ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

رفتی، سلام برسون




زن جوان در ماکرو فر را باز کرد و با نوک قاشق کمی از ظرف غذای داخل ماکرو فر برداشت. آرام نوک قاشق را فوت کرد،‌به سمت دهانش برد و مزه مزه کرد. صورتش تغییری نکرد.
با صدای چرخیدن کلید در قفل در نگاهی به اتاق پذیرایی انداخت که از آشپزخانه معلوم بود. در باز شد، همسرش داخل شد و در را بست. زن جوان جلو رفت و با لبخند کمرنگی به به مرد جوان سلام داد. مرد جواب سلام او را داد و وقتی داشت شالش را آویزان می کرد گفت: چه خبر؟‌
زن که حالا در آشپزخانه بود با صدای بلند گفت خبری نیست. بعد هم وارد پذیرایی شد و رفت طرف مرد که داشت دنبال چیزی می گشت.  زن جوان صورتش قرمز شده بود و می خواست چیزی بگوید. صدایش که در آمد به مرد جوان گفت: ببین!‌من چند روزه یه تصمیم گرفتم که نمی تونم بهت بگم. نه این که نتونم،‌بیشتر خجالت می کشم. اما فکر کردم امروز باید بگم. یعنی می تونم که بگم.
مرد جوان نگاه کوتاهی به زن انداخت و صورتش را به سمت دیگری برگرداند. چند لحظه بعد گفت: چرا خجالت؟ عزیزم بگو ببینم چی کار داری؟
زن حالا صورتش قرمز تر شده بود. به آرامی گفت: می شه از هم جدا بشیم. منظورم اینه که طلاق بگیریم.
مرد جوان دوباره نگاه کوتاهی به زن انداخت. کنترل تلویزیون را از کنار پایه میز وسط پذیرایی برداشت و نشست روی کاناپه قهوه ای رنگ.
چند لحظه ای هیچ کدام هیچ حرفی نزدند. مرد داشت با کنترل کانال های تلویزیون را بالا و پایین می کرد. سکوت اتاق را شکست و گفت: ای بابا! همین؟! باشه عزیزم هر جور که دوست داری. ساعت 12 ظهر چهارشنبه بیا همون جایی که عقد کردیم. من هم وقت نهارمه،‌میام.
زن چشم دوخته بود به مرد و مرد همچنان داشت تلویزیون نگاه می کرد. مرد جوان ادامه داد: از امروز تا چهارشنبه هم می تونی بری خونه پدرت. سلام من رو به مامان و بابا برسون.
مرد جوان همچنان داشت تلویزیون نگاه می کرد و زن رفت به آشپزخانه.

۱ نظر:

نصیرالدین جعفری گفت...

کلی فکرمان را مشغول کرد.

ممنون که به وبلاگ من سرزدید.