ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

یادی از روزهای بی دغدغه، روزهای فراموشی


راستی چه خبر؟ از روزهای پیش. از روزهایی که بی دغدغه می خندیدیم چه خبر؟ راستی یادمان می آید آخرین بار کی خندیدیم؟ دفعه آخری که خوشحال بودیم چه زمان بود؟ خوشحالی واقعی، نه این که چیزی بشنویم و ببینیم و چند دقیقه ای، فقط چند دقیقه ای بخنیدم و بعدش روز از نو و روزگار از نو.

همه ما روزهایی داشتیم که خوب بود. اینقدر که دلمان نمی خواست هیچ چیز و هیچ کسی وارد آن شود. حداقل دوست داشتیم آنهایی وارد روزهای خوب ما شوند که خودمان راهشان می دهیم. نه این که هر کس که خواست سرش را پایین بندازد و وارد شود و بعد هم ...

روزها و ساعت ها و دقیقه های لذت بردن از زندگی. ‌از زندگی که کمترین بهانه برای لذت بردن را دست آدم می دهد. اما ما از همان کمترین ها بهترین استفاده را می کردیم. دلمان خوش بود به چند نفر، دلمان خوش بود که دورهمی ها و دیدن دوستانمان. گفتن و شنیدن از روزهای حال و گذشته، از موسیقی هایی که گوش داده بویم و گوش می دادیم. از جاهایی که رفته بودیم. از چیزهایی که خورده بودیم. از خاطره های دور و نزدیک مشترک.

بعد می خندیدم. به هم می خندیدم و به کسی بر نمی خورد. سیگار می کشیدیم. فرقی نمی کرد کجا... اصلاً‌ نمی پرسیدیم در این رستورانی که آمده ایم می شود سیگار کشید یا نه. رستوران خالی سر ویلا و آن میز بزرگش برای ما چند نفر بود بعد از ساعت 11:30 شب و رستوران خالی. سیگار برگی که روشن می کردیم و یکی یکی می کشیدیم. می چرخاندیم و ... هرچقدر به انتهای سیگار می رسید کشیدنش سخت و سخت تر می شد.

آدم می آمدند و می رفتند. آدم ها ... ؟ راستی چند نفر از آنهایی که آمدند و رفتند آدم بودند؟ برای چه آمدند؟ برای چه رفتند؟ چه آوردند و چه بردند؟ روزی سیگارمان را، روزی روزهایمان را ... کشیدند و رفتند. حالا از آن روزها، کلی خاکستر مانده است و چند نخ سیگار برای امیدوار بودن. مانده است زندگی تکه پاره شده،‌مانده است چند سوسوی امید که از دور دیده می شوند.

حالا ماخسته ایم. حالا ما بی حوصله ایم. حالا ما بی بهانه ایم. رفتن و رسیدن بهانه می خواهد. خودمان ؟ دیگران؟ چه کسی بهانه است؟ چه کسی بهانه می تواند باشد؟ 

هیچ نظری موجود نیست: