۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

کلنجار رفتن با بی حوصلگی یا «چطور لبخند بزنیم»

روزها معمولاً عجیب هستند. می آیند و می روند، اما نه به این سادگی. خسته کننده می شوند. حوصله ات را سر می برند. کلافه ات می کنند. روزهایی هم هستند که خوشحالت می کنند. سر حالت می آورند. شادی برایت می آورند. روزها، خوب یا بد بالاخره می گذرند.

یاد روزهای آموزشی (سربازی) به خیر. آن روزها فکر می کردم در حال گذراندن بدترین و سخت ترین روزهای زندگی ام هستم. انگار همه همین احساس را داشتیم. می نشستیم و صحبت می کردیم.

این عکس حاوی خاطره های خوبی برای من است. روزی که وقتی می خندیدم، واقعاً می خندیدم 

آخر همه صحبت هایمان یکی با صدای بلند می گفت «چون می گذرد غمی نیست» و این می شد پایان سختی ها و ناله های آن روز. جمله «چون می گذرد غمی نیست» همه جا نوشته شده بود، کنار تخت های فلزی و سبز رنگ آسایشگاه، پشت در دستشویی ها، روی دیوار و پشت کتاب های دعای زیارت عاشورا که پنجشنبه به پنجشنبه دستمان می دادند تا بخوانیم.

تکرار این جمله آن روزها که فکر می کردم روزهای سختی بودند، برایم اذیت کننده بود. هر روز به اندازه یک هفته می گذشت و جمله «چون می گذرد غمی نیست» عصبانی ام می کرد. چون به نظرم روزها نمی گذشتند، اما آن روزها هم گذشتند. روزهایی که حالا اینقدر دلتنگشان هستم که باور این دلتنگی برای خودم هم عجیب هست.


بعد از آن روزها، روزهای سخت دیگری هم آمدند و رفتند. روزهایی که تحملشان به اندازه یک سال از من انرژی گرفت و گذشت. اما همیشه کنار این روزهای سخت، بهانه ای برای خوب بودن هست. بهانه ای که باید کمی پی شان بگردیم و پیدایشان کنیم. این روزها بیشتر دنبال بهانه های خوب در روزهایم می گردم. بهانه هایی که بتوانم به آنها لبخند بزنم. بهانه هایی که دلم را به آنها خوش کنم و روزهایی که می گذرند را روز خودم کنم. نباید به روزها عادت کنم، نباید به روزها عادت کنیم. این روزها برای من روزهایی با طعم دلخوری و بی حوصلگی هستند، اما بهانه ای دارم برای خندیدن و خوب بودن. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

رای نمی دهم، اما به شما که رای می دهید احترام می گذارم

این روزها را نمی توان با روزهای پیش از انتخابات ریاست جمهوری 88 مقایسه کرد، اگرچه برخی اصرار دارند چنین مقایسه ای کنند و از موجی سخن می گویند که برای رای دادن به یکی از نامزدهای ریاست جمهوری به وجود آمده است. خیلی فرقی نمی کند کدام نامزد. روحانی که نماینده آقای خامنه ای در شورای عالی امنیت ملی است یا ولایتی که مشاور خامنه ای در امور بین الملل است. یا قالیباف که کمتر کسی اشک هایش بعد از اظهارات خامنه ای در نماز جمعه پس از انتخابات را فراموش می کند، اظهاراتی که فردای آن معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری با تیر و تفنگ و گاز اشک آور و ... روبرو شدند. کشته شدند، زخمی شدند، زندانی شدند و ...

باز هم وضعیت کشور به انتخاب بین بد و بدتر رسیده است. وضعیتی که ایران و ایرانی بارها تجربه اش کرده اند. این بار اما قرار است بین بدتر و فاجعه به وضعیت «بدتر» تن بدهیم که شاید با «فاجعه» روبرو نشویم. اگرچه نه «بدتر» واژه خوبی برای توصیف کسی مثل روحانی است و نه «فاجعه» می تواند جلیلی را توضیح بدهد.  

باز هم سیاستمان رنگ احساس گرفته است و به دنبال انتخاب رنگ هستیم. عده ای روزی دستبند سبز می بستند و لباس سبز می پوشیدند، این روزها دستبندشان بنفش شده است و لباس تنشان هم! گویی تفکراتشان هم تغییر رنگ داده است. نمی دانم ایراد از تفکرات است که با منطق های سست رنگ می پذیرد یا قدرت از رنگ هاست که چنین برخی تفکرات را تحت تاثیرقرار داده است.

اما یادمان باشد هستند افرادی که پیراهن های سبزشان رنگ خون گرفت و جایش را به کفن داد. هستند افرادی که پیراهن های سبزشان را با لباس طوسی راه راه زندان عوض کردند و منتظرند تا باز لباس سبزشان را به تن کنند و هنوز هستند آنانی که ...

آنانی که تصمیم گرفته رای دهند که شاید اوضاع بدتر از این نشود، حق دارند. امید لذت بخش است. اگرچه به نظر من این امید به بهتر شدن وضعیت نیست، این امید، امید کمرنگی است به بدتر نشدن اوضاع. باید به این حس امید هرچند کمرنگ احترام گذاشت.

در مقابل افرادی هم مثل من تصمیم گرفته اند رای ندهند، نه به این خاطر که امیدی به بهتر شدن یا بدتر شدن اوضاع نیست، نه. شخص من رای نمی دهم چون امیدوارم بتوانم در اوضاع بهتری رای دهم. در وضعیتی که رای من به شمار بیاید. اگرچه افرادی که در انتخابات نامزد شده اند، هیچ یک از نظر من توانایی یا بهتر بگویم اجازه بهتر کردن اوضاع را ندارند، اما مشکل فقط نامزدهای ریاست جمهوری نیستند. مشکل اصلی سیستم انتخاباتی ایران و نحوه رای گیری و شماردن رای هاست.

بسیاری از ما و پدر و مادرهایمان – حتی آنان که پس از انقلاب ایران هیچ وقت رای نداده بودند – سال 88 به این رای گیری پر از ایراد اعتماد کردیم. اما نتیجه این اعتماد چه بود؟ نتیجه ای جز کشته شدن، زخمی شدن، فراری شدن، بیکار شدن، زندانی شدن داشت؟ شاید سال 88 گمان می کردیم رای دادن کار اشتباهی نیست و لازم است، اما شاید همان سال هم نباید رای می دادیم. چون هنوز آنطور که باید و شاید نمی دانستیم هدفمان چیست. اصلاح طلب ها – که به بسیاری از آنها اعتقاد دارم – در 4 سال دوری از صحنه قدرت نتوانستند به یک نظر قطعی برسند. خاتمی آمد، کروبی آمد، موسوی آمد، خاتمی رفت و کروبی نرفت، تا باز هم اصلاح طلبان هم نظر نباشند. اعتقاد دارم باید منتظر ماند و فکر کرد به سال هایی که با اشتباه های پی در پی گذشت. با تصمیم های احساسی و عملکرد های اشتباه.

اگرچه رای نخواهم داد و دیگران را نیز به رای ندادن دعوت می کنم، اما معتقدم به هر صورت شاید حضور فردی مثل روحانی بهتر از جلیلی باشد. اما به تمام دوستانی که قصد رای دادن دارند می گویم که اگر روحانی بر صندلی ریاست جمهور نشست، با تصمیم رژیم این اتفاق افتاده است نه با رای مردم.
اگرچه رای نمی دهم، اما معتقدم هنوز در ایران زندگی می کنم و شهروند این کشور هستم. حق دارم اعتراض کنم، دفاع کنم یا نقد کنم. اما در روزهای گذشته دوستان بسیاری را دیده ام که قصد رای دادن دارند و با تند ترین لحن به آنانی که نمی خواهند رای بدهند می تازند. این رفتار احساسی ارمغان شنا کردن در جریانی است که از سوی نظام تحمیل شده است. رفتاری که سال ها جمهوری اسلامی با ما داشته است و حالا برخی دوستان با آنانی دارند که قصد رای دادن ندارند.

رای ندادن در انتخابات (نگوییم تحریم) راهی است که ما انتخاب کرده ایم، مثل شما راه رای دادن را انتخاب کرده اید. ما تا چند ماه پیش نگاه و عقاید سیاسی مان یکی بود. چهار سال پیش با هم اعتراض کردیم و فریاد زدیم و کتک خوردیم. حالا حداقل در همان مواضع با هم مشترک هستیم. با این تفاوت که این بار شما رای دادن را برگزیده اید و ما سکوت. انتخابات تمام می شود باز هم من و شما کنار یکدیگر زندگی خواهیم کرد. سختی ها و مشکلات نه فقط برای ماست و نه فقط برای شما. اگر سختی باشد برای همه ماست و اگر هم قرار است وضعیت بهتر شود، باز هم برای همه مردم است. 

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

پرسه در مه



تا وقتی سرت پایین است و راه می روی همه چیز خوب است. اما وقتی سرت را بالا میاوری تا نگاهی به دور و اطرافت بیاندازی ... ناگهان خود را میان مه می بینی که دور تا دورت را گرفته است. مه غلظی که انگار هر دقیقه بیشتر و بیشتر می شود. چند دقیقه یا چند ساعت مبهوت مه می شوی. نمی توانی از جایت تکان بخوری. اولش ترس نیست. تعجب است. ماتت می برد به اطرافت که نمی توانی ببینی. در لحظه صدها سوال تو را نشانه می روند.
سوالاتی که خودت از خودت داری. این که اینجا چه می کنی؟ این مه از کجا پیدایش شد؟ این که جایی که تو بودی مه نداشت و نمی توانست داشته باشد، پس این مه از کجا آمده است؟ اصلن کجا هستی؟ درخیابانی یا اتاق؟ در خانه ای یا محل کارت؟ هیچ چیز معلوم نیست و حس کنجکاوی تو هر لحظه بیشتر می شود.
اما می بینی به همان مقدار پاسخی برای سوال هایت نداری. چشمانت تنها می توانند به اندازه دو متر مه را بشکافند و ببینند. بیشتر ... ممکن نیست. می خوای چند قدم برداری. اما کجا؟ کدام طرف؟ تنهایی تنها چیزی است که کاملاً حس می شود. می بینی اش حتی! چه کسی تا به حال تنهایی را دیده است؟ اما تو می فهمی که آنچه می بینی، آن کسی که می بینی تنهایی است. انگار تا به حال ندیده ایش. یعنی فکر می کردی که تنهای را دیده ای، حس کرده ای.
اما حالا می فهمی که قبل از این هیچ گاه تنها نبوده ای و تنهایی را ندیده ای و حالا داری ملاقتش می کنی. صورت مهربان، اما ترسناکی دارد. می خندد تا تو نترسی. اما ترسناک تر از آن است که تو طاقتش را داشته باشی. این مه لعنتی هم گویا ترست را بیشتر کرده است. چیزی نمی بینی. کسی در انتهای مغزت تکرار می کند که این مه، این تنهایی حالا حالا قصد ندارد از سرت دست بردارد. پس باید بسازی. اما دلت نمی خواهد عادت کنی.
این ترس گم شدن، ترس از زمین خوردن یا افتادن از چاه و پرت شدن از دره خیلی بهتر از عادت کردن است. کنار همه این ترس ها، شاید امید هم هست. ترس وقتی کمتر می شود که وقتی به مه نگاه می کنی، قطره های آب را می بینی که از کنار هم می گذرند. حالا با این همه قطره های باران ... شاید تنها نیستی. 

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

سپاه و وظیفه نظارتی مجلس


موضوع واژگونی اتوبوس راهیان نور و کشته شدن 26 نفر از دانش آموزان بروجنی دلیلی شد تا این موضوع را پیگری کنم که آیا در چنین مواقعی مسئولان سپاه پاسداران، بسیج و بسیج دانش آموزی در مجلس حاضر می شوند و پاسخ گو هستند یا نه؟ آیا خودشان را موظف می دانند که در این باره به نماینده های مردم در مجلس درباره کشته شدن فرزندان مردم پاسخ گو باشند یا نه. یا اصلاً مجلس نشینان مسئولان سپاه را برای اراده توضیحات به مجلس فرا می خوانند یا نه.

این موضوع را با نماینده های بسیاری مطرح کردم که مسئول مستقیم اردوهای راهیان نور با سپاه پاسداران است و آیا از مسئولان این نهاد نظامی خواسته شده درباره دلیل چنین اتفاق هایی که در سال های اخیر هم کم نبوده، توضیح بدهند یا نه. اما پاسخ نماینده های مجلس که با بیش از 10 نفر آنان در این باره صحبت کردم بسیار جالب بود.

اول این که وقتی با چنین سوالی مواجه می شدند، با تعجب بسیاری به صورتم نگاه می کردند. انگار کسی انتظار ندارد خبرنگاری چنین سوالی از آنها بپرسد. شاه بیت آغازین همه نماینده های مجلس دفاع سفت و سخت از اردوهای راهیان نور بود. دفاع و حمایتی که گویی خودشان سهمی در این اردوها دارند. بسیاری از نمایندگان مجلس در طول 5 یا 10 دقیقه گفت و گو به هیچ وجه زیر بار این صحبت نمی رفتند که سپاه به عنوان برگزاری کننده اردوی راهیان نور مسولیت هایی دارند و قسمتی از مسئولیت مرگ دانش آموزان و افرادی که در اردوهای راهیان نور می میرند با بسیج است.

هر نماینده ای صحبتش را با بهانه ای آغاز می کرد. وضعیت جاده ها، معاینه فنی اتوبوس، استحکام اتوبوس، وضعیت روحی و جسمی راننده و چند موضوع دیگر همه بهانه هایی بودند که نماینده های مجلس به آنها اشاره می کردند تا در صحبت هایشان سخنی درباره سپاه نزنند و حتی از دهانشان در نرود که شاید بسیج هم در این بی دقتی ها نقشی دارد، که بدون شک هم داشته است.

این اظهارات با تمام تاکید های من درباره این بود که بسیج به عنوان برگزار کننده اصلی این اردوها موظف است تمام موضوعات از جمله اتوبوس، معاینه فنی، راننده و دیگر موضوعاتی که با جان دانش آموزان در ارتباط است را به دقت کنترل کند.

درباره نمایندگان مجلس دو موضوع قابل تاکید است. نخست این که وضعیت سیاسی کشور و معیارهای شورای نگهبان باعث شده است آرایش مجلس بیشتر از این که شبیه مجلسی مردمی باشد، شبیه یک ارگان نظامی باشد. به این دلیل که بسیاری از نماینده های مجلس از کارکنان یک نهاد نظامی (بیشتر سپاه) هستند که یا بازنسشته شده اند یا پیش از نماینده شدن در سپاه مشغول فعالیت بودند و به دلیل حضور در مجلس از سپاه خارج شده اند.

گروه بعدی نمایندگان را نیز باید به دو دسته تقسیم کردو تعداد بسیاری که از حامیان سپاه هستند یا به دلیل ترس از این ارگان نظامی یا به دلیل علاقه شخصی همیشه از تمام کارهای این نهاد نظامی – هر چند اشتباه مثل موضوع راهیان نور – حمایت می کنند. تعداد اندکی هم (اگر وجود داشته باشند) که رابطه احساسی با سپاه ندارد، به دلیل عواقب اظهار نظرهایشان از موضع گیری های منفی درباره سپاه صرف نظر می کنند.

با چنین اوضاع و احوالی که در مجلس وجود دارد به نظر می رسد سپاه پاسداران و بسیج هیچ گاه برای اشتباه هاتشان مورد باز خواست نمایندگان مردم قرار نخواهند گرفت. سپاه پاسداران احتمالاً از جمله نهاد هایی است که وظیفه نظارتی مجلس درباره آن محلی از اعراب ندارد و این یعنی زیر سوال رفتن مجلس و انفعال این نهاد نظارتی و قانون گذار. 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

روزهای خوب خبرگزاری CHN


یک سال گذشت. حالا یک سال است که در خبرگزاری میراث فرهنگی (www.chn.ir) کار می کنم. تازه سربازی را تمام کرده بودم و دنبال کار بودم. البته کارهای حق التحریر می آمدند و می رفتند و به مدد دوستان وقت خالی زیادی نداشتم. اما به هر حال کار ثابت نداشتم. روزی یکی از دوستان (صدرا محقق) تماس گرفت و از خبرگزاری برایم گفت که می شناختم. خبرگزاری میراث فرهنگی! سال های 82 و 83 که در بیشتر در حوزه اجتماعی فعال بودم، این خبرگزاری را می شناختم و گاهی از خبرهایش استفاده می کردم. اگرچه بعد از ورود به دنیای سیاست، دیگر مثل گذشته با این خبرگزاری سر و کار نداشتم، اما می دانستم که هنوز هم هست، اگرچه کم رنگ.

خبرگزاری به خبرنگاری احتیاج داشت که در حوزه سیاسی و به خصوص مجلس فعالیت داشته باشد و البته با موضوعات اجتماعی نیز غریبه نباشد. اگرچه وقتی شرط خبرنگار پارلمانی بودن را شنیدم با خودم گفتم علاقه ای به خبرنگار پارلمان بودن ندارم و بدون شک قبول نخواهم کرد. اما با توصیه دوست گرامی برای صحبت های اولیه به خبرگزاری رفتم. سعید برایم توضیح داد که به چه نوع خبرنگاری نیاز دارند. وقتی صحبت های سعید (دبیر تحریریه یا سر دبیر) را شنیدم، از نوع کار خوشم آمد. چند دلیل عمده داشت. اول این که بهانه ای بود برای دور شدن از فضای سیاست که چند سال کار کردن در این حوزه افسرده ام کرده بود. دوم این که می توانستم باز هم سراغ موضوعات حوزه اجتماعی بروم. سوم این که موضوع وصل کردن این دو حوزه به یکدیگر بود که به نظرم بسیار کار جذابی می آمد. پیگیری موضوعات مربوط به میراث فرهنگی و گردشگری در دولت و مجلس به نظرم نوع جدید از کار می آمد که پیش از آن بطور جدی تجربه اش نکرده بودم.

همین تازه بودن کار من را علاقه مند تر کرد و بعد از چند هفته، شدم خبرنگار سیاسی خبرگزاری میراث فرهنگی! خبرگزاری چند سالی بود که به دلیل برخی مسائل در حوزه خبر کمرنگ شده بود حالا با اضافه شدن افراد جدید رنگ و بوی تازه تری گرفت. همکارانی که یا پیش تر می شناختمشان یا این خبرگزاری بهانه ای برای آشنایی مان شد.

موضوعاتی که باعث شد حالا من درباره یک سالگی حضورم  در خبرگزاری میراث فرهنگی بنویسم، متفاوت هستند. اول این که فضای این خبرگزاری نه تنها مثل خبرگزاری های دیگر نیست، بلکه بیشتر شبیه یک روزنامه است. همین موضوع دیلی از دلایل ماندگاری من در این خبرگزاری بود و هست. چون همیشه از فضای کار خبرگزاری فراری بودم. تجربه های گذشته به من ثابت کرده بود که تحمل ماندن در یک فضای شلوغ ، با کار روتین را ندارم. اگرچه این ترس در ابتدای حضور در خبرگزاری سی اچ ان بود، اما بعد از مدت کوتاهی بر طرف شد.

موضوع دوم تفاوت فضای خبرگزاری با برخی روزنامه ها بود. اگرچه حضور در فضای پر جنب و جوش روزنامه بدون شک برای من لذت بخش بود و هنوز هم هست، اما بحث های به قول معروف خاله زنکی یا همان خ ز تحمل برخی تحریریه ها را برایم سخت می کرد. نه این که نتوانم بمانم، اما وجود چنین بحث هایی باعث می شد نتوانم تمام فکرم را به کار بدهم و دغدغه های دیگری داشته باشم. همی می شد ضعف در کار. اما در این خبرگزاری تا آنجایی که من می دیدم و می فهمیدم کسی کاری به کار دیگری نداشت. همه کار خودشان را می کردند و سعی داشتند یک همکار و دوست خوب باشند. اگر هم موضوعی مطرح می شد اینقدر فاش بود که دیگر نمی شد نام خاله زنکی روی آن گذاشت.

بحث بعدی درباره همکارانم در این خبرگزاری است. همکارانی که حالا هر کدامشان یک دوست خوب هستند. کار کردن با آدم هایی که رو بازی می کنند و برای من زیر و رو نمی کشند، بسیار آرامش بخش است. همکارانی که با آنها هم روز خنده و شوخی داشتیم و هم روز ناراحتی و غم. اگر چه پیش می آمد روزهایی که شاید از یکدیگر دلگیر می شدیم، اما دلگیری هایمان چند ساعت بیشتر طول نمی کشید. یکی از خوبی های همکاران من انرژی مثبت آنهاست. منظورم این است که تا آنجایی که می توانند به من و به یکدیگر انرژی مثبت می دهند. روزهایی بود که من بی حوصله بودم، ناراحت بودم و مشکلات چنان فشار می آورد که شاید چند روز خبری نمی نوشتم. اما همین همکاران جایم نمی گذاشتند، صبر می کردند. کمکم می کردند تا دوباره همراهشان شوم.

به لطف برخی دوستان در خبرگزاری فارس و روزنامه کیهان، اگرچه روزهای پر استرسی در این خبرگزاری داشتم، اما آرامشی که در این یک سال کنار تیم خوب و دوست داشتنی CHN تجربه کردم، آنقدر هست که حالا اعتراف کنم بهترین و زیبا ترین روزهایم را در این خبرگزاری سپری کرده ام و تمام تلاشم را می کنم تا این خبرگزاری موفق تر از قبل باشد. 

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

پیاده روی در خاطرات


از کنار عکس ها نمی توان به این راحتی ها گذشت. ثبت شده اند. یادم نیست پیش تر که کاغذی بودند، فراموش کردنشان سخت تر بود را آسان تر. لابد برخی عکس ها را با کلی خاطره پاره می کردیم و تمام می شد. اما مگر خاطره پاره می شود. این روزها هم لابد با دیجیتال شدن عکاسی با فشار دادن دکمه دلیت یا شیفت دلیت عکس ها را پاک کرد.

اما مگر خاطره ها پاک می شوند؟ تازه راه فرار هم هست. می شود با یک برنامه ریکاوری خیلی از خاطره های پاک شده را بازیابی کرد. اصلاً گیرم خاطره ها، فیلم ها و عکس و صداها را پاک کردیم. با مغزمان چه می کنیم. چند بار شده بنشینیم و به راهی فکر کنیم برای پاک کردن قسمتی از خاطره هایمان؟ بعضی روزهای تلخمان؟ و حتی راهی برای پاک کردن برخی روزهای خوبمان! آدم گاهی باید روزهای خوبش را پاک کنید لابد تا درد نکشد. اما مگر می شود؟ مگر می شود خنده ها و خوشگذرانی ها را پاک کرد؟ دلیت کرد؟ پاره کرد؟

یکی می گفت برگشتن به خاطره ها خوب نیست. آدم نباید در خاطره ها زندگی کند. اما مخالفت می کردم همیشه. در خاطره هایم که قدم می زنم حالم بهتر است. وقتی عکس های روزهای خوب را می بینم، آدم هایی که بودند و حالا نیستند. آدم هایی که نزدیک بودند و حالا دور شده اند. دلم تنگ می شود. برای روزهای گذشته... برای آدم ها ... اما حالم بهتر می شود. امیدوار می شوم به این که روزی روزهای خوب بودند، آدم های خوب بودند. لابد بعد از این هم هستند. منتظرشان می مانم. 

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

این آش شور، این آش بی نمک




این روزها انگار هیچ چیز سر جایش نیست. هیچ چیز درست نیست. تا جایی که من می دانم قرار نبود این چنین وضعی پیش آید. یعنی به نظرم بدبختی ها و مشکلات از پیش در روزهای ما گنجانده نشده اند. خودمان با دست خودمان این بدبختی های و مشکلات را مثل چاشنی روی روزهایمان می ریزیم. اما بعضی وقتا این چاشنی ها را آنقدر کم می ریزیم که کاری انجام نمی دهد و گاهی اینقدر زیاد می ریزیم که روزهایمان به فنا می روند. پیمانه ندارد لابد. شایدم هم ما پیمانه هایمان را اشتباه انتخاب کرده ایم. لابد لازم است یک آشپز حرفه ای سراغ روزهایمان بیاید.

شرق: از توقیف روزنامه شرق عمیقاً ناراحتم. بهترین دوستانم در این روزنامه کار می کردند و حالا بیکار شده اند. حسی که تجربه اش کرده ام. خوب نیست. حتی اگر چند بار برایت تکرار شده باشد. هر دفعه انگار برای بار اول اتفاق افتاده است. انگار تو پیش از این تجربه نکرده ای و برای اولین بار است که بیکار شده ای. البته بحث متفاوت است. ناراحتی از بیکار شدن، ناراحتی از بسته شدن روزنامه شرق. ناراحتی از تعطیلی یک رسانه. ناراحتی از محدودیت. ناراحتی از نبود ازادی بیان. اما شاید دردناک تر از همه نارحتی از تلاش یک عده رسانه ای برای بسته شدن رسانه دیگر است. تلاشی که خبرگزاری فارس انجام می داد تا روزنامه شرق به توقیف نزدیک شود ...

احمدی نژاد: باز هم احمدی نژاد به سازمان ملل رفت. باز هم درباره موضوعات بسیاری صحبت کرد و هنوز هم ادعای مدیریت دنیا را دارد. پدرم می گفت دوغ از اول هفته تا همین امروز (جمعه) یه بار گران شده است. وضعیتمان لابد خیلی بد است که دارم گران شدن قیمت دوغ را با مدیریت جهان یکجا مقایسه می کنم. نه خیر ... وضعیتمان وخیم تر از این حرف هاست. راستی کاش برخورد مردم با هم ربطی به دولت ها و رهبرها و گفته هایشان نداشت.