۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

درباره «چیزهایی هست که نمی دانی»


به فیلم های آرام علاقه دارم. فیلم هایی که در آن اتفاق خاصی نمی افتند و قرار هم نیست اتفاق خاصی در آن بیافتد. داستان های خطی و البته تاثیر گذاری دارند و دیالوگ نقش اصلی را در فیلم دارد. از جمله این فیلم ها می توانم به شب یلدا و شب های روشن اشاره کنم. معمولاً در این ژانر از فیلم تعداد بازیگران کم هستند و داستان عاشقانه ای در جریان است. باید نشست در فضایی ارام و بدون سر و صدا در فیلم قدم زد.
«چیزهایی که نمی دانی» از جمله این فیلم هاست. این فیلم داستان یک راننده آژانس (علی مصفا)‌ بود که هر روز مسافرانی را سوار می کند و به مقصد می رساند. یکی از این مسافران (مهتاب کرامتی) همکلاسی قدیمی اش در دانشگاه است که گویا در آن دوران به او علاقه داشته، اما هیچ وقت به او چیزی نگفته است. حالا این همشاگردی در آستانه ازدواج است. او هنوز به راننده آژانس علاقه دارد و در طول فیلم منتظر است تا او حرفش را بزند. اما راننده آژانس همچنان سکوت می کند و چیزی نمی گوید.

اما این تنها رابطه در فیلم نیست. بین او مسافر دیگری (لیلا حاتمی) بعد از چند بار سوار شدن رابطه ای به وجود می آید که این رابطه نیز داستان هایی به همراه دارد.

فیلم «چیزهایی هست که نمی دانی» نه آنقدر آرام است که حوصله تان در سینما سر بروند و نه آنقدر پر جنب و جوش که بتوان آن را یک عاشقانه تمام عیار دانست. داستان آرام پیش می رود و بیننده چند بار با صحنه هایی مواجه می شود که تعجب می کند. این صحنه ها راه فرار کارگردان از یکنواخت شدن فیلم هستند و به خوبی می تواننده تماشاگر را به دیده ادامه فیلم ترغیب کنند.

پیشنهاد من: این فیلم را باید در آرامش دید و متوجه دیالوگ هایش شد. مخصوصاً دیالوگ هایی که علی مصفا با صدای پایین می گوید و می توان به عنوان یکی از نقاط ضعف فیلم به آنها اشاره کرد. پس یک سینمای خلوت را برای دیدن فیلم انتخاب کنید. همچنین اگر می توانید سانس های بعد از ساعت 8 شب به دیدن فیلم بروید. حال و هوای این فیلم شب است و وقتی در تاریکی و خلوت شب از سینما خارج می شود، حس خوبی خواهید داشت.

اطلاعات فیلم:‌ کارگردان: فردین صاحب الزمانی کارگردان فیلم است و علي مصفا، ليلا حاتمي،‌ مهتاب کرامتي، پيام يزداني، فرناز رهنما، مونا مستوفي از جمله بازیگران هستند. این فیلم جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کارلو‌وی‌واری شده جمهوری چک را گرفته است.

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

فرهادی؛ بهترین بهانه


فیلم های اصغر فرهادی را بعد از فیلم شهر زیبا سوری دنبال می کنم. چهارشنبه سوری اش برایم پر است از خاطره. نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر این که حال و هوای قبل از عید را دوست دارم و این فیلم حال و هوای قبل از عید را با خود دارد. از بازی ها هم نباید گذشت. فرخ نژاد، تهرانی و علی دوستی و پانته‌آ بهرام بازی های خوبی دارند و همین کافیست. درباره الی هم که جای خود دارد.

حالا فرهادیِ چهارشنبه سوری، درباره الی، شهر زیبا، رقص در غبار با فیلم جدایی نادر از سیمین به اسکار راه یافته است. دقیق نمی دانم، اما فکر می کنم این سومین بار است که ایرانی ها سهمی در اسکار دارند. اما انگار این بار فرق می کند. نمی دانم شاید به جنش سبز و طرافداری اعتراض آمیز از این فیلم باز می گردد. شاید هم بدبختی هایی که برای فیلم اخراجی های 3 در دوران سربازی کشیدم علت علاقه ام به پیروزی این فیلم و کارگردانش در اسکار است.

صحبت از یک حس خوب است. حسی که باعث شد تمام ایرانی های و تمام آنهایی که در روزی یک بار در فیس بوک و دیگر شبکه های مجازی دیگر به هر بهانه ای به جان هم می افتند و برای جزئی ترین مسائل با هم کل کل دارند، در شب پیروزی فرهادی در گلدن کلاب یک رنگ باشند. با هم باشند. با هم بودنی که ایرانی ها با آن غریبه اند.

حالا فرهادی و فیلمش به اسکار می روند تا شاید یک بار دیگر ایرانی ها یکی بودن را تجربه کنند. بهانه ای باشد برای با هم بودن و مهربان بودن. بهانه ای باشد برای خوشحال بودن همه ایرانی ها. آن هم در روزهایی که خوشحال بودن سخت ترین اتفاق در ایران است. امیدوارم بار دیگر شنیدن نام ایران لبخند بزنیم و شاید اشک بریزیم. از این که خوشحالیم. شاید هم اشک بریزیم برای این خندیدن را فراموش کرده ایم، حتی در بهترین موقعیت ها.

امیدوارم و امیدوارم فرهادی و فیلمش بار دیگر بهانه خوبی هایمان باشند.


۱۳۹۰ بهمن ۲۷, پنجشنبه

آنها با هم فرقی ندارند، اشتباه از ماست


تصویری از بشار اسد عکس یک امروز روزنامه شرق بود. زیر عکس تیتری با این عنوان نوشته شده بود: بشار اسد فرمان داد؛ 6 اسفند همه پرسی قانون اساسی.

اول:

بعد از آغاز اعتراض های مردمی در سوریه بارها و بارها شاهد عقب نشینی های لفظی بشار اسد بودیم. تصمیم های رییس جمهور سوریه مبنی بر عفو عمومی و تغییر در قانون اساسی بارها تیتر یک رسانه های ایرانی و خارجی شد. اما با این حال اعتراض ها هنوز در این کشور ادامه دارد و هنوز هم نیروهای نظامی متعرضان را سرکوب می کنند. عقب نشینی های لفظی اسد درحالی صورت می گیرد که نه تنها وضعیت برخورد با اعتراض ها بهتر نشده است، بلکه نیروهای حکومتی هر روز از خشونت بیشتری برای سرکوب معترضان استفاده می کنند.

به نظر می رسد معترضان در سوریه تصمیم خود را برای براندازی بشار اسد گرفته اند و به این سادگی ها خیال عقب نشینی ندارند. البته باید به این نکته توجه کرد که آنها بعد از سال ها زندگی در حکومت بعثی پدر و پسر بهتر از هر تحلیل گر دیگری می دانند که عقب نشینی ها و اظهارات امیدوار کننده اسد تنها صحبت های تبلیغاتی هستند. به همین دلیل هم این عقب نشینی ها تا کنون نتوانسته اعتراض های سوریه را آرام کند.

دوم:

اگرچه سرکوب معترضان در سوریه هر روز ابعاد تازه ای پیدا می کند، اما بشار اسد هنوز تا حدودی توانسته است وجهه بین المللی خود را حفظ کند. اگرچه کشتار ها در این کشور آنقدر بی پروا شده است که دیگر عقب نشینی ها و اظهارات اسد برای جامعه جهانی قابل قبول نباشد.

اما درباره ایران و سران نظام ایران این موضوع به گونه ای دیگر بود. در حوادث بعد از انتخابات افراد زیادی دستگیر و روانه زندان شدند و تعداد زیادی نیز توسط نیروهای حکومتی کشته شدند. اما مشی ایران این گونه بود که خود را حق کامل می دانست و معتقد بود کار درستی می کند.

حاکمان در ایران هیچ گاه سعی نکردند با آرامش با معترضان سخن بگویند تا شاید فضا آرام تر شود. همین دلیل شد تا هر روز و هر هفته و هر ماه معدود شعارهایی که در اعتراض های خیابانی سر داده می شد، تند تر و تند تر شود. تا آنجا که بر علیه بالاترین مقام حکومتی و برخی ارکان اصلی نظام ایران شعار داده شد.

شاید بتوان تنها فرق بین حکومت ایران و حکومت سوریه را در نوع رفتار با معترضان در ماه ها و سال های اخیر دانست. یکی سخن از اصلاح می زند و سرکوب را سنگین تر می کند و دیگری اما هیچگاه حرفی از عقب نشینی و اصلاح نمی زند و از راه های دیگری فشار را بر مردم و معترضان بیشتر می کند.

سوم:

اما این که برخی روزنامه ها مانند شرق که به عنوان یک روزنامه اصلاح طلب و منتقد شناخته می شود، عکس صفحه اول خود را به بشار اسد و اظهاراتش اختصاص بدهد جای تعجب دارد و می توان چند دلیل برایش آورد. اول این که این چنین تیتر هایی به اجبار معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد و شورای عالی امنیت ملی در این روزنامه درج شود. شورای عالی امنیت ملی در مواقع حساس  سیاسی مانند روزهای اعتراض و یا موضوع پرونده هسته ای خط مشی را برای مطبوعات و خبرگزاری ها مشخص می کند. می توان احتمال داد که درج چنین تیتری در روزنامه شرق به این دلیل است.

اما به دلیل دومی هم می توان اندیشید. این که مسئولان روزنامه شرق از این موضوع – اظهارات بشار اسد درباره همه پرسی – استفاده می کند برای رساندن پیام جریان منتقد و معترض ایران به حاکمان. البته این موضوع دربرخی موارد می تواند کارساز باشد و جای کارداشته باشد. اما درباره اسد و سوریه نباید از چنین تیترهایی استفاده کرد. کسی که این عکس و تیتر را برای صفحه اول روزنامه ای مثل شرق انتخاب کرده است بدون شک درک درستی از اوضاع سیاسی ایران و سوریه نداشته و یا شناخت کاملی درباره حاکمان آن ندارد. به عقیده من این چنین تیتری دقیقاً قدم زدن در راهی است که حاکمان کشیده اند و آنها را برای رسیدن به هدفشان کمک می کند.


۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

پیش بینی هایی که ادامه دارد

چند ماه بعد از انتخابات پرحاشیه سال 88 که به اعتراض های خیابانی مردم و برخورد شدید حاکمیت با آنها منجر شد، مصاحبه ای داشتم با سید حسین موسوی تبریزی، درباره انتخابات ریاست جمهوری و اتفاق های بعد از این انتخابات. این که چرا نتیجه انتخابات به گونه ای شد که این چنین اعتراض های مردمی به دنبال داشته باشد و این که چرا افرادی مثل میر حسین موسوی و مهدی کروبی که از افراد اصلی و تاثیر گذار در روند پیروزی انقلاب و تشکیل نظام جمهوری اسلامی بودند، حالا شده اند سران فتنه و مخالفان نظام.

سید حسین موسوی تبریزی در حال حاضر دبیر تشکل اصلاح طلب «مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم» است. او در سال های اول انقلاب و سال های رهبری روح الله خمینی، دادستان کل انقلاب بود. به همین دلیل در جریان اتفاق های زیادی بوده و بین صحبت هایش حرف های جالبی می زد. حرف هایی که شاید من تابحال نشنیده بودم. خاطره هایی از آدم های مختلف تعریف می کرد که حالا شده اند مدعی اصلی نظام و از آنهایی می گفت که برای انقلاب زحمت های زیادی کشیده اند، اما امروز وضع خوبی ندارند و گوشه نشین شده اند.

این اظهارات گاهی آنقدر بی پروا و تند می شد که من به سخن می آمدم و دوباره سوالم را تکرار می کردم تا مطمئن شوم، آقای موسوی تبریزی به اشتباه صحبتی نکرده باشد. اما ایشان تاکید داشت که من ترسی از سخن گفتن ندارم و می توانید همه صحبت هایم را بدون هیچ سانسوری منتشر کنید. اما خب، ترس تعطیلی چنین اجازه ای به ما نمی داد.

آقای موسوی در قسمتی از صحبت هایش اشاره ای داشت به بی احترامی هایی که به برخی مراجع تقلید، مثل آیت الله منتظری و آیت الله صانعی و دیگران می شود و درباره دلیل این بی احترامی های برنامه ریزی شده این چنین گفت که – نقل به مضمون – برخی افراد مثل مراجه تقلید در جامعه ایرانی و بین بسیاری از مردم مرجع و قابل قبول هستند. مردم روی آنها حساب باز می کنند و اظهاراتشان و رفتارشان برای مردم قابل قبول است. چنین افرادی نه تنها در ایران که در همه جوامع بین المللی و کشور های دیگر حضور دارند و همیشه حضورشان لازم بوده است.

موسوی تبریزی صحبت هایش را این طور ادامه داد که بعد از انتخابات و اعتراض به نتیجه انتخابات، گروهی اندک که با خشونت در مقابل خواسته مشروع مردم ایستاده بودند، از این می ترسیدند که از افراد دیگری مثل موسوی و کروبی پیروی کنند. چون در هر حرکت اعتراضی، معترضین به دنبال لیدر یا پیش رو هستند. موسوی و کروبی لیدر خوبی برای معترضان بودند. اما در کنار آنها روحانیونی مثل آیت الله منتظری و صانعی نیز در بین مردم مقبولیت زیادی داشتند.

از همین رو عده ای اندک با پشتوانه قدرت سعی کردند با توهین و بی احترامی و حتی حمله های روانی و فیزیکی نقش این مراجع اجتماعی را کمرنگ کنند و با بی احترامی های مکرر سعی کردند مرجعیت آنها را بین عده ای از مردم زیر سوال ببرند. اتفاق هایی که درباره بسیاری از افراد مهم انقلاب و ایات عظام افتاد، در راستای رسیدن به همین هدف بود. پاک کردن نقطه های تاثیر گذار در جامعه.

ادامه اظهارت موسوی این چنین بود که موضوع پاک کردن این نقطه های مقبول مردم و مراجع اجتماعی ادامه خواهد داشت و افراد برخورد کننده در آینده های نزدیک به سراغ آنهایی خواهند رفت که در 30 سال بعد از انقلاب هیچ وقت هیچ کسی نگاه چپ به آنها نکرده است. ادامه این روند باعث از بین رفتن ارزش ها در جامعه می شود و در این چنین جامعه ای آشفتگی جای قانون را می گیرد. اینجاست که دیگر نمی توان کاری برای این جامعه انجام داد و باید برای اتفاقی وحشتناک روزشماری کرد.

چند روز پیش که عکس های خبرگزاری مهر منتشر و بحث امام مقوایی مطرح شد، یادم این اظهارات موسوی تبریزی افتادم. یاد آن مصاحبه بیادماندنی در شهر قم افتادم. پیش بینی موسوی تبریزی درست بود. در این سی سال هیچ کسی به این وضوح جرات چنین حرکتی را درباره امام نداشت. امسال در سالگرد پیروزی انقلاب ایران در دو مراسم جداگانه ماکتی مقوایی از امام ساخته شد و عکس های آن نیز در خبرگزاری مهر و سایت های مختلف منتشر شد. اگر فکر کنیم که برگزارکنندگان فکر می کردند ساخت امام مقوایی نوآوری است، سطحی نگری را به بالاترین حد رسانده ایم.

منظورم این است که برگزار کنندگان مطمئناً می دانستند که کاری که قصد انجام آن را دارند خارج از چارچوب های برگزاری مراسم های رسمی و این چنینی است و آنها با علم به این موضوع چنین کاری کردند و جریان رسانه ای شد. بازخورد هم که از قبل معلوم بود. آنها امام را چنان یه سخره گرفتند که موضوع امام مقوایی تا چند روز نقل محافل واقعی و مجازی بود. شبکه های اجتماعی به خصوص فیس بوک پر بودند از عکس ها و نوشته هایی درباره امام مقوایی، نقل قول ها و موضع گیری های امام مقوایی. کار آنچنان بالا گرفت که رسانه های راستی هم به این موضوع اشاره و بعضاً خودشان نیز موضوع را مسخره کردند.

منظور از این نوشته نه دفاع از امام بود نه سرزنش طراحان امام مقوایی. سخن اینجاست که عده ای که قسمتی از قدرت را در ایران به دست گرفته اند با آرامی در حال پیاده کردن طرحی هستند، که نه در آینده ای نه چندان دور جامعه و تمدن ایرانی به فنا خواهد رفت. از همین حالا روزی را می توان دید که مردم و به خصوص جوانان دیگر برای هیچ چیز، تاکید می کنم هیچ چیز و هیچ کس ارزشی قائل نیستند و فکر می کنند درست آنچه است که به آن می اندیشند و لاغیر. این می شود سرآغاز به اتمام رسیدن یک تاریخ و فرهنگ کهن. امروز عده ای در ایران با این هدف حرکت می کنند و باید دید تا کجا می توانند و اجازه دارند که پیش بروند.

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

اول گلشیفته، دوم بازداشت


اول: طبق معمول روزهای چهارشنبه حدود ساعت دو و نیم رسیدم محل کارم. دو نفر از همکارم بیرون ایستاده بودند به سیگار کشیدن. خبر خوبی گرفته بودم. با خوشحالی شروع کردم به تعریف خبر. حرفهایم که تمام شد یکی از همکاران با هیجان خاصی که اول فکر کردم به خاطر خبر من است، صحبت از انتشار عکسی از گلشیفته کرد. گفت عکسی نیمه عریان از گلشیفته منتشر است و از صبح نبودی ببینی چه سر و صدایی در فیس بوک به راه افتاده است.
همانجا بود که فهمیدم گویا خبری که من درباره سازمان میراث فرهنگی گرفته بودم درمقابل عکس گلشیفته سوتیتر هم حساب نمی‌شود. با اشاره همکارم به فیس بوک در چند ثانیه تصور کردم که الان در این کشور بزرگ اینترنتی چه خبر است و چه نوشته ها و عکس هایی که روی دیوار ها نمی رود. کامنت های، موضع گیری ها، طرفداری ها و فحش دادن ها!
بار اول نیست و احتمالاً بار آخر هم نخواهد بود، عادت کردیم. اما خب مثل همیشه موضع گیری ها درباره عکس گلشیفته فراهانی جالب بود، می شد حرف و حدیث ها را به سه یا چهار قسمت تقسیم کرد. دسته اول کسانی که از این کار گلشیفته حمایت کرده بودند و اعتقاد داشتند او برای اعتراض این کار را کرده است. یا مثلاً خواسته از دختر عربی که عکس های عریانش را منتشر کرد دفاع کند. در مقابل هم عده ای شروع کرده بودند به ناسزا گفتن و این که این دختر آبروی ایران و ایرانی را برده است و از همین صحبت ها. یک دسته هم بودند که کاری به این دو طرف نداشتند و معتقد بودند آزادی یعنی هر کسی هر کاری را به هر دلیلی انجام دهد. البته کاری که به دیگران ضرر و زیان نرساند.  
البته دسته ای هم بودند که سعی داشتند گلشیفته را از جنبش جدا بدانند – حالا این که گلشیفته چه زمانی گفته است این کارها را به خاطر جنبش اعتراضی در ایران انجام می دهد هنز معلوم نیست و کسی نمی داند – این عده تلاش می کردند بگویند که این کار گلشیفته ربطی به جنبش سبز ندارد و اگر همین الان رهبران جنبش اجازه اظهار نظر داشتند حتماً با این کار مخالفت می کردند.
بی شک نظر هر فردی برای خودش محترم است، اما متاسفانه عده ای عادت دارند نظریاتشان را – چه درست و چه اشتباه – به اجبار به بقیه بقبولانند! دلیل این کار را به واقع نمی دانم، اما معتقدم این اشتباه ترین کاری است که یک آدم می تواند انجام بدهد و البته ظلم به آنهایی که با نظرش مخالف هستند.
درباره کار گلشیفته باید بگویم این دقیقاً یعنی آزادی. ما فقط عکس و فیلم را دیده ایم و نمی دانیم دلیل اصلی این کار گلشیفته فراهانی چیست. اما باید به این کار احترام گذاشت. به نظرم خیلی لازم نیست حتی از این حرکت دفاع کرد، چون گلشیفته احتمالاً برای حمایت این کار را نکرده است و اگر قرار بود بخواهد حمایت کسی را جلب کند، خیلی راه های راحت تری داشت. پس این که بیاییم و بگوییم ما مخالفیم با موافقیم می شود همان تحمیل نظریات شخصی.
اما موضوع مشخص در این جریان این است که می توان این کار گلشیفته را نتیجه محدودیت هایی دانست که او در ایران با آنها بزرگ شده است. محدودیت هایی که هم من و هم شما داشته اید. برخی اعتراض کردیم و برخی سکوت.
بحث دیگر هم این است که گلشیفته فراهانی حالا یک بازیگر بین المللی به شمار می رود. پس حرکاتی این چنینی از سوی یک بازیگر بین المللی اصلاً جای تعجب ندارد. چه برسد به آن که بشینیم و سر این موضوع بحث کنیم که این کار درست است یا اشتباه.
نکته: دو نوشته فیس بوکی دیروز طرفداران بسیاری داشتند. اولی نوشته پناه فرهاد بهمن که درون مایه طنز داشت و خیلی تلخ اشاره داشت به این که اتحاد ما ایرانی ها در مواقعی کمتر از یک روز و دو روز طول می کشد.
آقای فرهاد بهمن این گونه نوشته بود: گلشیفته جان! قربون اون هیکل مانکنیت بشم، تازه دو روز بود که ملت تو فیس‌بوک همه با هم دوست شده بودن و راجع به اصغر فرهادی شاد بودند... نمی‌شد یه هفته دیرتر لخت شی که یه هفته‌ای اینجا ملت با هم مهربون بمونند! من اینجا به بشخصه اعلام می‌کنم که اصلاً من کی باشم که بخوام موافق یا مخالف تصمیم شخصی شما باشم، من از اون لحاظ عرض کردم!
دومین کامنت هم نوشته ای بود که احمد پورنجاتی نماینده سابق مجلس نوشته بود که موافقان و البته مخالفان بسیاری داشت:‌
گلشیفته فراهانی را به سوژه ای برای بگو مگوهای بی حاصل تبدیل نکنیم.  سنگ پا در گرمابه گم می شود, بشود. جار و جنجال ندارد. یک سنگ پای دیگر! این طفلکی, محصول بازار مشترک: ستاره تراشی عوام الناس ندید بدیدما, گنده گوزی جوجه فسقل هنرپیشه ی بی ظرفیت مملکت ما و البته فضای خفقان آور افراط کاری های القاعده ای و طالبانی متولیان حکومت ماست. پس: بگذار و بگذر! هیچ ربطی هم به جنبش سبز ندارد.
دوم: توجه بیش از حد مخاطبان به عکس گلشیفته و نادیده گرفتن خبر بازداشت چند روزنامه نگار و وبلاگ نویس باز هم نشان داد ما فراموش می کنیم. بی شک بازداشت چند انسان بسیار مهم تر از یک عکس نمیه عریان است. اما ما فراموش کرده ایم. به همین راحتی... توضیح بیشتر هم لازم نیست. 

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

خاک من کجاست فتاح ؟


چند سال پیش یکی از شبکه های تلویزیونی ایران برنامه ای پخش می کرد درباره ایرانی های خارج از کشور. دوره به اصطلاح فرار مغزها بود. صدا و سیما هم تلاش می کرد به مردم و آنهایی که در فکر رفتن از ایران هستند، بفهماند که ایران بهترین جای دنیاست و ماندن خیلی بهتر از رفتن است.

همین دلیل کافی بود برای ساختن و پخش مستند ها و فیلم ها و مصاحبه ها از ایرانی های خارج از کشور. یکی از این مستند ها درباره ایرانی هایی بود که رفته بودند و حالا به هر دلیلی نمی توانستند به ایران برگردند. نه این که مشکل سیاسی داشته باشند. چون به هر حال تاکید در تلویزیون این بود و هست که ما آزاد ترین کشور هستیم و در را برای ورود همه مخالفان نظام باز گذاشته ایم. این برنامه درباره آنهایی بود که به دلایل کاری یا تحصیل فرزندانشان یا بیماری خود یا اعضای خانواده شان، نمی توانستند به ایران بازگردند یا در ایران ماندگار شوند.

گزارشگر با پیرمردی صحبت می کرد که گلایه داشت از ایرانی هایی که بعد از خروج از ایران صحبت کردنشان تغییر می کند و لهجه می گیرند و زبان مادری شان را فراموش می کنند. افتخار می کرد به این که در چند ده سالی که خارج از ایران زندگی می‌کند، هیچ گاه به ایران و ایرانی نگفته است ایرون و ایرونی! همیشه نام ایران را درست تلفظ کرده است. این حرف ها را خیلی با افتخار می زد.
موقع دیدن این مستند یا نمی دانم مصاحبه داشتم به این فکر می کردم که چقدر مهم است آدم ایران را ایران تلفظ کند یا ایرون؟! آن روزها فکر می کردم لابد مهم است. لابد مهم است برای کشورت و نام آن ارزش قائل بشوی و درست تلفظش کنی. بالاخره ما برای این مرز و بوم هستیم و باید نسبت به آن و حتی اسم آن غیرت داشته باشیم. هرجا هم می رویم با افتخار نام کشورمان را ببریم.

اما آیا هنوز هم ایرانی ها و حتی خود من چنین تفکری درباره ایران داریم؟ هنوز هم ایرانی های خارج از کشور موقع صحبت از ایران سرشان را بالا می گیرند و با افتخار درباره مرز و بومشان سخن می گویند؟ آیا این ایران مرز و بوم ماست؟ همان خاکی است که باید به آن افتخار کنیم؟ جایی برای دفاع از این خاک و افتخار به آن باقی مانده است؟ منظورم نظر دادن درباره نیست. اینها سوالاتی هستند که شاید این روزها ذهن خیلی از ما ایرانی ها را مشغول خود کرده اند. هنوزم هم کسی نیست که پاسخ درستی به این سوالات داده باشد.

آیا ما ایرانی هستیم؟ ایرانی که باید به آن افتخار کنیم کجاست؟ یاد دیالوگ فیلم آواز قو می افتم که پیمان، نقش اول فیلم حاضر نشد با گروگان هایش وارد خاک ایران شود و این سوال را پرسید که «خاک من کجاست فتاح؟»‌

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

پس از این زاری نکن ...



می رسیم به بلند ترین شب سال. بلند و طولانی نه به اندازه چند ساعت که به اندازه یک دقیقه بیشتر از شب قبل و شب بعدش. اما پر است از خاطره. نمی دانم این شب برای ما هم خاطره داشته یا نه؟ برای نسل من؟ برای نسل سوم. یا شاید اینقدر گفته اند و شنیده ایم که این شب، شب یلداست و شب خاطره آمیز که نا خودآگاه باورمان شده است، شب یلدا برای ما هم خاطره دارد.

نسل ما زیر بمب و خمپاره آغاز کرد. انقلاب را ندید اما در متن جنگ بود. پس از جنگ هم درگیر دعوای سیاسی بوده تا همین امروز. سردار سازندگی، دولت اصلاحات و حالا دولت خدمتگزار. هرچقدر فکر می کنیم به شب یلدایش نمی رسیم. کدام شب؟ کدام یلدا؟ دقت که کنیم شاید همین زندگی یلدا باشد برای نسل یلدا ندیده، یلدایی بدون هندوانه و آجیل شب یلدا! بدون انار دون شده و کرسی! یلدای ما پر است از شعار سیاسی، رقابت انتخاباتی، زندانی سیاسی، اعدام، تبعید، فرار. راستی کسی از مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها خبر دارد؟

مادر بزرگ و پدر بزرگ هایمان اگر هم از انقلاب و جنگ جان سالم به در برده باشند، خانه های نسل ما کوچکتر از آن است که آنها را در کنار خودمان ببینیم. بنشینند و برایمان قصه بگویند. قصه زندگی خودشان را و شاید قصه زندگی ما. بگویند که نسل ما شب یلدا ندارد.

کرسی ها و شب نشینی ها، خاطره های کم رنگی در ذهن ما هستند که در بین رنگ و لعاب شب نشینی های مجازی فرند فید و توییتر و فیس بوک گم شده اند. گم نشده اند. دیده نمی شوند. به چشم نمی آیند. شاید هم چشم های ما ضعیف شده است. وگرنه خاطره ها همیشه خاطره هستند و دل آدم را می برند با خود به گذشته های نه چندان دور.

همین می شود که یلدا نشینی ها تغییر می کند. آدم ها می گردند تا شب های نشینی های خودشان را پیدا کنند. یلدای شخصی. من بعد از سال 80 اکران فیلم «شب یلدا»ی کیومرث پوراحمد شب یلدای خودم را پیدا کردم. در این حدود 10 سال هر شب یلدا، با کیومرث پور احمد و محمد رضا فروتن شب نشینی می کنم.

دو ساعت پیش از تمام شدن پاییز دیدن فیلم را آغاز می کنم. چند سالی است کرسی نداریم. ولو می شوم روی زمین. با یک بشقاب تخمه آفتاب گردان، یک پیاله انار دون شده و شاید کمی آجیل شب یلدا. در این چند سال هم بارها این فیلم را خریده و خریده ام و خریده ام. یا گم می شود و یا توسط علاقه مندان به سینما که در بین اقوام کم نیستند برای همیشه قرض گرفته می شود.

فیلم پر فروش شب یلدا

یکی دو بار نزدیک شب یلدا فیلم را خریدم. یکبار فروشنده ای از من پرسید که این فیلم چیست؟ پرسیدم. فیلم را ندیده بود. می گفت فیلم برای 10 سال پیش است و فکر نمی کرده که ارزش دیدن داشته باشد. برای همین تا بحال فیلم را ندیده است. اما هر سال نزدیک شب یلدا که می شود کلی از این فیلم می فروشد. فروشنده می گفت هر سال اول آذر شرکت های پخش فیلم، سی دی های جدید این فیلم را برایش می آورند و او هم می گذارد برای فروش. هرچقدر هم به آخر آذر نزدیک می شود، فروش این فیلم هم بالا می رود. فروشنده فکر می کرد به خاطر اسم فیلم فروش آن نزدیک شب یلدا زیاد می شود. اما برایش توضیح دادم که فیلم ماجرای فیلم چیست و چرا اینقدر طرفدار دارد.

راستی فیلم شب یلدا چرا اینقدر طرفدار دارد؟ فیلم را در ذهنم مرور می کنم. یادم نیم آید جایی در فیلم صحبتی یا اشاره ای از شب یلدا شده باشد. پس این همزاد پنداری من و دیگر علاقمندان به شب یلدا چه دلیلی دارد. شاید به خاطر داستان فیلم است. داستان تنهایی های حامد که خیلی شبیه تنهایی های ماست و داستان رفتن مهناز که ... خیلی هایمان گذاشتیم و رفتیم. خیلی ها هم ما را گذاشتند و رفتند. چه فرقی می کند. همیشه یکی می رود و یکی تنها می شود.

داستان شب یلدا داستان زندگی حامد است از وقتی مهناز و دخترش نازی می روند و تنهایش می گذارند. لابد مهناز هم دلایل خودش را داشت. آینده بچه یا دلیلی دیگر. شب حامد در «شب یلدا» از وقتی مهناز می رود آغاز می شود. شبی به بلندی چند ماه و بیشتر از یک سال. یلدای حامد بلند از از یک شب و یک دقیقه بود. همین است که ببیننده را حدود یک ساعت و نیم میخکوب می کند به دیدن فیلم.

بعد از اکران این فیلم خیلی ها را سراغ دارم – از جمله خودم – که شب یلدایشان را با حامد می گذرانند و شب یلدایشان را مهمان یلدای بلند می شوند. شب یلدای پوراحمد مادر بزرگ هم دارد. مادر حامد. پروین دخت یزدانیان مادر واقعی کیومرث پوراحمد که خاطرات بی بی قصه های مجید را با خود دارد. نگران پسرش در تهران و نگران دختر حامله اش در اصفهان.
اولین بار همراه با پدر این فیلم را در یکی از سینماهای میدان انقلاب دیدم. صورت نگران حامد (محمدرضا فروتن) پشت شیشه انتظار فرودگاه مهرآباد صحنه آغاز فیلم بود. نگرانی برای دخترش، برای همسرش. نگرانی برای آینده ای که از آن خبر داشت و به روی خودش نمی آورد. خودش را نگه داشته بود تا گریه نکند. شاید نمی خواست دختر اشک های پدر را ببینید. اما سوار ماشین که شد ... اشک هایش را رها کرد.

پس از این زاری نکن
هوس یاری نکن
 تو ای ناکام
 دل دیوانه !

نقش اول فیلم دیگر تنها بود. کسانی می آمدند و می رفتند. اما باز تنهایی تنها همراه حامد بود. باز هم می دانست قرار است چه بلایی سرش بیایید، اما به روی خودش نمی آورد. در گذشته و خاطرات جست و جو می کرد. کجا اشتباه کرده است؟ کدام راه را خطا رفته است؟ فیلم ها، آهنگ ها، خاطره ها. اما دوری نازی پدر را بیش از آنکه گمان می کرد، آزار می داد. اما راهی نداشت جز صبر.
صحنه های مرور فیلم ها توسط حامد یکی از بهترین صحنه های سینمای ایران بود. کارگردان با همین فیلم ها فلش بک می زد و داستان را ساده به بیننده می رساند.

کیومرث پوراحمد در مصاحبه ای گفته بود که فیلم شب یلدا حدیث نفس و داستان زندگی شخصی او است. اینجاست که مَثَل «هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند»،‌قانون می شود.  پوراحمد همچنین گفته بود که پس از رفتن همسرش پرده های اتاقش را برای مدت زیادی بسته بوده و خودش را حبس کرده بوده و حتی برای مدتی زنگ خانه را نیز قطع کرده بوده است. شب یلدا از دل پوراحمد آمد و بر دل ببیننده دلتنگ ایرانی نشست. آنچنان که یکی مثل من بارها و بارها این فیلم را می بیند و باز هم می بیند.

نکات جالب در فیلم شب یلدا کم نیست. مثلاً این که تعداد زیادی از لوازم خانه حامد احمدزاده، با بازی محمد رضا فروتن را مهرانه ربی، همسر کیومرث پوراحمد از خانه خودشان آورده است. پیراهن ،پالتو و شال گردن حامد احمدزاده در پوستر فیلم و همچنین سیگار دست پیچی که در طول فیلم بارها از آن استفاده می کند،‌ همگی متعلق به پوراحمد است.

نکته دیگر درباره شب یلدا این است که این فیلم احتمالاً تنها فیلم پس از انقلاب است که یک زن در آن آواز می خواند، آن هم یک آهنگ قبل از انقلابی و این به معنی آزادی عمل کارگردانان در آن زمان بوده است.
خیلی ها نمی دانند که حامد چرا از محل کارش اخراج شده است. حامد یک مهندس پرواز است. برادران حراست پرواز  یک نمایش هواپیما ربایی دست و پا می کنند تا از این طرق خودشان را ثابت کنند. اما حامد فضولی می کند و نمایش را لو می دهد. البته این نکته به خاطر برخی مسائل احتمالاً‌امنیتی و سیاسی از فیلم حذف می شود.

دیدن فیلم شب یلدا را در شب یلدا به شما توصیه می کنم. اگر جایی هستید که می توانید فیلم را بخرید، حتماً این کار را کنید و اگر نه که کافیست اسم فیلم را در اینترنت سرچ کنید تا لینک های مختلف برای دانلود در اختیارتان قرار بگیرد. بی شک شب یلدای امسالتان با فیلم شب یلدا به یادماندنی خواهد شد. شب یلدایی با طعم انار و آجیل و «شب یلدا»‌.