ه‍.ش. ۱۳۸۷ تیر ۵, چهارشنبه

روز مادر بود


روز مادر بود


 



 


گفتم می خوام واسه روز مادر ، برای مادرم هدیه بخرم . یادم افتاد 3 روز پیش روزنامه تعطیل شده . گفتم بی خیال یه چیزی می خرم که ارزون باشه . یادم افتاد روزنامه لغو امتیاز شده . با کارت عابر بانک جلوی یکی از دستگاه های خودپرداز منتظر موندم تا نوبتم بشته . مادرم زنگ زد . گفت بهنام امروز چیزی نخری ها . . . گفتم چرا ؟ گفت بعدا وقت هست . گفتم ای بابا . . . گفت جون مامان چیزی نخر . . . بذار واسه بعد . . .


رفتم خونه . چیزی نخریدم . رفتم و صورتش رو بوسیدم . بوی سیب می داد . . .


 


 

۳ نظر:

زهرا باقري شاد گفت...

لذت بوي سيب رو از ياد نبر اقاي نعمتي. بعدها كه مشامت پر از بوي كاغذ بشه و پر از بوي كامپيوتر و خبرگزاري .حسرت بوي سيب و سادگي و مهرباني مادرت رو مي خوري كه توي سخت ترين لحظه هاي زندگي هميشه باهاته. زيباترين تجربه زندگيتو به نظرم توي اين روز داشتي با صداي مادرت.

تازه نفس گفت...

بیایید بیشتر در جریان اتفاقاتی که می افتد قرار بگیریم...

مریم گفت...

سلام
درسته که بیکاری خوب نیست اما اونا که ارزشمندن معمولا دردسر زیاد می کشن پس بابت این ارزشمندی اول تبریک دوم ارزو برای یافتن کار ارزشمندتری