‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

سالی که تمام شد

اول - سال 91 آغاز شد. سال 90 هم تمام شد. نمی دانم درباره تمام شدن و آغاز شدن سال های 90 و 91 باید کدام را اول بگوییم و کدام را دوم. سال 90، سال عجیبی بود. حداقل برای من سال عجیبی بود. سالی که با سربازی آغاز شد و بعد از سه ماه با تلاش های خودم و البته پزشک های بهداری ناجا و بیمارستان امام سجاد، سربازی 7 ماه زودتر از موعد مقرر تمام شد. بعدش هم کار بود و کار.

دوم - در سال 90 من عاشق شدم. بعد از چند سال و خیلی اتفاقی عاشق شدم. عاشق کسی که شاید حتی با فکرش را هم نمی کردم که بتوانم عاشق او شوم. اما شدم. حس خوبی بود. چند سالی بود این حس را تجربه نکرده بودم. چند سالی بود که حتی فکر عاشق شدن را هم نکرده بودم. نمی دانم لابد خیلی سرم شلوغ بود، شاید به خاطر سربازی رفتن. یا قبلش به خاطر دانشگاه رفتن و کار کردن و ... اما در سال 90 شاید سرم خلوت شده بود که عاشق شدم و باز این حس خوب به سراغم آمد.

سوم – در سال 90 من تجربه جدیدی از روزنامه نگاری داشتم. برای کار به واسطه یکی از دوستان به خبرگزاری میراث فرهنگی و گردشگری (که یک خبرگزاری خصوصی و منتقد دولت (CHN.IR) بود، رفتم و قرار شد حوزه سیاست و فرهنگ را در کنار هم کار کنم. تجربه خوبی بود. خیلی وقت بود حوصله سیاست بی روح را نداشتم. تصمیم گرفته بودم بعد از سربازی حوزه کاریم را تغییر دهم و دوباره به سراغ حوزه های اجتماعی بروم. اگرچه علاقه زیادی به سیاست داشتم. اما کار در خبرگزاری میراث که میراث دوران اصلاحات است، هم مرا از دنیای سیاست جدا نکرد و هم در آن کار در حوزه جدید را تجربه کردم.

چهارم- در سال نود برخی از زندگی ام بیرون رفتند و برخی آمدند. دوستانی که دیگر دوست نزدیک نیستند و آشنایانی که حالا بهترین دوستانم هستند. همکاران جدیدم و محل کار جدید را دوست دارم. کار کردن در چنین محیطی برای من و برای تمام کسانی که کار در فضای مسموم و غیر دوستانه رسانه ای ایران را تجربه کرده اند لذت بخش است. همکارانم افرادی کارکشته در کار خود هستند که توانسته اند با چاشنی دوستی روزهای خوبی برایم بسازند.

پنجم: تمام شد. حس خوب و لذت بخش عاشق شدن عمر زیادی نداشت. بعد از چند ماه تمام شد. شاید من فکر می کنم تمام شد. اگرچه در روزها و ماه های بعد از تمام شدن همیشه و همیشه امید داشتم. امیدی که خودم هم می دانم شاید پوچ باشد. به هر حال تجربه خنده دار و البته درد آور «شکست عشقی» به ما هم رسید.

ششم – در سال 90 بسیاری آزاد شدند و بسیاری به زندان رفتند. آدم ها اعدام و کشته شدند. حکومت جمهوری اسلامی که در سال های گذشته مردم خود را بارها جلوی گلوله فرستاده بود به کمک دیکتاتور سوریه رفت و آدم های زیادی در این کشور سابقاً زیارتی کشته شدند. میر حسین موسوی و مهدی کروبی و احمد زید آبادی و بسیاری دیگر هنوز در زندان هستند و آزادی موضوع عجیبی است برای ما ایرانی ها

هفتم – سال 90 تمام شد. باید منتظر سال 91 بود و امید داشت. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

اینجا؛ بدون منطق



موضوع شرکت کردن سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس اینقدر مهم و دور از ذهن بود که اصل انتخابات فراموش شد. هرکسی را که می دیدی درباره شرکت خاتمی در انتخابات صحبت می کرد. یکی موافق بود و یکی موافق. برای بعضی ها هم فرقی نمی کرد. اگرچه برای همان تعداد هم تا حدی مهم بود.

این که چرا خاتمی در انتخابات شرکت کرد، این که آیا باید در انتخابات شرکت می کرد یا نه و بسیاری مسائل و پرسش های دیگر در این رابطه نتیجه اتفاق ها و علت و معلول های فراوانی هستند که باید در وقت خود مورد بررسی قرار بگیرد. به خصوص در شرایطی که کسی اطلاع دقیق از چرایی رای دادن خاتمی ندارد و تنها آنچه از ذهنشان می گذرد را به عنوان علت این کار خاتمی بیان می کنند. به این ها کاری ندارم.

قصد ندارم از خاتمی دفاع یا او را محکوم کنم. فقط توجه شما را به برخی نوشته ها و واکنش ها در دنیای مجازی و واقعی جلب می کنم. لابد شما هم دیده اید یا در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر و فرند فید خوانده اید که واکنش ها چگونه بود. واکنش دهندگان به رای دادن خاتمی دو گروه بودند.

یک اکثریت که شروع کرده بودند به ناسزا گفتن و فحش دادن و توهین کردن. یک اقلیت کم تعدادی هم بودند که سعی کرده بودند با زبانی ملایم تر با این جریان روبرو شوند. البته این عده دوم هم به اندازه کافی عصبانی بودند و باورشان نمی شد خاتمی چنین کاری کرده باشد، - همچون نگارنده -  اما خبر صحت داشت و باید باور می کردند که خاتمی به همه اصول کنونی اصلاح طلبان پشت کرده و در انتخابات شرکت کرده است.

اما اصلی ترین نکته درباره موضوع رای دادن خاتمی برخورد اکثریت با این موضوع بود. عده ای از آنهایی که خود را اصلاح طلب می دانند و اصلاح طلب به شمار می روند یا ادعای اصلاح طلبی دارند، فحاشی و بی احترامی را اغاز کرده بودند. هر چه می دانست و توانستند، نوشتند. بی ادبانه ترین الفاظ را نثار سید محمد خاتمی کردند و از موضع خود کوتاه هم نیامدند.

نه تنها رای دادن خاتمی را بهانه فحاشی های خود قرار دادند، بلکه سابقه سیاسی سید محمد خاتمی را به شدید ترین نحوه ممکن زیر سوال بردند و تمام تصمیم های او را با الفاظ زننده نواختند. موضوع انتخابات مجلس و شرکت خاتمی در این انتخابات بار دیگر نشان داد ما نمی توانیم با هم تبادل نظر کنیم. بشینیم دور یک میز و بدون این که از اظهار نظر طرف مقابل (هرچند تند یا بی پایه اساس) عصبانی شویم و جوش بیاوریم، به حرف های او گوش کنیم و اجازه دهیم تا او هم مواضعش را بگوید. دیروز کافی بود تا کسی درباره خاتمی چیزی خوبی بنویسد، بی شک باید تا ساعت ها درباره طرفداری یا شاید سخن منطقی که زده بود، توضیح می داد.

خیلی از ما نمی توانیم این گونه باشیم. عصبانی می شویم. فحاشی می کنیم، قهر می کنیم، می گذاریم و می رویم. بدون این که بدانیم چرا! بدون این که حرف ها را کامل گوش کنیم و بعد اظهار نظر کنیم. از همان اول می رویم سراغ بی احترامی کردن. خودمان را خالی می کنیم و بعد ... می نشینیم به صحبت منطقی. اما دیگر دیر شده است. یا چیزی گفتیم که نباید می گفتیم و یا طرف مقابل را از خودمان نا امید و ناراحت کرده ایم.

آرامش درباره بحث و اظهار نظر خیلی از مشکلات حل نشدنی را حل و فصل می کند. اما ما عادت داریم به جای باز کردن گره ها، ان را اینقدر با بی حوصلگی و عصبانیت دستکاری می کنیم و می کشیم که گره کور می شود ... کور کور ... حالا دیگر باز کردنش به این راحتی ها نیست یا اینقدر باز کردنش سخت می شود که موقع باز کردن دائم به خودمان فحش می دهیم و لعنت می فرستیم. ما درباره خودمان هم منطقی نیستیم. 

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

خاک من کجاست فتاح ؟


چند سال پیش یکی از شبکه های تلویزیونی ایران برنامه ای پخش می کرد درباره ایرانی های خارج از کشور. دوره به اصطلاح فرار مغزها بود. صدا و سیما هم تلاش می کرد به مردم و آنهایی که در فکر رفتن از ایران هستند، بفهماند که ایران بهترین جای دنیاست و ماندن خیلی بهتر از رفتن است.

همین دلیل کافی بود برای ساختن و پخش مستند ها و فیلم ها و مصاحبه ها از ایرانی های خارج از کشور. یکی از این مستند ها درباره ایرانی هایی بود که رفته بودند و حالا به هر دلیلی نمی توانستند به ایران برگردند. نه این که مشکل سیاسی داشته باشند. چون به هر حال تاکید در تلویزیون این بود و هست که ما آزاد ترین کشور هستیم و در را برای ورود همه مخالفان نظام باز گذاشته ایم. این برنامه درباره آنهایی بود که به دلایل کاری یا تحصیل فرزندانشان یا بیماری خود یا اعضای خانواده شان، نمی توانستند به ایران بازگردند یا در ایران ماندگار شوند.

گزارشگر با پیرمردی صحبت می کرد که گلایه داشت از ایرانی هایی که بعد از خروج از ایران صحبت کردنشان تغییر می کند و لهجه می گیرند و زبان مادری شان را فراموش می کنند. افتخار می کرد به این که در چند ده سالی که خارج از ایران زندگی می‌کند، هیچ گاه به ایران و ایرانی نگفته است ایرون و ایرونی! همیشه نام ایران را درست تلفظ کرده است. این حرف ها را خیلی با افتخار می زد.
موقع دیدن این مستند یا نمی دانم مصاحبه داشتم به این فکر می کردم که چقدر مهم است آدم ایران را ایران تلفظ کند یا ایرون؟! آن روزها فکر می کردم لابد مهم است. لابد مهم است برای کشورت و نام آن ارزش قائل بشوی و درست تلفظش کنی. بالاخره ما برای این مرز و بوم هستیم و باید نسبت به آن و حتی اسم آن غیرت داشته باشیم. هرجا هم می رویم با افتخار نام کشورمان را ببریم.

اما آیا هنوز هم ایرانی ها و حتی خود من چنین تفکری درباره ایران داریم؟ هنوز هم ایرانی های خارج از کشور موقع صحبت از ایران سرشان را بالا می گیرند و با افتخار درباره مرز و بومشان سخن می گویند؟ آیا این ایران مرز و بوم ماست؟ همان خاکی است که باید به آن افتخار کنیم؟ جایی برای دفاع از این خاک و افتخار به آن باقی مانده است؟ منظورم نظر دادن درباره نیست. اینها سوالاتی هستند که شاید این روزها ذهن خیلی از ما ایرانی ها را مشغول خود کرده اند. هنوزم هم کسی نیست که پاسخ درستی به این سوالات داده باشد.

آیا ما ایرانی هستیم؟ ایرانی که باید به آن افتخار کنیم کجاست؟ یاد دیالوگ فیلم آواز قو می افتم که پیمان، نقش اول فیلم حاضر نشد با گروگان هایش وارد خاک ایران شود و این سوال را پرسید که «خاک من کجاست فتاح؟»‌

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

چرا ما سومالی نیستیم ؟


وقتی خبرهای مربوط به کمک به مردم سومالی را شنیدم و بعد از تلویزیون دیدم، با خودم فکر می کردم که خب کمک انسانی است و دولت و نظام به اصطلاح اسلامی را هم جو کمک به هم نوع گرفته است و حالا چند محموله کمک برایشان می فرستند و تمام می شود این وظیفه انسانی و لابد اسلامی.
چند روزی و چند هفته ای گذشت، فهمیدیم نه خیر! قرار نیست این کمک ها به کشور دوست و برادر سومالی تمام شود. هر روز چندین تن مواد خوراکی و پوشاک و کمک های دیگر به این کشور قحطی زده ارسال می شود و به شدید ترین وضع هم روند این کمک های مردمی توسط رسانه های دولتی پوشش داده می شود.
دلم برای خودمان سوخت. برای خودم حتی دلم سوخت. به نظرم کمک ما به سومالی مصداق همان چراغی است که داریم به مسجد می فرستیم و حرام است. خودمان مگر کم بدبخت و بیچاره داریم. چند شب پیش با یکی از دوستان صحبت همین موضوع شد. یکی از شبکه های ماهواره ای که معمولاً موسیقی پخش می کند و مسابقه رقص می گذارد، داشت تصاویری از خانم بازیگر ایرانی – کتایون ریاحی – پخش می کرد که رفته بود به سومالی. بچه های سومالیایی را بغل می کرد و می بوسید.
داغ دلم تازه شد. کارش خوب. درست. اما آیا همین خانم تا به حال به حلبی آباد های اطراف تهران رفته است؟ جاهای دورافتاده پیش کش.سیستان و بلوچستان و شهرستان های خالی از امکانات بماند. همین تهران خودمان که داریم در آن زندگی می کنیم، کم ندارد از این آدم های قحطی زده که شب های زیادی گرسنه می مانند. یاد اس ام اس تلخ این روزها می افتم که آرزو می کند کاش فقرای ایرانی هم می توانستند به سومالی بروند تا از کمک های دولت ایران به آن کشور بهره مند شوند.
کار خیر و انسان دوستانه خوب است. اما بهتر است کمی دور و برمان را نگاه کنیم. سری به شیرخوار گاه ها بزنیم. آیا آغوش هایی که با لبخند برای کودکان سومالیایی باز می شوند، تا به حال برای کودکان بی سرپرست وطنی باز شده اند. همین جاست که دلم می سوزد برای خودم و هموطنان خودم. 

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

بازی دست و آستین


اختلاس ... اختلاس ... اختلاس. هر روزنامه ای این روزها نشانی از اختلاس دارد. هر سایت خبری که باز می کنید هم همین وضع را دارد. اختلاس شده اسم رمز این روزها. مبلغ کم هم نیست. مصاحبه سعید لیلاز را که بخوانید دقیق تر متوجه می شوید 3 هزار میلیار تومان پول دقیقاً چقدر پول است و به چه درد هایی می خورد. تازه آدم می فهمد مبلغ بیشتر از آن چیزیست که بتوان به راحتی از کنار آن گذشت. وگرنه در کشور ما و در سال های اخیر کم اختلاس نشده است. چند تایی رسانه ای شدند و خدا می داند چند تای دیگر بودند که رسانه ای نشدند. لابد مبلغ اختلاس کم بوده است. اختلاس جزئی!
اما این بار اینقدر این دم خروس بزرگ است که گویا نمی توان پنهانش کرد. آن هم در دولت (غیرقانونی) احمدی نژاد که در این چند سال آوازه عدالت و پایبندی به قانونش گوش عالم و آدم را کر کرده است. دولت پاک! دولت ولایی! پاک ترین دولت بعد از رجایی! این ها را که می شنوم خنده ام می گیرد و احسنت می گویم به اعتماد به نفس آقای به رییس جمهور (غیرقانونی).
حالا در یک چنین دولتی که ولایت مدار بوده و ولایت هم شش دنگ پشتش بوده و تا اینجا بزرگش کرده است، اختلاسی شده به وسعت بزرگترین اختلاس تاریخ ایران. موضوع معلوم است. اختلاس صورت گرفته و پول ها به جیب آنهایی که باید رفته است. البته قبل از این خیلی ها درباره اختلاس و باند و باند بازی ها هشدار داده بودند. مثلاً مطهری و توکلی و برخی دیگر از نمایندگان مجلس که بارها درباره باند های فاطمی و امثالهم هشدار دادند. درباره محصولی و معاون اول رییس جمهور و دیگر افراد که پولشان بیشتر از آنی هست که باید.
اما در این میان برخورد دولت (غیر قانونی)، قوه قضاییه و آقای خامنه ای است. دولت همان اول خودش را به عنوان کشف کننده این اختلاس معرفی کرد و این کشف را گذاشت به حساب افتخارهایش. دائم هم حرفشان این بود که خودمان این اختلاس را کشف کرده ایم، پس کسی حق ندارد به ما گیر بدهد. سخن گوی اقتصادی دولت هم دائم کنفرانس خبری می گذاشت که فلانی را گرفتند و رسیدگی ها انجام شده است.
قوی قضاییه هم نقشش جالب تر از گذشته بود. چند روز اول هیچ کدام از مسئولان این قوه چیزی در این باره نمی گفتند. وقتی هم حرفی درباره اختلاس زدند، مثل همیشه خبر از برخورد دادند و بگیر و ببند مسئولان این اختلاس بزرگ. اما فقط در حد حرف بود و شاخ و شانه کشیدن. هنوز بعد از گذشت چند هفته از کشف اختلاس نه نامی به طور قطعی به میان آمده و نه خبری مبنی بر دستگری باند اختلاس. تنها نام یکی دو نفر مطرح شده است که دستگیر شده اند. اما خب چه کسی است که باور کند که چنین اختلاسی کار یکی دو نفر باشد.
اما مهمتر از همه این ها رفتار آقای خامنه ای بود که تا به حال چیزی در این باره نگفته است. البته طرفدارانشان لابد می گویند رهبر که نباید به همه کارها ورود پیدا کند. اما به نظرم این اختلاس بیشتر از آن است که ارزش ورود پیدا کردن را نداشته باشد. حداقل برای خاطر آنهایی که به ایشان اعتقاد دارند بد نبود حرفی می زد و تذکری می داد. اما انگار نه انگار اختلاسی شده است. آن هم با این همه فقر در کشور. بیکاری و هزار و یک مشکل دیگر. احتمالاً حسین شریعتمداری هم چند روز دیگر رد پایی از فتنه و سران در بند فتنه در این اختلاس بزرگ کشف خواهد کرد. یعنی اصلن چنین موضوعی بعید نیست. خدا چه می داند شاید هم دست آمریکا و اروپا در این اختلاس باشد.
در این بین صدا و سیما هم روند خوبی در پیش گرفته است. کلاً از موضوع بی خبر است و خیلی هم لازم نیست مردم ایران، همان ایرانی هایی که در انتخابات چند سال پیش حماسه آفریدند، از جریان اختلاس خبردار شوند. دستور از بالاست البته. ضرغامی و ضرغامی ها که کاره ای نیستند.
این موضوع اینقدر مسخره است که حتی حرف زدن درباره پیگیری مجرمان این اختلاس هم مسخره به نظر می رسد. چنین اختلاس بزرگری صورت گرفته است و لابد کسی نمی داند کار کیست. من نبودم دستم بود و لابد تقصیر آستینم بود. هر روز خبر می رسد که فلانی دستگیر شد، بعد تکذیب می شود. فلان رییسس بانک فرار کرد و از کشور خارج شد، بعد تکذیب می شود که نه خیر ایشان برای انجام ماموریت در خارج از کشوئر به سر می برند، آن هم بعد از پذیرفته شدن استعفایش!
مردم شده اند بازیچه. مردم چند سال است که بازیچه هستند، به نظرم حدود سی سال. نقش می گیرند و بازی می کنند. بعضی وقت ها هم لازم نیست بازی کنند. بیرون می نشینند و بازی دولتمردان را می بینند. سال های اول شاید از این نمایش خنده شان می گرفت، اما این سال ها دیگر این آش هیچ مزه ای ندارد. اما انگار کاری از دست کسی بر نمی آید. مردم از گورهای دسته جمعی، اعدام، زندان و تجاوز می ترسند. کسی دم نمی زند و طراح این بازی هم به خیال این که کسی حواسش نیست کارش را می کند و جیبش را پر پول تر می کند. اما آیا این چنین است. آیا مردم نمی دانند در کشورشان چه خبر است؟ سردمداران نسبتاً محترم باید بدانند که این مردمی که آنها را روی صندلی قدرت نشاندند می فهمند و می دانند که بازی چیست. اما لابد کاری از دستشان بر نیم آید. کاری هم اگر بر بیاید نمی توانند جلوی توپ و تفنگ بایستند. پس بازی کنید که این بازی روزی تمام می شود. 

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

حالتان را برای خودتان نگه دارید



روزهای خسته کننده ای داریم. شاید روزها برای من خسته کننده شده اند. انگار هیچ کس حالش خوب نیست. همه غر می زنند و راضی نیستند. این که می گویم همه بی خود نیست. دور بر خودتان را نگاه کنید و حالی از دوستان و آشنایان بگیرید. شاید هم این جریان فقط برای ما این طور است و شما از بچه مایه دارهایی هستید که حالشان همیشه خوب است. بدبختی اینجاست که بچه مایه دارهای اطراف ما هم حالشان خیلی خوب نیست.
انگار بیماری شده است این حال بد. چند نفر را اطرافتان سراغ دارید که اگر همین الان ببینیدشان یا به آنها زنگ بزنید و بپرسید، چطوری؟، بگویند: خوبم. همه می گوید ای ... بدک نیستیم. تازه کمی که بیشتر با آنها صحبت می کنید متوجه می شوید که اوضاع وخیم تر از این حرف هاست و حال طرف بدتر از این هایی که خودش می گوید.
همه ناله می کنند. اینقدر این ناله هست که معتقدم انگار نالیدن به قول بعضی ها، چس ناله کردن، مد شده است. با هر کسی که صحبت می کنی از یک چیزی یا یک شخصی شاکی است. حوصله ندارد. از دست دوست دخترش یا دوست پسرش، شوهرش یا همسرش، زندگی، پدرش و مادرش یا خواهرش. از کشور می نالد، از این که مثلاً کشور آزاد نیست و ما چقدر بدبختیم و چرا باید در چنین کشوری متولد شده باشیم. بعد خودشان را هم تقصر کار نمی دانند. بحث می کشد به جبر جغرافیایی و این که ما اصلاً در تولدمان کاره ای نبوده ایم. بعضی ها هم شروع می کنند فحش داده به پدر فلام فلان شده شان که نتوانسته چند دقیقه جلوی خودش را بگیرد و باقی ماجرا.
اما من معتقدم این حال بد ما تقصر کسی نیست به جز خودمان. می گویم که مد شده است. یک جورهایی مد روشنفکری است این حال بد. یک گوشه ای نشستن و سیگار کشیدن و قهوه و چای تلخ خوردن. مثلاً که خیلی حالمان بد است و افسردگی گرفته ایم. نه این که نمی شود حال آدم باد باشد، نه! این که بعضی ها همیشه حالشان بد است و احساس پوچی می کنند و اینا عجیب است. وگرنه آدم است دیگر، حال بد دارد و حال خوب. اما بعضی ها به این قسمت حال بدش بیشتر توجه می کنند و دوستش دارند. که لابد چهار نفر بیایند دور و برشان و قربان صدقه شان بروند که عزیزم، گلم، جانم؟ چی شده؟ کی چی گفته؟ آنها هم خوش بحالشان بشود.
حالمان دست خودمان است. اگر بخواهیم خوب باشیم، خوبیم و اگر بخواهیم بد باشیم، بد. بدبختی و بیچارگی و فقر و نداری برای همه هست. این که چطور زندگی کنیم موصوع اصلی است. مثلاً بعضی ها را دیدم ام در توییتر دائم به زمین و زمان فحش می دهند و می زنند تو سر خودشان که فلان به فلان و فحش به من و اون و بقیه! هیچ وقت نتوانستم این رفتار را تحلیل کنم. موضوع وقتی جالب تر می شود که طرف در دنیای واقعی، آدم شاد و شنگولی هم هست. می خواهم بگویم خیلی از اوضاع و احوال بد ما ویترین است برای جلب مشتری و نه چیزی بیشتر.
حال بد شما به هیچ کس مربوط نیست. اگر حالتان بد است، برای خودتان نگه دارید. اگر لبخند نمی زنید، اخم هم نکنید.

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

ما به این «خرداد» عادت نداشتیم


این خرداد لعنتی باز هم آمد. خردادی که آدم را دیوانه می کند. چقدر خاطره داریم در این سی و یک روز. فکرش را که می کنم می بینم اصلاً این همه خاطره و این همه اتفاق برای این یک ماه خیلی زیاد است. مگر یک ماه چقدر گنجایش دارد. اصلاً مگر مایی که داریم سالی یک بار خرداد را تجربه می کنیم چقدر گنجایش داریم؟
درست است که می گفتیم « ما به خرداد پر ازحادثه عادت داریم»، اما دیگر کافی است. خرداد دیگر پر از حادثه نیست، خرداد شده است قرمز، رنگ خون. چه فایده ای دارد همه روزهای یک ماه پر باشند از حادثه های دلخراش. بعد از انتخابات اینقدر این خرداد مرگ و میر به خود دید که اصلاً دوم خرداد یادمان رفته، یادمان رفته چه اتفاق های خوبی هم در این ماه افتاده است. شاید هم یادمان هست و حوصله نداریم. اینقدر در این دو سه سال بدبختی کشیده ایم که هنوز وقت واکاوی آنها را نداشته ایم.
مرگ و اعدام و درگیری و دود و آتش و زندان و پلیس و بسیج و باتوم و سپاه و خون و سنگ و اعتراض و خشونت و برخورد و ... می بینید؟ بین این همه واژه های تنش زا و حادثه های دلخراش، دیگر جایی برای دوم خرداد و جامعه مدنی و انتخابات آزاد و اصلاحات نمانده است.
شاید قبل از این به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم، اما دیگر به خرداد پر از خون عادت نداریم. خرداد پر از مرگ و زندان را تجربه نکرده بودیم. این خرداد با زنگ قرمزش برای من و هم نسلی های من تازه بود و ترسناک. اگرچه برایمان عادی شده بود و عادی شده است، اما هنوز عادت نکرده ایم.
دوست دارم باز هم خرداد های پر حادثه و پر شور و اشتیاق را تجربه کنم. خرداد هایی که بدون هیچ چشم داشتی برگه های تبلیغاتی خاتمی را از ستادش می گرفتیم و بین مردم و خانه ها و در محله هایمان پخش می کردیم. اینقدر از این کار لذت می بردم که تعریفش سخت است. به یاد می آورم داشتم در یکی از کوچه پس کوچه های شهرمان عکس های خاتمی را پخش می کردم که پیر مردی پرسید: چقدر می گیری برای این کار؟
هاج و واج مانده بودم چه بگویم... پول؟ مگر این لذت را می توان با پول عوض کرد؟ گفتم: هیچی. پیر مرد نگاهی انداخت که گویی بزرگترین دروغ دنیا را شنیده است. من هم مسیرم را ادامه دادم.
چنین خردادی آرزومدم. خردادی که در آن جای نداها خالی نباشد، خردادی که بوی گاز اشک آور ندهد و گاز فلفلش حلق آدم را نسوزاند. خردادی که درد باتوم و خون نداشته باشد. خردادی که باز هم بتوان در خیابان های آن آرام قدم زد و در طرفداری از این و آن شعار داد. بدون ترس، بدون وحشت و بدون بازداشتگاه.
می گویند باید امیدوار بود، اما بعید می دانم رسیدن به چنین خردادی را حداقل به این زودی ها...

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

انرژی های شب عید


چند سالی هست که دیگه دنبال خرید قبل از عید نیستم. یادش به خیر سنم که کمتر بود عشق خرید شب عید داشتم. کیف می کردم از این که با مامان بریم و شلوار و پراهن و کفش و چیزهای دیگه بخریم. البته همیشه وسط خرید کردن با هم به مشکل بر می خوردیم و کار به دعوا می کشید. یه چیزی من دوست داشتم و مامان نمی پسندید و چیزی که مامان می پسندید رو من دوست نداشتم. اون موقع ها به قول معروف دستم توی جیب خودم نبود. بعضی وقت ها از چیزی خوشم می اومد و مامان با آوردن بهانه های مثل این که جنس خوبی داره، زود خراب می شه و بهانه هایی از این دست از خریدن لباس یا کفش مورد نظر طفره می رفت. بعد ها فهمیدم که بعضی وقت ها مامانم مجبور بوده هوای جیب و دخل و خرج زندگی را داشته باشد تا هوای دل پسرش را.
بزرگتر که شدم علاقه ام به خرید عید کمتر و کمتر شد. از این که بین جمعیتی که همه یک ماه مانده به عید یاد خرید هایشان افتاده اند و مثل کرم توی هم می لولند بدم می آمد. نه این که بدم بیاید، حوصله نداشتم. بعد فهمیده بودم که این طور زمان ها بهترین فرصت چپاندن جنس های قدیمی و بنجل در پاچه مشتریان گرامی است. این بود که دوست نداشتم دم عید خرید کنم و یا چند ماه قبل دنبال لباس می رفتم یا می گذاشتم برای تعطیلات بعد از عید. 
اما با این که از این فصل خرید خوشم نمی آید و دوست ندارم خرید هایم را دم عید انجام دهم، اما شور و شوق خرید را دوست دارم. وقتی قرار نباشد خودم خرید کنم و جز مشتریان باشم موضوع برایم فرق می کند. دوست دارم خرید کردن مردم و جنب جوششان برای سال جدید را ببینم. حالا نه فقط آنهایی که دنبال کیف و کفش هستند. یکی دو روز مانده به عید پی ماهی می گردد و یکی حتی چند ساعت مانده به عید به فکر کامل کردن سفره هفت سینش است. 
چهره مردم در روزهای آخر سال با تمام روزهای سال فرق دارد. حس و حالی در چهره ها می توان دید که هیچ وقت آن حس به آنها دست نمی دهد. خوشحالی و ناراحتیشان، غم و شادیشان، هیجانشان و دیگر احساساتشان انگار فقط و فقط مخصوص همان موقع از سال است. 
همیشه از قدم زدن در خیابان های شهر روزهای پایانی سال لذت می برم. جنب و جوش عیدانه مردم حالم را خوب می کند و انرژی می گیرم از این همه هیجان. اگرچه کسانی که غم بی پولی و شرمندگی در خانواده شان از نداشتن پول بین این مردم کم نیستند و همان قدر که خوشحال دیگرانم، نگران این دسته از آدم ها می شوم. اما به نظرم عید برای همه عید است. سال که تحویل می شود گویی آدم تمام دنیا را بیخیال می شود و گوشه ای برای خودش خلوت می کند. 
این پیاده روی ها بین مردم کار هر سالم بود. اما امسال به خاطر سربازی نتوانستم سراغ پیاده روی و لذت بردن و انرژی گرفتن از دیگران بروم. نتوانستم چنان که باید با مردم باشم، به صورت هایشان نگاه کنم و با حال و هوایشان، حال و هوایم عوض شود. باید از صبح تا عصر در قرارگاه باشم. وقتی هم که از قرارگاه بیرون می زنم آنقدر خسته هستم که تنها به خواب فکر می کنم و این که باز فردا باید ساعت 4:30 صبح از خواب بیدار بشم و ... 
دوست داشتم عکاسی کنم، صدایشان را ضبط کنم و مالتی مدیا درست کنم از این انرژی که آنهایی که نمی توانند این تجربه را داشته باشند، حداقل شانس دیدن آن را از دست ندهند. به هر حال نشد، اما اگر هر کدام از شما به یکی از مراکز خرید رفتید و خواستید خرید کنید، به اندازه یک دقیقه تنها به مردم نگاه کنید، مطمئن باشید که لذت می برید.   

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

موج وبلاگ نَنِویسی

یادش به خیر، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی تا چند ماه پیش از جمله تفریح های سالم و نسبتاً سالم اهالی اینترنت بود. از راه سیم های تلفن و بی سیم که به به دنیای خیلی بزرگ اینترنت وصل می شدیم بعد از چک کردن میل ها و دیدم آفلاین ها، به سراغ وبلاگ ها می رفتیم. اگر خودمان بلاگر بودیم که اول می رفتیم سراغ وبلاگ هایی که در وبلاگ خودمان به آن لینک داده ایم. تند و تند چند تا از وبلاگ های لیست را به مدد tab های کروم یا فایر فاکس باز می کردیم و نگاهی به آخرین نوشته و عکس ها و کوتاه نوشته ها که جدیداً مد شده است می انداخیتم. یکی را سرسری می خواندیم و به پایان نمی رساندیم و یکی دیگر را با دقت تمام می کردیم. 
از بعضی نوشته ها خوشحال می شدیم و بعضی کلمات و خط ها ناراحتمان می کرد. بعضی وقتا اینقدر تحت تاثیر نوشته قرار می گرفتیم که اگر نویسنده آشنا بود تلفن را بر می داشتیم و تماسی می گرفتیم که فلانی چه خبر و چرا این چنین نوشتی و اینها ... اگر هم آشنا نبود کارش با یک پیغام خصوصی تمام بود. پیغام هایی که معمولاً جواب نویسنده وبلاگ را در پی داشت.
انتخابات و اعتراض های بعد انتخابات هم که جای خود دارد. خیلی از وبلاگ ها در حد خبرگزاری بودند و خبرهای مهم قبل از انتشار در خروجی خبرگزاری ها و سایت ها بر وبلاگ ها منتشر می شد. آخرین عکس ها از تبلیغات قبل از انتخابات، آخرین تصاویر و فیلم ها از اعتراض های بعد از انتخابات همه و همه نقش وبلاگ ها را برجسته کرده بود. خیلی ها دنبال این بودند که فلان وبلاگ چه عکس هایی را از راهپیمایی فلان روز منتشر می کند و وبلاگ دیگر چگونه خبرها را لحظه به لحظه منتشر می کند. بعد هم که راهپیمایی یک روز تمام می شد، تا راهپیمایی بعدی دنبال تحلیل وبلاگ نویس های این طرفی و آن طرفی بودیم که هر کدام چه نظری دارند و برنامه شان چیست.
بالاخره که حال و هوایی داشت این وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی. اما این روزها دیگر خبری از آن حال و هوا نیست. خبری از آن شور نوشتن و خواندن نیست. دیگر انگار کسی حتی حوصله خواندن نوشته های یکی دو صفحه ای وبلاگی را ندارد. نمی دانم، شاید من این طور فکر می کنم، اما نه ... کافیست دوری در وبلاگ ها بزنید و تاریخ آخرین پست ها را ببینید. آنوقت است که متوجه می شوید موضوع چقدر جدی است.
البته هر کدام از نویسنده های فعال وبلاگ ها که حالا نوشتن در دنیای مجازی را رها کرده اند، دلایل خود را برای این کار دارند. اما به نظرم چند نکته درباره این موج که به نظرم باید اسمش را موج وبلاگ ننویسی بگذاریم مشترک است. شاید اصلی ترین و شاخص ترین نکته و دلیل این اتفاق ناخوشایند، وضعیت اینترنت در ایران است که دیگر باید از واژه تازه متولد شده فیلترنت از این شبکه در کشورمان یاد کرد.
موج گسترده فیلترینگ سایت ها که بعد از زمانی نه چندان زیاد به وبلاگ ها رسید و کار را حتی به مسدود کردن دست جمعی وبلاگ ها کشاند بی تاثیر در این جریان وبلاگ ننویسی بی تاثیر نیست. نویسنده های فعالی که هر چند ماه و حتی هر چند هفته با وبلاگ فیلتر شده خود مواجه می شدند و البته خواننده هایی که نمی توانستند پیگیر آخرین نوشته های وبلاگ مورد علاقه شان باشند. اگرچه وجود سرویس هایی چون گوگل ریدر راه میان بر خوبی برای دور زدن فیلتر وبلاگ ها بود، اما لذت خواندن و دور زدن در وبلاگ لذتی است که هیچ گاه نمی توان آن را در فضای یکنواخت گوگل ریدر یافت.
نویسنده ها بعد از چند ماه بی انگیزه تر از آن بودند که بنشینند و روزانه وقتی را به وبلاگ هایشان اختصاص دهند، چون می دانستند اگر امروز فیلتر نشوند، هفته دیگر تیغ فیلتر به سراغشان می آید. فیلتر شکن ها و وی پی ان ها هم که به راحتی مثل چند هفته اخیر در دسترس نبودند. گویا تنها راه ننوشتن بود و یا نوشته های پراکنده ای که بیشترشان از سر بی حوصلگی نوشته می شد.
اما این تنها مشکل نبود. همانقدر که وبلاگ ها در امان نبودند، نویسنده های آنها هم در امان نبودند و احتمال بازداشتشان وجود داشت. چه بسا که وبلاگ نویسان بسیاری در دوران اعتراض های مردمی بعد از انتخابات راهی بازداشتگاه ها شدند و بعضی هایشان هنوز هم که هنوز است، طعم آزادی را نچشیده اند.
این دلیل هم باعث شد تا این موج وبلاگ ننویسی با شدت بیشتری ادامه پیدا کند. وبلاگ های خبری و نقد نویس و بلند نویس و حتی فتو وبلاگ ها جایشان را به وبلاگ های به اصطلاح مینی مال نویس دادند (اگرچه این واژه مینی مال اصلاً نباید درباره نوشته های این وبلاگ ها به کار برده شود و بهتر است از آنها به عنوان وبلاگ های «کوتاه نویس» یاد کنیم) و کوتاه نویس ها هم از وبلاگ ها به گودر و فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی نقل مکان کردند.
وبلاگ ها در مقابل شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و فرند فید و توییتر با امکاناتی که آنها داشتند، چاره ای جز عقب نشینی نداشت. همین شد که امروز اینترنتی ها و وبلاگی ها شاید 95 درصد زمان حضور روزانه شان در اینترنت را در سایت های اجتماعی سر می کنند و کمتر سری به وبلاگ ها می زنند.
اگرچه این جریان وبلاگ ننویسی موضوعی است که نمی توان خیلی در مقابل آن ایستاد، اما شدت یافتن این جریان هم موضوع خوشایندی نیست. وبلاگ ها در چند سال گذشته تاثیر گذار ترین راه ها بوده اند بر مسائل مختلف از جمله انتخابات ایران و جریان های پس از آن. پس نمی توان به راحتی آنها را کنار زد. این دقیقاً مثل این می ماند که با وجود این همه پیشرفت در عرصه ارتباطات و نامه های الکترونیکی، نامه های کاغذی را فراموش کنیم. درحالی که نامه و نامه نگاری به معنای کاغذی آن همیشه ماندگار و کربردی است.
به نظرم درباره وبلاگ ها هم وضع این چنین است. وبلاگ ها وبلاگ نویس ها باید باشند تا خیلی از جاهای خالی در فیس بوک و توییتر پر شوند، تا اظهار نظرها وجود داشته باشد و شخصیت ها راحت تر و بی واسطه تر با مخاطبان خود تقابل داشته باشند. مطمئناً تاثیری که یک پست وبلاگ بر مخاطب دارد، بسیار بیشتر از کامنت های توییتر و فرند فید است. وبلاگ آتشی است که اگر چه شعله نمی کشد، اما خاموش و سرد نشده است و هنوز می تواند شعله بکشد.

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

یخچال های مجردی، یخچال های متاهلی


روزنامه شرق - سه شنبه - دوم آذر 1389
شايد ابتداي خواندن اين ستون فكر كنيد مشكلات مالي جاري در مطبوعات ايران آنقدر به مسوولان روزنامه فشار آورده است كه به فكر گرفتن رپرتاژ آگهي افتاده‌اند، اما همين اول كار خيال‌تان را راحت كنم كه چنين خبري نيست، البته نه اينكه مشكلات مالي وجود نداشته باشد، كه وجود دارد. اين مسوولان روزنامه هستند كه هنوز تن به رپرتاژ آگهي نداده‌اند. در ستون امروز نه قرار است دنبال جهيزيه براي كسي باشيم و نه قصد داريم ستون رپرتاژ آگهي داشته باشم. بحث حضور يخچال در منازل است، البته با اين توضيح كه نگارنده به نوع و جنس و برند سازنده يخچال كاري ندارد و تنها تحليلي از محتواي آن ارائه خواهد كرد. تحليل محتوايي از يخچال!

پرده اول
بحث درباره اين است كه هر يخچال گذشته از نوع آن كه تنها يخچال باشد يا يخچال فريزر يا يخچال معمولي باشد يا سايدباي‌سايد و بدون هيچ توجهي به شركت سازنده و داخلي و خارجي بودنش، يك جنبه پنهان دارد كه با باز كردن در يخچال، اين جنبه پنهان آشكار مي‌شود. كافي است يخچال شما كار كند و سرما داشته باشد آن وقت تنها داخل آن مهم است. خيلي‌ها معتقدند داخل يخچال از جمله مكان‌هايي است كه براي گشت و گذار مورد استفاده قرار مي‌گيرد. همين است كه خيلي‌ها به مساحت كم آن توجهي ندارند و دوست دارند هر چند ساعت يا هر چند دقيقه يك بار سركي در آن بكشند. از همين رو يكي از تفريحات اهالي اينترنت، به خصوص فرند فيدي‌ها و توييتري‌ها سر زدن وقت و بي‌وقت به يخچال منازل‌شان است و اين روند تا وقتي ادامه دارد كه چيز دندان‌گيري در آن باقي نماند.
يخچال اگر در خانه‌اي خانواده‌دار و متاهل‌نشين باشد، به مراتب جذاب‌تر و هيجان‌انگيز‌تر از يخچال‌هاي خانه‌هاي مجردي است. مخصوصاً وقتي از مدرسه، دانشگاه يا محل كارتان به خانه مي‌رسيد. در اين مواقع حتي لازم نيست لباس‌هايتان را در بياوريد. مي‌توانيد يكراست سراغ اين جعبه بزرگ و معمولاً سفيدرنگ برويد و التيامي بر خستگي‌هايتان بگذاريد. جذابيت‌هاي گردشگري يك يخچال هم در خانه‌ها رابطه مستقيم دارد با درآمد سرپرست خانواده و سليقه خانم‌هاي حاضر در آن خانه. بدون شك انگشت زدن به باقيمانده ناهار كه بعد از چند ساعت در يخچال سرد شده است مي‌تواند آب سردي باشد بر دود و انواع ذرات معلق در هواي شهر. مخصوصاً اگر ناهار قورمه‌سبزي باشد. لذتي كه در خوردن قورمه‌سبزي سردشده است، در خوردن هيچ پيتزا و مرغ سوخاري نيست. اگر هم به فكر تناسب اندام‌تان هستيد پيشنهاد مي‌كنم نگاهي به جا ميوه‌اي و طبقات پايين‌تر يخچال بكنيد تا به جاي انگشت زدن به غذاهاي چرب و شيريني‌جات، با يك ميوه از خودتان ‌پذيرايي كنيد و جا براي خوردن شام داشته باشيد. از اينها كه بگذريم مي‌رسيم به جديدترين مرباها و ترشيجاتي كه مادر يا همسر محترم‌تان زحمت تهيه آن را كشيده‌اند. اگرچه در خوردن مربا و ترشي با انگشت و دست لذتي است كه در هيچ قاشقي نيست، اما شما سعي كنيد قبل از آمدن سراغ يخچال، يك قاشق كوچك چايخوري همراه داشته باشيد. مطمئناً به كارتان خواهد آمد.

پرده دوم
موارد مطرح‌شده در بالا چنان كه متذكر شدم در صورتي است كه شما يا در منزل پدري‌تان همراه با خانواده زندگي كنيد يا همراه همسرتان زندگي كنيد، در اين صورت است كه يخچال شما مي‌تواند يكي از جذابيت‌هاي گردشگري منزل‌تان باشد؛ جذابيتي كه در طول شبانه‌روز مي‌توانيد بارها و بارها به آن سر بزنيد و دست پر و راضي بازگرديد. اما درباره مجرد‌ها و زندگي مجردي موضوع كاملاً متفاوت است.
آن وقت است كه احتمالاً بايد از يخچال به عنوان يك آينه دق تمام‌عيار ياد كرد؛ آينه‌اي كه مي‌توان در آن بزرگ‌ترين نشانه‌هاي تنهايي را ديد. همين است كه مجرد‌ها وقتي از دانشگاه يا محل كار به منزل برمي‌گردند، ترجيح مي‌دهند اول لباس‌هايشان را عوض كنند، بعد دستي به آب برسانند و بعد از يك دوش چند ثانيه‌اي جلوي تلويزيون ولو شوند. تا وقتي هم احساس گرسنگي‌شان از يك حدي بيشتر نشده سراغي از يخچال نمي‌گيرند. اما به محض اينكه در يخچال را باز مي‌كنند حس نا‌اميدي با تمام خستگي روزانه به تن صاحبخانه مي‌نشيند.
چند شيشه آب معدني كه از آب لوله‌كشي پر شده‌، چند عدد تخم مرغ، باقيمانده غذاي شب گذشته كه احتمالاً املت يا نيمرو يا چند برگ ژامبون بوده و چند تكه ميوه كه گذشت چند هفته از حضورشان در يخچال، خشك‌شان كرده است، از جمله محتويات يخچال‌هاي مجردي است. معمولاً در يخچال‌هاي مجردي خبري از ترشيجات و سبزيجات تازه و مربا نيست. اگر طرف خيلي با سليقه و اهل تغذيه مناسب باشد، مي‌توان ظرف پنير خشك شده يا ته‌مانده خامه چند هفته پيش را در گوشه يكي از طبقات پيدا كرد كه از چشم‌هاي گرسنه اهل خانه دور مانده است. از ديگر مشخصه‌هاي يخچال مجردي كه آن را به يكي از نا‌اميد‌كننده‌ترين امكانات منزل مجردي تبديل كرده است، بوي مشمئز‌كننده‌اي است كه از آن خارج مي‌شود. اين رايحه ناخوش، نتيجه فعل و انفعالات شيميايي و بعضاً فيزيكي معدود خوردني‌هاي داخل يخچال است كه بعد از مدتي همه آنها فاسد شده‌اند.
البته بعد از اين همه مطالب و نكات نا‌اميد‌كننده درباره يخچال در خانه‌هاي مجردي بايد بر اين نكته هم تاكيد كرد كه قرار نيست تمام اين دست يخچال‌ها وضعيت اسفبار بالا را داشته باشند، چه بسا بسياري از خانم‌هاي مجرد و حتي برخي آقايان مجرد در اين موضوع گوي سبقت را از متاهل‌ها ربوده‌اند و حتي يخچال‌هايشان با يخچال‌هاي سوپرماركت محل‌شان در حال رقابت است. علي‌ايحال وضعيت يخچال‌ها- چه مجردي و چه متاهلي- بدون شك در هفته‌ها و ماه‌هاي آينده و با اجراي كامل هدفمند‌سازي يارانه‌ها، دستخوش تغييرات اساسي و فراواني خواهند شد. پس پيشنهاد مي‌كنم تا اجراي اين طرح، از تمام پتانسيل‌هاي يخچال‌تان استفاده كنيد. آنهايي كه در خانواده حضور دارند دقايق را از دست ندهند و از هر فرصتي براي يخچال‌گردي استفاده كنند. مجرد‌ها هم بدانند كه هر گلي به سر خودشان و يخچال‌شان زدند، احتمالاً در همين چند هفته است. يخچال‌هايتان را تا جا دارد و بودجه داريد پر كنيد كه حداقل تا يكي دو هفته اين جعبه‌هاي خنك، جذابيت گردشگري داشته باشند.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

ژانر؛ سفرهای مجردی (روزنامه شرق 18 مرداد 89)

این که یکی از آرزوهای خیلی از آقایان و خانم های متاهل بعد از ازدواج این است که دوباره یک سفر مجردی تجربه کنند و اتفاقاً تمام تلاش خود برای رسیدن به این هدف را به خرج می دهند بی دلیل نیست. این طور که پیداست مسافرت مجردی بهترین و ناب ترین نوع سفر در میان ژانر های مختلف سفر و گردش است.
از اردوهای مدرسه و دانشگاه گرفته تا گشت و گذارهای تعطیلات نوروز و تابستان که معمولاً در رکاب خانواده انجام می شود را می توان جز ژانرهای مختلف سفر قرار داد، اما بین این همه سفرهای مختلف، مسافرت «مجری» از همه محبوب تر است.
این که موقع مسافرت با دوستان به قول معروف کسی هوایت را نداشته باشد و خودت برای خودت تصمیم بگیری تجربه ناب و بکری است. نه خبری از مربی و معلم و استاد یا مسئول حراست دانشگاه است که علاقه داشته باشند دائم راهنمایی تان کنند و بایدها و نباید های سفر را به شما دیکته کنند و نه خبری از والدین محترم که مشخص کنند، چه کاری را چه کسی انجام دهد و مثلاً کجا بروید و چه وقت غذا بخورید.
این جاست که تازه می شود طعم مسافرت مجردی را چشید. نوعی آزادی خوشایند که تجربه اش هر چند وقت یک بار خالی از لطف نیست.
البته همین مسافرت های مجردی هم بدون سختی و مشکلات نیستند، اما مشکلات هم از نوع «مشکلات سفرهای مجردی» هستند، مشکلاتی که فقط وقتی مجردی و بدون هواخواه به مسافرت بروید می توانید تجربه اش کند.
اما فعلاً پرونده مشکلات این نوع سفرها را کنار می گذاریم تا کمی از لذت هایش بگویم. مهمترین مشخصه سفرهای مجردی بی برنامگی است. لازم نیست از چند ماه قبل یا حتی چند هفته قبل با همسفران خود هماهنگ کنید که فلان روز به فلان شهر سفر  خواهید کرد. همین که چند ساعت قبل از آغاز سفر ساعت و مقصد را به دوستان و همسفران اعلام کنید، کافی است. البته شاید همه مدعوین نتوانند به کاروان سفر برسند، اما مطمئن باشید که چند نفری پایه سفر پیدا می شوند و حاضرند با شما همسفر شوند.
اگرچه نمی توان همه سفرهای مجردی را بی برنامه دانست، اما به هر حال این بی برنامگی در اکثر چنین سفرهایی به چشم می خورد و آغازی است برای بی برنامگی های دیگر در طول سفر. البته همین بی برنامگی هم از جذابیت های سفر مجردی است. اصولاً در این نوع از سفرها مقصد دقیق مشخص نیست.
مهم این است که چند نفر پایه سفر با کوله پشتی راهی جاده شوند. با ماشین شخصی یا با اتوبوس و قطار و خدای نکرده با هواپیما. شاید هم بعضی وسایل نقلیه دیگر را برای سفر انتخاب کنند، مثل تجربه چند سال که من و چند نفر از دوستان.
ماجرا از این قرار بود که حدود ساعت 9 شب یکی از روزهای آخر هفته (انتظار ندارید که دقیقاً روزش را هم به خاطر داشته باشم؟) یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد که با چند نفر دیگر تصمیم سفر گرفته اند. مقصد هم که طبق معمول 90 درصد سفرهای مجردی شمال کشور بود. پرسید که همراهشان می روم یا نه. منم که اصولاً و اساساً در این نوع ژانگولر بازی های مجری پایه هستم، اعلام آمادگی کردم و قرار شد وسائلمان را جمع کنیم و راس ساعت 12 شب انتهای رودهن، کنار جاده (هراز) باشیم. توضیح این که محل سکونت من و دوستان شهر رودهن بود و البته هنوز هم هست.
حدود ساعت 12 شب دوستان علاقه مند به سفر یکی یکی با کوله پشتی به محل قرار رسیدند. اکیپ که تکمیل شد درباره این موضوع بحث کردیم که با چه وسیله ای سمت شمال حرکت کنیم. چند دقیقه ای برای اتوبوس های گذری دست تکان دادیم، اما معلوم بود که یا جای خالی نداشتند یا حوصله سوار کردن هفت هشت نفر آدم مجرد.
این شد که بحث بر سر استفاده از وسایل نقلیه دیگر باز شد. یکی از دوستان پیشنهاد داد که با نیسان های گذری برویم. از آنجایی که نیسان ها یکی از مشخصه های جاده هراز هستند، گفتیم شاید بهتر باشد با نیسان برویم. اما مشکل اینجا بود که همانقدر که این نیسان ها در جاده های منتهی به شمال کشور سرشناس هستند، سرعت بالا و رانندگی بعضاً منحصر به فردشان که معمولاً جاده را با پیست اتومبیل رانی های فورمول یک اشتباه می گیرند، هم زبانزد است. همین کافی بود که قید مسافرت با نیسان را بزنیم.
گزینه بعدی ماشینها سنگین تر بودند. خاور، کامیونت یا کامیون های خالی که هم جادار هستند و هم خیلی سرعت نمی روند و امنیت بالاتری دارند. دوستان مشغول بحث درباره مدل وسیله نقلیه مورد نظر بودند که یک خاور چراغ داد و با اشاره ما ترمز کرد. بعد از چانه زدن سر این که می خواهیم خاور سوار شویم نه لیموزین و توافق بر سر کرایه، سوار شدیم. آقای راننده که همراه خانواده بود چند پتوی پادگانی هم در اختیارمان گذاشت تا به عنوان زیر انداز از آنها استفاده کنیم. هوای شب های تابستان هم نیازی به رو انداز نداشت.
جاده
نیمی از لذت سفر و مخصوصاً سفرهای مجردی جاده ها هستند. توقف در بین راه و خرید تنقلات و وسائل مورد نیازی که احتمالاً یادتان رفته همراهتان بیاورید. این به غیر از چای های بین راهی است که معمولاً طعم و مزه شان را تنها می توان بین راه تجربه کرد. البته جاده های ایران پر هستند از جاذبه های توریستی و گردشگری، به همین خاطر گردش در جاده هم یکی از بخش های جذاب مسافرت های مجردی است.
اگر از دستشویی های بین راهی که به همت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری افزایش چشمگیری یافته اند بگذریم، مکان های مذهبی و طبیعی مختلفی را می توان در جاده ها پیدا کرد که البته در جاده های شمالی بیشتر هستند. به طور مثال درباره جاده هراز می توان به آبعلی ، امامزاده هاشم (ع) و پلور و چشمه های بین راهی اشاره کرد تا دوغ های معروف آبعلی و جنگل آمل که هم می توان آن را جز اصل سفر حساب کرد و هم به عنوان مسیر سفر. در جاده های جنوب کشور هم می توانید در طول مسیر به تماشای کویرهای بکر ایران بنشینید که البته چند ساعت اولش جذابیت دارد.
اقامت
یکی از مهمترین بخش های سفر مجردی مکان اقامت است. البته به شرطی که اهل چادر نشینی نباشید. اگرچه این روزها با به بازار آمدن انواع و اقسام چادرهای مسافرتی خیلی ها دوست دارند یا ترجیح می دهند پول محل اقامت را جور دیگری خرج کنند و شب را در چادر بگذرانند.
اما بعضی هم دوست دارند سوییت یا ویلایی بگیرند و راحت تر باشند. اینجاست که مشکلات سفر مجردی به چشم می خورد. بیشتر صاحب خانه ها، سوئیت دارها و هتل دارها میانه خوبی با مجردها ندارند. برای آنها اجاره سوئیت به جمع مجردی مساوی است با تحمل سر و صداتا نیمه های شب و البته اعتراض دیگر مسافران به حضور مجردهای پر سر و صدا در مجموعه.
معمولاً سویت ها و اتاق ها قبل و بعد از حضور جمع مجرد در آنها قابل تشخیص نیستند و زحمت کارگران خدماتی صد برابر می شود تا این که بتوانند پوست تخمه هایی که معلوم نیست چطور تا زیر تخت و داخل بالش ها نفوذ کرداند را تمیز کنند و ته سیگارهای چند ده بسته سیگار که چند روز در اتاق مانده اند را تخلیه کنند. البته بماند که نظافت اتاق محل اقامت مجردها تا چند روز می کشد و بعضاً یک هفته طول می کشد تا بوی سیگار که روی در و دیوار جا خشک کرده اند و با هیچ اسپری خوشبوکننده ای درست نمی شود، برود.
همین است که تا پایتان به عنوان یک اکیپ مجرد به شهر مورد نظر می رسد، ظرفیت تمام سوییت ها و اتاق های و هتل ها تکمیل می شود و جای استراحت نایاب! پیدا کردن جای اقامت هم می شود هفت خان رستم که هر هفتایشان در یک خان به نام یافتن محل اقامت ام پی تری شده اند.
در همان سفر با خاور که پیشتر تعریف کردم هم چنین معضلی بود. تیم هشت نفره مجردها به محمود آباد رسیدم و بعد از اولین آب تنی به دنبال جایی برای اقامت گشتیم. اول همه با هم دنبال سوییت می گشتیم و طبیعتاً هر کس که تعدادمان را می دید و می فهمید مجردیم یادش می افتاد که همه سوییت هایش اجاره رفته اند. این شد که تصمیم گرفتیم دو نفر را برای پیدا کردن جا مامور کنیم تا صاحب خانه های محترم همان اول جواب رد ندهد.
البته در چند مورد اول خیلی فرقی نداشت. با صاحبخانه های محترم بر سر قیمت و تعداد به توافق می رسیدم اما وقتی متوجه می شدند که مجردیم بیخیال اجاره می شدند و باز روز از نو. اما بالاخره بعد از یکی دو ساعت جستجو کسی حاضر شد یکی از سوییت های نه چندان بزرگش را که نزدیکساحل بود به ما اجاره بدهد، البته با شرط و شروط. این که سر و صدا نداشته باشیم، با چه چه خروس ها بیدار نمانیم، اتاق را تمیز نگاه داریم و با شلوارک و حوله در محوطه سوییت ها دیده نشویم. ما هم که خب راهی جز قبول کردن این شرط ها نداشتیم.
خوردنی جات
البته و صد البته که بخش خوردنی و غذا یکی از بهترین و جذابترین بخش های هر سفر است که در سفرهای مجردی این موضوع جذابتی دو چندان پیدا می کند. اگر در سفرهای غیر مجردی موضوع غذا در درجه دوم و سوم قرار دارد، در سفر مجردی این موضوع، مهمترین بخش سفر است. به قول یکی از دوستان که می گفت «آدم سفر می کنه که غذا بخوره!»
از آنجایی که در سفرهای مجردی مادر محترم نیست که برنج دم بگذارید و خورش درست کند، مسافران گرامی مجبور هستند از راه های دیگر معده های معمولاً گرسنه در طول را پر کنند. اولین راه و ساده ترین راه رستوران ها و فست فود ها هستند. در این روش مهم این است که کدام رستوران را انتخاب کنید. اگر خیلی حساس نباشید، می تونید در رستوران های معمولی بین راهی هم خودتان را سیر کنید، در غیر این صورت باید سر کیسه را بیشتر شل کنید تا غذای بهتری را در رستوران های شیک میل کنید. البته تاکید شده است که در سفرهای مجردی از حضور در هر نوع رستوران های شیک و گران قیمت خودداری شود.
اما راه دیگری هم هست. اگر به راه انداختن آتش و ذغال را بلد باشید – که معمولاً به دلیل حضور همیشه در صحنه قلیان در سفرهای مجردی همه درست کردن ذغال را بلدند – خرید جوجه کباب آماده و به سیخ کشیدن آن یکی از ساده ترین کارهایی است که هر آدم مجردی توانایی انجامش را دارد که منتهی می شود به یک وعده غذایی خوب.
البته بعضی هم هستند که سعی دارند همسفرانشان را از غذای خانگی بی بهره نگذارند و تلاش می کنند تا خودشان نهار یا شام درست کنند. این هم معمولاً منتهی می شود به نهار به یادماندنی که من و دوستان خاور سوار درست کردیم. از ساعت 11 صبح شروع کردیم به آماده سازی مقدمت نهار، اما با تلاش فراروان بالاخره نهار حدود ساعت 5 بعد از ظهر حاضر شد. قرار بود ماکارانی درست کنیم و این وسط یکی از دوستان موقع آبکش کردن ماکارانی به شدت اصرار داشت که «ماکارانی را باید با آب داغ آبکش کرد!» و پروسه ای داشت قانع کردن ایشون که پسر خوب اصولاً آبکش ماکارانی و برنج با آب سرد انجام می شود، نه با آب داغ.  
به هر حال اگر مجرد هستید و تا بحال طعم مسافرت مجردی را نچشیده اید توصیه می کنم قبل از بله گفتن طرف مقابل سر سفره عقد این تجربه ترش و شیرین را پشت سر بگذارید که بعد از ازدواج حسرت نخورید. اگر هم متاهل هستید که می دانم دنبال فرصتی می گردید که با جمعی از دوستان دوباره مزه مسافرت مجردی را بچشید. 
توضیح: این یادداشت را به درخواست همکار و دوست عزیز، صبا صراف در برای روزنامه شرق نوشتم که در تاریخ 18 مرداد منتشر شد. البته متنی که در روزنامه منتشر شد، تغییراتی داشت، که در وبلاگ متن اصلی یادداشتی را قرار دادم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

روایتی از نشست مسئولان حزب موتلفه با خبرنگاران


روزی که مگس شدیم 

مراسم روز خبرنگار حدود ساعت 10 صبح روز شنبه 16 مرداد در هتل هویزه تهران برگزار شد و اگرچه تمام تلاشم را کردم تا از اول مراسم حضور داشته باشم، اما یکی دیگر از تصادف های جاده رودهن – تهران، که این روزها به موضوعی روتین تبدیل شده است، باعث شد حدود ساعت 11:30 به جلسه برسم.
وقتی رسیدم محمد نبی حبیبی، دبیر کل موتلفه، حميدرضا ترقي، معاون بین الملل و محمد کاظم انبارلویی، رییس مرکز سیاسی حزب حضور داشتند. سید حامد حسینی معاون تبلیغات و روابط عمومی حزب هم مجری برنامه بود. دو نفر دیگر هم کنار مسئولان حزب نشسته بودند که نشناختم.
نوبت خبرنگار همشهری بود که صحبت کند. او صحبت هایش را با انتقاد از تقسیم خبرنگاران و روزنامه نگاران به خودی غیر خودی آغاز کرد و شاکی بود از این که چرا برخی خبرنگاران به خاطر کوچکترین انتقادی متهم می شوند به صهیونیستی بودن و ضد نظام بودن و هزاران هراز اتهام بی اساس دیگر.
خبرنگار همشهری گفت که قصد سوال پرسیدن ندارد و از مسئولان موتلفه خواست تا کمی به صحبت های او گوش کنند. می گفت که چرا مسئولان تحمل انتقاد ندارند و کوچکترین انتقادی منجر به بسته شدن مطبوعات می شود؟ در مقابل خبرنگاران به اصطلاح خودی هرچه می توانند می نویسند و کسی کاری به آنها ندارد.
البته در میان صحبت های خبرنگار همشهری انبار لویی رییس دفتر سیاسی حزب این سوال را از خبرنگار همشهری مطرح کرد که آیا او به نظام و حکومت اعتقاد دارد و به آن پایبند است یا نه. با این که جناب انبار لوئی خیلی تاکید داشتند که خبرنگاران را باز هم به دو دسته تقسیم کند، اما خبرنگار همشهری در پاسخ گفت که این نوع تقسیم بندی را قبول ندارد.
خبرنگار همشهری در ادامه صحبت هایش به انتقاد از تحزب در ایران پرداخت و حزب و حزب داری در ایران را شوخی دانست. دلیلش هم این بود که وقتی یک حزب نمی تواند کوچکترین تاثیری در روند اداره کشور داشته باشد، بود و نبودش با هم فرقی نمی کند. او صحبت هایش را این طور ادامه داد که این روزها حتمی نمی توان در اعتراض به گرانی قیمت تخم مرغ از وزارت کشور درخواست مجوز کرد. او در ادامه به زندانی بودن فعالان سیاسی اشاره کرد و گفت که افرادی مثل مسئولان موتلفه رسانه دارند و سخن می گویند و در مقابل برخی در سلولو های یکی دو متری هستند، این نه تنها جنگ نرم نیست که یک جنگ سفت و محکم به حساب می آید. خبرنگار همشهری انتقاد های دیگری هم داشت که شاید همه آنها در خاطرم نباشد، اما صحبت هایش با نگاه تحسین آمیز دیگر خبرنگاران همراه بود.
بعد از تمام شدن صحبت های خبرنگار همشهری، سید حامد حسینی مجری و معاون تبلیغات حزب که عصبانیت در چهره هاش کاملاً مشخص بود و چند بار بین صحبت های خبرنگار همشهری از او خواسته بود صحبت هایش را تمام کند، با لحنی تمسخر آمر و همراه با عصبانیت خطاب به خبرنگار همشهری گفت: پس حضور شما در اینجا هم شوخی است. گویا همین حرف جناب مسئول روابط عمومی حزب موتلفه باعث شد که خبرنگار همشهری بعد از لحظاتی جلسه را ترک کند.
بعد از صحبت های خبرنگار همشهری نوبت به ترقی، معاون بین الملل حزب موتلفه رسید. جناب آقای ترقی از همان اول شروع کرد به انتقاد از خبرنگاران. ترقی هم مثل انبار لوئی علاقه خاصی به تقسیم بندی خبرنگاران داشت، به نوعی دیگر. ترقی در دسته بندی توهین آمیز خود عده ای خبرنگاران را به مگس هایی تشبیه کرد که تنها دور زخم ها جمع می شوند و تنها انتقاد می کنند.
خبرنگاران بعد از شنیدن این صحبت ترقی، یکدیگر را نگاه می کردند و متعجب بودند از نوع ادبیات جناب آقای ترقی که معاون بین الملل حزب هستند. پیش خودم گفتم البته وقتی آقای احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور مورد قبول و حمایت حزب موتلفه در جلسه ها و همایش هایی که انعکاس بین المللی دارد از «ممه و لولو» صحبت می کند و تاکید می کند که «آب را باید جایی ریخت که می سوزد و نه جای دیگر» و رییس دفتر ایشان برخی کشورها را «زپرتی» خطاب می کند، انتظار زیادی هم نباید از ترقی داشت.
اما به هر حال این سخن ترقی با واکنش خبرنگاران مواجه شد و هر کدام به نوعی به این گفته اعتراض کردند. بعد از صحبت های گلایه آمیز خبرنگار سیاست روز از مگس خواندن برخی خبرنگاران توسط ترقی، نوبت به من رسید که به عنوان خبرنگار روزنامه ابتکار در این جمع حضور داشتم.
بعد از تبریک روز خبرنگار به حاضران جلسه، از عبارتی که توسط معاون بین الملل حزب درباره برخی خبرنگاران استفاده شد انتقاد کردم و چرایی به کار بردن این نوع ادبیات را خواستار شدم. آقای ترقی هم که در هنگام انتقاد های دوستان لبخند معنا داری به لب داشت، پشت میکروفون خطاب به من گفت: شما چرا به خودتان می گیرد؟
پاسخ دادم که بالاخره شما در این جمع از خبرنگاران که احتمالاً خبرنگار منتقد هم بین آنها هست، برخی را «مگس» خواندید و این نوع صحبت کردن شما درست نیست.
ادامه صحبت هایم چنین بود که تا وقتی برخی مثل آقای ترقی خبرنگار را مگس می دانند و برای رسانه ارزشی قائل نیستند مشکلات هم در کشور وجود دارد. در همه جای دنیا رسانه از پایه های اصلی هر حکومت است، اما در ایران رسانه ها جرات نوشتن چند خط انتقاد را هم ندارد که نکند تعطیل شوند و روزنامه نگار مورد نظر بازداشت شود. این روزها یک خط انتقاد در کشور به عنوان خط قرمز نظام محسوب می شود و این درست نیست. اگر قرار این چنین است تمام روزنامه ها را تعطیل کنیم و با چند حرب مثل موتلفه و چند رسانه خودی که همیشه از دولت تعریف می کنند، کشور را بچرخانیم. همه هم راضی خواهند بود. همه خبرنگاران از جمله من به این نظام اعتقاد داریم و جانمان هم برای کشور می رود، اما به همین نظام انتقاد هم داریم که باید به این انتقاد ها رسیدگی شود. چرا نظام ما و رسانه های ما به جایی رسیده است که فردی مانند مشائی به خط قرمز رسانه ها تبدیل شده است و روزنامه ها کوچکترین انتقادی درباره ایشان نمی نویسند. حزب موتلفه هم در این چند سال نتوانسته تکلیفش را با دولت مشخص کند. اگر تصمیم دولت به سود حزب باشد حمایت می کند و اگر نباشد انتقاد می کند. چنانچه بعد از این که احمدی نژآد چند سال پیش گفت به احزاب باج نمی دهد، حبیبی دبیر کل حزب اولین فردی بود که از این گفته انتقاد کرد. این رفتار حزب قابل قبول نیست و باید رویکرد خود درباره دولت فعلی را مشخص کنید.
نکات دیگری را هم مطرح کردم که دقیقاً یادم نیست. اینجا آقای عسگر اولادی دبرکل جبهه پیروان خط امام که قبل از صحبت های وارد مجلس شده بود، پشت میکروفن گفت که صحبت ها تکراری شده است و نباید صحبت های تکراری مطرح شود. من هم در جواب گفتم: حدود 5 سال است این صحبت ها تکرار می شود، اما گوش شنوایی نیست و کسی توجه نمی کند.
بعد از تمام شدن صحبت های من آقای عسگر اولادی شروع به سخنرانی کرد. درباره این که باید فضا دوستانه باشد و انتقاد ها دوستانه مطرح شود. او از دو طرف بحث انتقاد کرد و خواست این جلسات ادامه داشته باشد.
بعد هم نوبت به سخنرانی محمد نبی حبیبی رسید. او هم به بیان خاطراتی از دوران انتخابات پرداخت و مثل خیلی های دیگر که از سکوت طرف مقابل استفاده می کردند به انتقاد از آقای موسوی و کروبی پرداخت . او از خبرنگاران این سوال را پرسید که چرا در مقابل شایعه و ادعای تقلب سکوت کردند و حتی این جریان را تائید کردند. مگر به نامزدها اجازه بازشماری آرا داده نشد؟ چرا آقایان کروبی و موسوی این موضوع را قبول نکردند؟
بین صحبت های حبیبی چند بار اجازه صحبت گرفتم که مجری اجازه نداد. بعد از چند دقیقه به وسیله یکی از افرادی که در سالن حضور داشتند این پیغام را به من رساند که بعد از جلسه می توانید با آقایان حبیبی و عسگر اولادی صحبت کنید و اگر خواستید وقتی برای مصاحبه هم به شما داده می شود.
بعد از صحبت های آقای حبیبی من از او این سوال را پرسیدم که اگر بحث تقلب مطرح نبود، چرا ستاد قیطریه مهندس موسوی در شب انتخابات آتش زده شد و جمعی از فعالان سیاسی ایران به فاصله چند ساعت بعد از انتخابات دستگیر شدند؟
آقای حبیبی نگاهی به من انداخت و بدون این که پاسخ بدهد، دوباره سوال خود درباره بازشماری آرا و موضوع تقلب مطرح کرد.
بعد از جلسه و موفقع خداحافظی آقای حسینی مسئول روابط عمومی حزب بار دیگر تاکید کرد که اگر خواستم می تواند وقت مصاحبه اختصاصی با مسئولان موتلفه مشخص کند، من هم تشکر کردم و خداحافظی.
پی نوشت: این جلسه با تمام بی احترامی هایش به خبرنگاران، جلسه بدی نبود. برخی حرف ها زده شد و حداقل مسئولان موتلفه بدون سانسور این حرف ها را شنیدند. در این جلسه حرف های زیاد دیگری هم مطرح شد که برخی را فراموش کرده ام و هر آنچه به یاد داشتم را نوشتم. صحبت های موتلفه ای ها هم در خبرگزاری ها به طور کامل آمده است.

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

هاشمی با اصلاح طلبان یا اصلاح طلبان با هاشمی

اول - آیت الله هاشمی رفسنجانی از آن افرادی است که خیلی کم می توان مثل او در عرصه سیاست پیدا کرد. شخصی که بعضی او را مرموز می دانند که به این راحتی ها نمی توان سر از کارش در آورد. شخصیت این چنینی هاشمی باعث شده بود که چند سال پیش که او بیش از امروز بر عرصه قدرت نقش داشت، شایعه شود که حتی رشته «هاشمی شناسی» در یکی از دانشگاه های آمریکا تدریس می شود. البته هیچگاه معلوم نشد که آیا چنین رشته تحصیلی وجود دارد یا نه. اما به هر حال شخصیت هاشمی، چنین نیست که بتوان به راحتی زیر و بم های آن را شناخت. شاید «آقای سیاستمدار» بهترین تعریف از آیت الله هاشمی باشد.

دوم - چند روز پیش مطلب یکی از دوستان درباره هاشمی را که در یکی از رسانه های آنلاین نوشته بود، به پیشنهاد خودش خواندم. دوست داشت درباره این مطلب نظر بدهم. مطلب خوبی بود، اما به نظرم تحلیل جالبی نبود. نویسنده در این نوشته نتیجه گرفته بود که این هاشمی است که برای باقی مانده در عرصه سیاست به دنبال همراهی اصلاح طلبان است و در چند سال گذشته (دوره ریاست جمهوری احمدی نژاد) با رابطه نزدیک با اصلاح طلبان سعی کرده به حاشیه رانده نشود. نویسنده البته دلایل خاص خود را برای این تحلیل نوشته بود اما به او گفتم که این تحلیل نیم تواند درست باشد و اصولاً شخصیت هاشمی چنین نیست.

سوم – با این که در انتخابات دوره اول خاتمی سن و سالم آنچنان نبود که در متن اتفاق های سیاسی کشور باشم و تنها به عنوان یک طرفدار عادی و از روی علاقه های نوجوانی از سید محمد خاتمی حمایت می کردم، اما بعضی موارد را می توانستم تشخیص دهم. یکی از این موضوعات اختلاف برخی اصلاح طلبان که آن روزها به «چپی» معروف بودند، با هاشمی رفسنجانی بود که دوره ریاست جمهوری اش به پایان رسیده بود. این اختلاف ها و حمله ها به هاشمی هم قبل از انتخابات بود و هم بعد از انتخابات. آن روزها فضای سیاسی در مقایسه با روزهای کنونی باز تر بود و منتقدان راحت تر انتقاد های خود را بیان می کردند. بعد از انتخابات ریاست جمهوری و انتخاب سید محمد خاتمی هم این انتقاد ها از هاشمی ادامه داشت و اتفاقاً تند تر و شدید تر شده بود. همین موضوع حتی نوع نگاه مردم به هاشمی را تغییر داده بود و همه هاشمی را مثل خان های قدیمی می دانستند که کشور ایران، آبادی اش بود و مردم رعیت هایی که برای او کار می کنند و خود همیشه گرسنه هستند. نویسنده هایی هم که خود را اصلاح طلب می دانستند هم در انتقاد و حمله به هاشمی کم نمی گذاشتند. بهترین نمونه هم کتاب معروف عالیجناب سرخ پوش و عالیجنابان خاکستری اکبر گنجی بود که در یکی  از بیاد ماندنی ترین روزهای آزادی قلم نوشته شد. البته آزادی قلمی که در بعضی مواقع باعث می شد انتقاد ها رنگ بد و بیراه بگیرد.

چهارم – این نگاه به هاشمی که نتیجه تلاش برخی اصلاح طلبان بود، در انتخابات مجلس بعد از انتخابات ریاست جمهوری هم ادامه داشت. آیت الله رفسنجانی در این انتخابات شرکت کرد و توانست با مشکلات فراوان و به عنوان آخرین نماینده از تهران به مجلس راه پیدا کند. حتی برخی از این شایعه صحبت می کردند که که هاشمی نتوانسته رای لازم را بیاورد و با حمایت رهبری به مجلس راه یافته است. کاریکاتور معروفی هم در این زمینه کشیده شد که نام کاریکاتوریستش را به یاد ندارم. این شایعه ها و حمله هایی که به این واسطه به هاشمی شد، هاشمی را برآن داشت تا از حضور در مجلس انصراف دهد. بسیاری از چپی های تند رو آن روزها خود را برنده جدال با هاشمی می دانستند و خوشحال از این پیروزی.

پنجم – نزدیک انتخابات نهم ریاست جمهوری شد و باز نام آیت الله هاشمی به میان آمد. آن روزها درخوست ها برای بازگشت هاشمی به ریاست جمهوری زیاد بود، اما هاشمی علاقه ای به نشان دادن موضع خود و شرکت در رقابت های معمول انتخاباتی پیش از موعد مقرر نداشت. هر روز اخبار مختلفی درباره شرکت کنندگان در انتخابات می آمد و هر کس به نوعی در رقابت های پیش از انتخابات نهم شرکت می کرد. رضایی، قالیباف، لاریجانی، احمدی نژاد یک طرف و دعواهای اصلاح طلبان بر سر نامزدی کروبی و مهرعلیزاده و معین یک طرف. البته در این میان همیشه داغ ترین خبر مربوط بود به آخرین تحولات و اخبار پیرامون نامزدی یا عدم نامزدی هاشمی در انتخابات ریاست جمهوری. بالاخره در روزهای آخر هاشمی به وزارت کشور رفت و برای شرکت در انتخابات ثبت نام کرد. آن روزها هم انتقاد های از هاشمی وجود داشت و حتی با ورود به وی به صحنه انتخابات این انتقاد ها بیشتر شد.

ششم – انتخابات برگزار شد و احمدی نژاد و هاشمی به دور دوم راه پیدا کردند. این اتفاق اولین و اصلی ترین هشدار به اصلاح طلبان بود. هشداری دیر هنگام که دیگر هیچ فایده ای نداشت. با حضور هاشمی در مرحله دوم این موضوع اثبات شد که هاشمی با تمام تخریب ها و انتقاد های تند اصلاح طلبان هنوز پایگاه مردمی خود را از دست نداده بود و وانسته بود با شکست دادن سه نامزد اصلاح طلب به همراه احمدی نژاد ناشناخته برای مردم به مرحله دوم انتخابات راه پیدا کند. این جا بود که اصلاح طلبان از خواب چند ساله خود بیدار شدند و فهمیدند آنچه باید زودتر می فهمیدند. در عرض چند روز اصلاح طلبان باخته در مرحله اول انتخابات طرفدار هاشمی شدند و پوستر های خاتمی – معین جای خود را به پوستر های خاتمی – هاشمی تبدیل شد. اما انگار برای این حمایت ها دیر بود و حمایت های اصلاح طلبان از هاشمی هم نتوانست او را در برابر احمدی نژاد پیروز کند.

هفتم – گویا بعد از این بود که اصلاح طلبان به خوبی درک کردند که حمله های آنها به هاشمی در سال های قدرت در واقع تیشه ی بوده که به ریشه خود زده اند. آنها دریافتند خاتمی اگرچه رهبر و پدر معنوی اصلاحات بود اما بازی های سیاسی هاشمی را بلد نبود و معروفیت و چه بسا محبوبیت او را در میان قشرهای مختلف مردم نداشت. همین بود که اصلاح طلبان آرام آرام به سوی هاشمی بازگشتند. شاید تصویر معروف رای دادن هاشمی و خاتمی همراه با هم در حسینیه جماران سند مهمی از بازگشت اصلاح طلبان به آقای سیاست ایران بود. هر سال که از آغاز دولت احمدی نژاد می گذشت حمایت اصلاح طلبان از هاشمی بیشتر و بیشتر می شد. این موضوع تا آنجا پیش رفت که اصلاح طلبان به تلاش خود با هاشمی عملاً در یک جبهه قرار گرفتند و شدند منتقدان اصلی دولت.

هشتم – اما تخریب ها و انتقاد های اصلاح طلبان از هاشمی چنان جایگاه او را در جامعه متزلزل کرده بود که احمدی نژاد و حامیانش بعد ها توانستند بهترین استفاده را این جایگاه متزلزل بکنند. احمدی نژاد در طول ریاست جمهوری نهم بارها بطور غیر مستقیم به هاشمی حمله کرد و بدون هیچ سند و مدرکی او را متهم اصلی بسیاری از مشکلات اقتصادی ایران معرفی کرد. تیر نهایی احمدی نژاد به هاشمی هم اتهامی بود که در مناظره با موسوی درباره خانواده هاشمی مطرح شد. اتهامی که هیچگاه مدارکش از سوی احمدی نژاد منتشر نشد و تنها یک اتهام باقی ماند. احمدی نژاد اما توانست با طرح چنین موضوعی درباره خانواده هاشمی تا حدودی او را در عرصه سیاست تحت فشار قرار دهد.

نهم – در مصاحبه ای که در روزهای پایانی سال 88 با حجت الاسلام مجید انصاری، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام داشتم و در روزهای ابتدایی سال 89 در روزنامه بهار منتشر شد، از او درباره انتقاد های تندی که در دوران اصلاحات از هاشمی می شد پرسیدم و به عنوان نمونه به کتاب اکبر گنجی اشاره کردم. آقای انصاری در این مورد می گفت:
در دوران اصلاحات هم عده ای بودند که مثل الان که به عنوان هواداری از جنبشی خاص یا هوادار اصولگرایی تیشه به ریشه می زنند این کار را کردند و ضربه های سنگینی هم به اصلاحات زدند.
 آنها هیچ نسبتی هم با اصلاحات ندارند. کسی مثل گنجی در دوره اصلاحات آیا مسوولیتی داشت. گنجی کجای اصلاحات بوده؟ تخریب ها مخصوصاً در ابتدای دوران ریاست جمهوری آقای خاتمی علیه آقای هاشمی وجود داشت و برخی روزنامه های اصلاح طلب آن زمان انتقاد های تندی از ایشان می کردند.
برخی جریان های تندرو و افراطی در زمان اصلاحات تندروی هایی درباره آقای هاشمی انجام دادند که ما در همان زمان برخورد کردیم. این موضوع را نباید به پای جریان اصلاحات گذاشت. اینکه گفته می شود تخریب هاشمی از دوره اصلاحات شروع شد به لحاظ تاریخی درست نیست. 
آقای هاشمی در دولت اول البته اشتباهاتی داشت. به دلیل برخی کج خلقی های افراد جریان چپ آن زمان، آقای هاشمی به کل جریان بی مهری کرد. به نظرم آقای هاشمی آن زمان افراط کردند و موجب شدند مجلس چهارم شکل گیرد که به حذف کامل جریان چپ آن روز انجامید. اما مجلس چهارم از اواسط کار انتقاد های تندی را نسبت به آقای هاشمی آغاز کردند.  اینها جریانی بودند که در نماز جمعه انتقاد از آقای هاشمی را تیر زدن به خیمه امام حسین (ع) می دانستند. همین ها در اواسط حرکت قطار سازندگی آقای هاشمی ترمزدستی این قطار را به نام عدالت و مبارزه با تجمل گرایی کشیدند.  در اصلاحات هم متاسفانه جریان هایی مخصوصاً در انتخابات مجلس ششم انتقاد های تندی را انجام دادند که مورد تایید ما نبود. اما موضوع ثروت و قدرت و بچه های آقای هاشمی را جریان راست به وجود آورد.
مصاحبه با مجید انصاری 

دهم – بدون شک اگر آیت الله هاشمی نبود وضیعت اصلاح طلبان بعد از کودتای انتخاباتی سال 88 وخیم تر از این حرف ها بود و حکومت راحت تر می توانست با استفاده از بگیر و ببند ها و اعتراف گیری ها اصلاح طلبان را از دایره سیاسی خارج کند. اما حضور پر رنگ او در عرصه سیاست بعد از انتخابات و اظهاراتش در نماز جمعه معروف نشان داد که او هنوز بهترین بازی ساز سیاست در ایران است. همین موضوع باعث شده است تا بسیاری از اصلاح طلبان داخل ایران و بعضاً اصلاح طلبان خارج نشین بار دیگر از وی حمایت کنند و نظرات او را راه گشایی برای بحران حال حاضر ایران بدانند. با توجه به جریان های گفته شده این که برخی تحلیلشان از رفتار کنونی هاشمی این باشد که او با نزدیک شدن به اصلاح طلبان به دنبال ماندن در عرصه سیاسی است به نظم به شدت ساده انگارانه است. آیت الله هاشمی رفسنجانی با تمام انتقاد ها و حمله هایی که این روزها از سوی برخی خرده ریزه های سیاسی علیه او انجام می شود، هنوز هم بزرگترین و با هوش ترین سیاست مدار ایرانی است. آیت الله این روزها به گفته دخترش به نماز جمعه نمی آید تا مردم آسیب نبینند.  نه تنها بعد از این همه سال هنوز اظهار نظرهای هاشمی در رسانه های گوناگون می تواند مهمترین تیترهای رسانه ها را به خود اختصاص دهد و واکنش های فراوانی به دنبال داشته باشد، حتی این روزها انتشار و یا بازنشر یک خبر یا نامه قدیمی نیز در سایت آیت الله واکنش بر انگیز است. برخی به اصطلاح رسانه ها و سیاستمداران تازه کار در جبهه منتقدان هاشمی هم همچون روزنامه های جوان و وطن امروز و یا افرادی چون احمد خاتمی و یزدی، این روزها برای بیشتر مطرح شدن هاشمی را موضوع مطالب و اظهارات خود قرار می دهند تا شاید دیده شوند.
گویا «آقای سیاستمدار» هنوز تاثیرگذار ترین شخصیت بر معادلات سیاسی ایران است.

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

روایتی از ریگی، انفجار زاهدان و ضعف آشکار دستگاه امنیتی

این طور که معلوم است فعالیت شبنه روزی سربازان امام زمان نتیجه خاصی نداشت و چند ماه بعد از دستگیری ریگی باز هم جنوب شرق کشور شاهد بمب گذاری و کشتار مردم بود.


اول - خبر دستگیری ریگی دقیقاً فردای آن روزی اعلام شد که شبکه فارسی بی بی سی فیلمی چند دقیقه ای از حمله وحشیانه نیروهای انتظامی و گروه های فشار به کوی دانشگاه نشان داد. تصاویری که با دیگر بر برخورد وحشیانه عوامل دولت و حکومت با دانشجویان و معترضان تاکید داشت و به دلیل خشونت بالای موجود در تصاویر تاثیر فراوانی بر مردم گذاشت.
اما فردای پخش فیلم حمله به کوی دانشگاه، خبر دستگیری عبدالمالک ریگی، شرور شرق کشور اعلام شد. جالب این بود که خبر مذکور از دقایق اولیه صبح (حدود ساعت 5 صبح) اعلام شد و تبلیغات گسترده ای از سوی رادیو و تلویزیون دولتی ایران روی آن انجام گرفت. انگار تمام برنامه های تلویزیون درباره ریگی و دستگیری وی بود. البته خبر خوبی بود که بالاخره نیروهای امنیتی ایران توانسته بودند بعد از حدود چهرا سال این تروریست که بارها با حمله به مردم عده ای از آنها را کشته بودند، دستگر کنند. اما نوع اعلام این خبر، ساعت آن خود بیان کننده این بود که حکومت ایران با اعلام این خبر قصد مقابله رسانه ای با بی بی سی فارسی را داشت، مقابله ای که تا حدودی صدا و سیما برنده آن بود و دلیلی شت تا موضوع حمله به کوی دانشگاه تا چند روز مسکوت بماند.
جالب این بود که بر اساس برخی خبرها سفیر پاکستان در تهران در نشست خبری درباره دستگیری ریگی گفت که «ریگی پیش از تاریخ اعلام دستگیری اشت توسط نیروهای امنیتی پاکستان دستگیر شده بود و تحویل مقام های ایرانی شده بود.» البته این موضوع در حد یک ادعای قابل تامل باقی ماند و هیچ گاه به طور رسمی تائید نشد.
 دوم – در عکس های ریگی که به گفته رسانه های ایرانی در یک عملیات پیچیده دستگیر شده بود، خبری از ترس و تعجب نبود. اگرچه مسئولان امنیتی در صحبت هایشان بارها تاکید کردند که ریگی در هنگام مشاهده ماموران امنیتی ایرانی «بسیار شگفت زده شده بود»، اما عکس ها چیز دیگری می گفت و کوچکترین اثری از تعجب در صورت ریگی نبود.
فیلم ها و عکس هایی هم که بعد ها از وی منتشر شد، حاکی از عدم وجود فشار بر او بود. لحن آرام او در اعترافاتش تلویزیونی اش و همچنین آرامشی که در عکس ها دیده می شد برای بینندگان کاملاً تعجب بر انگیز بود که چرا چنین تروریستی باید در این شرایط نگه داری شود.
 سوم - چند هفته گذشت تا خبر اعدام عبدالمالگ ریگی روی خروجی سایت ها و خبرگزاری ها رفت. خبر اعدام ریگی همانقدر عجیب و غیر منتظره بود که خبر دستگیری اش.
صبح روز یکشنبه 30 خرداد ریگی با حکم صادره از سوی دادگاه انقلاب اسلامیبا حضور تعدادی از خانوادهای شهدا و جانباختگان جنایات تروریستی در محل زندان اوین به دار آویخته شد. اگرچه در خبر آمده بود که در جریان اعدام ریگی تعدادی از خانواده های قربانیان جنایات ریگی حضور داشتند، اما بعد ها برخی دیگر از خانواده ها به نحوه اعدام ریگی اعتراض کردند.
موضوع دیگر درباره ریگی این بود که هیچ یک از دادگاه های وی به عنوان یک تروریست، علنی پخش نشد تا مردم در جریان کامل رسیدگی به پرونده او قرار بگیرند.
نوع رسیدگی به پرونده ریگی و حتی اعدام وی تا آنجا مشکوک بود که روزنامه تهران امروز بعد از اعدام ریگی در خبری نوشت که برخی از خانواده های شهدای حوادث تروریستی ریگی بویژه در سیستان و بلوچستان به نحوه و مکان اعدام عبدالمالک ریگی در تهران انتقاد دارند.  برخی از این خانواده‌ها خواستار اعدام ریگی در محل جنایاتش در سیستان و بلوچستان به منظور تسکین آلام شان بودند و در عین حال از عدم هماهنگی‌ها به منظور حضور آنها در مراسم اعدام در تهران گله مند هستند. 
چهارم – بعد از دستگیری و اعدام عبدالمالک ریگی بسیاری از شخصیت های سیاسی و امنیتی کشور بارها اعلام کردند که دستگیری و اعدام ریگی آرامش را به منطقه جنوب شرقی ایران باز گردانده است. البته همان زمان گروهک جند الله که رهبری آن بر عهده ریگی بود در بیانیه ای اعلام کرده بود که فعالیتش را ادامه می دهد. اما گویا مسئولان خیلی این خطر را جدی نگرفته بودند و سعی نکردند از دستگیری ریگی به عنوان راه برای متلاشی کردن کل گروهک تروریستی جند الله استفاده کنند.
پنجم – باز هم انفجار در جنوب شرق ایران. این بار مسجد جامع زاهدان به وسیله دو انفجار انتحاری مورد حمله قرار گرفت که در این انفجار ها حدود 27 نفر کشته و بیش از 300 نفر زخمی شدند. اگرچه نوع حمله، مکان و زمان آن نشانه هایی بودند از آغاز دوباره فعالیت های تروریستی جندالله، اما مسئولان از بررسی بیشتر در این باره سخن گفتند تا این که جند الله در بیانیه ای مسئولیت این انفجار را پذیرفت و حتی عکس عاملان انتحاری را منتشر کرد.
 ششم – دو نماینده مجلس در اعتراض به عدم رسیدگی به امنیت در حوزه های انتخابی شان و بی توجهی مسئولان به فعالیت های تروریستی استعفا دادند. اگرچه این اقدام بعد از چندین بار انفجار تروریستی، دیر به نظر می رسید، اما تاکیدی بود بر این که دولت و حکومت در رسیدگی به برخی مناطق کم توجه است. نکته جالب این بود که این یکی از این نمایندگان به عدم صدور پیم تسلیت از سوی رییس جمهور اعتراض داشت و این را نوعی بی توجهی دولت به امنیت منطقه جنوب و شرق ایران می دانست.
هفتم – یکی دو روز بعد از انفجار ها رادان که در زاهدان بود اعلام کرد که 40 نفر از کسانی که قصد ایجاد نا امنی داشتند دستگیر شدند. البته این اولین بار نیست که بعد از انفجارهای تروریستی در شهر نا امنی به وجود می آید. چنین که برخی آگاهان و شاهدان خبر دادند که بعد از انفجار تروریستی قبلی عده ای در درگیری مغازه های را آتش زدند و بر اثر این درگیری ها چند نفر کشته شدند. اما هیچ یک از رسانه ها خبری در این باره منتشر نکرد.
هشتم – اولین واکنش تمام مسئولان ایرانی متهم کردن آمریکا و برخی کشورهای اروپایی بود. در مقابل هیلاری کلینتون اولین فردی بود که وقوع این حادثه تروریستی را محکوم کرد. اما ایرانی ها معتقد بودند که آمریکاییها از این انفجارها حمایت می کنند. موضوع مهم این است که مسئولان ایرانی با طرح چنین اتهام هایی درباره حمایت آمریکا کار خود را راحت می کنند و به ریشه یابی موضوع و مقابله با عاملیان واقعی ترور بی توجهی. چنین اس که احتمالاً باز هم باید منتظر چنین انفجارهایی باشیم و باز هم باید تقصیر را گردن آمریکا بیاندازیم.
موضوع ریگی و انفجار اخیر در زاهدان نشن می دهد که تروریست ها باز هم فعایت دارند و مسئولان به اصطلاح امنیتی در عملکردشان به شدت ناکام بوده اند.