ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

درباره این ماه قمری


محرم همیشه برای من پر بوده از خاطره های خوب. انکار نمی کنم. سنم که کمتر بود برای رسیدن به محرم لحظه شماری می کردم. هیئت ها، دسته ها، علم ها، پرچم ها، غذای نذری، چلچراغ و کلی خاطره دیگر که در سال های کودکی من – و احتمالاً شما – حضور پررنگی داشته اند.

همیشه عاشق علم و چلچراغ بودم. این که بتوانم مثل بقیه مردهایی که از من بزرگتر بودند کمربند ببندم و علم یا چلچراغ بلند کنم. همیشه جز آرزوهایم بود. یادم می آید یکی از هیئت های محلی که در آن زندگی می کردیم – خیابان مرتضوی، خیابان صاحب الزمان – یک علم سه تیغه خرید. بچه های محل دست از پا نمی شناختند. شب ها که دسته راه می افتاد هرکدام کمربندی جور می کردند تا بتوانند برای چند دقیقه هم که شده علم را بلند کنند. چند دقیقه ای هم به من می رسید. اما ارزوی بلند کردن علم های 13 تیقه یا بیشتر همیشه با من بود.

بزرگتر که شدم انگار بیشتر اطرافم را دیدم. لابد درکم از اتفاق هایی که اطرافم می افتد بیشتر شده بود. شاید آدم ها و آداب ها عوض شده بود. اما اتفاق هایی را می دیدم که به نظرم می آمد جای آنها در محرم و هیئت نیست. آدم ها، رفتارها، صحبت هاو ... همه و همه تغییر کرده بود. هیچ چیز مثل گذشته نبود. از یک جایی دیگر شوق محرم نداشتم. منتظر هیئت و دسته و محرم نبود. فرق برایم نمی کرد.
نمی دانم این مشکل من و نسل من است یا آنهایی که متولی هیئت ها بودند ایراد دارد. سال هاست که محرم و هیئت ها موضوع جدیدی نیستند. همان حرف های و حدیث های همیشگی. سخنرانی ها و نوحه هایی که سال هاست به شنیدن آنها عادت کرده ایم. شاید روزی با آنها اشک ریخته ایم. اما امروز بی تفاوت از کنارشان عبور می کنیم. شاید ته دلمان خنده سرد و خشکی هم بکنیم که این همه تکرار...

هزاران سال از آنچه به عنوان واقعه کربلا از آن یاد می شود گذشته است. حدود 30 سال هم از انقلاب ایران. اما محرم و صفر همان هستند که بودند. انگار حرکت نمی کنند. یک جا ایستاده و نسل ها از کنارشان می گذرند. کسی نیست و این ماه را با نسل ها همراه کند. شاید همین کهنگی باعث شده تا هر روز از تعداد بچه هیئتی ها کمتر شود. شاید این ماه و رسم هایش باید نو شوند. به روز شوند. امروز همه چیز آنلاین و آپ تو دیت است. ورژن های قدیمی جواب نمی دهد. شاید لازم باشد تعریفی دوباره از معانی شود که سال های سال دست نخورده باقی مانده است.

من هنوز هم عاشق علم ها هستم. من هنوز هم دوست دارم کمربند ببندم و زیر علامت های 13 تیغه یا بالاتر بروم. اما از آدم ها می ترسم. از حرف ها و حدیث ها می ترسم. محرم بی اختیار سراغ آلبوم مولای عشق علیرضا عصار می رود. داستان این روزهای ماست. 

هیچ نظری موجود نیست: