۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

بازی دست و آستین


اختلاس ... اختلاس ... اختلاس. هر روزنامه ای این روزها نشانی از اختلاس دارد. هر سایت خبری که باز می کنید هم همین وضع را دارد. اختلاس شده اسم رمز این روزها. مبلغ کم هم نیست. مصاحبه سعید لیلاز را که بخوانید دقیق تر متوجه می شوید 3 هزار میلیار تومان پول دقیقاً چقدر پول است و به چه درد هایی می خورد. تازه آدم می فهمد مبلغ بیشتر از آن چیزیست که بتوان به راحتی از کنار آن گذشت. وگرنه در کشور ما و در سال های اخیر کم اختلاس نشده است. چند تایی رسانه ای شدند و خدا می داند چند تای دیگر بودند که رسانه ای نشدند. لابد مبلغ اختلاس کم بوده است. اختلاس جزئی!
اما این بار اینقدر این دم خروس بزرگ است که گویا نمی توان پنهانش کرد. آن هم در دولت (غیرقانونی) احمدی نژاد که در این چند سال آوازه عدالت و پایبندی به قانونش گوش عالم و آدم را کر کرده است. دولت پاک! دولت ولایی! پاک ترین دولت بعد از رجایی! این ها را که می شنوم خنده ام می گیرد و احسنت می گویم به اعتماد به نفس آقای به رییس جمهور (غیرقانونی).
حالا در یک چنین دولتی که ولایت مدار بوده و ولایت هم شش دنگ پشتش بوده و تا اینجا بزرگش کرده است، اختلاسی شده به وسعت بزرگترین اختلاس تاریخ ایران. موضوع معلوم است. اختلاس صورت گرفته و پول ها به جیب آنهایی که باید رفته است. البته قبل از این خیلی ها درباره اختلاس و باند و باند بازی ها هشدار داده بودند. مثلاً مطهری و توکلی و برخی دیگر از نمایندگان مجلس که بارها درباره باند های فاطمی و امثالهم هشدار دادند. درباره محصولی و معاون اول رییس جمهور و دیگر افراد که پولشان بیشتر از آنی هست که باید.
اما در این میان برخورد دولت (غیر قانونی)، قوه قضاییه و آقای خامنه ای است. دولت همان اول خودش را به عنوان کشف کننده این اختلاس معرفی کرد و این کشف را گذاشت به حساب افتخارهایش. دائم هم حرفشان این بود که خودمان این اختلاس را کشف کرده ایم، پس کسی حق ندارد به ما گیر بدهد. سخن گوی اقتصادی دولت هم دائم کنفرانس خبری می گذاشت که فلانی را گرفتند و رسیدگی ها انجام شده است.
قوی قضاییه هم نقشش جالب تر از گذشته بود. چند روز اول هیچ کدام از مسئولان این قوه چیزی در این باره نمی گفتند. وقتی هم حرفی درباره اختلاس زدند، مثل همیشه خبر از برخورد دادند و بگیر و ببند مسئولان این اختلاس بزرگ. اما فقط در حد حرف بود و شاخ و شانه کشیدن. هنوز بعد از گذشت چند هفته از کشف اختلاس نه نامی به طور قطعی به میان آمده و نه خبری مبنی بر دستگری باند اختلاس. تنها نام یکی دو نفر مطرح شده است که دستگیر شده اند. اما خب چه کسی است که باور کند که چنین اختلاسی کار یکی دو نفر باشد.
اما مهمتر از همه این ها رفتار آقای خامنه ای بود که تا به حال چیزی در این باره نگفته است. البته طرفدارانشان لابد می گویند رهبر که نباید به همه کارها ورود پیدا کند. اما به نظرم این اختلاس بیشتر از آن است که ارزش ورود پیدا کردن را نداشته باشد. حداقل برای خاطر آنهایی که به ایشان اعتقاد دارند بد نبود حرفی می زد و تذکری می داد. اما انگار نه انگار اختلاسی شده است. آن هم با این همه فقر در کشور. بیکاری و هزار و یک مشکل دیگر. احتمالاً حسین شریعتمداری هم چند روز دیگر رد پایی از فتنه و سران در بند فتنه در این اختلاس بزرگ کشف خواهد کرد. یعنی اصلن چنین موضوعی بعید نیست. خدا چه می داند شاید هم دست آمریکا و اروپا در این اختلاس باشد.
در این بین صدا و سیما هم روند خوبی در پیش گرفته است. کلاً از موضوع بی خبر است و خیلی هم لازم نیست مردم ایران، همان ایرانی هایی که در انتخابات چند سال پیش حماسه آفریدند، از جریان اختلاس خبردار شوند. دستور از بالاست البته. ضرغامی و ضرغامی ها که کاره ای نیستند.
این موضوع اینقدر مسخره است که حتی حرف زدن درباره پیگیری مجرمان این اختلاس هم مسخره به نظر می رسد. چنین اختلاس بزرگری صورت گرفته است و لابد کسی نمی داند کار کیست. من نبودم دستم بود و لابد تقصیر آستینم بود. هر روز خبر می رسد که فلانی دستگیر شد، بعد تکذیب می شود. فلان رییسس بانک فرار کرد و از کشور خارج شد، بعد تکذیب می شود که نه خیر ایشان برای انجام ماموریت در خارج از کشوئر به سر می برند، آن هم بعد از پذیرفته شدن استعفایش!
مردم شده اند بازیچه. مردم چند سال است که بازیچه هستند، به نظرم حدود سی سال. نقش می گیرند و بازی می کنند. بعضی وقت ها هم لازم نیست بازی کنند. بیرون می نشینند و بازی دولتمردان را می بینند. سال های اول شاید از این نمایش خنده شان می گرفت، اما این سال ها دیگر این آش هیچ مزه ای ندارد. اما انگار کاری از دست کسی بر نمی آید. مردم از گورهای دسته جمعی، اعدام، زندان و تجاوز می ترسند. کسی دم نمی زند و طراح این بازی هم به خیال این که کسی حواسش نیست کارش را می کند و جیبش را پر پول تر می کند. اما آیا این چنین است. آیا مردم نمی دانند در کشورشان چه خبر است؟ سردمداران نسبتاً محترم باید بدانند که این مردمی که آنها را روی صندلی قدرت نشاندند می فهمند و می دانند که بازی چیست. اما لابد کاری از دستشان بر نیم آید. کاری هم اگر بر بیاید نمی توانند جلوی توپ و تفنگ بایستند. پس بازی کنید که این بازی روزی تمام می شود. 

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

کدام اظهار نظر عجیب بود؟



باز هم جو گیر شدیم انگار. باز هم بعد از یک اظهار نظر نه چندان معمولی شاخک هایمان تکان تکان خورد و شروع کردیم به بزرگ نمایی. بار اولمان نیست و بار آخرمان هم نخواهد بود. انگار در این مملکت و در این شرایط سیاسی و این همه بحران فقط منتظریم ببینیم چه کسی سخن غیر متعارف و دور از ذهنی می زند، تا بکنیمش در بوق که فلانی چنین گفت و چنان گفت، پس نتیجه می گیریم که چنین است و چنان است.
حالا فرقی نمی کند گوینده چه کسی باشد. از احمدی نژاد گرفته با اظهار نظرهای خنده دارش درباره ایرانی بودن و روحانیت و غیره که شد جریان انحرافی تا خاتمی که چنان بر موضع اخیرش تاختیم که انگار هفت پشتمان سیاستمدار بوده و تار و پودمان سیاست است. خاتمی را هم گذاشتیم کنار احمدی نژاد و که تو به جنبش پشت کردی و خون شهیدان پایمال شد و وا جنبش سبزا و ...
حالا هم نوبت مطهری است. نماینده مجلسی که به نام اصولگرایی وارد مجلس شد و آمار فراکسیون اقلیت را زیاد کرد تا مجلس، مجلس اصولگرا باشد. حالا همان مطهری اصولگرا و ضد اصلاح طلب حرف هایی زده است که انگار آیات جدید نازل شده اند. برخی همچنان تیتر می زنند و تحلیل می کنند که انگار حرف از بر چیده شدن ولایت فقیه زده است یا به طور مثال به آقای خامنه ای پیشنهاد کناره گیره داده است.
علی مطهری هنوز هم همان مطهری اصولگراست. خودش هم بارها گفته است که تغییر نکرده و حرف هایش همان است که با آنها وارد مجلس شده است. شاید برخی – تاکید می کنم – تنها برخی از صحبت های علی مطهری درباره جنبش سبز و اتفاق های بعد از انتخابات جالب باشد – باز تاکید دارم جالب باشد – اما سخن شگفت آوری نزده است که برخی دوستان و همکاران در روزنامه ها تیترها زده اند یا مثل روزنامه تقریباً اصلاح طلب روزگار، نیم تای صفحه اول را اختصاص داده اند به صحبت های مطهری. با آن شیوه نوین از تیتر زدن که نه سرش معلوم است و نه تهش. شاید به راستی دوستانی که از این صحبت ها شگفت زده شده اند، آنقدر ها از سیاست و سیاسیون شناخت ندارند و نمی توانند شرایط کشور را درک کنند.
چند نکته درباره اظهارات مطهری قابل ذکر و تامل است که با نگاهی به همین نکات اصلاً لازم نیست بشینیم و کل گفته هایش را تحلیل کنیم تا به نتیجه خاصی برسیم.
1-      اول که باید توجه داشته باشیم جریان هایی مثل مطهری بعد از انتخابات نمود بیشتری پیدا کردند. اجازه دارند انتقاد کنند، سوال کنند و ... که مثلاً کشور آزاد است و انتقاد صورت می گیرد. پس چنین اظهاراتی از سوی مطهری خیلی عجیب و دور از انتظار نیست، چنان که پیش از این زده شده بود و بعد از این نیز تکرار خواهد شد.
2-      نکته دوم شرایط خاص کشور است. خیلی به انتخابات نمانده است و باید با هر روشی که می شود مردم را پای صندوق های رای آورد. پس این چنین و با اظهاراتی از این دست، انتقاد صورت می گیرد. به جنبش سبز و اعتراض ها اشاره می شود و حتی حق به معترضان داده می شود. این یعنی مردم حق تا حدودی با شما بوده. این بار شرکت کنید، قول می دهیم از این به بعد برای رای شما ارزش قائل باشیم. اگرچه به نظرم این کار بیهوده ای است. در انتخاباتی که هیچ جریان مستقلی بر آن نظارت ندارد می توان هر کاری کرد و حضور مردم مهم نیست. استفاده از آمارهای ساختگی و تصاویر آرشیوی راحت ترین کار است.
3-      نکته بعدی خبرگزاری است که با مطهری به گفت و گو نشسته است. خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران که در دو سال اخیر تا توانسته معترضان و مخالفان و منتقدان را با خاک یکسان کرده. وقتی کسی این چنین در گفت و گو با این خبرگزاری این چنین حرف هایی می زند و به قول برخی افشاگری می کند، باید فهمید که بدون شک کاسه ای زیر نیم کاسه است. سخنان مطهری روی خروجی خبرگزاری قرار گرفت که حتی ملایم ترین و سطحی ترین اظهار نظرهایی را که تنها بوی انتقاد بدهند، را به مثابه فحش به ولایت و رهبری می داند و هر چه می تواند و می داند درباره گوینده می گوید.  حالا چطور برخی باور می کنند که این خبرگزاری تریبونی شود برای حرف های مطهری؟ انتقاد های تند و تیز مطهری از احمدی نژاد و صحبت هایش مبنی بر این که اعتراض مردم به جا بود و راهپیمایی فلان روز خود جوش بود.
4-      در آخر هم باید بر این نکته تاکید و توجه داشت که شاید 98 درصد از اظهارت مطهری، سخنان تازه ای نبودند. پیش از این هم از سوی افراد دیگری از جمله خود وی مطرح شده بود. پس این شور حسینی در برخورد با این اظهارت نشان از بی اطلاعی برخی از فضای سیاسی کشور دارد. 

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

حالتان را برای خودتان نگه دارید



روزهای خسته کننده ای داریم. شاید روزها برای من خسته کننده شده اند. انگار هیچ کس حالش خوب نیست. همه غر می زنند و راضی نیستند. این که می گویم همه بی خود نیست. دور بر خودتان را نگاه کنید و حالی از دوستان و آشنایان بگیرید. شاید هم این جریان فقط برای ما این طور است و شما از بچه مایه دارهایی هستید که حالشان همیشه خوب است. بدبختی اینجاست که بچه مایه دارهای اطراف ما هم حالشان خیلی خوب نیست.
انگار بیماری شده است این حال بد. چند نفر را اطرافتان سراغ دارید که اگر همین الان ببینیدشان یا به آنها زنگ بزنید و بپرسید، چطوری؟، بگویند: خوبم. همه می گوید ای ... بدک نیستیم. تازه کمی که بیشتر با آنها صحبت می کنید متوجه می شوید که اوضاع وخیم تر از این حرف هاست و حال طرف بدتر از این هایی که خودش می گوید.
همه ناله می کنند. اینقدر این ناله هست که معتقدم انگار نالیدن به قول بعضی ها، چس ناله کردن، مد شده است. با هر کسی که صحبت می کنی از یک چیزی یا یک شخصی شاکی است. حوصله ندارد. از دست دوست دخترش یا دوست پسرش، شوهرش یا همسرش، زندگی، پدرش و مادرش یا خواهرش. از کشور می نالد، از این که مثلاً کشور آزاد نیست و ما چقدر بدبختیم و چرا باید در چنین کشوری متولد شده باشیم. بعد خودشان را هم تقصر کار نمی دانند. بحث می کشد به جبر جغرافیایی و این که ما اصلاً در تولدمان کاره ای نبوده ایم. بعضی ها هم شروع می کنند فحش داده به پدر فلام فلان شده شان که نتوانسته چند دقیقه جلوی خودش را بگیرد و باقی ماجرا.
اما من معتقدم این حال بد ما تقصر کسی نیست به جز خودمان. می گویم که مد شده است. یک جورهایی مد روشنفکری است این حال بد. یک گوشه ای نشستن و سیگار کشیدن و قهوه و چای تلخ خوردن. مثلاً که خیلی حالمان بد است و افسردگی گرفته ایم. نه این که نمی شود حال آدم باد باشد، نه! این که بعضی ها همیشه حالشان بد است و احساس پوچی می کنند و اینا عجیب است. وگرنه آدم است دیگر، حال بد دارد و حال خوب. اما بعضی ها به این قسمت حال بدش بیشتر توجه می کنند و دوستش دارند. که لابد چهار نفر بیایند دور و برشان و قربان صدقه شان بروند که عزیزم، گلم، جانم؟ چی شده؟ کی چی گفته؟ آنها هم خوش بحالشان بشود.
حالمان دست خودمان است. اگر بخواهیم خوب باشیم، خوبیم و اگر بخواهیم بد باشیم، بد. بدبختی و بیچارگی و فقر و نداری برای همه هست. این که چطور زندگی کنیم موصوع اصلی است. مثلاً بعضی ها را دیدم ام در توییتر دائم به زمین و زمان فحش می دهند و می زنند تو سر خودشان که فلان به فلان و فحش به من و اون و بقیه! هیچ وقت نتوانستم این رفتار را تحلیل کنم. موضوع وقتی جالب تر می شود که طرف در دنیای واقعی، آدم شاد و شنگولی هم هست. می خواهم بگویم خیلی از اوضاع و احوال بد ما ویترین است برای جلب مشتری و نه چیزی بیشتر.
حال بد شما به هیچ کس مربوط نیست. اگر حالتان بد است، برای خودتان نگه دارید. اگر لبخند نمی زنید، اخم هم نکنید.

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

زندانیان اعتصاب را بشکنند

گرانی هست، بیکاری هست، فقر هست، پرونده های تجاوزهای گروهی یکی پس از دیگری رسانه ای می شوند و هزاران بدبختی و مشکل دیگر هم هست. اما این روزها حواسمان جای دیگریست. پشت در های آهنی اوین و رجایی شهر. در سلول های تاریک و نموری که چند تن از عزیز ترین فرزندان ایران در آنها مقاومت می کنند. نمی گویم زندانی که آنها زندانی و دربند نیستند. اینان از هر آزاده ای آزاد ترن و از هر مبارزی مبارز تر. آنانی که برای رسیدن به آزادگی ایستاده اند تا به برخی بفهمانند کنار ایستادن و نگریستن و سکوت و گاهی پچ پچ، دردی از کسی دوا نمی کند. آخرش می شود هاله سحابی و هدی صابر که بی شک پروازشان از این خاک نتیجه همین نگاه های آمیخته با سکوت و ترس بود. 
باید آفرین گفت به این چنین مقاومتی و مبارزه ای که کار هر کسی نیست و نخواهد بود. اما آنها باید باشند تا ما و بسیاری دیگر از آنان مشق ایستادگی کنیم و بیاموزیم که هدف اگر مقدس است و حق گرفتنی. باید بیاموزیم که ظلم را میدان ندهیم تا ظلم نبینیم. پس عزیزترین فرزندان ایران، باشید برای ما ... 
توضیح: متاسفانه کمی دیر در جریان این نامه سرگشاده قرار گرفتم. از همین جا همراه با دیگر همکارانم این درخواست را مطرح می کنم. 

نامه سرگشاده 118 روزنامه‌نگار داخل کشور درباره اعتصاب غذا در اوین و رجایی‌شهر 
مسئولان مطالبات را پاسخ دهند، زندانیان اعتصاب را بشکنند

گروهی از روزنامه‌نگاران داخل کشور با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به اعتصاب‌کنندگان در اوین و رجایی‌شهر ضمن تاکید بر رسیدگی به مطالبات آنان، خواستار پایان اعتصاب غذای 19 زندانی سیاسی شدند. بنابرگزارشها،آنان در این بیانیه با اشاره به بازتاب گسترده اعتصاب غذای زندانیان سیاسی در میان اقشار مختلف جامعه، از آنان خواسته‌اند برای جلوگیری از تداوم تاثیرات منفی این اقدام بر سلامتی‌شان به اعتصاب غذای خود پایان دهند.
روزنامه‌نگاران امضاکننده این نامه همچنین از مسئولان مربوطه اعم از رییس دستگاه قضایی، نمایندگان و رییس مجلس و همچنین رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خواسته‌اند با تلاش برای بررسی علل مرگ هاله سحابی و هدی صابر که منجر به شکل‌گیری این اعتصاب‌ها شده است، از تکرار چنین «اتفاقات دردناکی» جلوگیری کنند. متن کامل این بیانیه که به امضای 118 روزنامه‌نگار فعال در رسانه‌های داخل ایران رسیده، بدین شرح است:
 بنام خدا
عزیزان در اعتصاب!
ما جمعی از روزنامه نگاران فعال در رسانه‌های داخل ایران ضمن ارج گذاشتن به پایداری شما بر خواسته‌های بحق تان درباره رعایت آزادی‌های مصرح سیاسی و شهروندی تقاضا داریم که به اعتصاب غذای خود پایان دهید. پیام اعتصاب شما در میان اقشار مختلف جامعه ایران طنین انداز شده و ما به عنوان اهالی قلم رسالت خود می‌دانیم که این پیام را هر چه بیشتر بازتاب دهیم. نگرانی درباره تاثیرات اعتصاب غذا بر وضعیت سلامت شما عزیزان مساله‌ای نیست که بتوان در مقابل آن سکوت کرد. بنابراین ضمن احترام به این اقدام از سرِ آگاهی که مطمئنا با در نظر گرفتن همه جوانب آن اتخاذ شده است، بار دیگر بر تقاضای خود مبنی بر پایان اعتصاب شما پایفشاری می‌کنیم. در پایان از مسوولان قضایی می‌خواهیم ماجرای درگذشت هاله سحابی و هدی صابر را پیگیری کنند و به ابهام های فراوان در این باره پاسخ دهند تا دستکم بخشی از مطالبات زندانیان اعتصاب کننده برآورده شود. همچنين از رئیس قوه قضائیه، رییس مجلس و نمایندگان و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام می خواهیم به فراخور جایگاه قانونی و شرعی خود به دغدغه‌هایی که سبب شکل‌گیری چنين اعتصاب گسترده‌ای در زندان‌های کشور شد رسیدگی کنند تا بار دیگر شاهد چنین اتفاق دردناکی نباشیم از طرف ديگر بايد يادآوري كنيم كه حفظ و تاميين امنيت جاني عزيزان زنداني برعهده مسئولين قضايي است.
امید و انتظار ما آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی است.
صابرنعمتی، بهنام +
ابراهیم‌زاده، حمیدرضا
ابراهیم‌زاده، فرزانه
آذرپیک، صبا
افروزمنش، مهدی
افشارنیک، مهدی
آقایی، ساسان
اکرمی، علی
امامی، پروین
امرآبادی، مهسا
امرایی، امیلی
امیرآبادیان، نزهت
امیرشاهی، افشین
امیری، مهدیس
امین، سعیده
ایران‌مهر، امید
ایکدر، سولماز
بابایی، سما
بزرگیان، علی
بنی‌یعقوب، ترانه
بنی‌یعقوب، ژیلا
سحر، بیاتی
 بهره مند شیما
بیگدلی، زهرا
پاک‌نهاد، ایمان
پورنجاتی، احمد
تخیری، نسرین
توحیدی، مرجان
توشه، امید
جعفرزاده، زهرا
جعفری، حمید
جعفری، نوشین
جلالی، کاوه
جلالی‌پور، بهناز
جلودارزاده، رضا
جوالچی، رضا
جودکی، نرگس
چوپانکاره، زهرا
حاجی‌رحیمی، مرجان
حسین نجاتی، محمد
حسینی، ملیحه
حضرتی، غزال
حقیقت‌نژاد، رضا
حکمت، علی
حکمت، مهسا
حیدری، ابراهیم
حیدریان، جواد
خانی، آزاده
خجسته‌رحیمی، رضا
خدابخش، سعیده
خسروی، الهه
خسروی، مازیار
درفشی، دنا
دهقان، علی
دوراندیش، هومان
ذاکری، بابک
راد، نیما
رحیم نژاد
رستگاری، ثمینا
ریاحی، طاهره
زارع‌کهن، نفیسه
زعیم‌زاده، مهدی
زمانی، پریسا

سراب‌پور، سونیتا
سوری، پوریا
شاهسمندی، مریم
شبانی، مریم
شجاعیان، رضا
شریف، شهرام
شعاعی، حنیف
شعردوست، صبا
شفیعی، حامد
شمس‌الواعظین، ماشاالله
شمیرانی، سارا
شهبازی، آرزو
شهرابی، شیما
شیرافکن، آمنه
صارمی، نیوشا
صدرآرا، روزبه
صفری، زینب
طباطبایی، ریحانه
طباطبایی، مرجان
عاشوری‌نیا، آرش
عالی، علی
عزتی، آیدا
علیپور، محمدحسن
غنی، مهدی
غیبی، رضا
فرحزاد، آرش
فرهادیان، سروش
فغفوری، گیسو
قدیمی، مهدی
قوانلوقاجار، مصطفی
کلینی، نیکو
گلبری، اعظم
لقایی، ساقی
لقایی، مرجان
مازندرانی، احسان
مافی، حمید
متقی، سمیه
متین‌نیا، نازنین
محدث، امید
محقق، صدرا
محمدی، سلیمان
منصورخانکی، رضا
منطقیان، ترگل
مهرزاد، محمدحسین
موسوی، آمنه
موسوی، پژمان
مومنی، مینو
مومیوند، بیژن
میرزایی، مریم
نادم، رضا
ناعمه، مرتضی
نراقی، مریم
نوروزپور، فرشاد
نوروزی، یاسر
نیکونظر، لیلی
همتی، شهرزاد

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

ما به این «خرداد» عادت نداشتیم


این خرداد لعنتی باز هم آمد. خردادی که آدم را دیوانه می کند. چقدر خاطره داریم در این سی و یک روز. فکرش را که می کنم می بینم اصلاً این همه خاطره و این همه اتفاق برای این یک ماه خیلی زیاد است. مگر یک ماه چقدر گنجایش دارد. اصلاً مگر مایی که داریم سالی یک بار خرداد را تجربه می کنیم چقدر گنجایش داریم؟
درست است که می گفتیم « ما به خرداد پر ازحادثه عادت داریم»، اما دیگر کافی است. خرداد دیگر پر از حادثه نیست، خرداد شده است قرمز، رنگ خون. چه فایده ای دارد همه روزهای یک ماه پر باشند از حادثه های دلخراش. بعد از انتخابات اینقدر این خرداد مرگ و میر به خود دید که اصلاً دوم خرداد یادمان رفته، یادمان رفته چه اتفاق های خوبی هم در این ماه افتاده است. شاید هم یادمان هست و حوصله نداریم. اینقدر در این دو سه سال بدبختی کشیده ایم که هنوز وقت واکاوی آنها را نداشته ایم.
مرگ و اعدام و درگیری و دود و آتش و زندان و پلیس و بسیج و باتوم و سپاه و خون و سنگ و اعتراض و خشونت و برخورد و ... می بینید؟ بین این همه واژه های تنش زا و حادثه های دلخراش، دیگر جایی برای دوم خرداد و جامعه مدنی و انتخابات آزاد و اصلاحات نمانده است.
شاید قبل از این به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم، اما دیگر به خرداد پر از خون عادت نداریم. خرداد پر از مرگ و زندان را تجربه نکرده بودیم. این خرداد با زنگ قرمزش برای من و هم نسلی های من تازه بود و ترسناک. اگرچه برایمان عادی شده بود و عادی شده است، اما هنوز عادت نکرده ایم.
دوست دارم باز هم خرداد های پر حادثه و پر شور و اشتیاق را تجربه کنم. خرداد هایی که بدون هیچ چشم داشتی برگه های تبلیغاتی خاتمی را از ستادش می گرفتیم و بین مردم و خانه ها و در محله هایمان پخش می کردیم. اینقدر از این کار لذت می بردم که تعریفش سخت است. به یاد می آورم داشتم در یکی از کوچه پس کوچه های شهرمان عکس های خاتمی را پخش می کردم که پیر مردی پرسید: چقدر می گیری برای این کار؟
هاج و واج مانده بودم چه بگویم... پول؟ مگر این لذت را می توان با پول عوض کرد؟ گفتم: هیچی. پیر مرد نگاهی انداخت که گویی بزرگترین دروغ دنیا را شنیده است. من هم مسیرم را ادامه دادم.
چنین خردادی آرزومدم. خردادی که در آن جای نداها خالی نباشد، خردادی که بوی گاز اشک آور ندهد و گاز فلفلش حلق آدم را نسوزاند. خردادی که درد باتوم و خون نداشته باشد. خردادی که باز هم بتوان در خیابان های آن آرام قدم زد و در طرفداری از این و آن شعار داد. بدون ترس، بدون وحشت و بدون بازداشتگاه.
می گویند باید امیدوار بود، اما بعید می دانم رسیدن به چنین خردادی را حداقل به این زودی ها...

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

انرژی های شب عید


چند سالی هست که دیگه دنبال خرید قبل از عید نیستم. یادش به خیر سنم که کمتر بود عشق خرید شب عید داشتم. کیف می کردم از این که با مامان بریم و شلوار و پراهن و کفش و چیزهای دیگه بخریم. البته همیشه وسط خرید کردن با هم به مشکل بر می خوردیم و کار به دعوا می کشید. یه چیزی من دوست داشتم و مامان نمی پسندید و چیزی که مامان می پسندید رو من دوست نداشتم. اون موقع ها به قول معروف دستم توی جیب خودم نبود. بعضی وقت ها از چیزی خوشم می اومد و مامان با آوردن بهانه های مثل این که جنس خوبی داره، زود خراب می شه و بهانه هایی از این دست از خریدن لباس یا کفش مورد نظر طفره می رفت. بعد ها فهمیدم که بعضی وقت ها مامانم مجبور بوده هوای جیب و دخل و خرج زندگی را داشته باشد تا هوای دل پسرش را.
بزرگتر که شدم علاقه ام به خرید عید کمتر و کمتر شد. از این که بین جمعیتی که همه یک ماه مانده به عید یاد خرید هایشان افتاده اند و مثل کرم توی هم می لولند بدم می آمد. نه این که بدم بیاید، حوصله نداشتم. بعد فهمیده بودم که این طور زمان ها بهترین فرصت چپاندن جنس های قدیمی و بنجل در پاچه مشتریان گرامی است. این بود که دوست نداشتم دم عید خرید کنم و یا چند ماه قبل دنبال لباس می رفتم یا می گذاشتم برای تعطیلات بعد از عید. 
اما با این که از این فصل خرید خوشم نمی آید و دوست ندارم خرید هایم را دم عید انجام دهم، اما شور و شوق خرید را دوست دارم. وقتی قرار نباشد خودم خرید کنم و جز مشتریان باشم موضوع برایم فرق می کند. دوست دارم خرید کردن مردم و جنب جوششان برای سال جدید را ببینم. حالا نه فقط آنهایی که دنبال کیف و کفش هستند. یکی دو روز مانده به عید پی ماهی می گردد و یکی حتی چند ساعت مانده به عید به فکر کامل کردن سفره هفت سینش است. 
چهره مردم در روزهای آخر سال با تمام روزهای سال فرق دارد. حس و حالی در چهره ها می توان دید که هیچ وقت آن حس به آنها دست نمی دهد. خوشحالی و ناراحتیشان، غم و شادیشان، هیجانشان و دیگر احساساتشان انگار فقط و فقط مخصوص همان موقع از سال است. 
همیشه از قدم زدن در خیابان های شهر روزهای پایانی سال لذت می برم. جنب و جوش عیدانه مردم حالم را خوب می کند و انرژی می گیرم از این همه هیجان. اگرچه کسانی که غم بی پولی و شرمندگی در خانواده شان از نداشتن پول بین این مردم کم نیستند و همان قدر که خوشحال دیگرانم، نگران این دسته از آدم ها می شوم. اما به نظرم عید برای همه عید است. سال که تحویل می شود گویی آدم تمام دنیا را بیخیال می شود و گوشه ای برای خودش خلوت می کند. 
این پیاده روی ها بین مردم کار هر سالم بود. اما امسال به خاطر سربازی نتوانستم سراغ پیاده روی و لذت بردن و انرژی گرفتن از دیگران بروم. نتوانستم چنان که باید با مردم باشم، به صورت هایشان نگاه کنم و با حال و هوایشان، حال و هوایم عوض شود. باید از صبح تا عصر در قرارگاه باشم. وقتی هم که از قرارگاه بیرون می زنم آنقدر خسته هستم که تنها به خواب فکر می کنم و این که باز فردا باید ساعت 4:30 صبح از خواب بیدار بشم و ... 
دوست داشتم عکاسی کنم، صدایشان را ضبط کنم و مالتی مدیا درست کنم از این انرژی که آنهایی که نمی توانند این تجربه را داشته باشند، حداقل شانس دیدن آن را از دست ندهند. به هر حال نشد، اما اگر هر کدام از شما به یکی از مراکز خرید رفتید و خواستید خرید کنید، به اندازه یک دقیقه تنها به مردم نگاه کنید، مطمئن باشید که لذت می برید.   

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

موج وبلاگ نَنِویسی

یادش به خیر، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی تا چند ماه پیش از جمله تفریح های سالم و نسبتاً سالم اهالی اینترنت بود. از راه سیم های تلفن و بی سیم که به به دنیای خیلی بزرگ اینترنت وصل می شدیم بعد از چک کردن میل ها و دیدم آفلاین ها، به سراغ وبلاگ ها می رفتیم. اگر خودمان بلاگر بودیم که اول می رفتیم سراغ وبلاگ هایی که در وبلاگ خودمان به آن لینک داده ایم. تند و تند چند تا از وبلاگ های لیست را به مدد tab های کروم یا فایر فاکس باز می کردیم و نگاهی به آخرین نوشته و عکس ها و کوتاه نوشته ها که جدیداً مد شده است می انداخیتم. یکی را سرسری می خواندیم و به پایان نمی رساندیم و یکی دیگر را با دقت تمام می کردیم. 
از بعضی نوشته ها خوشحال می شدیم و بعضی کلمات و خط ها ناراحتمان می کرد. بعضی وقتا اینقدر تحت تاثیر نوشته قرار می گرفتیم که اگر نویسنده آشنا بود تلفن را بر می داشتیم و تماسی می گرفتیم که فلانی چه خبر و چرا این چنین نوشتی و اینها ... اگر هم آشنا نبود کارش با یک پیغام خصوصی تمام بود. پیغام هایی که معمولاً جواب نویسنده وبلاگ را در پی داشت.
انتخابات و اعتراض های بعد انتخابات هم که جای خود دارد. خیلی از وبلاگ ها در حد خبرگزاری بودند و خبرهای مهم قبل از انتشار در خروجی خبرگزاری ها و سایت ها بر وبلاگ ها منتشر می شد. آخرین عکس ها از تبلیغات قبل از انتخابات، آخرین تصاویر و فیلم ها از اعتراض های بعد از انتخابات همه و همه نقش وبلاگ ها را برجسته کرده بود. خیلی ها دنبال این بودند که فلان وبلاگ چه عکس هایی را از راهپیمایی فلان روز منتشر می کند و وبلاگ دیگر چگونه خبرها را لحظه به لحظه منتشر می کند. بعد هم که راهپیمایی یک روز تمام می شد، تا راهپیمایی بعدی دنبال تحلیل وبلاگ نویس های این طرفی و آن طرفی بودیم که هر کدام چه نظری دارند و برنامه شان چیست.
بالاخره که حال و هوایی داشت این وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی. اما این روزها دیگر خبری از آن حال و هوا نیست. خبری از آن شور نوشتن و خواندن نیست. دیگر انگار کسی حتی حوصله خواندن نوشته های یکی دو صفحه ای وبلاگی را ندارد. نمی دانم، شاید من این طور فکر می کنم، اما نه ... کافیست دوری در وبلاگ ها بزنید و تاریخ آخرین پست ها را ببینید. آنوقت است که متوجه می شوید موضوع چقدر جدی است.
البته هر کدام از نویسنده های فعال وبلاگ ها که حالا نوشتن در دنیای مجازی را رها کرده اند، دلایل خود را برای این کار دارند. اما به نظرم چند نکته درباره این موج که به نظرم باید اسمش را موج وبلاگ ننویسی بگذاریم مشترک است. شاید اصلی ترین و شاخص ترین نکته و دلیل این اتفاق ناخوشایند، وضعیت اینترنت در ایران است که دیگر باید از واژه تازه متولد شده فیلترنت از این شبکه در کشورمان یاد کرد.
موج گسترده فیلترینگ سایت ها که بعد از زمانی نه چندان زیاد به وبلاگ ها رسید و کار را حتی به مسدود کردن دست جمعی وبلاگ ها کشاند بی تاثیر در این جریان وبلاگ ننویسی بی تاثیر نیست. نویسنده های فعالی که هر چند ماه و حتی هر چند هفته با وبلاگ فیلتر شده خود مواجه می شدند و البته خواننده هایی که نمی توانستند پیگیر آخرین نوشته های وبلاگ مورد علاقه شان باشند. اگرچه وجود سرویس هایی چون گوگل ریدر راه میان بر خوبی برای دور زدن فیلتر وبلاگ ها بود، اما لذت خواندن و دور زدن در وبلاگ لذتی است که هیچ گاه نمی توان آن را در فضای یکنواخت گوگل ریدر یافت.
نویسنده ها بعد از چند ماه بی انگیزه تر از آن بودند که بنشینند و روزانه وقتی را به وبلاگ هایشان اختصاص دهند، چون می دانستند اگر امروز فیلتر نشوند، هفته دیگر تیغ فیلتر به سراغشان می آید. فیلتر شکن ها و وی پی ان ها هم که به راحتی مثل چند هفته اخیر در دسترس نبودند. گویا تنها راه ننوشتن بود و یا نوشته های پراکنده ای که بیشترشان از سر بی حوصلگی نوشته می شد.
اما این تنها مشکل نبود. همانقدر که وبلاگ ها در امان نبودند، نویسنده های آنها هم در امان نبودند و احتمال بازداشتشان وجود داشت. چه بسا که وبلاگ نویسان بسیاری در دوران اعتراض های مردمی بعد از انتخابات راهی بازداشتگاه ها شدند و بعضی هایشان هنوز هم که هنوز است، طعم آزادی را نچشیده اند.
این دلیل هم باعث شد تا این موج وبلاگ ننویسی با شدت بیشتری ادامه پیدا کند. وبلاگ های خبری و نقد نویس و بلند نویس و حتی فتو وبلاگ ها جایشان را به وبلاگ های به اصطلاح مینی مال نویس دادند (اگرچه این واژه مینی مال اصلاً نباید درباره نوشته های این وبلاگ ها به کار برده شود و بهتر است از آنها به عنوان وبلاگ های «کوتاه نویس» یاد کنیم) و کوتاه نویس ها هم از وبلاگ ها به گودر و فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی نقل مکان کردند.
وبلاگ ها در مقابل شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و فرند فید و توییتر با امکاناتی که آنها داشتند، چاره ای جز عقب نشینی نداشت. همین شد که امروز اینترنتی ها و وبلاگی ها شاید 95 درصد زمان حضور روزانه شان در اینترنت را در سایت های اجتماعی سر می کنند و کمتر سری به وبلاگ ها می زنند.
اگرچه این جریان وبلاگ ننویسی موضوعی است که نمی توان خیلی در مقابل آن ایستاد، اما شدت یافتن این جریان هم موضوع خوشایندی نیست. وبلاگ ها در چند سال گذشته تاثیر گذار ترین راه ها بوده اند بر مسائل مختلف از جمله انتخابات ایران و جریان های پس از آن. پس نمی توان به راحتی آنها را کنار زد. این دقیقاً مثل این می ماند که با وجود این همه پیشرفت در عرصه ارتباطات و نامه های الکترونیکی، نامه های کاغذی را فراموش کنیم. درحالی که نامه و نامه نگاری به معنای کاغذی آن همیشه ماندگار و کربردی است.
به نظرم درباره وبلاگ ها هم وضع این چنین است. وبلاگ ها وبلاگ نویس ها باید باشند تا خیلی از جاهای خالی در فیس بوک و توییتر پر شوند، تا اظهار نظرها وجود داشته باشد و شخصیت ها راحت تر و بی واسطه تر با مخاطبان خود تقابل داشته باشند. مطمئناً تاثیری که یک پست وبلاگ بر مخاطب دارد، بسیار بیشتر از کامنت های توییتر و فرند فید است. وبلاگ آتشی است که اگر چه شعله نمی کشد، اما خاموش و سرد نشده است و هنوز می تواند شعله بکشد.