ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

خاطره خوب شهر سرد


برف برای من پر خاطره است. خاطره روزهای خوب. آدم های خوب. شهر خوب. برف که می آید بی اختیار یاد رودهن می افتم. شهری که سال ها در آن ساکن بودیم و زندگی می کردیم. کلاس دوم راهنمایی بودم زندگی مستاجری مان را از تهران جمع و جور کردیم و حدود 30 کیلومتر از شهر تهران خارج شدیم.

رودهن، شهری که چندین سال پیش آنجا زندگی می کردیم. اما یک سال یا دو سال بعد آمدیم تهران. پدرم می خواست نزدیک محل کارش باشد، مادرم اما در رودهن تنها بود. آمده بودیم تهران و حالا برای فرار از مستاجری باز به رودهن بازگشتیم. 

شهری پر از سربالای و سرپایینی که در بین فک و فامیل های ما معروف بود به سرما و برف. البته این معروفیت بی دلیل هم نبود. اگر تهران سرد بود، رودهن باران داشت. اگر تهران باران داشت، رودهن برف بود.

روزهای اول راضی نبودم. از دوست ها و فامیل ها دور شده بودم. در تهران در مدارس نمونه مردمی درس می خواندم و حالا باید کلاس دوم راهنمایی را در یک مدرسه معمولی سر می کردم. نه دوستی، نه همراهی، نه آشنایی. وقتی امتحان مدارس نمونه مردمی قبول شدم، انگار بهترین رشته کنکور را قبول شده بودم. تمام فامیل فکر دیگری می کردند. چون بین سه چهار نفری هم سن و سالم در فامیل، فقط من قبول شده بودم و احساس می کردم کار فوق العاده ای انجام داده ام.

اما چند سال گذشت. روزهای راهنمایی تمام شد. دبیرستان هم آمد و رفت. دوستان جدید تنهایی هایم را پر کردند و دلتنگ فامیل ها نمی شدم. دانشگاه هم رودهن بودم. صاحب خانه بودیم. فقط این برای پدر و مادرم مهم بود. وگرنه هنوز تنها بودند و از دوری راه تا تهران شاکی. وقتی مشغول به کار شدم و مسیر تهران – رودهن شد مسیر رفت و آمد هر روزم، تا حدودی خانواده ام را درک کردم. اما راضی بودم. راضی بودم هر روز تقریباً 4 ساعت از وقتم را در راه باشم، اما در تهران سکونت نداشته باشم.

دیگر از تهران بدم می آمد – هنوز هم بدم می آید – شلوغ بود. کثیف بود. پر از سر و صدا. تمام هفته را برای کار به تهران رفت و آمد می کردم به امید پنجشنبه های تعطیل و آرامش رودهن. این که یک روز کامل در رودهن باشم. منظره ببینم. با دوستانم باشم و شاید قلیانی در آبعلی.

بیشتر از آن که دیگران فکر می کردند به این شهر سرد و برفی عادت کرده بودم. خانه مان بزرگ بود. حدود 140 متر با سه خواب و یک پذیرایی بزرگ. محل خانه مان هم جایی بود که می توانستیم کل شهر را همراه با قسمت هایی از جاده هراز و فیروز کوه ببینیم. با پنجره های تقریباً بزرگ. دلخوش بودم به این پنجره ها که باران یا برف بیاید و رودهن را خیس یا سپید ببینم.

باران که می آمد، می رفتم پشت شیشه می ایستادم به تماشای جشن باران. منظره ای که می شد از پنجره ها و تراسمان دید، یک کارت پستال پانورامای همیشگی بود. سبز می شد، زرد می شد و سپید. گاهی هم خیس می شد یا پر از مه. مه که پایین می آمد، مثل فیلم های ترسناک بود. خانه روبرویی را نمی شد دید. گاه گاهی ماشینی رد می شد و  نور چراغش تونلی روشن می ساخت.

پدر بازنشسته شد و دانشگاه من هم تمام شد. خانواده تصمیم گرفت خانه رودهن را بفروشد و به تهران نقل مکان کند. ترسیده بودم. از همان ابتدا مخالفت کردم. پدر و مادرم مخالفت من را خیلی جدی نگرفتند و من بیشتر مخالفت کردم. قرارهای بازدید خریدار ها از خانه را کنسل می کردم و به بنگاه ها می گفتم که از فروش خانه منصرف شده ایم. بدون اطلاع پدر و ماردم البته. همین شد که دو سه سالی بیشتر در رودهن ماندیم.

رفتم سربازی. آموزشی در تبریز بود و یگان خدمتی تهران. چند ماه عدم حضور در خانه کافی بود پروژه فروش خانه با پشت کار بیشتری از طرف خانواده منهای من دنبال شود. تقریباً وقتی ماجرا را فهمیدم که خانه فروخته شده بود و باید فکر پیدا کردن خانه جدید در تهران می بودیم. مخالفتم من همچنان ادامه داشت. دست خودم نبود. بی اختیار مخالفت می کردم. سر ناسازگاری می گذاشتم با هر چیزی و هر کاری. غر می زدم و قهر می کردم. نمی خواستم حدود 15 سال خاطره را به این راحتی در این شهر جا بگذارم. اما زورم نمی رسید. یک طرف من بودم و یک طرف پدر و مادرم. شده بودند برای دیکتاتورهایی که نظر خودشان را به من تحمیل می کنند.

چند ماه بعد...
حالا یکی دو ماهی می شود در تهران سکونت دارم. در یکی از محله های مرکزی شهر. نزدیک به همه چیز. به دوستان تهرانی. به محل کار. به همکاران. به فک و فامیل. البته نزدیک بودن و دور بودن به فامیل خیلی برای من فرقی نمی کند. چند تایشان برای مهم هستند که هر جای دنیا باشند می روم و می بینمشان تا از حالشان با خبر باشم.

اما این شهر شلوغ است. عصبانی ام می کند. بی حوصله شدم ام. این را فقط یکی دو نفر از دوستانم می دانند که من را به خوبی می شناسند. پدر و ماردم هم احتمالاً فکر می کنند چند ماهی که بگذرد بهتر می شوم. شاید هم پسرشان را نمی شناسند یا خودشان را به نشناختن می زنند که راحت تر زندگی کنند. اما به هر حال چند سال هم که بگذرد از سکونت در تهران من همین هستم و بهتر نخواهم شد. در تهران آرامش نیست.

این روزها که برف می آید دیگر از آن تراس بزرگ، از آن پنجره ها و منظره کارت پستالی اش خبری نیست. دیگر نمی شود کنار پنجره چای و قهوه خورد. پنجره را باز نمی کنیم نکند کسی سرک بکشد به زندگی مان. هر باز که باران و برف می بارد، چشم هایم را می بندم و بدون این که کسی خبردار شود می روم به رودهن. می ایستم روی تراس و روبرو را نگاه می کنم. دانه های برف و باران ... 

هیچ نظری موجود نیست: