انتخابات حرکتی نداشت. چرا؟

اگرمنظورتان انتخابات ریاست جمهوری سال جاری است که سکوتی بعد از آن دیده نشد و البته کسی هم انتظار نداشت که بعد از آن فعالیت پرشور انتخاباتی و فضای بسیار جذاب تبلیغاتی قبل از روز رای گیری، بلافاصله بعد از رای گیری چنین برخورد چکشی و قهر آمیزی با کسانی که انتخابات را پرشور کرده بودند انجام شود. لذا مجالی لازم بود که شرایط جدید تحلیل شود.

در انتخابات مجلس هشتم جبهه ای با عنوان «جبهه فراگیر اصلاح طلبان» به وجود آمد، این جبهه در انتخابات ریاست جمهوری فعالیت چندانی نداشت. آیا به نظرتان فعالیت های این چنینی برای وحدت میان اصلاح طلبان دلیلی برای شکست آنها نبود و باعث تکرار تجربه انتخابات ریاست جمهوری نهم نبود؟

شرایط در انتخابات مختلف متفاوت است و نمی توان عیناً رفتاری را که مثلاً در انتخابات مجلس مناسب است برای ریاست جمهوری تکرار کرد و این عدم تکرار را نشانه شکست دانست، ضمن آنکه این انتقاد وارد است که ناهماهنگی در رفتار تشکیلاتی اصلاح طلبان وجود دارد، آن هم به علت تعدد احزاب اصلاح طلب و استقلال آنها و نیز تاثیر گذاری آنها. شاید دلیل دیگر آن هم فرهنگ پایین کار تشکیلاتی و جبهه ای است. داشتن تشکیلات مستقل بعضاً به مستقل عمل کردن تعبیر می شود درحالی مستقل عمل کردن به معنای تکروی نیست. تعداد زیادی از اصلاح طلبان خیرخواهانه به دنبال تجمیع در انتخابات بودند، اما عملاً این اتفاق نیفتاد و احتمالاً این تجربه باید بارها تکرار شود تا تاثیر خود را در باورهای مدیران تشکل های جبهه اصلاحات بگذارد که نمی توان به تنهایی کار را پیش برد.

بسیاری در بحث های انتخابات دوره نهم ریاست جمهوری این سوال را بیان کردند که چرا اصلاح طلبان پیش از انتخابات بر روی آقای هاشمی تجمیع نکردند و در دور دوم ریاست جمهوری نهم به این نتیجه رسیدند که می توانند از ایشان حمایت کنند؟ آیا همین موضوع دلیلی بر عدم ائتلاف در اصلاح طلبان نبود؟

در مرحله اول انتخابات این اشکال وارد است و رایزنی های نامزد ها موجب طیف بندی هایی شد که آن نتیجه دور از انتظار را در پی داشت. باید پذیرفت که جامعه یک گرایش مشخص دارد که باید کشف شود. البته تحلیل های اشتباهی هم به نامزد ها می رسد و آنها را به پافشاری به مواضع خود وا می دارد. شاید مناسب ترین کار این بود که نامزد های اصلی گذشت بیشتری نشان می دادند و یا بزرگان اصلاح طلب رایزنی جدی تری می کردند که این اتفاق نیفتاد. و حال آنکه در طرف مقابل ایجاد وحدت در اشخاص و احزاب موسوم به اصولگرا بسیار جدی و حتی با دستور صریح انجام شد بطوری که به قول یکی از بزرگان آن جبهه «با چشم گریان» به آقای احمدی نژاد رای دادند.

برخی این موضوع را مطرح می کنند که مبانی فکری اصلاح طلبان در جریان انتخابات دچار تزلزل شده است، و بطور مشخص از آقای حجاریان به عنوان فردی نام برده می شود که مبانی قبلی و اعتقادات قبلی خود را زیر پا گذاشته اند. آیا مبانی فکری اصلاح طلبان این گونه است که با فشار ها تغییر کند؟

سخنانی که در شرایط غیر عادی بیان می شود نمی تواند ملاک قضاوت قرار گیرد و به تغییر نظریات تعبیر شود. آقای حجاریان هم مبانی فکری اصلاح طلبان را تضمین نمی کنند که در صورت تزلزل فکری ایشان آن مبانی متزلزل شود.

اما بسیاری مثل آقایان نبوی و تاجزاده سکوت کردند و چیزی نگفتند؟

آدم ها و شرایط آنها با هم متفاوت است. به هرحال منظور این است که آنچه در شرایط غیر عادی بیان می شود نمی تواند مدرک باشد. اصلاح طلبان هیچگاه کسی را به عنوان ایده پرداز مشخص نکرده اند و جبهه اصلاحات خود را پیرو نظرات شخص معینی ندانسته است، لذا این سخن از اساس اشکال دارد. می توان گفت مبانی مشترک اصلاح طلبان ضرورت تلاش مستمر برای تغییر مثبت که در چارچون جمهوری اسلامی ایران انجام می شود. اما ممکن است یا دو تشکیلات اصلاح طلب نظرهای متفاوتی داشته باشند. اما مبانی اصلاح طلبی و اصول آن توسط جناب آقای خاتمی تدوین و اعلام گردید. این بدان معنی نیست که کسی از اصلاح طلبان بدان نقدی ندارد و اتفاق نظر فراهم است، اما قاطبه اصلاح طلبان آن را باور دارند. این اصول مبتنی بر فرهنگ ما، ارزش های مورد قبول عامه مردم و اصول قانون اساسی است و از هیچ نظریه پرداز غربی هم اقتباس نشده که با تغییر شرایط دچار تزلزل شود. این مبانی مبتنی بر فرهنگ خودمان و برگرفته اس تعالیم اسلامی و دینی ما است و به اعتقاد من به اندازه کافی استحکام دارد و همچنان پابرجاست. البته طبیعتاً شرایط تغییر می کند و حرف های جدیدی ممکن است مطرح شود، اما مبانی اصلی تغییر نمی کند. افرادی هم اگر خود در مبانی خود تجدید نظرکرده اند به خودشان مربوط است هرچند باور تغییر یک شبه خیلی راحت نیست.

این انتقاد وارد است به جریان اصلاح طلب مبنی بر این که چرا این جریان رهبری مشخصی ندارد، با توجه به این که این جریان در مردم شناخته شده است و بین مردم هم مقبولیت کافی را دارد. با این اوضاع چرا رهبر مشخصی برای جریان در نظر گرفته نشده است و هستند افراد متعددی که ادعای رهبری این جریان را دارند؟

جریان اصلاح طلبنی حرکتی عام و مردمی است و جناب آقای خاتمی به علت این که از سوی مردم به عنوان یک اصلاح طلب واقعی شناخته و عملاً به نظریه پرداز اصلاح طلبان تبدیل شده است و نظرات ایشان نظر عمومی مورد پذیرش اصلاح طلبان است و می توان گقت که الگو برداری از ایشان در جریان اصلاح طلب انجام می شود، اما در جریان عمل شورای هماهنگی معتبرترین هماهنگ کننده اجرایی این جریان است.اگرچه هنوز همه تشکل های اصلاح طلب عضور این شورا نیستند.

بعد از انتخابات اتفاقاتی افتاد مثل این که آقایان کروبی و موسوی حضور گسترده تری در صحنه داشتند و بین مردم محبوبیت دوچندانی یافتند. این موضوع از سوی برخی کارشناسان اتفاقی خجسته بود. شما حضور این افراد در کنار آقای خاتمی را چگونه بررسی می کنید؟

بدون شک این اتفاقی که گفتید و اتفاق های دیگر مثل این که برخی اصولگرایان در جریان انتخابات از نامزد اصلاح طلبان حمایت کردند اتفاق بزرگی بود و دو طیف معتدل سیاسی کشور را به هم نزدیک تر کرد. در واقع تقویت جبهه اصلاح طلبی اتفاق افتاد. آقای کروبی درجریان های بعد از انتخابات محبوبیت بیشتری بین مردم پیدا کرد. آقای مهندس موسوی هم توانست در فرصتی کوتاه محبوبیت بسیاری بین مردم دست پیدا کند که پیش بینی آن برای بسیاری سخت بود. این تحول بزرگی بود که اتفاق افتاد. برداشت من این است که جریان اصلاح طلبی نسبت به قبل تقویت هم شده است. این خشونت هایی هم که انجام شد به تقویت پایگاه اصلاح طلبان انجامید.

در هفته ها و ماه های گذشته صحبت های بسیاری درباره طرح های وحدت ملی و تفاهم ملی شنیده می شود که افراد مختلف نظرمی دهند. به عقیده شنا جنین طرح هایی شدنی است؟

این که نیاز است که برای رفع مشکلات ناشی از اعلام بد نتیجه انتخابات و برخورد های پس از آن تدبیری اندیشید تردیدی نیست. اینکه این طرح چه ساز و کاری دارد و چه کسانی باید این کار را انجام دهند بحث هایی را می طلبد. کسانی هستند که هیج علاقه ای ندارند که دعواها خاتمه پیدا کند و رضایت مندی مردم افزایش یابد لذا هر روز این آتش را شعله ور تر می کنند. برخی افراد تند رو که خود را به اصولگرایان منتسب می کنند و من شک دارم بتوان آنها را اصولگرا خواند، چون دارند با اصول برخورد می کنند، خیلی راحت می گویند نیاز به وحدت نیست و به راحتی به انسان های شریف و ارزشمند کشور تهمت می زدند. مانند رفتارها و ادعاهایی که درباره آقای موسوی خوئینی ها مطرح شد که من اعتقاد دارم این رفتار ها پشت آقای خوئینی ها را که حضرت امام بود نشانه گرفته است. چون ایشان امیرالحاج منصوب حضرت امام بودند. دادستان کل کشور به انتخاب حضرت امام بودند و شخصیتی عالم و مبارز شناخته شده هستند. این افرد که چنین رفتار هایی دارند نانشان در دعوا است، وگرنه مواردی را که مطرح می کنند، چه سودی برای کشور دارد جز جنجال هایی که به اختلاف و نارضایتی بیشتر می انجامد. این نشان می دهد که موضوع رسیدن به وحدت و تفاهم کار سختی است. حضرت آیت الله هاشمی که از وحدت سخن می گوید، می داند چه خطر غظیمی در نتیجه چند دستگی در انتظار کشور است ، اما پشت آن عملکردی باید باشد که راه را به سوی وحدت باز کند. عده ای خود را حق مطلق بدانند و طرف مقابل را باطل و دائم از تریبون هایی که در اختیار دارند همچون رادیو تلویزیون و تریبون هایی که باید وحدت بخش باشد، بد و بیراه به طرف مقابل می گویند نمی توانند باز کننده مسیر وحدت و تفاهم ملی باشند.

نقش آقای هاشمی در وضعیت امروز ایران چگونه است؟ این روزها برخی چنان سخن می گویند که گویا حمایت آقای هاشمی از هر فردی به عنوان یک گناه بزرگ محسوب می شود. از این موضوع شما چه تحلیلی دارید؟

حضرت آیت الله هاشمی حضورش برای کشور – خصوصاً در شرایط بحرانی – همواره مغتنم بوده و کمک به حل مشکل کرده است. کسی در این که ایشان حسن نیت دارند نمی تواند تردید کند. ایشان از عوامل بسیار مهم و تاثیر گذار در پرورش انقلاب اسلامی و جنگ تحمیلی و مدیریت کشور بوده و هستند. و حضرت امام (ره) به ایشان بسیار اعتماد داشته اند. عنصری این چنینی که کشور بسیار بهره از آن برده است و می تواند بیشتر از این هم بهره ببرد، طبیعی است که مورد حسد واقع شود. شاید یکی از تیزهوشی هایی که مقام رهبری انجام داد، انتخاب آقای هاشمی به عنوان رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام بود. هدف از تخریب آقای هاشمی در این شرایط حساس می تواند تخریب و تضعیف رهبری انقلاب باشد، چنانکه آقای هاشمی از نزدیک ترین یاران ایشان هستند. حمایت آقای هاشمی از اصلاح طلبان بر مبنای دریافت دقیقی هست که دارند. بنابراین به نظر من حمایت آقای هاشمی نه بخاطر ادارت خاصی است که به این جریان دارد، بلکه به دلیل تشخیص مصلحتی نظام است و می دانند رسیدن به توسعه و تعالی در کشور با شعارهای بدون پشتوانه شدنی نظام نیست و نیاز به تدبیر، برنامه ریزی و حسن مدیریت دارد نه به چالش کشیدن داخل و خارج کشور.

راه برون رفت از اوضاع کنونی چیست؟

حق مردم به عنوان صاحبان کشور باید مورد احترام قرار گیرد و همه 72 ملیون جمعیت اند و نه فقط آنهایی که هوادار دولت و جناح حاکم اند. با صاحبان کشور نباید برخورد خشونت آمیز داشت. لازم است آرامش و اعتماد به جامعه برگردد و دستگاه های قضایی و مخصوصاً مدعی العموم از حقوق تک تک افراد جامعه حمایت کنند و آنهایی را که گستاخانه به بخشی از مردم و شخصیت های محترم تهمت می زنند و اهانت می کنند را باز خواست کنندو امنیت روانی را به جامعه برگردانند. تجربه نشان داده است که زبان زور نمی تواند جای منطق را بگیرد. گرفتن و بستن و داغ و درفش اگر موثر بود امروز جمهوری اسلامی نداشتیم. فعالیت های قانونی در چارچوب محترم دانسته شود و اجازه نقد داده شود نه این که منتقدان به انواع تهمت ها متهم گردند. برای رسیدن به جامعه متفاهم حسن نیت و گذشت نیاز است که از ارباب قدرت بیشر انتظار می رود. برگزاری جلسات گفت و گو برای تضارب آرا و افکار و مشخص کردن نقاط اشتراک . افتراق بین برگزیدگان دوجناح در بسیار مفید است که اگر اراده ای برای انجام آن باشد انشاالله و مفید و موثر خواهد بود.

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

مشهد نوشت (2): محله قالیباف و سفرهای پر دردسر استانی


سه شنبه و چهار شنبه (هفته گذشته)‌ روزهای خوبی بودند در استان خراسان رضوی. کلی گشت و گذار و کلی جاهای دیدنی. اولین موضوعی رو هم بهش پی بردیم این بود که اصولاً طبیعت زیبا و فضای بکر زندگی  در آینده آدمی زیاد تاثیر می گذارد. و البته بر چهره آدمی. سه شنبه به طرقبه  و شاندیز رفتیم. طرقبه که در جریان  هستید، زادگاه آقای نظامی، شهردار، خلبان باقر قالیباف است. دیروز هم فهمیدم برای چی قالیباف اینقدر خوش  تیپه! بسیار روستای زیبایی بود که بعداً مفصل می پردازم به آن همراه  با عکس. شاندیز هم جای خوبی بود و  بشدت زیبا، آن هم در فصل پاییز. البته رستوران های خوبی هم داشت.
روز چهارشنبه هم رفتیم  خدمت فردوسی عزیز. احساس من در آرامگاه  فردوسی احساسی بود که زمان دیدن تخت  جمشید داشتم. احساسی وصف ناپذیر و  آرمانی. اون هم در پست های بعدی تعریف می کنم.
اما بعد  از برگشتن از توس گردی و البته پاساژ گردی که اصولاً در مشهد موضوع مهمی است و جایگاه ویژه ای دارد، با صحنه هایی روبرو شدم که برایم جالب بود. بسیاری از خیابان ها و یا بهتر بگویم بیشتر خیابان های منتهی به حرم امام رضا بسته بودند. این خیابان ها یا توسط بلوک های بزرگ سیمانی بسته شده بودند و یا افسرهای راهنمایی و رانندگی آنها را بسته بودند و به ماشین ها اجازه عبور نمی دادند.
من سوار تاکسی  بودم و راننده تاکسی زیر لب می گفت: باز هم شروع شد. باز هم اومد. بعد  هم پیچید توی چند کوچه فرعی و  به راه ادامه داد. البته کوچه های  تنگی که به این راحتی ماشین از آنها عبور نمی کرد.  زیاد پی ماجرا را نگرفتم و فکر کردم برای جشن  میلاد امام رضا راه ها را بسته اند. پیاده که داشتم به طرف  محل سکونتم خیابان امام رضا مشهد می رفتم، بارها با این صحنه روبرو شدم که مردم و زائران با راه های  بسته روبرو شده اند و نمی  دانند باید چه کنند. ترافیک پشت ترافیک بود و به قول انگلیسی زبان های  «ترافیک جمی» شده بود.
تقریباً تمام کوچه های منتهی به خیابان امام رضا را با بلوک های سیمانی بزرگ بسته بودند و کسی نه می توانست داخل شود و نه کسی می توانست خارج شود. خیلی از ماشین ها در کوچه مانده بودند و مجبور بودند برای رهایی از این ماجرا تن به ترافیک های ساعتی بدهند که شب های مشهد را هم مثل شب های تهران  ترافیکی کرده است.
به محل سکونتمان که رسیدم از رزروشن محل اقامتمان درباره این ماجرا پرس و جو کردم و او هم جواب داد  که پنج شنبه صبح احمدی نژاد به مشهد خواهد آمد و سخنرانی خواهد  کرد. جالب بود که من فکر می کردم در خبرها دیده ام احمدی نژاد قرار است جمعه به مشهد برود. اما گویا برنامه سفر هم مثل خیلی چیزهای دیگر تغییر کرده است و به جای جمعه، پنجشنبه می رود.
چند ساعتی گذشت. ساعت یک بامداد بود که همچون شب های قبل به یکی از کافی نت های اطراف حرم امام رفتم. (در مشهد کافی نت ها و حداقل کافی نت های نزدیک حرم امام رضا حدوداً تا ساعت 3 بامداد باز بودند و مشتری داشتند.) کارم که تمام شد خواستم سری به امام هم بزنم. وقتی از کافی نت برون آمدم با صحنه ای مواجه شدم که باورش نه برای من که برای خیلی هایی که ایستاده بودند و داشتند نگاه می کردند، باور نکردنی بود.
چند مامور راهنمایی و رانندگی و چند ماشین یدک کش در حال بردن اتومبیل هایی بودند که در حاشیه خیابان امام رضای مشهد پارک شده بود. گویا قرار بود مسیر این خیابان خالی باشد و برای همین تمام ماشین های دو طرف خیابان به پارکینگ برده می شد. البته این اتفاق هم افتاد و وقتی داشتم از زیارت برمی گشتم خبری از ماشین و موتور و هیج جنبنده موتور دار بنزین سوز دیگری نبود.
تعجب کردن بودم که از قبل هیچ هشداری به مردم و زائران در این باره داده نشده بود و اگر هم ساکنان شهر روی تجربه های قبلی خبر داشتند، این زائران بی نوا بودند که بی اطلاع از قوانین سفر های استانی بودند. داشتم به این فکر می کردم که اصولاً صاحب ماشین فردای آن روز وقتی با جای خالی ماشینش روبرو شده چه واکنشی نشان داده و چه فکری کرده؟ چه احساسی بهش دست می دهد؟ آیا می داند چه بلایی سر ماشینش آمده و کجا برده شده است. آیا این اطلاع رسانی انجام می شود که صاحب ماشین باید از کجا ماشینش را تحویل بگیرد؟ این سوالات اصولاً سوالاتی هستند که مثل انبوهی از سوالات دیگر که در دولت نهم پرسیده شد، نباید در پی جوابش بود و تنها برای پرسیده شدند آفریده شده اند و ادامه هم دارند.
گویا این طور که خبرگزاری هایی مثل فارس و ایرنا و برنا و روزنامه های کیهان و ایران، مطالبی را به عنوان خبر منتشر می کنند، این سفرهای استانی برای استان ها و مردم تنها با خیر و برکت هم همراه نیست و مشکلاتی را هم در پی دارد که بسیار کم به آن پرداخته می شود. بهتر است آنانی که به سفرهای استانی می روند همه جوانب این سفرها را در نظر بگیرند و چنان سخن نگویند و عمل نکنند که گویی این سفرها راه نجات مردم است و چیزی غیر از این نیست. اگرچه تنها با چند سفر کوچک هم می توان فهمید که قسمت زیادی از وعده های رییس جمهور در دولت نهم عملی نشده است و مردم باز هم چشم انتظار هستند، با مشکلاتی که هر روز بیشتر و بیشتر می شوند. البته در مقابل باید به بعضی کارهای انجام شده هم اشاره کرد و از حق نگذشت. اما آیا براستی سفرهای استانی چنین است که از رسانه دولتی ( و نه ملی) می بینیم؟ مردم چه می گویند؟ آیا کسی به آنها گوش می دهد؟ 

پی نوشت: گویا نوشته قبلی من یکی از هموطنان مشهدی را ناراحت کرده است. من اولاً به شدت نارحتم از این موضوع و از ایشان می خواهم که من را ببخشند،‌دوم هم این که در این باره توضیحات بیشتر لازم است که خواهم گفت. 

۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

مشهد نوشت1: سفری برای اولین بار و هموطنان گدا !


خیلی وقت ها وقتی کسی حرف از مشهد می زد و یا خاطره ای که معمولاً آمیخته به روحانیتی رومانتیک بود، از سفرش به مشهد تعریف می کرد و از بد حادثه من شنونده آن بودم، دلم می سوخت از این که چرا من تا به حال مشهد نرفته ام. هزار و یک دلیل هم بود برای این چرا! از جمله دلایل خانوادگی و دلایل شخصی و البته دلایل مالی!
بالاخره ستاره شانس به ما هم رو کرد و امام رضای عزیز ما را طلبید برای رفتن به مشهد و البته زیارت حرم مطهرشان و ما هم که با کله لیبک گفتیم. این شد که در سن حدود 24 یا 25 (الان دقیقاً نمی دونم) موفق شدم هراه تنی چند از اعضای خانواده و دو تن از فک و فامیل، به شهری بروم که همیشه پسوند «مقدس» داشته و دارد و احتمالاً خواهد داشت.
مشهد شهر عجیبی نیست، بدون شک! یعنی اصولاً وقتی وارد مشهد می شوید انتظار دیدن صحنه های خیلی غیر عادی و حتی خیلی زیبا و آسمانی و روحانی نداشته باشید که به جد چنین خبری نیست. مشهد شهری با ساختمان های معمولی است و نه برج های چندین طبقه تهرانی که البته خیلی به دل می نشیند، مخصوصاً برای آنانی که از شلوغی و بلند مرتبه های بی ریختی به نان آپارتمان و برج دل خوشی ندارند.
از آنجایی که ما هنوز مورد لطف و صدقه های دولت گویا کریمه قرار نگرفته ایم و نمی دانیم از کدام دهک جامعه هستیم با قطار به مشهد سفر می کنیم. از ایستگاه راه شهر تا حرم مطهر امام هم راهی نیست. البته این راه به لطف اتوبان جالبی که زیر مجموعه حرم امام رضا ساخته شده است، کوتاه شده است. البته با این که نمی دانم این اتوبان زیر زمینی در طول چند سال و شاید هو در طول چند ده سال ساخته شده است، اما باید بگویم تونل های تهران باید جلوی اتوبان زیر زمینی مشهد که اگر هواست نباشد بی شک گم و گور می شوی، لنگ بیاندازند.
به میدان نه چندان بزرگی به نام فلکه آب می رسیم که یکی از در های ورودی حرم امام رضا در آن قرار دارد. چند متری را تا در باب رضا باید پیاده روی کنید و بارها این جمله را خواهید شنید که : «خانم موهات رو بپوشون.»
جریان حرم و داخل حرم بماند برای زمانی دیگر که اصولاً جریانی جالب توجه است. اما از شهر بگویم که شلوغ است. البته برخی کارشناسان امر که اصولاً در هر فامیلی یافت می شوند، بر این عقیده معتقد بودند که بیخود ! الان خیلی هم خلوت است و باید حالش را برد که چنین خلوت است. البته همین فامیل عزیز وقتی ساعت 11 صبح به خیابان می آیند نظری غیر از این دارند.
از آنجایی که کار داشتم حدود 6 تا 7 ساعت از تا کنون سفرم را در کافی نت های مشهد سپری کردم که البته سرعت اینترنت خوبی دارند. (معمولی خودمان) این کافی نت رفتن هم جریانی دارد و این که نمی دانم چرا این دوستان که رابطه مستقیم با در پاچه کردن دارند دست از سر زائران هم بر نمی دارند، چنانکه اینترنت ساعتی 500 تا 700 تومان را حدود 1000 و 1200 تومان با من حساب کردند و البته با اطلاع رسانی دوستان از این وضعیت رهایی یافتم.
اما یکی از دیدنی های گردشگری شهر به غیر از بازار موسوم به بازار رضا که وقتی وارد می شوی هوار روشن است و به هنگام خروج تاریک، دوستان و هموطنان گدا و متکدی هستند. تا دو قدم در خیابان راه می روی کسی می آید جلو با تمام ادبی که از اطرافیان آموخته داستانی هندی را تحویل می دهد تا شاید تومانی و ریالی از شما بگیرد، البته درباره من که تا کنون موفقیتی حاصل نشده است.
اما جالب است و البته درد آور که این دوستان در مشهد زیاد هستند. نمی دانم فردی موسوم به رییس دولت نهم که اصولاً به شهر مشهد علاقه زیادی دارد این دوستان را دیده یا نه! البته به آقای دولت کارگزاران هم که گویا بهد از انتخابات ریاست جمهوری اینجا بوده هم توجهی به این دوستان نداشته. به هر حال ...

فعلاً این را از اولین سفر من به مشهد داشته باشید تا ببینم کی وقت می کنم دوباره خدمت برسم.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

رفتی، سلام برسون




زن جوان در ماکرو فر را باز کرد و با نوک قاشق کمی از ظرف غذای داخل ماکرو فر برداشت. آرام نوک قاشق را فوت کرد،‌به سمت دهانش برد و مزه مزه کرد. صورتش تغییری نکرد.
با صدای چرخیدن کلید در قفل در نگاهی به اتاق پذیرایی انداخت که از آشپزخانه معلوم بود. در باز شد، همسرش داخل شد و در را بست. زن جوان جلو رفت و با لبخند کمرنگی به به مرد جوان سلام داد. مرد جواب سلام او را داد و وقتی داشت شالش را آویزان می کرد گفت: چه خبر؟‌
زن که حالا در آشپزخانه بود با صدای بلند گفت خبری نیست. بعد هم وارد پذیرایی شد و رفت طرف مرد که داشت دنبال چیزی می گشت.  زن جوان صورتش قرمز شده بود و می خواست چیزی بگوید. صدایش که در آمد به مرد جوان گفت: ببین!‌من چند روزه یه تصمیم گرفتم که نمی تونم بهت بگم. نه این که نتونم،‌بیشتر خجالت می کشم. اما فکر کردم امروز باید بگم. یعنی می تونم که بگم.
مرد جوان نگاه کوتاهی به زن انداخت و صورتش را به سمت دیگری برگرداند. چند لحظه بعد گفت: چرا خجالت؟ عزیزم بگو ببینم چی کار داری؟
زن حالا صورتش قرمز تر شده بود. به آرامی گفت: می شه از هم جدا بشیم. منظورم اینه که طلاق بگیریم.
مرد جوان دوباره نگاه کوتاهی به زن انداخت. کنترل تلویزیون را از کنار پایه میز وسط پذیرایی برداشت و نشست روی کاناپه قهوه ای رنگ.
چند لحظه ای هیچ کدام هیچ حرفی نزدند. مرد داشت با کنترل کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کرد. سکوت اتاق را شکست و گفت: ای بابا! همین؟! باشه عزیزم هر جور که دوست داری. ساعت 12 ظهر چهارشنبه بیا همون جایی که عقد کردیم. من هم وقت نهارمه،‌میام.
زن چشم دوخته بود به مرد و مرد همچنان داشت تلویزیون نگاه می کرد. مرد جوان ادامه داد: از امروز تا چهارشنبه هم می تونی بری خونه پدرت. سلام من رو به مامان و بابا برسون.
مرد جوان همچنان داشت تلویزیون نگاه می کرد و زن رفت به آشپزخانه.

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

پناهندگی نرگس کلهر؛ خبری که باید از نو به آن نگریست


دو یا سه روز پیش بود که برخی سایت ها و برخی شبکه های خارجی خبری را منتشر کردند مبنی بر این که نرگس کلهر، دختر مهدی کلهر، مشاور رسانه ای محمود احمدی نژاد که با فیلمی درباره شکنجه در ایران برای شرکت در فستیوال حقوق بشر نورنبرگ آلمان به این کشور رفته بود، از دولت این کشور تقاضای پناهندگی کرده است.
این خبر چنان مورد توجه محافل خبری قرار گرفت که سایت ها، تلویزیون ها و روزنامه های زیادی این خبر را به عنوان خبر اول و برگزیده خود منتشر کردند و تیتر اول خود را به آن اختصاص دادند. بدون شک با توجه به شرایط کنونی ایران و مسائل به وجود آمده بعد از انتخابات که بارها از سوی صاحبنظران بحران خوانده شده است و همچنین با نیم نگاهی به جنایات رخ داده در زندان هایی مثل کهریزک، شنیدن چنین خبری از ایران و کسانی که در دولت کار می کنند هم مهم است و هم قابل توجه رسانه های داخل و خارج و این است که در کوتاه ترین زمان همه از جزئیات آن باخبر می شوند.
چنین خبری را در شرایط حاضر می توان از دو جهت مورد بررسی قرار داد. نخست این که خب به هرحال فرزند یکی از نزدیک ترین افراد و مشاوران محمود احمدی نژاد در اعتراض به شرایط پس از انتخابات ایران از یک کشور غربی تقاضای پناهندگی کرده است و این بدان معنی است که حتی در میان وابستگان و نزدیکان به احمدی نژاد هم مخالفت هایی وجود دارد و این اعتراض ها را به هرحال نمی توان به همین راحتی ها ساکت کرد.
این است که دختر یار غار احمدی نژاد و یکی از اصلی ترین حامیانش که حتی در چالش های به وجود آمده با مراجع و ماجرای انتخاب اسفندیار رحیم مشائی به معاونت اولی رییس جمهور و مخالفت آیت الله خامنه ای با این موضوع، او را حمایت می کردند، فیلمی درباره شکنجه در ایران می سازد و از یک کشور اروپایی تقاضای پناهندگی می کند و با نماد سبز رنگ – که این روزها نمار اعتارض به دولت در ایران است- با افراد و شبکه های مختلف مصاحبه می کند و مخالفتش را با اتفاق های افتاده در ایران اعلام می کند.
اصلی ترین پیام این موضوع می تواند این باشد که نرگس کلهر به عنوان نزدیک ترین فرد به مشاور رییس جمهور که پدرش بوده از خیلی از مسائل پشت پرده در ایران و جریان های بعد از انتخابات خبر داد و این اعتراض خبرهای بسیاری را در خود جای داده است. البته باید توجه کرد که در یک سال و چند ماه قبل دختر و پدر تیره شده است و کمتر همدیگر را می دیدند. اما به هر حال هر دختری از پدر می داند و بلعکس.
شاید همین موضوع بود که بسیاری از رسانه های معترض و مخالف دولت به این موضوع پرداختند و خبرهای این جریان را به طور کامل پوشش دادند، چه آنکه روزنامه اعتماد در روز پنجشنبه که کمتر روزنامه ای منتشر شد، مصاحبه ای مفصل با همسر مهدی کلهر گرفت که بسیاری از ادعاهای مطرح شده توسط وی را درباره درخواست طلاق خود را تکذیب کرده بود.
اما شاید بتوان این خبر را از جهتی دیگر هم مورد توجه قرار داد. موضوع اینجاست که این روزها خبرهای مربوط به اعتراض ها به نتایج انتخابات و رفتارهای خشونت بار بعد از انتخابات و فجایع روی داده بعد از انتخابات بیش از هر خبر دیگر مورد توجه مردم و اهالی رسانه که قسمت قابل توجهی از آنها از معترضان انتخابات به شمار می آیند، قرار می گیرد. این موضوع را قرار دهید کنار خبرهایی که هر چند روز از سوی مهندس میرحسین موسوی و حجت الاسلام مهدی کروبی منتشر می شود و علاقه مندان بسیاری را به خود جلب می کند.
آخرین نمونه آن هم مربوط است به ملاقات این دو نامزد انتخابات ریاست جمهوری در منزل مهدی کروبی و اظهاراتی که بعضاً برای نخستین بار مطرح می شود. انتشار این خبر همان طور که انتظار می رفت، با واکنش های شدیدی هم از سوی رسانه ای وابسطه به محمود احمدی نژاد روبرو شد مبنی بر این که اصلاً چرا باید چنین خبرهایی از سوی رسانه های خبر و مطبوعات پوشش داده شود. البته پیش از این هم شایعاتی درباره ممنوعیت پرداختن به خبرهای مربوط به موسوی و کروبی از سوی شورای عالی امنیت ملی شنیده می شد.
در چنین اوضاعی که کوتاه ترین خبر و اظهار نظری از سوی موسوی و کروبی و هاشمی و برخی دیگر از اصلاح طلبان مورد توجه قرار می گیرد، رییس جمهور و نزدیکانش در حوزه رسانه که اصلی ترین آنها مهدی کلهر، مشاور رسانه ای وی است، باید به دنبال راه برون رفتی ار این موضوع باشند که هم چنان مضرور نشوند و هم بتوانند از آن به نفع خود استفاده ای هم بکنند.
این است که دور از انتظار نیست که چنین خبری را در محافل مطبوعاتی و رسانه ای مطرح کنند «که دختر مشاور رسانه ای احمدی نژاد از کشور آلمان درخواست پناهندگی کرده است!»
تکرار می شود که دختر مشاور رسانه ای و از حامیان اصلی محمود احمدی نژاد فیلمی درباره شکنجه در ایران ساخته – که بدون حمایت پدر ممکن نیست- و در یک جشنواره غربی شرکت کرده و از کشور آلمان تقاضای پناهندگی کرده است. بعد مصاحبه ای هم با نماد سبز انجام می دهد و از شرایط درون ایران انتقاد می کند. بعد هم این خبر به شدت مورد توجه رسانه های خارجی و داخلی و مخصوصاً رسانه های معترض قرار می گیرد.
اصلی ترین وظیفه این خبر را می توان منحرف کردن اخبار رسانه ها از اصلاح طلبان و به خصوص موسوی و کروبی به اخبار دیگر است و تحت پوشش قرار دادن اخبار مربوط به معترضان انتخابات.

البته کلهر و احمدی نژاد و اطرافیان از این انتشار این خبر سود دیگری هم می توانند ببرند و آن موضوعی است که در گفت و گوی کلهر با خبرگزاری مهر کاملاً مشهود است. در قسمتی از این گفت و گو به نقل از کلهر آمده است :‌«‌این امر نشان از آزادی است که در جمهوری اسلامی ایران وجود دارد.»
مشاور رییس جمهور در جای دیگری از این گفت و گو بر این موضوع هم تاکید می کند که : «نرگس 25 سال سن دارد و مادر او به دلیل اینکه من با آقای احمدی نژاد در همان سالها (84) همکاری می کردم ، درخواست طلاق کرد و این امر نیز محقق شد. امروز نیز وی یکی از مخالفان آقای احمدی نژاد است و در حال حاضر نیز در دانشکده صدا و سیما تدریس می کند.»
این درحالی است که همسر کلهر در جوابیه ای که به خبرگزاری مهر ارسال کرده است آورده که: « آقای مهدی کلهر درمصاحبه فوق اظهار نمودند: ازهمسرم جدا شده ام و حتی سال 1384 را ذکر کرده اند. لازم به ذکر است بر اساس شناسامه، سند ازدواج و هم سکنایی (خانه ای که درحال حاضر درآن زندگی می کنم و در مالکیت ایشان است) تا امروز در این لحظه هیچگونه طلاقی بر اساس قوانین خانواده میان ما وقوع نیافته است و علاوه بر مدارک مستند فوق، بر اساس تایید کتبی واحد امور کارکنان سازمان صدا و سیما همچنان تحت تفکل نامبرده هستم.»
خانم معصومه طاهری موسوی همچنین در قسمتی دیگر تاکید می کند که « اینکه در بخشی از مصاحبه فرموده اند : "جدایی ما به دلیل مسائل سیاسی و ... بوده" اگر چه ایشان خروجشان از خانه را دلیل جدایی و طلاق می دانند، لکن در مورد بخش دوم سخنانشان در رابطه با گرایش های خاص سیاسی و ... باید متذکر شوم: اینجانب مدت 22 سال است که کارمند رسمی دائم در صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران می باشم و درحال حاضر به عنوان کارشناس ارشد آموزش در این سازمان دولتی خدمت می نمایم و کمترین حرکت های سیاسی کارمندان از نگاه تیزبین مسئولان ذیربط این مجموعه حساس دور نمی ماند و تا امروز هیچگونه رفتاری که سخنان ایشان را تایید نماید در پرونده ام وجود نداشته ضمن اینکه پس از اخذ درجه دکترا و حتی در دوره دانشجویی دکتری به عنوان مدرس ( از 1384 تا کنون) در بخش تخصصی خبر به شاغلین سازمان صدا و سیما در زمینه هایی مانند مسائل سیاسی، جغرافیای سیاسی و ژئوپلتیک و خبر مکررا تدریس نموده ام و کمترین مشکلی در این رابطه تا کنون نبوده. چگونه ایشان با وجود غیبت بیش از یک سالشان از خانه، پی به ضدیت اینجانب با جناب رئیس جمهور برده اند؟ چگونه بدون ارائه مدرک مستند به خود اجازه می دهند اینگونه مرا متهم نمایند ضمن اینکه مدت 2 سال است در دانشکده صدا و سیما نیز به امر تدریس دانشجویان اشتغال دارم.»

نرگس کلهر هم در گفت و گوی خود با رسانه های خارجی گفته است «‌هر لحظه، فرد می تواند تغییر کند. فرد می تواند در لحظاتی آرام درباره مسیر درست تامل کند. کمی خلوت لازم است تا انسان چشمانش را باز کند و تصمیم بگیرد، راه درست وجود دارد و آن راه میلیون ها انسانی است که در جستجوی آزادی به خیابان ها آمدند».

با کنار هم قرار دادن این چند خط از اظهارات افراد مرتبط با موضوع این خبر می توان به این موضوع هم فکر کرد که آیا این خبر و انتشار آن و بیان چنین اظهاراتی مخصوصاً از سوی مشاور رسانه ای احمدی نژاد نمی تواند در پی اهدافی بیش از یک اعتراض داشته باشد؟ این که در مرحله نخست انتشار این خبر، اخبار دیگر مربوط به اعتراض های دیگر را تحت پوشش قرار می دهد و توجه رسانه های را به سمت آنانی می برد که وزارت کشور دولت نهم آنها را به عنوان دولت دهم ایران معرفی کرده است،‌موضوعی که ساعاتی بعد از انتشار آن با اعتراض های گسترده مردم مواجه می شود.
به عقیده نویسنده این مطلب نگاه این چنینی و کم دقت به جریان هایی که در حال رخ دادن است، نه تنها کمکی به جریان های این روزها نمی کند، بلکه توجه ها را از اتفاق هایی دور می کند که این روزها به مطالبه های عمومی مبدل شده اند. بهتر است قبل از این نظر دهیم، تفکر کنیم و کمی دورتر را نظاره گر باشیم تا نکند بازیچه شویم.

۱۳۸۸ مهر ۱۲, یکشنبه

ساندویچ های ویژه به روایت آقاجون



چند روز پیش در یکی از خیابان های اطراف میدان پونک که اسمش را یادم نیست برای خرید بستنی با ماشین ایستاده بودم. شب بود و مغازه های اطراف زیاد باز نبودن. مشغول خرید و خوردن بستنی بودم که تابلوی یکی از مغازه های نزدیک بستنی فروشی که ساندویچی بود توجهم را جلب کرد. روی تابلو نوشته بود: «ساندویچ های ویژه به روایت آقاجون» 


از رنگ جیغ تابلو که بگذریم، نوشته روی تابلو بود که خیلی برایم جالب بود و اولین بار بود که چنین ترکیبی را برای معرفی یک ساندویچ فروشی می دیدم. رفتم و چند تایی عکس گرفتم. جلوی مغازه که خلوت تر شد جلو رفتم جریان نوشته روی تابلو رو پرسیدم . مردی بود حدود 50 ساله. چند نفری هم داخل مغازه نه چندان بزرگ کار می کردند. نمی دان چرا اسمش را نپرسیدم. می گفت تا چند سال پیش آشپز نیروی دریایی بوده و حالا دوران بازنشستگی را می گذراند. اومده و اینجا داره کار مورد علاقه اش را انجام می دهد.


پرسیدم که چرا باید کسی ساندویچ را روایت کند و جریان روایت آقاجون چیست؟


گفت: پدرم هم آشپز بود و همیشه به من می گفت «غذا را جوری درست کن که من درست می کنم تا مشتری از تو راضی باشه»‌. آشپزی پدرم خیلی خوب بود و انصافاً غذاهای خوبی درست می کرد. حالا من هم دارم سعی می کنم غذاهایی درست کنم که به خوشمزگی غذاهای پدرم باشد. این هست که می گویم این ساندویچ ها به روایت پدرم هستند، به پدرم می گفتیم آقاجون...


مرد خوبی بود و سیبیل جالبی هم داشت، که خوش تیپ ترش کرده بود. خندیدم و خدا حافظی کردم. باز هم جلوی مغازه شلوغ شد. 



 


۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

جواد لاریجانی و شلیک به مردم



همان روزهایی که نام آیت الله صادق لاریجانی به عنوان ریاست قوه قضاییه در برخی از رسانه ها مطرح شد، برخی از کارشناسان و اهالی فکر در معادلات سیاسی نگرانی هایی را پیدا و پنهان از جریان عنوان کردند. البته این موضوع به حضور شخص آقای آملی لاریجانی در ریاست دستگاه قضا نبود، چه آنکه بدون شک رهبری با علم به تمامی جوانب این انتخاب را انجام داده بود، اما موضوع حضور سه برادر از یک خانواده در جریان های سیاسی تاثیر گذار بود. حضور علی لاریجانی در جایگاه ریاست مجلس شورای اسلامی، صادق لاریجانی به عنوان رییس قوه قضاییه و جواد لاریجانی که چنانکه باید و شاید مشخص نیست که به چه دلیل به عنوان مسئول حقوق بشر در قوه قضاییه انتخاب شده است.
البته دو برادر دیگر از لاریجانی ها هم در جاهای دیگر در حال خدمت هستند و همچون سه برادر دیگر خود رسانه ای نیستند. حضور خانوادگی در مقام های تاثیر گذار این نگرانی را به وجود آورد که نکند هر یک از برادران به گمان حمایت دیگری چیزی بگوید و کاری بکند که نباید. به هرحال وقتی کسی برادرش رییس قوه قضاییه و یا رییس دستگاه قانون گذاری باشد، خیالش از خیلی جهت ها آسوده است. البته این موضوع شاید در ابتدا خنده دار باشد و کاملاً دور از ذهن به نظر برسد، اما ایران خاک دور از ذهن هاست! چنانکه گفته اند و می گوید در ایران غیر ممکن، غیر ممکن است. در جریان انتخابات ریاست جمهوری هم دیدم و شنیدم که چه باید می شد و چه شد، بگذریم...
همان زمان نگرانی هایی مطرح شد و گفته شد و شنیده شد که باید درچارچوب قانون حرکت کرد و مراقب تمامی جوانب بود. چون به هرحال افرادی که در مقام های بالای کشوری قرار دارند، خواه ناخواه زیر زه بین هستند! حال وقتی چند برادر مقام هایی را  در اختیار می گیرند، قدرت این ذره بین چند برابر می شود. چنانکه حتی باید برخی درباره برخی موضع گیری ها حساس تر بود.
اما به نظر می رسد برای جناب آقای جواد لاریجانی موضوع کاملاً متفاوت است. حضور برادرها در مجلس و قوه قضاییه گویا دلیلی شده تا لاریجانی از نوع جوادش آسوده تر سخن بگوید و تند تر موضع گیری کند، چنانکه برخی رسانه ها حتی نتوانند تمام سخنان وی را پوشش دهند و خبرنگاران با تعجب سخنان وی را بنویسند و ضبط کنند.
مصداق این اتفاق سخنانی بود که جواد لاریجانی به تازگی در مجلس بیان کرده است، مجلسی که برادرش ریاست آن را برعهده دارد. البته جواد لاریجانی پیش از این هم چنین اظهارات تندی را حتی در صحن مجلس داشته در سخنانی «خاک بر سر» نمایندگان مجلس ریخته بود و این اولین مرتبه نیست که وی زیاد به محتوای سخنانش و لحن صحبت کردنش توجه نمی کند.
جواد لاریجانی در جدیدترین اظهارات خود همچون برخی دیگر از همقطارانش هر آنچه توانسته به میرحسین موسوی ارزانی داشته و حتی توجه نکرده که به گفته وزارت کشور زیر دست محصولی حداقل 13 میلیون نفر در انتخابات به وی رای داده اند. این یعنی میرحسین موسوی مورد تائید 13 میلیون نفر از مردم ایران است و بی احترامی به وی می تواند رای 13 میلیون نفر را نشانه برود.
البته دیگر لازم به گفتن نیست که میرحسین موسوی در این کشور 8 سال نخست وزیر دولت شخصی بوده که هم اکنون رهبری این مملکت را برعهده دارد و در تمام این سال ها از وی به عنوان نخست وزیر امام یاد می شده. لازم نیست این موضوعات یاد آوری شود، چون آقایان خود می دانند موسوی کیست و چه جایگاهی در این کشور و در میان مردم دارد.
جناب جواد لاریجانی البته تندی صحبت هایش را (اگر بتوان این اظهارات را صحبت نامید که چنین نیست)، تنها برای میر حسین ارزانی نکرده و این بار اظهاراتی را درباره سید حسن خمینی، نوه امام مردم بیان کرده است مبنی بر این که چرا وی در انتخابات از میرحسین موسوی حمایت کرده است؟!
پیشنهاد می کنیم از این به بعد شخصیت های مملکتی برای حمایت افراد مختلف، از ایشان کسب اجازه کنند که چنین دل خوری هایی پیش نیاید و ایشان مجبور نشوند انتقاد هایی این چنینی را حتی درباره نوه امام مردم بیان کنند.
اما پرسش اینجاست که فردی چون جواد لاریجانی چطور در این شرایط که تمام بزرگان نظام و حتی رهبر ایران شخصیت های سیاسی را به آرامش دعوت می کنند، چنین اظهارات تندی را مطرح می کنند و منتخب چندین میلیون از مردم ایران را با فردی چون مسعود رجوی منافق مقایسه می کند؟ جواد لاریجانی با «گمان» کدام حمایت نوه محبوب اما خمینی (ره) را چنین مخاطب قرار می دهد و برایش تکلیف مشخص می کند.
جالب اینجاست در دورانی که حتی دیوار های این شهر از جنایات هولناک در کهریزک به بیداد در آمده بود، جناب مسئول حقوق بشر دم نمی زد و مشخص نبود در کدام دفتر کاری خود به سر می برد. البته باید به دنبال این موضوع رفت که معادلات ریاضی و قوانین حقوق بشر چه ارتباطی با هم دارند؟ شاید ارتباطی با هم ندارند و جواد لاریجانی تا کنون در پی یافتن ارتباط بین این دو بده است. باید از آقای جواد لاریجانی پرسید شما در مقابل چندین جنایت سخن می گوید و هر چند جنایت در زندان های این کشور قابل رسیدگی است؟!


۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

فقط نگاه می کنم...

من اینجا
کنار این همه زیبایی
و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد
و خود آشفته ام از خوش گذرانی
با من باش
با من بیا و بمان
که من بدون تو
به روزگار
تلخ
سرد
اندوه وار
فقط نگاه می کنم

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

چه کسی می گوید؟ چه کسی باور می کند؟


اصولاً یکی از ارکان ارائه تحلیل های سیاسی درخورد توجه، برخورداری از اخبار درست و به دور از دروغ است. به این موضوع بیافزایید اطلاع از اخبار پشت پرده و یا به اصطلاح این روزها اخبار درگوشی، که جمع این دو مورد در کنار آگاهی بر مسائل روز مهمترین ابعاد رسیدن به تحلیل های درست و به درد بخورد هستند.
اما برخی تحلیل ها و مقاله ها و اظهار نظرها این روزها از سوی افراد مدعی به شدت جالب است! برخی این روزها برای اثبات حرف و اخبار خود به مسائلی استناد می کنند که از پایه صحت ندارد و دروغ است. یعنی آقایان از دروغ برای اثبات دروغ استفاده می کنند. مثلاً می خواهند موضوعی را ثابت کنند و به طور مثال بگویند که فلان گفته موسوی و یا کروبی صحت ندارد، برای اثبات گفته های خودشان استناد می کنند به دادگاه های نمایشی و سخنانی که از سوی برخی دستگیرشدگان در این دادگاه ها گفته میشود. این طور که چون فلانی چنین حرفی زده و با توجه به اعتراف فلان فرد در دادگاه پس آن حرف کروبی درست نیست و موسوی دروغ می گوید. 
همین جاست که باید کلاً به اساس موضوع شک کرد. وقتی کسی اینقدر نگاه بسته ای دارد که برای اثبات ادعاهای کذبش، به گفته های چند زندانی که چندین روز در انفرادی نگه داشته شده اند و انواع شکنجه ها را دیده اند استناد می کند،اصلاً در جایگاهی نیست که بتواند درباره تحولات نظر بدهد و تصمیم گیری بکند.
البته چند سالی است که چنین تفکری باعث شده است که ایران بزرگ به چنین جایگاهی میان ایرانیان و مردم دنیا برسد. این نتیجه تصمیم های اشتباهی است که در نتیجه توهمات برخی از مسئولان گرفته شده است و چنین می شود که امروز برخی از خارج نشینان حتی از این که برای دیدار اقوامشان به ایران بیایند می ترسند.
جالب تر این که ‌آنچه صحت دارد را هم با نگاهی آلوده به دروغ، نادرست می انگارند! نگاهی به تحولات چند هفته پیش در ایران کاملاً نشان می دهد که برخی مسئولان کشور نه تنها به دنبال حل و فصل درست وقایع پس از انتخابات نیستند، بلکه سعی دارند با تکیه بر اطلاعاتی که از پایه نادرستو دروغ است، فضتی سیاسی و اجتماعی کشور را غیر از آن چیزی که هست نشان دهند. این افراد متاسفانه حتی سعی نمی کنند با شفاف سازی اعتماد عمومی مردم را بازگردانند. همین موضوع هم هست که خیلی ها انتظار بیانیه هیات سه نفره قوه قضاییه را داشتند و منتظر بودند که قوه قضاییه همچون حامیان دولت واقعیاتی که از سوی کروبی ارائه شده بود را «ادعا» بخواند.
اما درباره گفته های شیخ اصلاحات جریان بسیار فرق می کند، چرا که خیلی ها این موضوعاتی که کروبی مطرح کرد را می دانستند و شنیده بودند و دیده بود. لازم هم نیست در این زندان و آن بازداشتگاه شرک کشید. کافی بود بعد از انتخابات چند دقیقه در خیابان ها قدم زد و دید که ماموران امنیتی و لباس شخصی ها چه برخوردی با مردم و معترضان دارند و چگونه به باد کتکشان می گیرند. حال فکر کنید که همین آقابان را با یکی از همین معترضان در سلول انفرادی رها کنند. خدا می داند که چه فجایعی رخ داد و می دهد...
پس اگر هزاران هزار بیانیه هم صادر شود و صدها ساعت گفت و گوی ویژه خبری از تلویزیون دولتی پخش شود، باز هم کسی دروغ را باور نخواهد کرد.

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

ورود مبارک به بلاگر و کلی مشکل !


این روزها در بلاگفا اینقدر به مشکل برخوردم که دوست داشتم از دستش فرار کنم. البته انتخابات و شرایط بعد از انتخابات هم در این بی قرار من بی تاثیر نبود. نبود امنیت در بلاگفا آنچنان زیاد و مشهود بود که علیرضا شیرازی،‌مدیر بلاگفا خود بر این موضوع اشاره کرد. بعد از این اظهارات شیرازی بود که بلاگفا برای خیلی ها از جمله من ناامن شد. وقتی در یلاگفا می نویسم انگار دارم در یک اتاق بدون در و دیوار زندگی می کنم و همه از بیرون کارهای من را مشاهده می کنند. هرچند که در این اتاق کاری خاصی نمی کردم و قرار هم نیست کاری بکنم که نگران دیگران باشم. اما موضوع این است که در چند هفته اخیر با مشکلاتی هم در بلاگفا مواجه شده ام.
اولین و بزرگترین ایراد بلاگفا نداشتن فضایی برای آپلود عکی برای قرار دادن در وبلاگ است. همین موضوع باعث شده تا در این یک سال و اندی که در بلاگفا حضور دارم برای پیدا کردن فضا برای آپلود عکس کلی دردسر کشیده امو در به در دنبال این سایت و آن سایت بودم. البته در این میان تشکر می کنم از نیکو بهجتی عزیز که در این مدت بارها از بلاگ تک برای آپلود عکس هایم استفاده کرده ام.
موضوع و مشکل دوم هم نداشتن آزادی در تغییر در وبلاگ است. برای هر تغییری یا باید کلی درباره برنامه نویسی تحت وب اطلاعات داشته باشی و یا باید به این و آن التماس کنی که دو کلمهاچ تی ام ال یادت بدهند. یعنی با توجه به این موضوع که گفتم حتی برای تغییر بنر بالای وبلاگ هم مشکل های زیادی بر خوردم.
البته برخی از دوستان به شدت تاکید داشتند که من وبلاگ جدیدم را در ورد پرس راه اندازی کنم. اما برخی هم تاکید داشتند که به بلاگر بیایم. اما خودم با توجه به این که ورد پرس فارسی در ایران فیلتر است ،‌بهتر دیدم که کافه وطن را به بلاگر انتقال دهم. اما همین هم برای من مشکلی شد و آن این است نمی توانم نوشته های بلاگفا را به بلاگر انتقال دهمد. البته سعی کردم اول کافه وطن را ورد پرس انتقال دهم و بعد به بلاگر که متوجه شدم جناب آقای شیرازی ،‌مدیر بلاگفا راه این انتقال را بشته اند و در حال حاضر همینه که هست! به هرحال ورود خودم را با بلاگر با کلی مشکل تبریک می گویم. منتظر آینده خواهیم بود ...

۱۳۸۸ شهریور ۹, دوشنبه

شهید رجایی و مهندس بهزاد نبوی


شهید رجایی و ایام خوش بهزاد نبوی

دادگاه هایی که در روزهای گذشته به بهانه رسیدگی به عوامل اتهام های مخملی برگزار شد واکنش های زیادی داشت. این واکنش ها و بازخورد ها هم درباره افرادی بود که در این دادگاه حضور داشتند و هم درباره صحبت ها و اظهاراتی (بخوانید اعتراف)‌ بود که از جانب برخی به اصطلاح متهمان مطرح شد. گذشته از اظهاراتی غیر واقعی که در این دادگاه ها گفته شد و البته از روی کاغذ خوانده شد! افرادی که در این دادگاه ها به عنوان متهم انقلاب مخملی حضور داشتند بسیار تامل بر انگیز بود. تامل برانگیز از آن جهت که بینندگان این دادگاه های ساختگی و نمایشی افرای را به عنوان متهم می دیدند
که در سال های گذشته آنها را به عنوان مسئولان و خدمتگزاران کشور می شناختند. و حالا این سوال در ذهن ها به جنب و جوش افتاده که چرا مسئولان و معتمدین دیروز، از سوی برخی متهمان مخملی امروز معرفی شده اند؟

این طور که معلوم است آنانی که در روزها و سال های اول انقلاب دستی در امور کلان اداره کشور نداشتند و هر یک در گوشه کناری از این مرز و بوم مشغول خدمت (!)‌بودند، ‌این روزها به تکاپو افتاده اند تا با کنار زدن مهره های تاثیر گذار انقلاب و افراد کلیدی در به پیروزی رسیدن انقلاب نقش بی مثالی داشتند، کشور و انقلاب را با افکار بسته خود اداره کنند و به نوعی کشور را اختصاصی کنند. جالب است که این عده خاص از هیچ کاری برای کنار زدن آنانی که مخالفان خود می دانند کوتاهی نمی کنند و سعی دارند شخصیت هایی مانند میرحسین موسوی ،‌بهزاد نبوی و میردامادی که تا دیروز از اصلی ترین شخصیت های انقلاب و انقلابی به شمار می رفتند را با تهمت هایی بی پایه و اساس امروز در جایگاه متهم حضور دارند. اما چه سود که چنین صحنه سازی هایی تنها بی اعتباری و بی اعتمادی را دامن می زند و هیچ نتیجه دیگری ندارد، چه آنکه مردم این روزها آگاه تر از گذشته هستند.

اما این روزها حضور فردی چون مهندس بهزاد نبوی در دادگاه شاید بیشترین لطمه را به اعتماد ملی مردم خواهد زد و این سوال پرسیده می شود که چرا سخنگوی دولت خدمتگزار محمد علی رجایی - که در این سال ها بسیاری برای بالا رفتن از پله های قدرت او را از خود و خود را از او می دانند- این روزها در دادگاه (بخوانید بیدادگاه) متهم به تلاش برای انقلاب های رنگی و مخملی می شود؟؟؟

امروز سایت خبری پارلمان نیوز (پایگاه خبری فراکسیون خط امام مجلس) مطلبی را با عنوان «روایت گل آقا از وصیت رجایى درباره بهزاد نبوی» منتشر کرده بود که درباره برخی صحبت شهید رجایی درباره مهندس نبوی. جایی در این نوشته آمده بود: در آن روزهاى سخت و توفانی، شخصیت و حیثیت بهزاد از چند سو، آماج حمله بود و من پیوسته متعجب بودم که او چرا عین خیالش نیست. روزى همین جمله را به شهید رجایى گفتم. گفت: «حالا ایام خوش بهزاد است!» و خدا را شکر مى‌کنم که مثل تو نیست که تا چیزى درباره‌ات مى‌گویند تعادلت به هم مى‌خورد! پوست بهزاد کلفت است، دعا مى‌کنم کلفت‌تر شود!»

متن کامل «روایت گل آقا از وصیت رجایى درباره بهزاد نبوی»

این نظر شهید رجایی تاکید بر این نکته است که این هید بزرگوار هم پیش بینی می کرد که این کشور و این انقلاب در آینده چگونه بازیچه عده خاصی می شود و چگونه یاران انقلاب امام مورد توهین افرادی قرار می گیرد که در پی اختصاصی کردن کشور هستند.


مهندس نبوی همراه شهید رجایی در سازمان ملل

این چنین است که مهندس بهزاد نبوی دیروز در عکسی با حضرت امام (ره)‌ و شهید رجایی دیده می شود و در سازمان ملل همراه شهید رجایی بود ، امروز در لباس اتهام در دادگاهی نمایشی ...

و باید به این ندیشید که در سال های آینده چه کسانی و در چه جایگاهی حضور خواهند داشت ...

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

خری که دم نداشت !




چرا «خَر ِ ما از کره گی
دم نداشت» ؟





این
ضرب المثل که «خر ما از کره گی دم نداشت» را تابحال هزاران هزار بار شنیده بودم و
شما هم احتمالاً یا زیاد شنیده اید و شاید هم از آن زیاد استفاده کرده اید. اما من
به شخصه نمی دانستم جریان این صرب المثل چسیت و چه اتفاقی باعث شده تا کسی چنین
چیزی را بگوید. البته این نوع جریان ها در ادبیات کهن ما خواستگاه های مختلف دارند
و شاید برای یک جمله ، شعر و یا ضرب المثل روایت های مختلف وجود داشته باشد و
داستان های زیادی این این باره گفته و شنیده شده است. امروز یکی از دوستان در ایمیلی
روایتی را برایم فرستاد در باره ضرب المثل «خر ما از کره گی دم نداشت» که جالب بود
و به نظرم روایتی واقعی آمد. البته جا دارد از زسول عزیز هم برای ارسال این روایت
جالب نوجه تشکر کنم.

 



ریگ کفش قاضی القضات و خری که دم نداشت !





مردي
خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را ( براي
كمك كردن ) دست در دُم خر زده، قُوَت كرد( زور زد). دُم از جاي كنده آمد. فغان از
صاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!.



مرد
به قصد فرار به كوچه‌اي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌اي درافگند. زني آنجا
كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در
بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد.



مردِ
گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فروجست كه در آن طبيبي
خانه داشت. مگر جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پير بيمار فرود آمد، چنان كه بيمار در جاي بمُرد. «پدر مُرده» نيز به
خانه خداي و صاحب خر پيوست!.



مَرد،
همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند.
پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان
پيوست!.



مرد
گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانۀ قاضي افگند كه «دخيلم» (پناهم ده)؛
مگر قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چارۀ رسوايي را
در جانبداري از او يافت: و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون
خواند.



نخست
از يهودي پرسيد. گفت: اين مسلمان يك چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم.
قاضي گفت : دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا
كند تا بتوان از او يك چشم بركند! و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد،
به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!.



جوانِ
پدر مرده را پيش خواند. گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش
كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش حيات
بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان
ديوار بنشانيم و تو بر او فرودآيي، چنان كه يك نيمهء جانش را بستاني!. و جوانك را
نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديۀ سي دينار جريمۀ شكايت بي‌مورد محكوم كرد!.



چون
نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت : قصاص شرعاً هنگامي جايز
است كه راهِ جبران مافات بسته باشد. حالي مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد
ازدواج) اين مرد كرد تا كودكِ از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش!. مردك
فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.



قاضي
آواز داد :هي! بايست كه اكنون نوبت توست!. صاحب خر همچنان كه مي‌دوید فرياد كرد:
مرا شكايتي نيست. محكم كاري را، به آوردن مرداني مي‌روم كه شهادت دهند خر مرا از
کره‌گي دُم نبوده است!!!

۱۳۸۸ شهریور ۷, شنبه

اعتماد در این روزهای ایران












/**/

از نوکیا نگو



انتخابات ریاست جمهوری
ایران اگرچه همان طور که از دوران تبلیغات آن می شد فهمید ، انتخاباتی پرشور و با مشارکتی
حداکثری بود که توانست اعتباری بی بدیل برای ایران کسب کند، اما اتخاذ تصمیم های
نادرست و پیروی از سیاست های اشتباه که مورد پسند ملت نبود، دلیلی شد تا روزهای
تاسف باری پس از برگزاری انتخابات رقم بخورد.



در این بین حضور شخصیت
های اصلاح طلبی چون سید محمد خاتمی و میر حسین موسوی که از محبوبیت بسیاری
برخوردار بودند و هستند در کنار نامزدهایی با سخنان جدید و قابل تفکر چون شیخ کروبی
و محسن رضایی تاثیر فراوانی بر افزایش چشمگیر مشارکت در انتخابات داشت. اما اعلام
نتایج دور از انتظار بسیاری از رای دهندگان نه تنها نوعی نارضایتی را در میان قشر
عظیمی از مردم پخش کرد، بلکه موجی از بی اعتمادی و دلسردی را به روح اجتماع پرشور
قبل از انتخابات دمید، چنان که این روزها خبری از آن شور انتخاباتی دوران تبلیغات
نیست. در این بین اما اخبار مختلف نیز تاثیر های فراوانی را بر افکار و جهت گیری
فکری آنها داشت.



چنان که این روزها می
بینم و می شنویم که چه تعداد از مردم و اطرافیانمان نسبت به برنامه ها و حتی اخبار
صدا و سیما بد بین شده اند و کمتر کسی را می توان یافت که واژه «رسانه ملی» را
باور داشته باشند.



چند روز پیش با یکی از
نزدیکان درباره خرید گوشی موبایل- تلفن همراه !- صحبت می کردیم و حرف از این بود
که چه گوشی بخرد که بدرد بخورد باشد و چه مدلی بهتر است و چه مارکی معروف تر و
کاری تر. صحبت ادامه داشت و نظرهای مختلفی رد و بدل می شد. حرف از این شد که فلان
مدل کوشی نوکیا خوبد است و مدل دیگری بهتر است و چنین امکاناتی دارد و چنان انجام کارهایی
را دارد. وقتی حرف نوکیا پیش آمد طرف خریدار گوشی صورتش در هم پیچید و ناراحت چنین
گفت که: بد از انتخابات و اخباری که درباره نوکیا شنیدم اصلاً از نوکیا خوشم نمی
آید. اگرچه مدل های خوبی دارد، اما دیگر دوست ندارم با خریدن نوکیا پول به جیب
آنهایی بریزم که ... از نوکیا نگو ...



اشاره داشت به برخی
خبرهای پیش از انتخابات درباره «دستگاه هایی مخابراتی که نوکیا به ایران فروخته
است و می توان از آن در شنود مکالمه های مختلف استفاده کرد». این خبر در روزهای پر
جنب و جوش بعد از انتخابات از جمله اخباری بود که تاثیر فراوانی بر مردم داشت و
رسانه های بسیاری درباره تاثیرات عینی این خبر بر بازار گوشی موبایل گزارش نوشتند
و خبر داد.



این موج بی اعتمادی به
برند نوکیا از همان روزها آغاز شد و هنوز هم ادامه دارد. البته شاید آنچه گفتم تنها
گوشه ای از این چنین نگاهی باشد که این روزها بسیار در مردم می توان یافت، اما
واقعیت این است که این چنین احساساتی در روند زندگی روزانه مردم وجود دارد و تاثیری
انکار ناپذیر بر زندگی آنها و کلیت جامعه گذاشته و خواهد گذاشت که خیلی هم خوب
نیست.  



اما متاسفانه این روزها
نه تنها در راستای بهبود این روند گامی برداشته نمی شود، بلکه بر این موضوع دامن
هم زده می شود که مصداق آن برگزاری دادگاه هایی است که از سوی کمتر کسی مورد پذیرش
است. همچنین اظهار نظرها و موضوع گیری های جانبدارانه و نا عادلانه برخی از مقام
های کشور نیز به فضای نا خوشایند جامعه ایرانی شدت می بخشد. باشد که برخی تریبون
های مقدس را اختصاصی نکنند و با سخنان به ظاهر بی طرفانه طرف کسی را نگیرند.

۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه

اذان نیمه شب کروبی

 


چه کسانی از اذان کروبی می ترسند ؟



این روزها شیخ مهدی کروبی شده هدف تخریب ! هدف تخریب آنهایی که بعد از اعتراض های پس از انتخابات و آن اتفاق های توجیه ناپذیرش حرفی برای گفتن نداشتند و ندارند. این عده متاسفانه در مقابل اتفاق های بعد از انتخابت که باید جنایت خواندشان، آنچنان در چشم مردم و رسانه ها بی اعتبار شده اند که دست به هر کاری می زنند برای رهایی از وضع موجود. یکی از اصلی ترین این راه ها هم تخریب دیگران و مخصوصاً چهره های سرشناس سیاسی و مردمی است که این روزها شیخ اصلاحات تبدیل به هدف این تخریب کنندگان خرد شده است.


به عقیده بسیاری مهدی کروبی به عنوان یکی از پایه گذاران نظام جمهوری اسلامی و یاران نزدیک حضرت امام در روزهای مبارزات انقلابی و بعد از آن ، از جمله افرادی است که بیش از بسیاری از آنانی که این روزها در مقام های نظامی و دولتی ادعای دل سوزی برای کشور را دارند ، به فکر انقلاب و نظام است و می داند که مواردی چون دروغ و عدم شفافیت برای این کشور همچون سمی کشنده می ماند. مخصوصاً که این دروغ پردازی ها و نبود شفافیت این روزها بعضاً در عرصه های عالی کشور همچون دولت و مجلس و صدا و سیما دیده و شنیده می شود ، چه آنکه دیدیم و شنیدم که صدا و سیمای نه چندان محترم در روزهای قبل از انتخابات و بعد از انتخابات چگونه اطلاع رسانی کرد که البته به هیچ وجه نمی توان نام اطلاع رسانی بر آن گذاشت. بگذریم ...


حالا هم که شخصی همچون مهدی کروبی به فکر آینده نظام اسلامی و ایران افتاده است و سعی دارد با انتقال واقعیت به مردم از بروز فجایع احتمالی که در پی دروغ گویی به وجود می آید جلوگیری کند ، برخی با ادعای توخالی طرفداری از نظام هرچه دارند و ندارند را از دهان خارج کرده اند تا شاید به گمان خودشان بتوانند در مقابل راستی ها بیاستند و باز دروغ پشت دروغ تحویل مردم بدهند. اما خود نیز می دانند ناچیز تر از آنند که در مقابل سخن راست ایستادگی کنند، چنان که نتوانستند در مقابل سخنان کروبی درباره تجاوز به زندانیان بیاستند ، چنان که شاهدان و مطلعان بر راستی این موضوع تاکید کردند. البته این موضوع در جریان دفن جنازه های بی نام نشان در بهشت زهرا هم تکرار شد. پس واقعاً این ایستادگی در برابر راستی و درستی ریشه در چگونه سیاستی دارد؟


داشتم در Google reader  چرخ می زدم (کار دائمی این روزهای من و خیلی ها !) لینکی دیدم با عنوان «اذان نیمه شب کروبی»‌ که از وبلاگ هادی بیات ،‌ پسر آیت الله بیات زنجانی به اشتراک گذاشته شده بود. داستانی است از «داستان و راستان»‌ شهید مطهری درباره الله اکبر و اذان گفتن که هادی بیات این داستان را مرتبط کرده بود با شرایط این روزهای ایران و شیخ اصلاحات. در ادامه خواننده آن خواهید بود :



اذان نیمه شب کروبی


شهید مطهری در داستان راستان آورده است که گویا در زمان معتصم عباسی ترکان عهده دار بسیاری از کارهای حکومتی بودند. البته ترکان ماوراءالنهر اون ورها. سرداران ترک در بغداد می گشتند و هرکاری می خواستند می کردند و حکومت عباسی هم کاری نداشت. تا جایی که کم کم دست به عرض و ناموس مردم دراز کردند. نیمه شبی  مسلمانی می بیند که یکی از این سرداران دست زنی را گرفته و به زور با خود می برد. مرد جلو می رود فایده نمی کند. زن التماس می کند افاقه نمی کند. و آن سردار ترک زن را به خانه ای می کشاند. مسلمان که می بیند کاری از دستش بر نمی آید بر بام خانه ای می رود و با صدای بلند اذان می گوید. با صدای الله اکبر او در نیمه شب مردم به کوچه و خیابان می ریزند که چه شده است و او با فریاد ماوقع را می گوید و آنها نیز یورش می برند و زن بیچاره را از دست آن سردار ترک خارج می کنند. و این ماجرا باعث می شود که حکومت عباسی فکری برای دست درازی های نظامیان ترک بکند.


چه قدر این مسلمان شبیه شیخ مهدی کروبی خودمان است که اذان نیمه شبش خواب ها را آشفته است. دین فروشان او را به ناسزا گرفته اند که چرا خواب خوش مان را برآشفتی و مردمان، این بار بیدارند چون این جا بغداد نیست و تهران است و تمام ایران است. عده ای دیگر نیز از خواب برخاسته اند. این بار شاید بشود برای این تعدی ها کاری کرد.


 


پی نوشت :‌ اصولاً چون این موضوع خیلی برای من و البته خیلی ها مهم است تاکید می کنم که هموطنان عزیز ما آذری هستند و آذری زبان و نه ترک ...