ه‍.ش. ۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

پس از این زاری نکن ...



می رسیم به بلند ترین شب سال. بلند و طولانی نه به اندازه چند ساعت که به اندازه یک دقیقه بیشتر از شب قبل و شب بعدش. اما پر است از خاطره. نمی دانم این شب برای ما هم خاطره داشته یا نه؟ برای نسل من؟ برای نسل سوم. یا شاید اینقدر گفته اند و شنیده ایم که این شب، شب یلداست و شب خاطره آمیز که نا خودآگاه باورمان شده است، شب یلدا برای ما هم خاطره دارد.

نسل ما زیر بمب و خمپاره آغاز کرد. انقلاب را ندید اما در متن جنگ بود. پس از جنگ هم درگیر دعوای سیاسی بوده تا همین امروز. سردار سازندگی، دولت اصلاحات و حالا دولت خدمتگزار. هرچقدر فکر می کنیم به شب یلدایش نمی رسیم. کدام شب؟ کدام یلدا؟ دقت که کنیم شاید همین زندگی یلدا باشد برای نسل یلدا ندیده، یلدایی بدون هندوانه و آجیل شب یلدا! بدون انار دون شده و کرسی! یلدای ما پر است از شعار سیاسی، رقابت انتخاباتی، زندانی سیاسی، اعدام، تبعید، فرار. راستی کسی از مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها خبر دارد؟

مادر بزرگ و پدر بزرگ هایمان اگر هم از انقلاب و جنگ جان سالم به در برده باشند، خانه های نسل ما کوچکتر از آن است که آنها را در کنار خودمان ببینیم. بنشینند و برایمان قصه بگویند. قصه زندگی خودشان را و شاید قصه زندگی ما. بگویند که نسل ما شب یلدا ندارد.

کرسی ها و شب نشینی ها، خاطره های کم رنگی در ذهن ما هستند که در بین رنگ و لعاب شب نشینی های مجازی فرند فید و توییتر و فیس بوک گم شده اند. گم نشده اند. دیده نمی شوند. به چشم نمی آیند. شاید هم چشم های ما ضعیف شده است. وگرنه خاطره ها همیشه خاطره هستند و دل آدم را می برند با خود به گذشته های نه چندان دور.

همین می شود که یلدا نشینی ها تغییر می کند. آدم ها می گردند تا شب های نشینی های خودشان را پیدا کنند. یلدای شخصی. من بعد از سال 80 اکران فیلم «شب یلدا»ی کیومرث پوراحمد شب یلدای خودم را پیدا کردم. در این حدود 10 سال هر شب یلدا، با کیومرث پور احمد و محمد رضا فروتن شب نشینی می کنم.

دو ساعت پیش از تمام شدن پاییز دیدن فیلم را آغاز می کنم. چند سالی است کرسی نداریم. ولو می شوم روی زمین. با یک بشقاب تخمه آفتاب گردان، یک پیاله انار دون شده و شاید کمی آجیل شب یلدا. در این چند سال هم بارها این فیلم را خریده و خریده ام و خریده ام. یا گم می شود و یا توسط علاقه مندان به سینما که در بین اقوام کم نیستند برای همیشه قرض گرفته می شود.

فیلم پر فروش شب یلدا

یکی دو بار نزدیک شب یلدا فیلم را خریدم. یکبار فروشنده ای از من پرسید که این فیلم چیست؟ پرسیدم. فیلم را ندیده بود. می گفت فیلم برای 10 سال پیش است و فکر نمی کرده که ارزش دیدن داشته باشد. برای همین تا بحال فیلم را ندیده است. اما هر سال نزدیک شب یلدا که می شود کلی از این فیلم می فروشد. فروشنده می گفت هر سال اول آذر شرکت های پخش فیلم، سی دی های جدید این فیلم را برایش می آورند و او هم می گذارد برای فروش. هرچقدر هم به آخر آذر نزدیک می شود، فروش این فیلم هم بالا می رود. فروشنده فکر می کرد به خاطر اسم فیلم فروش آن نزدیک شب یلدا زیاد می شود. اما برایش توضیح دادم که فیلم ماجرای فیلم چیست و چرا اینقدر طرفدار دارد.

راستی فیلم شب یلدا چرا اینقدر طرفدار دارد؟ فیلم را در ذهنم مرور می کنم. یادم نیم آید جایی در فیلم صحبتی یا اشاره ای از شب یلدا شده باشد. پس این همزاد پنداری من و دیگر علاقمندان به شب یلدا چه دلیلی دارد. شاید به خاطر داستان فیلم است. داستان تنهایی های حامد که خیلی شبیه تنهایی های ماست و داستان رفتن مهناز که ... خیلی هایمان گذاشتیم و رفتیم. خیلی ها هم ما را گذاشتند و رفتند. چه فرقی می کند. همیشه یکی می رود و یکی تنها می شود.

داستان شب یلدا داستان زندگی حامد است از وقتی مهناز و دخترش نازی می روند و تنهایش می گذارند. لابد مهناز هم دلایل خودش را داشت. آینده بچه یا دلیلی دیگر. شب حامد در «شب یلدا» از وقتی مهناز می رود آغاز می شود. شبی به بلندی چند ماه و بیشتر از یک سال. یلدای حامد بلند از از یک شب و یک دقیقه بود. همین است که ببیننده را حدود یک ساعت و نیم میخکوب می کند به دیدن فیلم.

بعد از اکران این فیلم خیلی ها را سراغ دارم – از جمله خودم – که شب یلدایشان را با حامد می گذرانند و شب یلدایشان را مهمان یلدای بلند می شوند. شب یلدای پوراحمد مادر بزرگ هم دارد. مادر حامد. پروین دخت یزدانیان مادر واقعی کیومرث پوراحمد که خاطرات بی بی قصه های مجید را با خود دارد. نگران پسرش در تهران و نگران دختر حامله اش در اصفهان.
اولین بار همراه با پدر این فیلم را در یکی از سینماهای میدان انقلاب دیدم. صورت نگران حامد (محمدرضا فروتن) پشت شیشه انتظار فرودگاه مهرآباد صحنه آغاز فیلم بود. نگرانی برای دخترش، برای همسرش. نگرانی برای آینده ای که از آن خبر داشت و به روی خودش نمی آورد. خودش را نگه داشته بود تا گریه نکند. شاید نمی خواست دختر اشک های پدر را ببینید. اما سوار ماشین که شد ... اشک هایش را رها کرد.

پس از این زاری نکن
هوس یاری نکن
 تو ای ناکام
 دل دیوانه !

نقش اول فیلم دیگر تنها بود. کسانی می آمدند و می رفتند. اما باز تنهایی تنها همراه حامد بود. باز هم می دانست قرار است چه بلایی سرش بیایید، اما به روی خودش نمی آورد. در گذشته و خاطرات جست و جو می کرد. کجا اشتباه کرده است؟ کدام راه را خطا رفته است؟ فیلم ها، آهنگ ها، خاطره ها. اما دوری نازی پدر را بیش از آنکه گمان می کرد، آزار می داد. اما راهی نداشت جز صبر.
صحنه های مرور فیلم ها توسط حامد یکی از بهترین صحنه های سینمای ایران بود. کارگردان با همین فیلم ها فلش بک می زد و داستان را ساده به بیننده می رساند.

کیومرث پوراحمد در مصاحبه ای گفته بود که فیلم شب یلدا حدیث نفس و داستان زندگی شخصی او است. اینجاست که مَثَل «هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند»،‌قانون می شود.  پوراحمد همچنین گفته بود که پس از رفتن همسرش پرده های اتاقش را برای مدت زیادی بسته بوده و خودش را حبس کرده بوده و حتی برای مدتی زنگ خانه را نیز قطع کرده بوده است. شب یلدا از دل پوراحمد آمد و بر دل ببیننده دلتنگ ایرانی نشست. آنچنان که یکی مثل من بارها و بارها این فیلم را می بیند و باز هم می بیند.

نکات جالب در فیلم شب یلدا کم نیست. مثلاً این که تعداد زیادی از لوازم خانه حامد احمدزاده، با بازی محمد رضا فروتن را مهرانه ربی، همسر کیومرث پوراحمد از خانه خودشان آورده است. پیراهن ،پالتو و شال گردن حامد احمدزاده در پوستر فیلم و همچنین سیگار دست پیچی که در طول فیلم بارها از آن استفاده می کند،‌ همگی متعلق به پوراحمد است.

نکته دیگر درباره شب یلدا این است که این فیلم احتمالاً تنها فیلم پس از انقلاب است که یک زن در آن آواز می خواند، آن هم یک آهنگ قبل از انقلابی و این به معنی آزادی عمل کارگردانان در آن زمان بوده است.
خیلی ها نمی دانند که حامد چرا از محل کارش اخراج شده است. حامد یک مهندس پرواز است. برادران حراست پرواز  یک نمایش هواپیما ربایی دست و پا می کنند تا از این طرق خودشان را ثابت کنند. اما حامد فضولی می کند و نمایش را لو می دهد. البته این نکته به خاطر برخی مسائل احتمالاً‌امنیتی و سیاسی از فیلم حذف می شود.

دیدن فیلم شب یلدا را در شب یلدا به شما توصیه می کنم. اگر جایی هستید که می توانید فیلم را بخرید، حتماً این کار را کنید و اگر نه که کافیست اسم فیلم را در اینترنت سرچ کنید تا لینک های مختلف برای دانلود در اختیارتان قرار بگیرد. بی شک شب یلدای امسالتان با فیلم شب یلدا به یادماندنی خواهد شد. شب یلدایی با طعم انار و آجیل و «شب یلدا»‌. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

پادکستی به بهانه شب یلدا



شب یلدا بهانه ای شد برای درست کردن اولین پادکست وبلاگ کافه وطن. این اولین تجربه من در ساخت پادکست است و احتمالاً ضعف های فراوانی دارد. گوش کنید و انتقاد کنید و راهنماییم کنید. استقبال می کنم.
یلدا مبارک
پادکست شب یلدای کافه وطن را از اینجا دانلود کنید و گوش کنید 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

آدم های واقعی، آدم های اینترنتی


اینترنت که وارد زندگی انسان شد، خیلی چیزها تغییر کرد. اتفاق های زیادی افتاد که قبل از وجود اینترنت نیم افتاد. اتفاق های زیادی هم بود که تا قبل از اینترنتی شدن زندگی ها می افتاد و بعد از این که اینترنت به زندگی آدم ها آمد آن اتفاق ها دیگر نیافتاد. تغییرها  گسترش اینترنت زیاد و زیاد تر شد. وقتی اینترنت دایال آپ بود تغییرها هم دایال آپ بود. کند و آرام. اما وقتی صحبت از ای دی اس ال و اینترنت سرعت بالا شد، عجله اتفاق ها هم برای تغییر کردن بیشتر شد.

آدم ها تغییر کردند، اخلاق ها عوض شد و حتی صحبت کردن ها هم به شدت تغییر کرد. تا چند سال قبل رو در رو هر صحبتی می کردیم و خیلی حرف ها را به هم می زدیم. شوخی می کردیم و کسی ناراحت نمی شد. اما الان حتی شوخی ها هم عوض شده است. حرف زدن ها تغییر کرده است. حرف نمی زنیم. ایمیل و چت و کامنت و ... شده حرف زدن ما. شده گپ زدن ما. دیگر کمتر دور هم جمع می شویم. حتی کمتر به هم تلفن می زنیم تا صدای هم را بشنویم.

حالا اگر قرار است چیزی را به شوخی به کسی بگوییم - البته بنویسیم - ، باید حتماً بعدش دو نقطه پرانتزش را «J» بگذاریم. تا نکند طرف آن ور چت ناراحت نشود و بهش بر نخورد. باید مطئنش کنیم که الان داریم شوخی می کنیم. الان جدی هستیم. الان عصبانی هستیم یا الان ناراحتیم یا ...  شاید هیچ کدام از ما فکر نمی کردیم دو نقطه نا قابل و یک پانتز اینقدر در روابطمان تاثیر گذار باشند.

اما این همه تغییرات نیست. در دنیای مجازی آدم ها هم تغییر کرده اند. زیاد هم تغییر کرده اند. گویی آنها هم مجازی شده اند. دیگر خودشان نیستند. آدم هایی که می دیدم خودشان نیستند. آنهایی را که در دنیای واقعی دیده بودیم حالا یک آی دی یا یک پروفایل در شبکه های مجازی هستند. آدم های آنلاینی که همه بودنشان در چند حرف و کلمه خلاصه شده است. فرقی نمی کند 50 کیلو بودید یا 80 کیلو یا کمتر یا بیشتر. هر آدمی که باشید با هر مشخصاتی در دنیای اینترنت یک پروفایل هستید، با چند خط نوشته و عکس.

آدم ها در اینترنت یک آدم دیگر هستند. نگاهی به دوستانتان بکنید. دور و بریهایتان. نزدیک ترین آدم ها به شما در اینترنت آدم دیگری هستند. با اخلاق های جدید. اخلاق هایی که انگار از اینترنت گرفته اند. حرف هایشان، عکس هایشان، تیکه پرانی هایشان... همه و همه با آنچه شما تا کنون دیده اید فرق می کند. آدم های شاد واقعی، آدم های سرخوش بیرون که صدای خنده شان همیشه بلند بود در اینترنت غصه دارند. انگار ناراحت هستند. ناراحتی که شما تا به حال در آنها ندیده اید. سراغ ندارید.

حرف هایی می زنند که انگار دلشان از غصه لبریز است و دارند اضافه اش را اینترنت می ریزند. بر عکس این موضوع هم کم نیست. آدم های غمناک بیرون که در فضای مجازی می گویند و می خندند. بالاخره این که آدم ها از آنچه در اینترنت می بینید فاصله دارند. آنهایی نیستند که می شناختید. شاید اصلن آنها را نمی شناختید. اما اگر اینترنت نبود؟ آیا ما آنسوی آدم ها را هیچ وقت نمی دیدیم؟

اعتقاد دارم شخصیت های اینترنتی مجازی هستند. صحبت هایشان، حرف زدن هایشان، گریه و خندیدنشان مجازی است. راست نیست. شاید اداهای دنیای مجازی است. اما چرا؟ مگر این فضای مجازی نیامد که ما را از تنهایی های نا خواسته نجاتمان بدهد؟ پس چرا اینطور نیست. تنهایی هایمان بیشتر شده است. حتی با 500 یا 600 فرند در فیس بوک یا توییتر و فرند فید و گوگل و ... با این همه شلوغی، کامنت و لایک هنوز تنهاییم!

یکی از دوستان،‌ با این ایده ام موافق نبود. می گفت آدم هایی که در اینترنت هستند واقعی ترند. شاید یکی برای حفظ ظاهر بین دوستان می خندد و شاد است، اما غصه دارد. غصه ای که نمی خواهد دوستان بفهمند یا نمی خواهد به آنها انتقال پیدا کند. برای همین این ناراحتی ها را، حرف های دلشان را، غصه هایشان را در اینترنت منتشر می کنند. خیلی هم فرقی نمی کند. دوستان می بینند. اما انگار برایشان فرقی نمی کند.
اما اعتقاد دیگری هم درباره این آدم ها و رفتارهای مجازی هست. این که یک عده ای دنبال جلب توجه هستند. جلب توجهی که در دنیای واقعی از رسیدن به آن ناکام هستند و در فضای مجازی پی آن می گردند. اگر دختر باشید تقریباً به راحتی می توانید با هر اظهار نظری توجه دیگران را جلب کنید، موضوع وقتی سخت می شود که پسر باشید. این طور موقع ها خیلی ها دست به دامن غر زدن و ناله کردن از وضعیت خودشان، ایران و جهان می شوند. به قولی شروع می کنند به «چس» ناله کردن. این چس ناله ها معمولاً همراه می شود با کلی آه و ناله و همدردی و ... بالاخره کمبود ها جبران می شود به نوعی.

اما آدم شک می کند. به همه چیز. به دوستی ها. به آدم ها، خندها و گریه ها. به حرف ها و صحبت ها. صحبت هایی که دیگر نمی‌توان فهمید کدام راست است و کدام دروغ. کدام واقعی است و کدام چس ناله. متفاوت نباشید. بین دنیای واقعی و مجازی فاصله ای نیست. نگذارید این دنیای مجازی شما را درگیر خود بکند. خودتان هم درگیر نشوید. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

درباره این ماه قمری


محرم همیشه برای من پر بوده از خاطره های خوب. انکار نمی کنم. سنم که کمتر بود برای رسیدن به محرم لحظه شماری می کردم. هیئت ها، دسته ها، علم ها، پرچم ها، غذای نذری، چلچراغ و کلی خاطره دیگر که در سال های کودکی من – و احتمالاً شما – حضور پررنگی داشته اند.

همیشه عاشق علم و چلچراغ بودم. این که بتوانم مثل بقیه مردهایی که از من بزرگتر بودند کمربند ببندم و علم یا چلچراغ بلند کنم. همیشه جز آرزوهایم بود. یادم می آید یکی از هیئت های محلی که در آن زندگی می کردیم – خیابان مرتضوی، خیابان صاحب الزمان – یک علم سه تیغه خرید. بچه های محل دست از پا نمی شناختند. شب ها که دسته راه می افتاد هرکدام کمربندی جور می کردند تا بتوانند برای چند دقیقه هم که شده علم را بلند کنند. چند دقیقه ای هم به من می رسید. اما ارزوی بلند کردن علم های 13 تیقه یا بیشتر همیشه با من بود.

بزرگتر که شدم انگار بیشتر اطرافم را دیدم. لابد درکم از اتفاق هایی که اطرافم می افتد بیشتر شده بود. شاید آدم ها و آداب ها عوض شده بود. اما اتفاق هایی را می دیدم که به نظرم می آمد جای آنها در محرم و هیئت نیست. آدم ها، رفتارها، صحبت هاو ... همه و همه تغییر کرده بود. هیچ چیز مثل گذشته نبود. از یک جایی دیگر شوق محرم نداشتم. منتظر هیئت و دسته و محرم نبود. فرق برایم نمی کرد.
نمی دانم این مشکل من و نسل من است یا آنهایی که متولی هیئت ها بودند ایراد دارد. سال هاست که محرم و هیئت ها موضوع جدیدی نیستند. همان حرف های و حدیث های همیشگی. سخنرانی ها و نوحه هایی که سال هاست به شنیدن آنها عادت کرده ایم. شاید روزی با آنها اشک ریخته ایم. اما امروز بی تفاوت از کنارشان عبور می کنیم. شاید ته دلمان خنده سرد و خشکی هم بکنیم که این همه تکرار...

هزاران سال از آنچه به عنوان واقعه کربلا از آن یاد می شود گذشته است. حدود 30 سال هم از انقلاب ایران. اما محرم و صفر همان هستند که بودند. انگار حرکت نمی کنند. یک جا ایستاده و نسل ها از کنارشان می گذرند. کسی نیست و این ماه را با نسل ها همراه کند. شاید همین کهنگی باعث شده تا هر روز از تعداد بچه هیئتی ها کمتر شود. شاید این ماه و رسم هایش باید نو شوند. به روز شوند. امروز همه چیز آنلاین و آپ تو دیت است. ورژن های قدیمی جواب نمی دهد. شاید لازم باشد تعریفی دوباره از معانی شود که سال های سال دست نخورده باقی مانده است.

من هنوز هم عاشق علم ها هستم. من هنوز هم دوست دارم کمربند ببندم و زیر علامت های 13 تیغه یا بالاتر بروم. اما از آدم ها می ترسم. از حرف ها و حدیث ها می ترسم. محرم بی اختیار سراغ آلبوم مولای عشق علیرضا عصار می رود. داستان این روزهای ماست.