‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سفرنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

ژانر؛ سفرهای مجردی (روزنامه شرق 18 مرداد 89)

این که یکی از آرزوهای خیلی از آقایان و خانم های متاهل بعد از ازدواج این است که دوباره یک سفر مجردی تجربه کنند و اتفاقاً تمام تلاش خود برای رسیدن به این هدف را به خرج می دهند بی دلیل نیست. این طور که پیداست مسافرت مجردی بهترین و ناب ترین نوع سفر در میان ژانر های مختلف سفر و گردش است.
از اردوهای مدرسه و دانشگاه گرفته تا گشت و گذارهای تعطیلات نوروز و تابستان که معمولاً در رکاب خانواده انجام می شود را می توان جز ژانرهای مختلف سفر قرار داد، اما بین این همه سفرهای مختلف، مسافرت «مجری» از همه محبوب تر است.
این که موقع مسافرت با دوستان به قول معروف کسی هوایت را نداشته باشد و خودت برای خودت تصمیم بگیری تجربه ناب و بکری است. نه خبری از مربی و معلم و استاد یا مسئول حراست دانشگاه است که علاقه داشته باشند دائم راهنمایی تان کنند و بایدها و نباید های سفر را به شما دیکته کنند و نه خبری از والدین محترم که مشخص کنند، چه کاری را چه کسی انجام دهد و مثلاً کجا بروید و چه وقت غذا بخورید.
این جاست که تازه می شود طعم مسافرت مجردی را چشید. نوعی آزادی خوشایند که تجربه اش هر چند وقت یک بار خالی از لطف نیست.
البته همین مسافرت های مجردی هم بدون سختی و مشکلات نیستند، اما مشکلات هم از نوع «مشکلات سفرهای مجردی» هستند، مشکلاتی که فقط وقتی مجردی و بدون هواخواه به مسافرت بروید می توانید تجربه اش کند.
اما فعلاً پرونده مشکلات این نوع سفرها را کنار می گذاریم تا کمی از لذت هایش بگویم. مهمترین مشخصه سفرهای مجردی بی برنامگی است. لازم نیست از چند ماه قبل یا حتی چند هفته قبل با همسفران خود هماهنگ کنید که فلان روز به فلان شهر سفر  خواهید کرد. همین که چند ساعت قبل از آغاز سفر ساعت و مقصد را به دوستان و همسفران اعلام کنید، کافی است. البته شاید همه مدعوین نتوانند به کاروان سفر برسند، اما مطمئن باشید که چند نفری پایه سفر پیدا می شوند و حاضرند با شما همسفر شوند.
اگرچه نمی توان همه سفرهای مجردی را بی برنامه دانست، اما به هر حال این بی برنامگی در اکثر چنین سفرهایی به چشم می خورد و آغازی است برای بی برنامگی های دیگر در طول سفر. البته همین بی برنامگی هم از جذابیت های سفر مجردی است. اصولاً در این نوع از سفرها مقصد دقیق مشخص نیست.
مهم این است که چند نفر پایه سفر با کوله پشتی راهی جاده شوند. با ماشین شخصی یا با اتوبوس و قطار و خدای نکرده با هواپیما. شاید هم بعضی وسایل نقلیه دیگر را برای سفر انتخاب کنند، مثل تجربه چند سال که من و چند نفر از دوستان.
ماجرا از این قرار بود که حدود ساعت 9 شب یکی از روزهای آخر هفته (انتظار ندارید که دقیقاً روزش را هم به خاطر داشته باشم؟) یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد که با چند نفر دیگر تصمیم سفر گرفته اند. مقصد هم که طبق معمول 90 درصد سفرهای مجردی شمال کشور بود. پرسید که همراهشان می روم یا نه. منم که اصولاً و اساساً در این نوع ژانگولر بازی های مجری پایه هستم، اعلام آمادگی کردم و قرار شد وسائلمان را جمع کنیم و راس ساعت 12 شب انتهای رودهن، کنار جاده (هراز) باشیم. توضیح این که محل سکونت من و دوستان شهر رودهن بود و البته هنوز هم هست.
حدود ساعت 12 شب دوستان علاقه مند به سفر یکی یکی با کوله پشتی به محل قرار رسیدند. اکیپ که تکمیل شد درباره این موضوع بحث کردیم که با چه وسیله ای سمت شمال حرکت کنیم. چند دقیقه ای برای اتوبوس های گذری دست تکان دادیم، اما معلوم بود که یا جای خالی نداشتند یا حوصله سوار کردن هفت هشت نفر آدم مجرد.
این شد که بحث بر سر استفاده از وسایل نقلیه دیگر باز شد. یکی از دوستان پیشنهاد داد که با نیسان های گذری برویم. از آنجایی که نیسان ها یکی از مشخصه های جاده هراز هستند، گفتیم شاید بهتر باشد با نیسان برویم. اما مشکل اینجا بود که همانقدر که این نیسان ها در جاده های منتهی به شمال کشور سرشناس هستند، سرعت بالا و رانندگی بعضاً منحصر به فردشان که معمولاً جاده را با پیست اتومبیل رانی های فورمول یک اشتباه می گیرند، هم زبانزد است. همین کافی بود که قید مسافرت با نیسان را بزنیم.
گزینه بعدی ماشینها سنگین تر بودند. خاور، کامیونت یا کامیون های خالی که هم جادار هستند و هم خیلی سرعت نمی روند و امنیت بالاتری دارند. دوستان مشغول بحث درباره مدل وسیله نقلیه مورد نظر بودند که یک خاور چراغ داد و با اشاره ما ترمز کرد. بعد از چانه زدن سر این که می خواهیم خاور سوار شویم نه لیموزین و توافق بر سر کرایه، سوار شدیم. آقای راننده که همراه خانواده بود چند پتوی پادگانی هم در اختیارمان گذاشت تا به عنوان زیر انداز از آنها استفاده کنیم. هوای شب های تابستان هم نیازی به رو انداز نداشت.
جاده
نیمی از لذت سفر و مخصوصاً سفرهای مجردی جاده ها هستند. توقف در بین راه و خرید تنقلات و وسائل مورد نیازی که احتمالاً یادتان رفته همراهتان بیاورید. این به غیر از چای های بین راهی است که معمولاً طعم و مزه شان را تنها می توان بین راه تجربه کرد. البته جاده های ایران پر هستند از جاذبه های توریستی و گردشگری، به همین خاطر گردش در جاده هم یکی از بخش های جذاب مسافرت های مجردی است.
اگر از دستشویی های بین راهی که به همت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری افزایش چشمگیری یافته اند بگذریم، مکان های مذهبی و طبیعی مختلفی را می توان در جاده ها پیدا کرد که البته در جاده های شمالی بیشتر هستند. به طور مثال درباره جاده هراز می توان به آبعلی ، امامزاده هاشم (ع) و پلور و چشمه های بین راهی اشاره کرد تا دوغ های معروف آبعلی و جنگل آمل که هم می توان آن را جز اصل سفر حساب کرد و هم به عنوان مسیر سفر. در جاده های جنوب کشور هم می توانید در طول مسیر به تماشای کویرهای بکر ایران بنشینید که البته چند ساعت اولش جذابیت دارد.
اقامت
یکی از مهمترین بخش های سفر مجردی مکان اقامت است. البته به شرطی که اهل چادر نشینی نباشید. اگرچه این روزها با به بازار آمدن انواع و اقسام چادرهای مسافرتی خیلی ها دوست دارند یا ترجیح می دهند پول محل اقامت را جور دیگری خرج کنند و شب را در چادر بگذرانند.
اما بعضی هم دوست دارند سوییت یا ویلایی بگیرند و راحت تر باشند. اینجاست که مشکلات سفر مجردی به چشم می خورد. بیشتر صاحب خانه ها، سوئیت دارها و هتل دارها میانه خوبی با مجردها ندارند. برای آنها اجاره سوئیت به جمع مجردی مساوی است با تحمل سر و صداتا نیمه های شب و البته اعتراض دیگر مسافران به حضور مجردهای پر سر و صدا در مجموعه.
معمولاً سویت ها و اتاق ها قبل و بعد از حضور جمع مجرد در آنها قابل تشخیص نیستند و زحمت کارگران خدماتی صد برابر می شود تا این که بتوانند پوست تخمه هایی که معلوم نیست چطور تا زیر تخت و داخل بالش ها نفوذ کرداند را تمیز کنند و ته سیگارهای چند ده بسته سیگار که چند روز در اتاق مانده اند را تخلیه کنند. البته بماند که نظافت اتاق محل اقامت مجردها تا چند روز می کشد و بعضاً یک هفته طول می کشد تا بوی سیگار که روی در و دیوار جا خشک کرده اند و با هیچ اسپری خوشبوکننده ای درست نمی شود، برود.
همین است که تا پایتان به عنوان یک اکیپ مجرد به شهر مورد نظر می رسد، ظرفیت تمام سوییت ها و اتاق های و هتل ها تکمیل می شود و جای استراحت نایاب! پیدا کردن جای اقامت هم می شود هفت خان رستم که هر هفتایشان در یک خان به نام یافتن محل اقامت ام پی تری شده اند.
در همان سفر با خاور که پیشتر تعریف کردم هم چنین معضلی بود. تیم هشت نفره مجردها به محمود آباد رسیدم و بعد از اولین آب تنی به دنبال جایی برای اقامت گشتیم. اول همه با هم دنبال سوییت می گشتیم و طبیعتاً هر کس که تعدادمان را می دید و می فهمید مجردیم یادش می افتاد که همه سوییت هایش اجاره رفته اند. این شد که تصمیم گرفتیم دو نفر را برای پیدا کردن جا مامور کنیم تا صاحب خانه های محترم همان اول جواب رد ندهد.
البته در چند مورد اول خیلی فرقی نداشت. با صاحبخانه های محترم بر سر قیمت و تعداد به توافق می رسیدم اما وقتی متوجه می شدند که مجردیم بیخیال اجاره می شدند و باز روز از نو. اما بالاخره بعد از یکی دو ساعت جستجو کسی حاضر شد یکی از سوییت های نه چندان بزرگش را که نزدیکساحل بود به ما اجاره بدهد، البته با شرط و شروط. این که سر و صدا نداشته باشیم، با چه چه خروس ها بیدار نمانیم، اتاق را تمیز نگاه داریم و با شلوارک و حوله در محوطه سوییت ها دیده نشویم. ما هم که خب راهی جز قبول کردن این شرط ها نداشتیم.
خوردنی جات
البته و صد البته که بخش خوردنی و غذا یکی از بهترین و جذابترین بخش های هر سفر است که در سفرهای مجردی این موضوع جذابتی دو چندان پیدا می کند. اگر در سفرهای غیر مجردی موضوع غذا در درجه دوم و سوم قرار دارد، در سفر مجردی این موضوع، مهمترین بخش سفر است. به قول یکی از دوستان که می گفت «آدم سفر می کنه که غذا بخوره!»
از آنجایی که در سفرهای مجردی مادر محترم نیست که برنج دم بگذارید و خورش درست کند، مسافران گرامی مجبور هستند از راه های دیگر معده های معمولاً گرسنه در طول را پر کنند. اولین راه و ساده ترین راه رستوران ها و فست فود ها هستند. در این روش مهم این است که کدام رستوران را انتخاب کنید. اگر خیلی حساس نباشید، می تونید در رستوران های معمولی بین راهی هم خودتان را سیر کنید، در غیر این صورت باید سر کیسه را بیشتر شل کنید تا غذای بهتری را در رستوران های شیک میل کنید. البته تاکید شده است که در سفرهای مجردی از حضور در هر نوع رستوران های شیک و گران قیمت خودداری شود.
اما راه دیگری هم هست. اگر به راه انداختن آتش و ذغال را بلد باشید – که معمولاً به دلیل حضور همیشه در صحنه قلیان در سفرهای مجردی همه درست کردن ذغال را بلدند – خرید جوجه کباب آماده و به سیخ کشیدن آن یکی از ساده ترین کارهایی است که هر آدم مجردی توانایی انجامش را دارد که منتهی می شود به یک وعده غذایی خوب.
البته بعضی هم هستند که سعی دارند همسفرانشان را از غذای خانگی بی بهره نگذارند و تلاش می کنند تا خودشان نهار یا شام درست کنند. این هم معمولاً منتهی می شود به نهار به یادماندنی که من و دوستان خاور سوار درست کردیم. از ساعت 11 صبح شروع کردیم به آماده سازی مقدمت نهار، اما با تلاش فراروان بالاخره نهار حدود ساعت 5 بعد از ظهر حاضر شد. قرار بود ماکارانی درست کنیم و این وسط یکی از دوستان موقع آبکش کردن ماکارانی به شدت اصرار داشت که «ماکارانی را باید با آب داغ آبکش کرد!» و پروسه ای داشت قانع کردن ایشون که پسر خوب اصولاً آبکش ماکارانی و برنج با آب سرد انجام می شود، نه با آب داغ.  
به هر حال اگر مجرد هستید و تا بحال طعم مسافرت مجردی را نچشیده اید توصیه می کنم قبل از بله گفتن طرف مقابل سر سفره عقد این تجربه ترش و شیرین را پشت سر بگذارید که بعد از ازدواج حسرت نخورید. اگر هم متاهل هستید که می دانم دنبال فرصتی می گردید که با جمعی از دوستان دوباره مزه مسافرت مجردی را بچشید. 
توضیح: این یادداشت را به درخواست همکار و دوست عزیز، صبا صراف در برای روزنامه شرق نوشتم که در تاریخ 18 مرداد منتشر شد. البته متنی که در روزنامه منتشر شد، تغییراتی داشت، که در وبلاگ متن اصلی یادداشتی را قرار دادم.

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

چند روز بی برنامگی


همیشه از بی برنامگی فراری بودم، اما تقریباً تمام این چند روز تعطیلی همراه بود با بی برنامگی. بی برنامگی کاری، بی برنامگی، دولتی، بی برنامگی دوستان و شاید هم بی برنامگی خودم.

- چهارشنبه خبر رسید که «میرعظیم»، یکی از آشنایان قدیمی خانواده مادرم در شهر میانه (زادگاه مادرم) فوت کرده. خبر ناراحت کننده ای بود. مخصوصاً برای من که بعد از مرگ پدر بزرگ مادری ام، او را پدر بزرگم می دانستم و در سفرهایم به میانه، حتماً چند باری به او و همسرش که تنها بودند سر می زدم. البته میر عظیم برای مادرم و بقیه فایمل مادری ام زنده کننده خاطره های زیادی بود که متاسفانه فوت کرد.

- مادرم پیشنهاد داد تا برای شرکت در مراسم سوم میرعظیم همراه او دو سه روزی به میانه بروم. اما از آنجایی که از قبل قراری برای مصاحبه با شاهرخ رامین، مخبر کمیسیون بهداشت داشتم، همراه مادرم نرفتم. اما متاسفانه روز پنجشنبه نه تنها از طرف دفتر آقای رامین تماسی گرفته نشد، بلکه مسئول دفتر ایشان حتی جواب تلفن من را نداد تا بی برنامگی ها شروع بشود. این درحالی بود که رییس دفتر رامین چند روز پیش آنقدر اصرار داشت برای این مصاحبه و سرعت در کار که باورش برای خودم هم سخت بود که حالا چرا تلفنش را جواب نمی دهد.

- از روز سه شنبه با یکی دو تا از دوستان قرار گذاشته بودیم روز جمعه به یکی از نقاط دیدنی اطراف تهران برویم. غار رودافشان و تنگه واشی را برای این روز در نظر گرفته بودیم. اما به لطف برادر عزیز این دوستمان برنامه گردش روز جمعه هم که کلی برایش برنامه ریزی کرده بودیم خراب شد. قرار این بود که با ماشین دوستمان برویم که متاسفانه برادرش زودتر ماشین را برداشته بود با دوستانش رفته بود مسافرت. این دومین بی برنامگی این چند روز بود.

- روز شنبه طرف های ظهر بود، داشتم آماده می شدم برم روزنامه که دیدم شبکه خبر به صورت زیر نویس اعلام می کند ادارات دولتی که روزهای یکشنبه و دو شنبه به دلیل گرمای زیاد هوا تعطیل است. تعطیلی ادارات دولتی در ایران هم یعنی تعطیلی همه کشور ! یعنی من هم روز شنبه تعطیل بودم و هم روز یکشنبه و البته روز دوشنبه باید می رفتم سر کار ! یعنی حدود دو روز تعطیلی بدون هیچ برنامه ای ! البته یکی از دوستان تلاش کرد برای روز یکشنبه برنامه ای جور کند که یا برای تفریح خارج از تهران برویم یا در یک مهمانی خودمانی دور هم جمع شویم که آن هم به لطف دیگر دوستان میسر نشد. همین شد که تعطیلات بی برنامه دولت غیر قانونی آقای احمدی نژاد بی برنامگی های این چند روز را بیشتر کرد.

- روز شنبه بعد از اطلاع از تعطیلات و نداشتن هیچ برنامه ای برای مسافرت، حدود ساعت 2:30 بعد از ظهر یکی از دوستان تماس گرفت و گفت که نزدیک مشا کاری دارد. می خواست همراهش بروم. من هم از خدا خواسته دوربین را برداشتم رفتم. جاده هراز یک طرفه بود و مجبور شدیم از جاده فیروز کوه برویم. اول رفتیم دماوند و بعد هم چشمه علی! تا به حال چشمه علی را اینقدر شلوغ ندیده بودم. جا برای سوزن انداختن نبود. یکی مشغول کباب درست کردن بود و یکی وسطی بازی می کرد! یکی هو وسط اون شلوغی داشت خر و پف می کرد. نمی شد گفت خنک، اما هوا بهتر از تهران و جاهای دیگر بود. کمی عکس گرفتم و بعد با صدای موزیک خیلی بلند و آهنگ رمیکس تابستون کوتاهه زد بازی رفتیم طرف مشاء. دوستم کارش را انجام داد و من هم در ارتفاع عکاسی کردم. بعد هم باز رانندگی در جاده هراز با صدای بلند موزیک و عکاسی از جاده. خوب بود. بین این همه بی برنامگی می شد دلم را خوش کنم به این گشت کوتاه.

- یکشنبه هم باز به دعوت یکی از دوستان تا گردنه امام زاده هاشم در جاده هراز رفتیم. دقیقاً از تونل امام زاده هاشم کا بیرون آمدیم هوا کاملاً پاییزی بود و باشد شدید و البته سردی هم می وزید. کلی کیف می کردیم از این باد سر در این فصل 50 درجه به بالا! تصور این که به خاطر سرمای هوا آش رشته داغ بگیریم و بخوریم برای خودمان هم باور نکردنی بود، اما این اتفاق افتاد و آش رشته داغ در آن هوای سرد و باد خیلی چسبید. باز هم یک دلخوشی کوچک در این بی برنامگی ها.

- عصر شنبه پسردایی محترم که همراه همسرش در گرگان زندگی می کند، دعوت کرد به گرگان بروم. به چند دلیل نرفتم. اول این که ماشین نداشتم و می دانستم با این تعطیلی ها پیدا کردن ماشین برای رفتن به گرگان عذاب آور است و اگر هم ماشین پیدا شود باید ساعت ها پشت ترافیک بمانم. دلیل دوم ها این بود که همراهی نداشتم. به قول معروف «پا» نداشتم. من اصولاٌ مسافرت را دوست دارم به شرطی که پا داشته باشم و تنها نباشم.  بعد هم این که تا گرگان راه زیاد است و اصولاً خیلی نمی ارزد برای یک روز این همه راه را تنهایی بروم. پس نرفتم...

- در این چند روز تعطیلی به دلیل اجبار مادر و گاهاً خواهرم که با علاقه پای سریال های فارسی وان می نشینند، مجبور شدم یکی دو قسمت از سریال های این شبکه را ببینم. البته منظورم سریال هایی غیر از سریالی مثل فرار از زندان است. (قبلاً دیده بودم) نکات جالبی درباره این شبکه و سریال هایش دستم آمد که بعداً درباره آن خواهم نوشت. تنها اشاره ای کوچک می کنم که این شبکه به نظر نسبت به روزهای اول پیشرفت های جالب توجهی داشته، چه از نظر دوبله و چه از نظر نوع و ژانر سریال ها. جالب اینجاست که یکشنبه شب موضوع برنامه «دیروز، امروز، فردا» سریال های خارجی و آمریکایی و تحلیل شبکه ای مثل فارسی وان بود، آن هم با حضور فرد جالب و مفرحی چون حسن عباسی! موضوع وقتی جالب تر شد که در هنگام پخش سریال شبکه های فارسی وان و GEM TV  که سریال های فارسی نشان می دهند، قطع شدند!

- یکی از مهمترین موضوعاتی که در این چند روزه برای چندمین بار مثل پتک بر سرم کوبیده شد و فهمیدم این بود که داشتن اتومبیل شخصی از واجبات عقلی است و گویا در کتب تاریخی هم بارها روی آن تاکید شده است.

- فکر کنم زیاد نوشتم ...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

تجربه یک «سفر یک روزه»

امسال سال برای بهنام سال سفر است. این را یکی از بچه ها می گفت. از اول سال تا بحال که حدود دو ماه گذشته، سه سفر داشتم. یعنی برای هر ماه یک و نیم سفر!
البته اولی در تعطیلات عید بود و سفر نوروزی. اما سفر دوم به سفر واقعی بود که به پیشنهاد چند تن از دوستان یه شهر کرد و از آنجا به اصفهان رفتم. در ادامه همین روند سفرها بود که چند روز پیش سفری به شهر مشهد بهم پیشنهاد شد. سفری برای پوشش یک نشست خبری که دوستم نمی توانست برود و از من خواست که اگر دوست دارم به جای او بروم. من هم که اصولاً دوست دارم. یک سفر یک روزه با هواپیما به مشهد.
بعد از رسیدن بلیط هوپیما از طریق پست، البته با هزار بدبختی و این سوال بی پاسخ که چرا دوستان برنامه ریز از بلیط الکترونیکی استفاده نکردند، آماده سفر شدم.
از آنجایی که سفر یک روزه بود خیلی بار و بندیل نداشتم. یک دوربین بود و چند ورق کاغذ و یک مجله که معملاً در سفرها همراه می برم و نخوانده بر می گردانم. پرواز ساعت 6 صبح روز یکشنبه بود. حدود ساعت 3:30 از منزل در رودهن حرکت کردم و به لطف اتوبوس های تند رو شهرداری حدود 5:30 به فرودگاه رسیدم.
بعد از نوشیدن یک چای خیلی خیلی داغ که کل دم و دسگاه داخلی دهانم را سوزاند، سوار هواپیما شدم. تنها بودم و خبری از بقیه گروه خبری نداشتم.

اتوبوس، لوکس تر از هواپیما
این که می گویم هواپیما شما خیلی جدی نگیرید، اتوبوسی که چند هفته پیش با هادی و دیگر دوستان به شهرکرد رفتیم به مراتب از این به اصطلاح هواپیما بهتر و لوکس تر بود.
تنها فرق این هواپیما با اتوبوس های شرکت واحد یا مینی بوس های قدیمی و قراضه تهران - رودهن که چندین سالی می شود سوار نشده ام این بود که به جای حرکت روی زمین، روی آسمان پرواز می کرد.
صندلی های کثیف، تنگ و کوچک - هیچ ربطی به ابعاد من داشت و بقیه هم همین را می گفتند- در و دیوار نه چندان تمیز و تکان های جالب توجه موقع پرواز. صدا هم که تا دلتان بخواهد بود.
اگرچه ساعت پرواز در بلیط 6 صبح بود، اما هواپیما حدود ساعت 6:45 دقیقه از باند فرودگاه بلند شد. خلبان میهمان دار البته به دلیل این تاخیر از مسافران عذرخواهی کرد و علت آن را شلوغی باند فرودگاه دانست.
از آنجایی که خیلی خسته بود و خوابم می آمد، بعد از گرفتن چند عکس از ابرهایی که هواپیما بالای آنها در حال حرکت بود، تقریباً تمام مسیر را خواب بودم. موقع فرود و نشستن هواپیما بر باند فرودگاه بیدار شدم. حس عجیبی بود. تا چند دقیقه پیش روی ابرها آفتاب بود و گرما، اما حالا زیر ابرها در فرودگاه مشهد قطره های باران بودند که به شیشه هواپیما می خورد و باند خیس فرودگاه.
هوای خوبی بود. نه خیلی گرم و نه خیلی سرد. از هواپیما پیاده شدم و بعد از آشنا شدن با بقیه دوستان گروه خبری که راهی حرم امام رضا شدیم. دو نفر از مسئولان برگزاری جشنواره ای که بری پوشش خبری آن رفته بودیم مده بودند استقبالمان. دو جوان حدود 25 تا 30 سال که یکی کت و شلوار پوشیده بود و دیگری شلواز جین با پیراهن مردانه صورتی. خوش تیپ بودند.

نم نم نم ... باران
حدود ساعت 8:40 دقیقه به حرم امام رضا رسیدیم. از هم جدا شدیم و قرار شد ساعت 9:30 همان جایی باشیم که از هم جدا شدیم. باران نم نم می بارید. با این خیلی آدم مذهبی و معتقدی نیستم، اما آن لحظه بودن در حرم امام رضا را دوست داشتم. در قسمت بیرونی یکی از رواق هایش که نامش یادم نیست، روی فرش نشستم و باران را تماشا کردم.
روبروی جایی که نشسته بودم، طاق یکی از مسجد های مجموعه حرم امام رضا بود و شده بود پس زمینه بارش نرم باران. آن وقت صبح حیاط نسبتاً بزرگ جایی که نشسته بودم خالی بود. هوای ابری و قطره های بارانی که آرام می آمدند و در حوض بزرگ وسط حیاط گم می شدند.
لحظه خوبی بود. دوستان رفته بودند نماز بخوانند و با امام رضا در و دل کننده و احتمالاً خواسته هایشان را بگویند و من نیم ساعتی نشستم و آسمان را تماشا کردم.
بعد از حرم امام رفتیم برای پوشش برنامه خبری. چند نفری از مسئولان وزارت بهداشت و دانشگاه های علوم پزشکی آمده بودند و درباره جشنواره فرهنگی هنری دانشجویان پزشکی صحبت می کردند. خانمی که فکر کنم معاون دانشجویی وزارت بهداشت بود خیلی تاکید داشت که قصد داریم پزشک متعهد مسلمان تربیت کنیم. خب لابد پزشکان پیش از این یا متعهد نبودند یا مسلمان نبودند.

هم صحبت
برنامه که تمام شد هر کس به فکر کاری بود. یک نفری زمان خواست برای خرید و گشت و گذار. یکی هم دنبال جایی می گشت تا به قول خودش «چند دقیقه ای پایش را دراز کند.» چند نفری هم دنبال کامپیوتر و اینترنت بودند برای ارسال خبر.
من هم زمان خواستم برای دیدن یکی از دوستانم که در مشهد زندگی می کرد. از گروه جدا شدم و رفتم برای دیدن دوستم. قرارمان نزدیک حرم بود تا مبادا من که دومین سفرم به مشهد بود گم شوم. (تصور کنید من جایی گم شوم)
یکی دو ساعتی را هم با دوست عزیزمان گذراندیم و از هر دری سخن گفتیم. اصولاً بحث های ما با این دوست عزیز یا سیاسی است یا مذهبی! ولی همیشه از هم صحبتی با او لذت می برم. همراه دوستم قدم زنان چرخی در شهر زدیم و مجتمع بزرگ زیست خاور که دفعه پیش نتوانستم ببینم را دیدیم. (همیشه از مجتمع های تجاری مشهد تعجب می کنم. خیلی حرفه ای و جالب هستند.)
قدم زنان زیر نم باران (اوه! چه رمانتیک!) تا محل اقامت که در بیمارستان قائم مشهد بود رفتیم و بعد از خدا حافظی رفتم برای ناهار و آماده شدن برای بازگشت به تهران.

توپولوف و استرس
ساعت پرواز بازگشت به تهران 3:30 عصر بود و ما حدود 3 رسیدیم فرودگاه. این بار هم حدود 15 دقیقه ای تاخیر در پرواز داشتیم با این تفاوت که به جای انتظار در هواپیما در سالن ترانزیت فرودگاه ایستاده بودیم.
موقع سوار شدن به هواپیما فهمیدم که این هواپیمای قابل توجه که صبح ما را به مشهد آورده بود و حالا می خواست ما را به تهران بازگرداند، همان توپولوف معروف است. البته این یکی نسبت به توپولوف صبح تمیز تر بود.
من خسته بودم و مثل مسیر آمدن، مسیر رفت را هم تقریباً خواب بود. دوستان دیگر رسانه ای هم از شانس بد انتهای هواپیما افتاده بودند به قول خوشان بوفه نشین شده بودند، آن هم با سر و صدای مثال زدنی موتور توپولوف.
موقع کم کردن ارتفاع در تهران برای نشستن هواپیما تکان های شدیدی می خورد و از آنجایی که این بار می دانستم چه هواپیمای خوش سابقه ای سوار شدم کمی نگران سوقط بودم. نه این که از مرگ ترسی داشته باشم ها، نگران بودم خدای نکرده زنده بمانم و قطع عضوی چیزی شوم.
حالا نگرانی خودم یک طرف، ترس بنده خدایی که کنارم نشسته بود طرف دیگر. با هر تکانی که هواپیما می خورد، آقای کناری که اندکی از من بزرگتر بود مچ دست من را محکم فشار می داد! نمی دانستم با استرس خودم دست و پنجه نرم کنم یا ترس این بنده خدا که داشت به من منتقل می شد.
به هر حال هواپیما با کلی تکان و سر و صدا روی باند فرودگاه نشست و از هواپیما پیاده شدم. دراین سفر به چند نتیجه رسیدم. اول این که پیاده شدن از هواپیمای «توپولوف» می تواند یکی از لذت بخش ترین لحظه های زندگی هر فرد باشد.
دوم این که اصولاً سفر یک روزه با بعد مسافتی مشهد تجربه جدیدی است. سوم این که من هنوز سفر دوست دارم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

روایت فیلتر، شهرکرد و اصفهان


روایت اول - به لطف دوستان امنیتی و مخابراتی که این روزها اصلاً معلوم نیست که کدام امنیتی هستند و کدام مخابراتی چند روزی را از وبلاگ و وبلاگ نویسی دور بودم. مسئولین که اصولاً با هر نوع نوشتن از جمله وبلاگ نویسی مخالف بودند به جای این که یکی یکی وبلاگ ها را مسدود کنند و خودشان را خسته، تصمیم گرفته بودند یک سرویس وبلاگ مانند بلاگر را مسدود کنند!
البته من و خیلی از وبلاگ نویسان دیگر همین جا درجات تشکر را به جا می آوریم که حداقل مسئولین حداقل متوجه اشتباه خود شده اند و بلاگر را رفع فیلتر کردند، وگرنه با ما بودیم و بلاگمان بر دوش و دنبال یک وبلاگ گشتن!
پس تا بلاگر و کافه وطن فیلتر نشده است می نویسیم.

روایت دوم – اصولاً به سفر علاقه فراوانی دارم. هیچ پیشنهادی در این باره را رد نمی کنم و اگر لازم باشد خودم را در برنامه می گنجانم. بر همین اساس هفته گذشته به دعوت چند تن از دوستان خبرنگار و روزنامه نگار سفری به شهرکرد در استان چهارمحال و بختیاری داشتم.
اولین بار بود که به این استان و این شهر سفر میکردم و این موضوع واقعاً تاسف بار است که در ایران باشی و ایران گردی نتوانی!
شهرکرد ساده و بی آلایش بود. مردمانی آرام و شهری ساده. طبیعتی مثال زندنی. البته موضوع مهم در این سفر که لذت آن را دو چندان کرد، همراهی با دوستان خوب روزنامه نگار و خبرنگار بود. جمعی که حدود 97 درصد (!) تفاهم داشت. آن 3 درصد عدم تفاهم هم بر می گردد به علایق شخصی و لوس بازی های معمول که خب، دوستان سعی داشتند همرنگ دیگران شوند تا بیشتر به خودشان و بقیه خوش بگذرد.
سفر به شهر کرد همراه بود با دیدن کوهرنگ که پیش از این نامش را تنها روی بطری های پلاستیکی آب معدنی دیده بودم. دیدن لاله های واژگون که قبلاً تنها در حد عکس برایم معنی داشتند.
آبشار پیر غار را دیدم و روستای ده چشمه که در و دیوارش پر بود از طرفداری ها از میرحسین موسوی.
شاید بعد از این درباره این مسافرت بیشتر بنویسم. اما به هر حال سفر خوبی داشتم که همراه بود با آشنایی با دوستان بسیار خوب.
تنها می ماند دیر بیدار شدن های من از خواب صبح و تلاش جواد برای بیدار کردم که باید عذرخواهی بکنم که این یک مورد دست خودم نیست.

برخی از دوستان همسفر روایت هایی درباره سفر در وبلاگ هایشان نوشته اند و البته من را هم شامل لطفشان قرار دادن اند که خواندن آنها خالی از لطف نیست.
صدرا محقق – اگر به دنبال جزییات سفر هستند سفرنامه های صدرا را حتماً بخوانید.

روایت سوم – در جریان سفر به شهرکرد بالاخره آرزوی دیرینه من به وقوع پیوست و توانستم نصف جهان را ببینم. اصفهان تا پیش از این، روایت های دوستان و فامیل بود و عکس. ما اکنون سفری چند ساعته به اصفهان نیز به دانسته های قبلی اضافه شد.
اصفهان همانقدر که شنیده بودم و دیده بودم زیباست و جذاب. شرمنده خودم و اصفهان شدم که نتوانستم بیشتر در شهر بگردم و تنها سی و سه پل را دیدم و میدان نقش جهان. اما به هر حال سفر خوبی بود و خاطره ای چند ساعته، اما ماندگار از نصف جهان.
این که من تا این سن – حدود 26 سالگی – به اصفهان نرفته بودم برخی از دوستان را متعجب کرده است و خودم را ناراحت. اما به قولی «تا به حال پا نداده بود». تنهایی هم که سفر رفتن لطفی ندارد. از این به بعد به دنبال دوستی و زمانی می گردم که برای گشت و گذار در نصف جهان.