اول - سال 91 آغاز شد. سال 90 هم تمام شد. نمی دانم درباره تمام شدن و آغاز شدن سال های 90 و 91 باید کدام را اول بگوییم و کدام را دوم. سال 90، سال عجیبی بود. حداقل برای من سال عجیبی بود. سالی که با سربازی آغاز شد و بعد از سه ماه با تلاش های خودم و البته پزشک های بهداری ناجا و بیمارستان امام سجاد، سربازی 7 ماه زودتر از موعد مقرر تمام شد. بعدش هم کار بود و کار.
دوم - در سال 90 من عاشق شدم. بعد از چند سال و خیلی اتفاقی عاشق شدم. عاشق کسی که شاید حتی با فکرش را هم نمی کردم که بتوانم عاشق او شوم. اما شدم. حس خوبی بود. چند سالی بود این حس را تجربه نکرده بودم. چند سالی بود که حتی فکر عاشق شدن را هم نکرده بودم. نمی دانم لابد خیلی سرم شلوغ بود، شاید به خاطر سربازی رفتن. یا قبلش به خاطر دانشگاه رفتن و کار کردن و ... اما در سال 90 شاید سرم خلوت شده بود که عاشق شدم و باز این حس خوب به سراغم آمد.
سوم – در سال 90 من تجربه جدیدی از روزنامه نگاری داشتم. برای کار به واسطه یکی از دوستان به خبرگزاری میراث فرهنگی و گردشگری (که یک خبرگزاری خصوصی و منتقد دولت (CHN.IR) بود، رفتم و قرار شد حوزه سیاست و فرهنگ را در کنار هم کار کنم. تجربه خوبی بود. خیلی وقت بود حوصله سیاست بی روح را نداشتم. تصمیم گرفته بودم بعد از سربازی حوزه کاریم را تغییر دهم و دوباره به سراغ حوزه های اجتماعی بروم. اگرچه علاقه زیادی به سیاست داشتم. اما کار در خبرگزاری میراث که میراث دوران اصلاحات است، هم مرا از دنیای سیاست جدا نکرد و هم در آن کار در حوزه جدید را تجربه کردم.
چهارم- در سال نود برخی از زندگی ام بیرون رفتند و برخی آمدند. دوستانی که دیگر دوست نزدیک نیستند و آشنایانی که حالا بهترین دوستانم هستند. همکاران جدیدم و محل کار جدید را دوست دارم. کار کردن در چنین محیطی برای من و برای تمام کسانی که کار در فضای مسموم و غیر دوستانه رسانه ای ایران را تجربه کرده اند لذت بخش است. همکارانم افرادی کارکشته در کار خود هستند که توانسته اند با چاشنی دوستی روزهای خوبی برایم بسازند.
پنجم: تمام شد. حس خوب و لذت بخش عاشق شدن عمر زیادی نداشت. بعد از چند ماه تمام شد. شاید من فکر می کنم تمام شد. اگرچه در روزها و ماه های بعد از تمام شدن همیشه و همیشه امید داشتم. امیدی که خودم هم می دانم شاید پوچ باشد. به هر حال تجربه خنده دار و البته درد آور «شکست عشقی» به ما هم رسید.
ششم – در سال 90 بسیاری آزاد شدند و بسیاری به زندان رفتند. آدم ها اعدام و کشته شدند. حکومت جمهوری اسلامی که در سال های گذشته مردم خود را بارها جلوی گلوله فرستاده بود به کمک دیکتاتور سوریه رفت و آدم های زیادی در این کشور سابقاً زیارتی کشته شدند. میر حسین موسوی و مهدی کروبی و احمد زید آبادی و بسیاری دیگر هنوز در زندان هستند و آزادی موضوع عجیبی است برای ما ایرانی ها
هفتم – سال 90 تمام شد. باید منتظر سال 91 بود و امید داشت.
موضوع شرکت کردن سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس اینقدر مهم و دور از ذهن بود که اصل انتخابات فراموش شد. هرکسی را که می دیدی درباره شرکت خاتمی در انتخابات صحبت می کرد. یکی موافق بود و یکی موافق. برای بعضی ها هم فرقی نمی کرد. اگرچه برای همان تعداد هم تا حدی مهم بود.
این که چرا خاتمی در انتخابات شرکت کرد، این که آیا باید در انتخابات شرکت می کرد یا نه و بسیاری مسائل و پرسش های دیگر در این رابطه نتیجه اتفاق ها و علت و معلول های فراوانی هستند که باید در وقت خود مورد بررسی قرار بگیرد. به خصوص در شرایطی که کسی اطلاع دقیق از چرایی رای دادن خاتمی ندارد و تنها آنچه از ذهنشان می گذرد را به عنوان علت این کار خاتمی بیان می کنند. به این ها کاری ندارم.
قصد ندارم از خاتمی دفاع یا او را محکوم کنم. فقط توجه شما را به برخی نوشته ها و واکنش ها در دنیای مجازی و واقعی جلب می کنم. لابد شما هم دیده اید یا در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر و فرند فید خوانده اید که واکنش ها چگونه بود. واکنش دهندگان به رای دادن خاتمی دو گروه بودند.
یک اکثریت که شروع کرده بودند به ناسزا گفتن و فحش دادن و توهین کردن. یک اقلیت کم تعدادی هم بودند که سعی کرده بودند با زبانی ملایم تر با این جریان روبرو شوند. البته این عده دوم هم به اندازه کافی عصبانی بودند و باورشان نمی شد خاتمی چنین کاری کرده باشد، - همچون نگارنده - اما خبر صحت داشت و باید باور می کردند که خاتمی به همه اصول کنونی اصلاح طلبان پشت کرده و در انتخابات شرکت کرده است.
اما اصلی ترین نکته درباره موضوع رای دادن خاتمی برخورد اکثریت با این موضوع بود. عده ای از آنهایی که خود را اصلاح طلب می دانند و اصلاح طلب به شمار می روند یا ادعای اصلاح طلبی دارند، فحاشی و بی احترامی را اغاز کرده بودند. هر چه می دانست و توانستند، نوشتند. بی ادبانه ترین الفاظ را نثار سید محمد خاتمی کردند و از موضع خود کوتاه هم نیامدند.
نه تنها رای دادن خاتمی را بهانه فحاشی های خود قرار دادند، بلکه سابقه سیاسی سید محمد خاتمی را به شدید ترین نحوه ممکن زیر سوال بردند و تمام تصمیم های او را با الفاظ زننده نواختند. موضوع انتخابات مجلس و شرکت خاتمی در این انتخابات بار دیگر نشان داد ما نمی توانیم با هم تبادل نظر کنیم. بشینیم دور یک میز و بدون این که از اظهار نظر طرف مقابل (هرچند تند یا بی پایه اساس) عصبانی شویم و جوش بیاوریم، به حرف های او گوش کنیم و اجازه دهیم تا او هم مواضعش را بگوید. دیروز کافی بود تا کسی درباره خاتمی چیزی خوبی بنویسد، بی شک باید تا ساعت ها درباره طرفداری یا شاید سخن منطقی که زده بود، توضیح می داد.
خیلی از ما نمی توانیم این گونه باشیم. عصبانی می شویم. فحاشی می کنیم، قهر می کنیم، می گذاریم و می رویم. بدون این که بدانیم چرا! بدون این که حرف ها را کامل گوش کنیم و بعد اظهار نظر کنیم. از همان اول می رویم سراغ بی احترامی کردن. خودمان را خالی می کنیم و بعد ... می نشینیم به صحبت منطقی. اما دیگر دیر شده است. یا چیزی گفتیم که نباید می گفتیم و یا طرف مقابل را از خودمان نا امید و ناراحت کرده ایم.
آرامش درباره بحث و اظهار نظر خیلی از مشکلات حل نشدنی را حل و فصل می کند. اما ما عادت داریم به جای باز کردن گره ها، ان را اینقدر با بی حوصلگی و عصبانیت دستکاری می کنیم و می کشیم که گره کور می شود ... کور کور ... حالا دیگر باز کردنش به این راحتی ها نیست یا اینقدر باز کردنش سخت می شود که موقع باز کردن دائم به خودمان فحش می دهیم و لعنت می فرستیم. ما درباره خودمان هم منطقی نیستیم.
به نظرم بحث کردن درباره این که آیا باید در انتخابات شرکت کرد یا نه همانقدر بی دلیل است که به طور مثال بخواهیم درباره زنده شدن یک مرده صحبت کنیم، آن هم وقتی دو سال از مرگ او گذشته و زیر خروارها خاک مدفون شده است.
دموکراسی در ایران سال ها در کما بود. این کما یکی دو سال بعد از انقلاب آغاز شد. روزهای اول مردم خوشحال بودند و نمی دانستند قرار است چه بلایی سرشان بیاید. به قول امروزی ها جو انقلاب همه را گرفته بود و فکر می کردند بزرگترین کار دنیا را انجام داده اند. البته شاید انقلاب ایران یکی از بزرگترین کارهای تاریخ ایران بود، اما روزها و سال های بعد از آن دیگر روزهای خوبی نبود. خیلی ها همان اول این موضوع را فهمیدند. یا از کشور خارج شدند و یا به گوشه ای رفتند و دم نزدند.
در مقابل عده ای از میدان خالی شده استفاده و سوء استفاده کردند. این ها بالای سر این بیمار به کما رفته که هر روز حالش بدتر می شد می چرخیدند و خوشحال بودند. خوشحال از این که آنهایی که تک و توک به این بیمار سر می زنند برایش گل و شیرینی و کمپوت می آورند و بعد می روند. اما آنها از جایشان تکان نخوردند و صاحب همه کمپوت و شیرینی ها و گل ها و گلدان ها شدند.
برای رفع گرسنگی نه کار می کردند و نه زحمتی می کشیدند. جا داشتند، غذا داشتند! خیالشان راحت بود. البته در دوره هایی کسانی در لباس دکتر بالای سر بیمار به کما رفته می آمدند و آمپول یا سرمی به او تزریق می کردند. بعضاً اخطارهایی هم به مراقبان همیشگی داند و چند ساعتی آنها را از اتاق بیمار بیرون کردند تا شاید بتوانند برای جان گرفتن بیمار کاری کنند. اما هم وضع بیمار وخیم تر از آن بود که بتوانند برایش کاری کنند، هم این که دکترهایی که بالای سر بیمار آمده بودند، متخصص بودنشان تائید نشده بود. از پزشکی روپوش سفید داشتند و یک گوشی پزشکی برای چک کردن تپش قلب بیمار.
البته مراقبان همیشگی هم حاضر نبودند به این راحتی ها کوتاه بیایند و بیمار را رها کنند. آنها خیلی وقت بود کار نکرده بودند و یادشان رفته بود چطور خودشان را سیر کنند. غذایشان همان کمپوت و شیرینی ها بود. شاید هم گاهی غذای بیمارستان! همین بود که عقب نشینی نکردند. زنگ زدند به بالادستی هایشان! شاید هم بالادستی های دکتر! دعوا کردند. زور گفتند و کتک کاری کردند تا بار دیگر توانستند داخل اتاق شوند.
این بار وضعشان بهتر شده بود. با خودشان چند صندلی به اتاق آوردند. همه نشستند و پا رو پا انداختند. وضعیت غذای بیمارستان انگار بهتر شده بود. ملاقات کنندگان در ساعت های ملاقات همچنان شیرینی و کمپوت می آوردند و روزهای خوب برای آنها ادامه داشت. روزهای خوب برای همراهان همیشگی این بیمار به کما رفته همچنان ادامه داشت.
حدود دو سال پیش بود. چند روز کمتر یا چند روز بیشتر. اما حدود دو سال پیش بود. یکی از آن آدم هایی که بعد از روزهای خوب انقلاب و با شروع بیماری آن به گوشه ای رفته بود و خودش را با نقاشی سرگرم کرده بود، سر و کله اش پیدا شد. بی هوا دست انداخت به دستگیره در اتاق بیمار به کما رفته و داخل شد. حاضران اتاق تعجب کرده بودند. چون قبل از آن حتی دکترها هم باید برای سر زدن به بیمار بی نوا از آنها اجازه می گرفتند. حالا یکی پیدا شده بود بدون اجازه وارد اتاق شده بود و می خواست کاری برای بیمار به کما رفته بکند.
کسی نمی دانست او هم دکتر است یا قرار است دکتر شود! فرد تازه وارد سریع به سراغ بیمار رفت. به دستگاه های دور و بر تخت نگاهی انداخت. بعضی هایشان را دست کاری کرد. فشار اکسیژن را تغییر داد. پشت سر بیمار را کمی بالا آورد. گوشه پرده های ضخیم اتاق بیمارستان را کنار زد و نرو خورشید را به اتاق راه داد.
ساکنان چندین ساله اتاق تعجب کرده بودند. خشکشان زده بود. نمی دانستند باید چه کنند. ایستاده بودند و فقط نگاه می کردند. یک چشمشان به دوست قدیمی بود که بعد از این همه سال سر و کله اش پیدا شده بود و او را نمی شناختند. یک چشمشان هم به بیمار روی تخت.
بعد از چند ساعت وضعیت هوشیاری بیمار بهتر شد، پلک زد. انگشت های دست راستش را آرام آرام تکان داد. بیماری که حدود سی سال روی تخت بیمارستان در کما بود، حالا جان گرفته بود. مراقبان سی ساله نمی دانستند باید چه کنند. نم یدانستند وضعشان چه می شود؟ سوال هایشان زیاد بود. هم از خودشان و هم از بیمار تازه از کما آمده. نمی دانستند کمپوت ها و شیرینی ها باز هم می آید یا نه؟ نمی دانستند باز هم می توانند روی صندلی هایشان در اتاق بیمارستان پا روی پا بیاندازند و دور بیمار بگویند و بخندند؟
ترسیده بودند. آنقدر که حتی نمی توانستند فکر کنند و تصمیم بگیرند. هر کدام کاری می کرد. یکی به سمت دوست قدیمی که حالا دشمن می دانستندش، حمله می کرد. دیگر هرچه گیرش می آمد به سوی او پرت می کرد. یکی لوله های اکسیژن را دستکاری می کرد و دیگری تنظیم دستگاه های اطراف تخت را تغییر می داد. زیاد بودند و فرد تازه وارد تنها. بالاخره توانستند او را از اتاق بیرون کنند.
فرد پشت در اتاق تلاش می کرد تا داخل شود. نگران وضعیت بیمار بود. بیمار روی تخت که تازه داشت حالش بهتر می شد، دوباره وضعیتش به سال های قبل برگشت. حتی بدتر. بعد از چند ساعت کار تمام شده بود. بیماری که سی سال در به کما بود پس از اتفاق هایی که افتاد، تمام کرد. مُرد!
اما آنهایی که در اتاق بودند نمی خواستند مردن بیمار را باور کنند. می دانستند او نفس نمی کشد. خط دستگاه ها مستقیم شد و بیمار تمام کرد. اما به روی خودشان نمی آوردند. بلند بلند از زنده بودن بیمار صحبت می کردند و می گفتند و می خندیدند. گویی بیمار حال خوب شده است. اما بیمار تمام کرده بود!
داستان دموکراسی و انتخابات در ایران، ماجرای مرده ای است که چند پزشک غیر متخصص و لابد دانشگاه آکسفوردی بالای سرش ایستاده اند و بدون هیچ تخصصی دستگاه شوک را با ولتاژ بالا به بدن بی جان بیمار می چسبانند. ولتاژ با بالاتر می برند و باز و باز و باز ...
اما این تلاش ها بیهوده است. دموکراسی به ایران باز نمی گردد. برگزاری انتخابات در کشوری که ارکان دموکراسی در آن جایی ندارد خنده دار است. در کشوری که حتی کمترین حقوق شهروندی، حقوق بشر و بسیاری از حقوق های دیگر رعایت نمی شود انتخابات و رای دادن یعنی هیچ.
انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نشان داد که سران حکومت به رای نیاز ندارند. همین که عده ای مشخص که در هر رای گیری و راهپیمایی شرکت دارند، برای آنها کافیست. رای ها برای خودشان است و آمارهای خودشان را از میزان مشارکت در انتخابات اعلام می کنند. پس این که عده ای در انتخابات شرکت کنند یا نه مهم نیست.
مشارکت در انتخابات مجلس هم احتمالاً بالای 70 درصد خواهد بود. آمارها مشخص است و نمایندگانی که به مجلس خواهند رفت هم معلوم شده اند. تصاویر مشارکت حداکثری در سال های دور هم در آرشیو صدا و سیما فراوان یافت می شود.
باز نتیجه این است که صحبت درباره شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات پوچ و بیهوده است. شاید بتوان تنها درباره یک موضوع بحث کردو آن شرکت نکردن در انتخابات است. نباید در انتخابات شرکت کرد به این خاطر که ...
گرانی هست، بیکاری هست، فقر هست، پرونده های تجاوزهای گروهی یکی پس از دیگری رسانه ای می شوند و هزاران بدبختی و مشکل دیگر هم هست. اما این روزها حواسمان جای دیگریست. پشت در های آهنی اوین و رجایی شهر. در سلول های تاریک و نموری که چند تن از عزیز ترین فرزندان ایران در آنها مقاومت می کنند. نمی گویم زندانی که آنها زندانی و دربند نیستند. اینان از هر آزاده ای آزاد ترن و از هر مبارزی مبارز تر. آنانی که برای رسیدن به آزادگی ایستاده اند تا به برخی بفهمانند کنار ایستادن و نگریستن و سکوت و گاهی پچ پچ، دردی از کسی دوا نمی کند. آخرش می شود هاله سحابی و هدی صابر که بی شک پروازشان از این خاک نتیجه همین نگاه های آمیخته با سکوت و ترس بود.
باید آفرین گفت به این چنین مقاومتی و مبارزه ای که کار هر کسی نیست و نخواهد بود. اما آنها باید باشند تا ما و بسیاری دیگر از آنان مشق ایستادگی کنیم و بیاموزیم که هدف اگر مقدس است و حق گرفتنی. باید بیاموزیم که ظلم را میدان ندهیم تا ظلم نبینیم. پس عزیزترین فرزندان ایران، باشید برای ما ...
توضیح: متاسفانه کمی دیر در جریان این نامه سرگشاده قرار گرفتم. از همین جا همراه با دیگر همکارانم این درخواست را مطرح می کنم.
نامه سرگشاده 118 روزنامهنگار داخل کشور درباره اعتصاب غذا در اوین و رجاییشهر
مسئولان مطالبات را پاسخ دهند، زندانیان اعتصاب را بشکنند
گروهی از روزنامهنگاران داخل کشور با انتشار نامهای سرگشاده خطاب به اعتصابکنندگان در اوین و رجاییشهر ضمن تاکید بر رسیدگی به مطالبات آنان، خواستار پایان اعتصاب غذای 19 زندانی سیاسی شدند. بنابرگزارشها،آنان در این بیانیه با اشاره به بازتاب گسترده اعتصاب غذای زندانیان سیاسی در میان اقشار مختلف جامعه، از آنان خواستهاند برای جلوگیری از تداوم تاثیرات منفی این اقدام بر سلامتیشان به اعتصاب غذای خود پایان دهند.
روزنامهنگاران امضاکننده این نامه همچنین از مسئولان مربوطه اعم از رییس دستگاه قضایی، نمایندگان و رییس مجلس و همچنین رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خواستهاند با تلاش برای بررسی علل مرگ هاله سحابی و هدی صابر که منجر به شکلگیری این اعتصابها شده است، از تکرار چنین «اتفاقات دردناکی» جلوگیری کنند. متن کامل این بیانیه که به امضای 118 روزنامهنگار فعال در رسانههای داخل ایران رسیده، بدین شرح است:
بنام خدا
عزیزان در اعتصاب!
ما جمعی از روزنامه نگاران فعال در رسانههای داخل ایران ضمن ارج گذاشتن به پایداری شما بر خواستههای بحق تان درباره رعایت آزادیهای مصرح سیاسی و شهروندی تقاضا داریم که به اعتصاب غذای خود پایان دهید. پیام اعتصاب شما در میان اقشار مختلف جامعه ایران طنین انداز شده و ما به عنوان اهالی قلم رسالت خود میدانیم که این پیام را هر چه بیشتر بازتاب دهیم. نگرانی درباره تاثیرات اعتصاب غذا بر وضعیت سلامت شما عزیزان مسالهای نیست که بتوان در مقابل آن سکوت کرد. بنابراین ضمن احترام به این اقدام از سرِ آگاهی که مطمئنا با در نظر گرفتن همه جوانب آن اتخاذ شده است، بار دیگر بر تقاضای خود مبنی بر پایان اعتصاب شما پایفشاری میکنیم. در پایان از مسوولان قضایی میخواهیم ماجرای درگذشت هاله سحابی و هدی صابر را پیگیری کنند و به ابهام های فراوان در این باره پاسخ دهند تا دستکم بخشی از مطالبات زندانیان اعتصاب کننده برآورده شود. همچنين از رئیس قوه قضائیه، رییس مجلس و نمایندگان و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام می خواهیم به فراخور جایگاه قانونی و شرعی خود به دغدغههایی که سبب شکلگیری چنين اعتصاب گستردهای در زندانهای کشور شد رسیدگی کنند تا بار دیگر شاهد چنین اتفاق دردناکی نباشیم از طرف ديگر بايد يادآوري كنيم كه حفظ و تاميين امنيت جاني عزيزان زنداني برعهده مسئولين قضايي است.
امید و انتظار ما آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی است.
این خرداد لعنتی باز هم آمد. خردادی که آدم را دیوانه می کند. چقدر خاطره داریم در این سی و یک روز. فکرش را که می کنم می بینم اصلاً این همه خاطره و این همه اتفاق برای این یک ماه خیلی زیاد است. مگر یک ماه چقدر گنجایش دارد. اصلاً مگر مایی که داریم سالی یک بار خرداد را تجربه می کنیم چقدر گنجایش داریم؟
درست است که می گفتیم « ما به خرداد پر ازحادثه عادت داریم»، اما دیگر کافی است. خرداد دیگر پر از حادثه نیست، خرداد شده است قرمز، رنگ خون. چه فایده ای دارد همه روزهای یک ماه پر باشند از حادثه های دلخراش. بعد از انتخابات اینقدر این خرداد مرگ و میر به خود دید که اصلاً دوم خرداد یادمان رفته، یادمان رفته چه اتفاق های خوبی هم در این ماه افتاده است. شاید هم یادمان هست و حوصله نداریم. اینقدر در این دو سه سال بدبختی کشیده ایم که هنوز وقت واکاوی آنها را نداشته ایم.
مرگ و اعدام و درگیری و دود و آتش و زندان و پلیس و بسیج و باتوم و سپاه و خون و سنگ و اعتراض و خشونت و برخورد و ... می بینید؟ بین این همه واژه های تنش زا و حادثه های دلخراش، دیگر جایی برای دوم خرداد و جامعه مدنی و انتخابات آزاد و اصلاحات نمانده است.
شاید قبل از این به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم، اما دیگر به خرداد پر از خون عادت نداریم. خرداد پر از مرگ و زندان را تجربه نکرده بودیم. این خرداد با زنگ قرمزش برای من و هم نسلی های من تازه بود و ترسناک. اگرچه برایمان عادی شده بود و عادی شده است، اما هنوز عادت نکرده ایم.
دوست دارم باز هم خرداد های پر حادثه و پر شور و اشتیاق را تجربه کنم. خرداد هایی که بدون هیچ چشم داشتی برگه های تبلیغاتی خاتمی را از ستادش می گرفتیم و بین مردم و خانه ها و در محله هایمان پخش می کردیم. اینقدر از این کار لذت می بردم که تعریفش سخت است. به یاد می آورم داشتم در یکی از کوچه پس کوچه های شهرمان عکس های خاتمی را پخش می کردم که پیر مردی پرسید: چقدر می گیری برای این کار؟
هاج و واج مانده بودم چه بگویم... پول؟ مگر این لذت را می توان با پول عوض کرد؟ گفتم: هیچی. پیر مرد نگاهی انداخت که گویی بزرگترین دروغ دنیا را شنیده است. من هم مسیرم را ادامه دادم.
چنین خردادی آرزومدم. خردادی که در آن جای نداها خالی نباشد، خردادی که بوی گاز اشک آور ندهد و گاز فلفلش حلق آدم را نسوزاند. خردادی که درد باتوم و خون نداشته باشد. خردادی که باز هم بتوان در خیابان های آن آرام قدم زد و در طرفداری از این و آن شعار داد. بدون ترس، بدون وحشت و بدون بازداشتگاه.
می گویند باید امیدوار بود، اما بعید می دانم رسیدن به چنین خردادی را حداقل به این زودی ها...
یادش به خیر، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی تا چند ماه پیش از جمله تفریح های سالم و نسبتاً سالم اهالی اینترنت بود. از راه سیم های تلفن و بی سیم که به به دنیای خیلی بزرگ اینترنت وصل می شدیم بعد از چک کردن میل ها و دیدم آفلاین ها، به سراغ وبلاگ ها می رفتیم. اگر خودمان بلاگر بودیم که اول می رفتیم سراغ وبلاگ هایی که در وبلاگ خودمان به آن لینک داده ایم. تند و تند چند تا از وبلاگ های لیست را به مدد tab های کروم یا فایر فاکس باز می کردیم و نگاهی به آخرین نوشته و عکس ها و کوتاه نوشته ها که جدیداً مد شده است می انداخیتم. یکی را سرسری می خواندیم و به پایان نمی رساندیم و یکی دیگر را با دقت تمام می کردیم.
از بعضی نوشته ها خوشحال می شدیم و بعضی کلمات و خط ها ناراحتمان می کرد. بعضی وقتا اینقدر تحت تاثیر نوشته قرار می گرفتیم که اگر نویسنده آشنا بود تلفن را بر می داشتیم و تماسی می گرفتیم که فلانی چه خبر و چرا این چنین نوشتی و اینها ... اگر هم آشنا نبود کارش با یک پیغام خصوصی تمام بود. پیغام هایی که معمولاً جواب نویسنده وبلاگ را در پی داشت.
انتخابات و اعتراض های بعد انتخابات هم که جای خود دارد. خیلی از وبلاگ ها در حد خبرگزاری بودند و خبرهای مهم قبل از انتشار در خروجی خبرگزاری ها و سایت ها بر وبلاگ ها منتشر می شد. آخرین عکس ها از تبلیغات قبل از انتخابات، آخرین تصاویر و فیلم ها از اعتراض های بعد از انتخابات همه و همه نقش وبلاگ ها را برجسته کرده بود. خیلی ها دنبال این بودند که فلان وبلاگ چه عکس هایی را از راهپیمایی فلان روز منتشر می کند و وبلاگ دیگر چگونه خبرها را لحظه به لحظه منتشر می کند. بعد هم که راهپیمایی یک روز تمام می شد، تا راهپیمایی بعدی دنبال تحلیل وبلاگ نویس های این طرفی و آن طرفی بودیم که هر کدام چه نظری دارند و برنامه شان چیست.
بالاخره که حال و هوایی داشت این وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی. اما این روزها دیگر خبری از آن حال و هوا نیست. خبری از آن شور نوشتن و خواندن نیست. دیگر انگار کسی حتی حوصله خواندن نوشته های یکی دو صفحه ای وبلاگی را ندارد. نمی دانم، شاید من این طور فکر می کنم، اما نه ... کافیست دوری در وبلاگ ها بزنید و تاریخ آخرین پست ها را ببینید. آنوقت است که متوجه می شوید موضوع چقدر جدی است.
البته هر کدام از نویسنده های فعال وبلاگ ها که حالا نوشتن در دنیای مجازی را رها کرده اند، دلایل خود را برای این کار دارند. اما به نظرم چند نکته درباره این موج که به نظرم باید اسمش را موج وبلاگ ننویسی بگذاریم مشترک است. شاید اصلی ترین و شاخص ترین نکته و دلیل این اتفاق ناخوشایند، وضعیت اینترنت در ایران است که دیگر باید از واژه تازه متولد شده فیلترنت از این شبکه در کشورمان یاد کرد.
موج گسترده فیلترینگ سایت ها که بعد از زمانی نه چندان زیاد به وبلاگ ها رسید و کار را حتی به مسدود کردن دست جمعی وبلاگ ها کشاند بی تاثیر در این جریان وبلاگ ننویسی بی تاثیر نیست. نویسنده های فعالی که هر چند ماه و حتی هر چند هفته با وبلاگ فیلتر شده خود مواجه می شدند و البته خواننده هایی که نمی توانستند پیگیر آخرین نوشته های وبلاگ مورد علاقه شان باشند. اگرچه وجود سرویس هایی چون گوگل ریدر راه میان بر خوبی برای دور زدن فیلتر وبلاگ ها بود، اما لذت خواندن و دور زدن در وبلاگ لذتی است که هیچ گاه نمی توان آن را در فضای یکنواخت گوگل ریدر یافت.
نویسنده ها بعد از چند ماه بی انگیزه تر از آن بودند که بنشینند و روزانه وقتی را به وبلاگ هایشان اختصاص دهند، چون می دانستند اگر امروز فیلتر نشوند، هفته دیگر تیغ فیلتر به سراغشان می آید. فیلتر شکن ها و وی پی ان ها هم که به راحتی مثل چند هفته اخیر در دسترس نبودند. گویا تنها راه ننوشتن بود و یا نوشته های پراکنده ای که بیشترشان از سر بی حوصلگی نوشته می شد.
اما این تنها مشکل نبود. همانقدر که وبلاگ ها در امان نبودند، نویسنده های آنها هم در امان نبودند و احتمال بازداشتشان وجود داشت. چه بسا که وبلاگ نویسان بسیاری در دوران اعتراض های مردمی بعد از انتخابات راهی بازداشتگاه ها شدند و بعضی هایشان هنوز هم که هنوز است، طعم آزادی را نچشیده اند.
این دلیل هم باعث شد تا این موج وبلاگ ننویسی با شدت بیشتری ادامه پیدا کند. وبلاگ های خبری و نقد نویس و بلند نویس و حتی فتو وبلاگ ها جایشان را به وبلاگ های به اصطلاح مینی مال نویس دادند (اگرچه این واژه مینی مال اصلاً نباید درباره نوشته های این وبلاگ ها به کار برده شود و بهتر است از آنها به عنوان وبلاگ های «کوتاه نویس» یاد کنیم) و کوتاه نویس ها هم از وبلاگ ها به گودر و فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی نقل مکان کردند.
وبلاگ ها در مقابل شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و فرند فید و توییتر با امکاناتی که آنها داشتند، چاره ای جز عقب نشینی نداشت. همین شد که امروز اینترنتی ها و وبلاگی ها شاید 95 درصد زمان حضور روزانه شان در اینترنت را در سایت های اجتماعی سر می کنند و کمتر سری به وبلاگ ها می زنند.
اگرچه این جریان وبلاگ ننویسی موضوعی است که نمی توان خیلی در مقابل آن ایستاد، اما شدت یافتن این جریان هم موضوع خوشایندی نیست. وبلاگ ها در چند سال گذشته تاثیر گذار ترین راه ها بوده اند بر مسائل مختلف از جمله انتخابات ایران و جریان های پس از آن. پس نمی توان به راحتی آنها را کنار زد. این دقیقاً مثل این می ماند که با وجود این همه پیشرفت در عرصه ارتباطات و نامه های الکترونیکی، نامه های کاغذی را فراموش کنیم. درحالی که نامه و نامه نگاری به معنای کاغذی آن همیشه ماندگار و کربردی است.
به نظرم درباره وبلاگ ها هم وضع این چنین است. وبلاگ ها وبلاگ نویس ها باید باشند تا خیلی از جاهای خالی در فیس بوک و توییتر پر شوند، تا اظهار نظرها وجود داشته باشد و شخصیت ها راحت تر و بی واسطه تر با مخاطبان خود تقابل داشته باشند. مطمئناً تاثیری که یک پست وبلاگ بر مخاطب دارد، بسیار بیشتر از کامنت های توییتر و فرند فید است. وبلاگ آتشی است که اگر چه شعله نمی کشد، اما خاموش و سرد نشده است و هنوز می تواند شعله بکشد.
این که یکی از آرزوهای خیلی از آقایان و خانم های متاهل بعد از ازدواج این است که دوباره یک سفر مجردی تجربه کنند و اتفاقاً تمام تلاش خود برای رسیدن به این هدف را به خرج می دهند بی دلیل نیست. این طور که پیداست مسافرت مجردی بهترین و ناب ترین نوع سفر در میان ژانر های مختلف سفر و گردش است.
از اردوهای مدرسه و دانشگاه گرفته تا گشت و گذارهای تعطیلات نوروز و تابستان که معمولاً در رکاب خانواده انجام می شود را می توان جز ژانرهای مختلف سفر قرار داد، اما بین این همه سفرهای مختلف، مسافرت «مجری» از همه محبوب تر است.
این که موقع مسافرت با دوستان به قول معروف کسی هوایت را نداشته باشد و خودت برای خودت تصمیم بگیری تجربه ناب و بکری است. نه خبری از مربی و معلم و استاد یا مسئول حراست دانشگاه است که علاقه داشته باشند دائم راهنمایی تان کنند و بایدها و نباید های سفر را به شما دیکته کنند و نه خبری از والدین محترم که مشخص کنند، چه کاری را چه کسی انجام دهد و مثلاً کجا بروید و چه وقت غذا بخورید.
این جاست که تازه می شود طعم مسافرت مجردی را چشید. نوعی آزادی خوشایند که تجربه اش هر چند وقت یک بار خالی از لطف نیست.
البته همین مسافرت های مجردی هم بدون سختی و مشکلات نیستند، اما مشکلات هم از نوع «مشکلات سفرهای مجردی» هستند، مشکلاتی که فقط وقتی مجردی و بدون هواخواه به مسافرت بروید می توانید تجربه اش کند.
اما فعلاً پرونده مشکلات این نوع سفرها را کنار می گذاریم تا کمی از لذت هایش بگویم. مهمترین مشخصه سفرهای مجردی بی برنامگی است. لازم نیست از چند ماه قبل یا حتی چند هفته قبل با همسفران خود هماهنگ کنید که فلان روز به فلان شهر سفر خواهید کرد. همین که چند ساعت قبل از آغاز سفر ساعت و مقصد را به دوستان و همسفران اعلام کنید، کافی است. البته شاید همه مدعوین نتوانند به کاروان سفر برسند، اما مطمئن باشید که چند نفری پایه سفر پیدا می شوند و حاضرند با شما همسفر شوند.
اگرچه نمی توان همه سفرهای مجردی را بی برنامه دانست، اما به هر حال این بی برنامگی در اکثر چنین سفرهایی به چشم می خورد و آغازی است برای بی برنامگی های دیگر در طول سفر. البته همین بی برنامگی هم از جذابیت های سفر مجردی است. اصولاً در این نوع از سفرها مقصد دقیق مشخص نیست.
مهم این است که چند نفر پایه سفر با کوله پشتی راهی جاده شوند. با ماشین شخصی یا با اتوبوس و قطار و خدای نکرده با هواپیما. شاید هم بعضی وسایل نقلیه دیگر را برای سفر انتخاب کنند، مثل تجربه چند سال که من و چند نفر از دوستان.
ماجرا از این قرار بود که حدود ساعت 9 شب یکی از روزهای آخر هفته (انتظار ندارید که دقیقاً روزش را هم به خاطر داشته باشم؟) یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد که با چند نفر دیگر تصمیم سفر گرفته اند. مقصد هم که طبق معمول 90 درصد سفرهای مجردی شمال کشور بود. پرسید که همراهشان می روم یا نه. منم که اصولاً و اساساً در این نوع ژانگولر بازی های مجری پایه هستم، اعلام آمادگی کردم و قرار شد وسائلمان را جمع کنیم و راس ساعت 12 شب انتهای رودهن، کنار جاده (هراز) باشیم. توضیح این که محل سکونت من و دوستان شهر رودهن بود و البته هنوز هم هست.
حدود ساعت 12 شب دوستان علاقه مند به سفر یکی یکی با کوله پشتی به محل قرار رسیدند. اکیپ که تکمیل شد درباره این موضوع بحث کردیم که با چه وسیله ای سمت شمال حرکت کنیم. چند دقیقه ای برای اتوبوس های گذری دست تکان دادیم، اما معلوم بود که یا جای خالی نداشتند یا حوصله سوار کردن هفت هشت نفر آدم مجرد.
این شد که بحث بر سر استفاده از وسایل نقلیه دیگر باز شد. یکی از دوستان پیشنهاد داد که با نیسان های گذری برویم. از آنجایی که نیسان ها یکی از مشخصه های جاده هراز هستند، گفتیم شاید بهتر باشد با نیسان برویم. اما مشکل اینجا بود که همانقدر که این نیسان ها در جاده های منتهی به شمال کشور سرشناس هستند، سرعت بالا و رانندگی بعضاً منحصر به فردشان که معمولاً جاده را با پیست اتومبیل رانی های فورمول یک اشتباه می گیرند، هم زبانزد است. همین کافی بود که قید مسافرت با نیسان را بزنیم.
گزینه بعدی ماشینها سنگین تر بودند. خاور، کامیونت یا کامیون های خالی که هم جادار هستند و هم خیلی سرعت نمی روند و امنیت بالاتری دارند. دوستان مشغول بحث درباره مدل وسیله نقلیه مورد نظر بودند که یک خاور چراغ داد و با اشاره ما ترمز کرد. بعد از چانه زدن سر این که می خواهیم خاور سوار شویم نه لیموزین و توافق بر سر کرایه، سوار شدیم. آقای راننده که همراه خانواده بود چند پتوی پادگانی هم در اختیارمان گذاشت تا به عنوان زیر انداز از آنها استفاده کنیم. هوای شب های تابستان هم نیازی به رو انداز نداشت.
جاده
نیمی از لذت سفر و مخصوصاً سفرهای مجردی جاده ها هستند. توقف در بین راه و خرید تنقلات و وسائل مورد نیازی که احتمالاً یادتان رفته همراهتان بیاورید. این به غیر از چای های بین راهی است که معمولاً طعم و مزه شان را تنها می توان بین راه تجربه کرد. البته جاده های ایران پر هستند از جاذبه های توریستی و گردشگری، به همین خاطر گردش در جاده هم یکی از بخش های جذاب مسافرت های مجردی است.
اگر از دستشویی های بین راهی که به همت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری افزایش چشمگیری یافته اند بگذریم، مکان های مذهبی و طبیعی مختلفی را می توان در جاده ها پیدا کرد که البته در جاده های شمالی بیشتر هستند. به طور مثال درباره جاده هراز می توان به آبعلی ، امامزاده هاشم (ع) و پلور و چشمه های بین راهی اشاره کرد تا دوغ های معروف آبعلی و جنگل آمل که هم می توان آن را جز اصل سفر حساب کرد و هم به عنوان مسیر سفر. در جاده های جنوب کشور هم می توانید در طول مسیر به تماشای کویرهای بکر ایران بنشینید که البته چند ساعت اولش جذابیت دارد.
اقامت
یکی از مهمترین بخش های سفر مجردی مکان اقامت است. البته به شرطی که اهل چادر نشینی نباشید. اگرچه این روزها با به بازار آمدن انواع و اقسام چادرهای مسافرتی خیلی ها دوست دارند یا ترجیح می دهند پول محل اقامت را جور دیگری خرج کنند و شب را در چادر بگذرانند.
اما بعضی هم دوست دارند سوییت یا ویلایی بگیرند و راحت تر باشند. اینجاست که مشکلات سفر مجردی به چشم می خورد. بیشتر صاحب خانه ها، سوئیت دارها و هتل دارها میانه خوبی با مجردها ندارند. برای آنها اجاره سوئیت به جمع مجردی مساوی است با تحمل سر و صداتا نیمه های شب و البته اعتراض دیگر مسافران به حضور مجردهای پر سر و صدا در مجموعه.
معمولاً سویت ها و اتاق ها قبل و بعد از حضور جمع مجرد در آنها قابل تشخیص نیستند و زحمت کارگران خدماتی صد برابر می شود تا این که بتوانند پوست تخمه هایی که معلوم نیست چطور تا زیر تخت و داخل بالش ها نفوذ کرداند را تمیز کنند و ته سیگارهای چند ده بسته سیگار که چند روز در اتاق مانده اند را تخلیه کنند. البته بماند که نظافت اتاق محل اقامت مجردها تا چند روز می کشد و بعضاً یک هفته طول می کشد تا بوی سیگار که روی در و دیوار جا خشک کرده اند و با هیچ اسپری خوشبوکننده ای درست نمی شود، برود.
همین است که تا پایتان به عنوان یک اکیپ مجرد به شهر مورد نظر می رسد، ظرفیت تمام سوییت ها و اتاق های و هتل ها تکمیل می شود و جای استراحت نایاب! پیدا کردن جای اقامت هم می شود هفت خان رستم که هر هفتایشان در یک خان به نام یافتن محل اقامت ام پی تری شده اند.
در همان سفر با خاور که پیشتر تعریف کردم هم چنین معضلی بود. تیم هشت نفره مجردها به محمود آباد رسیدم و بعد از اولین آب تنی به دنبال جایی برای اقامت گشتیم. اول همه با هم دنبال سوییت می گشتیم و طبیعتاً هر کس که تعدادمان را می دید و می فهمید مجردیم یادش می افتاد که همه سوییت هایش اجاره رفته اند. این شد که تصمیم گرفتیم دو نفر را برای پیدا کردن جا مامور کنیم تا صاحب خانه های محترم همان اول جواب رد ندهد.
البته در چند مورد اول خیلی فرقی نداشت. با صاحبخانه های محترم بر سر قیمت و تعداد به توافق می رسیدم اما وقتی متوجه می شدند که مجردیم بیخیال اجاره می شدند و باز روز از نو. اما بالاخره بعد از یکی دو ساعت جستجو کسی حاضر شد یکی از سوییت های نه چندان بزرگش را که نزدیکساحل بود به ما اجاره بدهد، البته با شرط و شروط. این که سر و صدا نداشته باشیم، با چه چه خروس ها بیدار نمانیم، اتاق را تمیز نگاه داریم و با شلوارک و حوله در محوطه سوییت ها دیده نشویم. ما هم که خب راهی جز قبول کردن این شرط ها نداشتیم.
خوردنی جات
البته و صد البته که بخش خوردنی و غذا یکی از بهترین و جذابترین بخش های هر سفر است که در سفرهای مجردی این موضوع جذابتی دو چندان پیدا می کند. اگر در سفرهای غیر مجردی موضوع غذا در درجه دوم و سوم قرار دارد، در سفر مجردی این موضوع، مهمترین بخش سفر است. به قول یکی از دوستان که می گفت «آدم سفر می کنه که غذا بخوره!»
از آنجایی که در سفرهای مجردی مادر محترم نیست که برنج دم بگذارید و خورش درست کند، مسافران گرامی مجبور هستند از راه های دیگر معده های معمولاً گرسنه در طول را پر کنند. اولین راه و ساده ترین راه رستوران ها و فست فود ها هستند. در این روش مهم این است که کدام رستوران را انتخاب کنید. اگر خیلی حساس نباشید، می تونید در رستوران های معمولی بین راهی هم خودتان را سیر کنید، در غیر این صورت باید سر کیسه را بیشتر شل کنید تا غذای بهتری را در رستوران های شیک میل کنید. البته تاکید شده است که در سفرهای مجردی از حضور در هر نوع رستوران های شیک و گران قیمت خودداری شود.
اما راه دیگری هم هست. اگر به راه انداختن آتش و ذغال را بلد باشید – که معمولاً به دلیل حضور همیشه در صحنه قلیان در سفرهای مجردی همه درست کردن ذغال را بلدند – خرید جوجه کباب آماده و به سیخ کشیدن آن یکی از ساده ترین کارهایی است که هر آدم مجردی توانایی انجامش را دارد که منتهی می شود به یک وعده غذایی خوب.
البته بعضی هم هستند که سعی دارند همسفرانشان را از غذای خانگی بی بهره نگذارند و تلاش می کنند تا خودشان نهار یا شام درست کنند. این هم معمولاً منتهی می شود به نهار به یادماندنی که من و دوستان خاور سوار درست کردیم. از ساعت 11 صبح شروع کردیم به آماده سازی مقدمت نهار، اما با تلاش فراروان بالاخره نهار حدود ساعت 5 بعد از ظهر حاضر شد. قرار بود ماکارانی درست کنیم و این وسط یکی از دوستان موقع آبکش کردن ماکارانی به شدت اصرار داشت که «ماکارانی را باید با آب داغ آبکش کرد!» و پروسه ای داشت قانع کردن ایشون که پسر خوب اصولاً آبکش ماکارانی و برنج با آب سرد انجام می شود، نه با آب داغ.
به هر حال اگر مجرد هستید و تا بحال طعم مسافرت مجردی را نچشیده اید توصیه می کنم قبل از بله گفتن طرف مقابل سر سفره عقد این تجربه ترش و شیرین را پشت سر بگذارید که بعد از ازدواج حسرت نخورید. اگر هم متاهل هستید که می دانم دنبال فرصتی می گردید که با جمعی از دوستان دوباره مزه مسافرت مجردی را بچشید.
توضیح: این یادداشت را به درخواست همکار و دوست عزیز، صبا صراف در برای روزنامه شرق نوشتم که در تاریخ 18 مرداد منتشر شد. البته متنی که در روزنامه منتشر شد، تغییراتی داشت، که در وبلاگ متن اصلی یادداشتی را قرار دادم.
مراسم روز خبرنگار حدود ساعت 10 صبح روز شنبه 16 مرداد در هتل هویزه تهران برگزار شد و اگرچه تمام تلاشم را کردم تا از اول مراسم حضور داشته باشم، اما یکی دیگر از تصادف های جاده رودهن – تهران، که این روزها به موضوعی روتین تبدیل شده است، باعث شد حدود ساعت 11:30 به جلسه برسم.
وقتی رسیدم محمد نبی حبیبی، دبیر کل موتلفه، حميدرضا ترقي، معاون بین الملل و محمد کاظم انبارلویی، رییس مرکز سیاسی حزب حضور داشتند. سید حامد حسینی معاون تبلیغات و روابط عمومی حزب هم مجری برنامه بود. دو نفر دیگر هم کنار مسئولان حزب نشسته بودند که نشناختم.
نوبت خبرنگار همشهری بود که صحبت کند. او صحبت هایش را با انتقاد از تقسیم خبرنگاران و روزنامه نگاران به خودی غیر خودی آغاز کرد و شاکی بود از این که چرا برخی خبرنگاران به خاطر کوچکترین انتقادی متهم می شوند به صهیونیستی بودن و ضد نظام بودن و هزاران هراز اتهام بی اساس دیگر.
خبرنگار همشهری گفت که قصد سوال پرسیدن ندارد و از مسئولان موتلفه خواست تا کمی به صحبت های او گوش کنند. می گفت که چرا مسئولان تحمل انتقاد ندارند و کوچکترین انتقادی منجر به بسته شدن مطبوعات می شود؟ در مقابل خبرنگاران به اصطلاح خودی هرچه می توانند می نویسند و کسی کاری به آنها ندارد.
البته در میان صحبت های خبرنگار همشهری انبار لویی رییس دفتر سیاسی حزب این سوال را از خبرنگار همشهری مطرح کرد که آیا او به نظام و حکومت اعتقاد دارد و به آن پایبند است یا نه. با این که جناب انبار لوئی خیلی تاکید داشتند که خبرنگاران را باز هم به دو دسته تقسیم کند، اما خبرنگار همشهری در پاسخ گفت که این نوع تقسیم بندی را قبول ندارد.
خبرنگار همشهری در ادامه صحبت هایش به انتقاد از تحزب در ایران پرداخت و حزب و حزب داری در ایران را شوخی دانست. دلیلش هم این بود که وقتی یک حزب نمی تواند کوچکترین تاثیری در روند اداره کشور داشته باشد، بود و نبودش با هم فرقی نمی کند. او صحبت هایش را این طور ادامه داد که این روزها حتمی نمی توان در اعتراض به گرانی قیمت تخم مرغ از وزارت کشور درخواست مجوز کرد. او در ادامه به زندانی بودن فعالان سیاسی اشاره کرد و گفت که افرادی مثل مسئولان موتلفه رسانه دارند و سخن می گویند و در مقابل برخی در سلولو های یکی دو متری هستند، این نه تنها جنگ نرم نیست که یک جنگ سفت و محکم به حساب می آید. خبرنگار همشهری انتقاد های دیگری هم داشت که شاید همه آنها در خاطرم نباشد، اما صحبت هایش با نگاه تحسین آمیز دیگر خبرنگاران همراه بود.
بعد از تمام شدن صحبت های خبرنگار همشهری، سید حامد حسینی مجری و معاون تبلیغات حزب که عصبانیت در چهره هاش کاملاً مشخص بود و چند بار بین صحبت های خبرنگار همشهری از او خواسته بود صحبت هایش را تمام کند، با لحنی تمسخر آمر و همراه با عصبانیت خطاب به خبرنگار همشهری گفت: پس حضور شما در اینجا هم شوخی است. گویا همین حرف جناب مسئول روابط عمومی حزب موتلفه باعث شد که خبرنگار همشهری بعد از لحظاتی جلسه را ترک کند.
بعد از صحبت های خبرنگار همشهری نوبت به ترقی، معاون بین الملل حزب موتلفه رسید. جناب آقای ترقی از همان اول شروع کرد به انتقاد از خبرنگاران. ترقی هم مثل انبار لوئی علاقه خاصی به تقسیم بندی خبرنگاران داشت، به نوعی دیگر. ترقی در دسته بندی توهین آمیز خود عده ای خبرنگاران را به مگس هایی تشبیه کرد که تنها دور زخم ها جمع می شوند و تنها انتقاد می کنند.
خبرنگاران بعد از شنیدن این صحبت ترقی، یکدیگر را نگاه می کردند و متعجب بودند از نوع ادبیات جناب آقای ترقی که معاون بین الملل حزب هستند. پیش خودم گفتم البته وقتی آقای احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور مورد قبول و حمایت حزب موتلفه در جلسه ها و همایش هایی که انعکاس بین المللی دارد از «ممه و لولو» صحبت می کند و تاکید می کند که «آب را باید جایی ریخت که می سوزد و نه جای دیگر» و رییس دفتر ایشان برخی کشورها را «زپرتی» خطاب می کند، انتظار زیادی هم نباید از ترقی داشت.
اما به هر حال این سخن ترقی با واکنش خبرنگاران مواجه شد و هر کدام به نوعی به این گفته اعتراض کردند. بعد از صحبت های گلایه آمیز خبرنگار سیاست روز از مگس خواندن برخی خبرنگاران توسط ترقی، نوبت به من رسید که به عنوان خبرنگار روزنامه ابتکار در این جمع حضور داشتم.
بعد از تبریک روز خبرنگار به حاضران جلسه، از عبارتی که توسط معاون بین الملل حزب درباره برخی خبرنگاران استفاده شد انتقاد کردم و چرایی به کار بردن این نوع ادبیات را خواستار شدم. آقای ترقی هم که در هنگام انتقاد های دوستان لبخند معنا داری به لب داشت، پشت میکروفون خطاب به من گفت: شما چرا به خودتان می گیرد؟
پاسخ دادم که بالاخره شما در این جمع از خبرنگاران که احتمالاً خبرنگار منتقد هم بین آنها هست، برخی را «مگس» خواندید و این نوع صحبت کردن شما درست نیست.
ادامه صحبت هایم چنین بود که تا وقتی برخی مثل آقای ترقی خبرنگار را مگس می دانند و برای رسانه ارزشی قائل نیستند مشکلات هم در کشور وجود دارد. در همه جای دنیا رسانه از پایه های اصلی هر حکومت است، اما در ایران رسانه ها جرات نوشتن چند خط انتقاد را هم ندارد که نکند تعطیل شوند و روزنامه نگار مورد نظر بازداشت شود. این روزها یک خط انتقاد در کشور به عنوان خط قرمز نظام محسوب می شود و این درست نیست. اگر قرار این چنین است تمام روزنامه ها را تعطیل کنیم و با چند حرب مثل موتلفه و چند رسانه خودی که همیشه از دولت تعریف می کنند، کشور را بچرخانیم. همه هم راضی خواهند بود. همه خبرنگاران از جمله من به این نظام اعتقاد داریم و جانمان هم برای کشور می رود، اما به همین نظام انتقاد هم داریم که باید به این انتقاد ها رسیدگی شود. چرا نظام ما و رسانه های ما به جایی رسیده است که فردی مانند مشائی به خط قرمز رسانه ها تبدیل شده است و روزنامه ها کوچکترین انتقادی درباره ایشان نمی نویسند. حزب موتلفه هم در این چند سال نتوانسته تکلیفش را با دولت مشخص کند. اگر تصمیم دولت به سود حزب باشد حمایت می کند و اگر نباشد انتقاد می کند. چنانچه بعد از این که احمدی نژآد چند سال پیش گفت به احزاب باج نمی دهد، حبیبی دبیر کل حزب اولین فردی بود که از این گفته انتقاد کرد. این رفتار حزب قابل قبول نیست و باید رویکرد خود درباره دولت فعلی را مشخص کنید.
نکات دیگری را هم مطرح کردم که دقیقاً یادم نیست. اینجا آقای عسگر اولادی دبرکل جبهه پیروان خط امام که قبل از صحبت های وارد مجلس شده بود، پشت میکروفن گفت که صحبت ها تکراری شده است و نباید صحبت های تکراری مطرح شود. من هم در جواب گفتم: حدود 5 سال است این صحبت ها تکرار می شود، اما گوش شنوایی نیست و کسی توجه نمی کند.
بعد از تمام شدن صحبت های من آقای عسگر اولادی شروع به سخنرانی کرد. درباره این که باید فضا دوستانه باشد و انتقاد ها دوستانه مطرح شود. او از دو طرف بحث انتقاد کرد و خواست این جلسات ادامه داشته باشد.
بعد هم نوبت به سخنرانی محمد نبی حبیبی رسید. او هم به بیان خاطراتی از دوران انتخابات پرداخت و مثل خیلی های دیگر که از سکوت طرف مقابل استفاده می کردند به انتقاد از آقای موسوی و کروبی پرداخت . او از خبرنگاران این سوال را پرسید که چرا در مقابل شایعه و ادعای تقلب سکوت کردند و حتی این جریان را تائید کردند. مگر به نامزدها اجازه بازشماری آرا داده نشد؟ چرا آقایان کروبی و موسوی این موضوع را قبول نکردند؟
بین صحبت های حبیبی چند بار اجازه صحبت گرفتم که مجری اجازه نداد. بعد از چند دقیقه به وسیله یکی از افرادی که در سالن حضور داشتند این پیغام را به من رساند که بعد از جلسه می توانید با آقایان حبیبی و عسگر اولادی صحبت کنید و اگر خواستید وقتی برای مصاحبه هم به شما داده می شود.
بعد از صحبت های آقای حبیبی من از او این سوال را پرسیدم که اگر بحث تقلب مطرح نبود، چرا ستاد قیطریه مهندس موسوی در شب انتخابات آتش زده شد و جمعی از فعالان سیاسی ایران به فاصله چند ساعت بعد از انتخابات دستگیر شدند؟
آقای حبیبی نگاهی به من انداخت و بدون این که پاسخ بدهد، دوباره سوال خود درباره بازشماری آرا و موضوع تقلب مطرح کرد.
بعد از جلسه و موفقع خداحافظی آقای حسینی مسئول روابط عمومی حزب بار دیگر تاکید کرد که اگر خواستم می تواند وقت مصاحبه اختصاصی با مسئولان موتلفه مشخص کند، من هم تشکر کردم و خداحافظی.
پی نوشت: این جلسه با تمام بی احترامی هایش به خبرنگاران، جلسه بدی نبود. برخی حرف ها زده شد و حداقل مسئولان موتلفه بدون سانسور این حرف ها را شنیدند. در این جلسه حرف های زیاد دیگری هم مطرح شد که برخی را فراموش کرده ام و هر آنچه به یاد داشتم را نوشتم. صحبت های موتلفه ای ها هم در خبرگزاری ها به طور کامل آمده است.
خیلی از نسل سومی ها و حتی نسل چهارمی ها که انقلاب را درک نکرده اند، تنها با «یاد و روزهای» انقلاب آشنا هستند. روزهایی که هر کدامش یک خاطره ماندگار است.
این خاطره ها هم خوب هستند و هم بد. کافی است همین الان نگاهی به تقویم رومیزی، دیواری یا جیبی تان بیاندازید. پر است از روزهای انقلاب و بعد از انقلاب و جنگ.
12 فروردین، روز جمهوری اسلامی، قیام خونین 15 خرداد، 22 بهمن، پیروزی انقلاب اسلامی، 21 بهمن روز شکسته شدن حکومت نظامی به فرمان امام، 12 بهمن روز ورود امام به ایران، 7 تیرشهادت کتر بهشتی و 72 تن از یارانش، 8 شهریور انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر و ....
تقویم های ما پر است از چنین روزهایی که هر کدام مناسبتی خاص به شمار می آیند. دولت و مردم هم در طول سی سال بعد از انقلاب سعی در زنده نگاه داشتن این مناسبت ها را داشته اند. البته غیر از چند روز خاص مانند 22 بهمن که در سال های بعد از انقلاب بیشتر مورد توجه عموم مردم بوده ، بیشر این روزها به عنوان مناسبت هایی دولتی به شمار می آمدند و دولت های وقت هر یک میلیاردها تومان خرج برگزاری مراسم هایی خاص در این روزها کرده اند.
این که در این سی سال بعد از انقلاب چرا چنین بودجه های هنگفتی برای برگزاری این مراسم ها خرج شده است و البته بیشتر آن به جیب برگزار کنندگان رفته، مهم است، اما موضوع اصلی این نوشته نیست.
بعد از انتخابات
این که گفته می شود انتخابات و حوداث دردآور بعد از آن تغییرهای زیادی را در ایران به وجود آورده است، اینجا برجسته می شود. اگر تا قبل از حوادث انتخابات هر یک از تاریخ های تقویم، ما را به یاد یکی از روزهای انقلاب می انداخت، این روزها، تاریخ های تقویم جنبش سبز ما را یک سال عقب می برد.
حوادث و اتفاق های بعد از انتخابات باعث شد تا روزها و مناسبت های جدیدی به تقویم های غیر رسمی مردم ایران اضافه شود. مناسبت هایی که این بار هیچ پشتوانه دولتی ندارد و حتی دولت و حکومت برای مقابله با نهادینه شدن آن دست به خشونت می زند.
مردم ایران که قسمت قابل توجهی از آنها خود را مخالف وضعیت فعلی و به قولی جنبش سبزی می دانند، مناسبت های جدیدی را در ذهن ها خود حک کرده اند. 22 خرداد، روز برگزاری پرشورترین انتخابات تاریخ ایران و به دنبال آن کودتای انتخاباتی، 25 خرداد بزرگترین اعتراض مردمی که به نتایج انتخابات صورت گرفت و مدل جدیدی از اعتراض را با عنوان «راهپیمایی سکوت» به جهانیان ارائه کرد، 30 خرداد راهپیمایی سکوتی که یک توسط نیروهای حکومتی و امنیتی به خاک و خون کشیده شد و ...
حالا دیگر روزها و مناسبت های مردم ایران دستخوش تحولی اساسی شده است. حالا 30 خرداد هیچ کم از 15 خرداد ندارد. ندا و سهراب و محسن و دیگر قربانی های راه جنبش سبز یا به بیان برخی شهیدان جنبش، امروز جایگاهی هم تراز با شهیدان انقلاب و جنگ دارند.
نکته جالب و قابل توجه این است که جنبش سبز مردم ایران نه تنها خود ارائه کننده تقویمی جدید برای روزهای سال بوده، بلکه قدرت بی مثال مقاومت ها و اعتراض های مردمی حکومت را مجبور کرده تا حتی برخی از مناسبت های حکومتی و دولتی را تغییر دهد.
نمونه هایی چون مراسم بزرگداشت رحلت آین الله خمینی، سالگرد شهادت آیت الله بهشتی و مطهری از جمله مناسبت های حکومتی هستند که هر یک به نوبه خود تغییر کرده اند تا تمام فرصت ها برای اعتراض گرفته شود.
اکنون هر یک از ما موقع ورق زدن تقویم هایمان، زورهای خوب و بدی را به خاطر می آوریم که زمان زیادی از آنها نگذشته است، اما تاثیر آن بر زندگی و روند وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران بسیار بود است. دیگر همه روزهای تقویم متعلق به دهه پنجاه و شصت نیستند و هر یک از مردم ایران و به خصوص نسل سومی و نسل چهارمی ها هر یک به نوبه خود بر شکل گیری تقویم ها و مناسبت های جدید تاثیرگذار بوده اند.
در این میان برخی نیز دست به کار شده اند و تقویم هایی با مناسبت های جنبش سبز تهیه کرده اند و رقیبی برای تقویم های دولتی دست و پا کرده اند.
- بهانه این پست کافه وطن، جمله ای بود که یکی از دوستان در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بود:
«کی فکر می کرد کمتر از سی سال بعد از سی خرداد سال شصت، اتفاقی بیفته که وقتی میگی سی خرداد، حواس ملت نره طرف سال شصت»
با این که شاید برای پرداختن به این موضوع دیر شده باشد، اما این پست را اختصاص می دهم به کاریکاتور جنجال برانگیز نیک آهنگ کوثر از مهندس موسوی. راستش چند روز پیش که این کاریکاتور را دیدم، اول خیلی خوشم نیامد و از شما چه پنهان ناراحت هم شدم. با خودم می گفتم که بیانیه های مهندس هر کدام نقشه راهی هستند برای جنبش که طرف مقابل را کلی به واکنش وا می دارد. با چنین بیانیه هایی که در جنبش سبز از جایگاه ویژه های برخوردار هستند نباید شوخی کرد و آنها را دستمایه طنز و کاریکاتور قرار داد.
اما از آنجایی که خودم سال ها کاریکاتور می کشیدم و هنوز می کشم، با خودم گفتم به هر حال کار کاریکاتوریست کشیدن کاریکاتور است. کاریکاتور هم نوعی زبان برای بیان مفاهیم مختلف است که هر فردی آن را به یک صورت بیان می کند.
یک روز بعد وقتی داشتم در اینترنت سرک می کشیدم متوجه شدم این کاریکاتور بیش از آنچه من فکر می کردم واکنش برانگیز شده و فریاد وامصیبتای خیلی از طرفداران جنبش سبز را در آورده است. البته چنین واکنشی تا حدی طبیعی به نظر می آید. اما هرقدر می گذشت این واکنش ها تند تر و تند تر می شد و انتقاد ها از نیک آهنگ کوثر بیشتر می شد.
متاسفانه این انتقاد های تند تا آنجا پیش رفت که سایت خبری روزآنلاین مجبور شد این کاریکاتور را از سایت بردارد. اگرچه بهتر بود فردی مثل نیک آهنگ در چنین شرایطی که میرحسین موسوی چهره ای کاریزماتیک و تاثیرگذار به بر روند رو به رشد جنبش سبز به شمار می رود، چنین کاریکاتوری از وی نمی کشید، اما موضوع آنجاست که کشیدن چنین طرحی نباید اینقدر هم واکنش بر انگیز باشد.
اگرچه بارها در جمع های دوستانه به تند روی ها و عقده گشایی های برخی اعضای جنبش سبز درباره سابقه موسوی و کروبی انتقاد کرده ام و اعتقاد دارم در حال حاضر و در چنین شرایطی زمان انتقاد و نبش قبرهای سیاسی نیست و این چنین حرکاتی را آفت جنبش اعتراضی مردم می دانم، اما به این موضوع نیز معتقدم جنبش اعتراضی باید نقد پذیر باشد.
این کاریکاتور هم شاید یکی از همین نقد ها است. نیک آهنگ با کشیدن این طرح انتقادی نرم بر بیانیه های مهندس موسوی وارد کرده باشد که نظر اوست و ما نباید اظهار نظر کسی را محدود کنیم. آن هم در شرایطی که موسوی و کروبی که به عنوان رهبران جنبش سبز معرفی می شوند، بارها تاکید کرده اند که مردم رهبر این جنبش هستند نه آنها.
از سوی دیگر کار کاریکاتوریست، کشیدن کاریکاتور است. موسوی هم جز مقدسات نیست که نتوان کاریکاتور وی را کشید. موضوع اینجاست که برخی در رفتارهایشان چنان تند می روند که به قول معروف از آن طرف ماجرا می افتند. چنین رفتاری با نیک آهنگ هشداری در این رابطه است که آیا دیکتاتوری در آینده جنبش سبز جایی دارد؟ جنبشی که برای مقابله با این موضوع به پاخواسته است.
اگر قرار باشد از میر حسین موسوی را به عنوان رهبر جنبش اعتراضی آنقدر بالا ببریم که نشود درباره او کاریکاتوری انتقاد آمیز کشید، فرق ما با نسل های پیش از خودمان که انقلاب کردند چیست؟
با تمام علاقه ای که من و شما به میر حسین و کروبی داریم، یادمان نرود، آنها هم انسان هستند نه فرشته. آنها هم اشتباه می کنند و آنها هم باید نقد شوند. انقلاب بزرگ ایران در طول مدت سی سال نقد نشد و نتیجه اش چنین است که این روزها می بینیم. شاید چنانکه تاجزاده در نوشته اخیرش اشاره کرده بود، اگر چندین سال پیش، نسل های پس از انقلاب درباره برخی رفتارها فکر می کردند و آنها را نقد می کردند، امروز وضعیت این گونه نبود. این چنین مردم به خاک و خون کشیده نمی شدند و مراجع مورد بی احترامی قرار نمی گرفتند.
یادم می آید استادی در دانشگاه داشتیم که دکترای دین شناسی داشت. جمله معروفی داشت این چنین که: نقد هر موضوعی راه پیشرفت آن را باز می کند.
روایت اول- باز هم خبر رسید که چند نفری را اعدام کرده اند. به اتهام های گوناگون، اتهام هایی که هنوز ثابت نشده بودند و احتمالاً ثابت هم نمی شدند. این چند نفر را قربانی کردند که آنانی که منتظر سالروز انتخابات ریاست جمهوری و روزهای بعد از آن هستند، گوشی دستشان باشد که خدای نکرده دست از پا خطا نکنند.
این روزها خبرهای مرگ و اعدام و دستگیری تکراری شده اند. اما باز آدم را می سوزانند. باز هم آتش می زنند به جان آزادی و جان آزادی خواهان. اما گویا راه آزادی، بدون مرگ پیمودنی نیست. این همسفر شوم مسافران ایستگاه آزادی چه بی رحمانه همسفرانش را ناکام از آزادی می گذارد و می رود.
روایت دوم- بعد از اعدام چند فعال سیاسی به اتهام محاربه و بمب گذاری خیلی ها منتظر بیانیه یا اظهار نظری از رهبران جنبش سبز بودند. انتظار ها از سوی برخی چنین بود که رهبران جنبش سبز باید خیلی سریع واکنش نشان می دادند و این موضوع را محکوم می کردند.
اما به نظرم این انتظار بیشتر رنگ و بوی احساسی دارد تا منطقی، آنهایی که منتظر شنیدن واکنس سریع افرادی چون موسوی و کروبی بودند، باید این موضوع را نیز در نظر می گرفتند که این افراد با توجه به وضعیتشان نمی توانند احساسی عمل کنند و بدون در نظر گرفتن همه جوانب به طور مثال درباره موضوعی مقل این اعدام ها واکنش نشان دهند. بماند که مهندس موسوی بعد از دو روز در بیانیه ای به این اعدام ها واکنش نشان داد.
روایت سوم- هیات دولت تصمیم می گیرد که به خاطر برگزاری اجلاس گروه 15 در تهران روزهای شنبه و یکشنبه را تعطیل کند. جمعه تعطیل است و دوشنبه هم تعطیل. می شود چهار روز تعطیلی.
یک روز پس از تصمیم هیات دولت خبر می آید که مصوبه هیات دولت لغو شده است و فقط مدارس تعطیل هستند و ادارات دولتی باید سرکار باشند.
به این فکر می کنم که اعضای هیات دولت (غیرقانونی) چند ساعتی نام امسال را یادشان رفته بود. بعد از یک روز یادشان آمد احتمالاً!
روایت چهارم- یاد روزهای قبل از انتخابات به خیر! انگار کسی اصلاً نمی دانست معنی حجاب و عفاف چیست!
چند روزیست ماجرای تظاهرات جمعی از مردم افغانستان بر علیه دولت ایران در اعتراض به اعدام چند نفر افغان به اتهام قاچاق مواد مخدر مورد توجه رسانه ها و سایت ها قرار گرفته است. گویا در این تجمع های اعتراضی که مقابل سفارت ایران در افغانستان انجام می شود، شعارهایی هم بر علیه مقام های بلند پایه ایران داده شده است و عکس های آنها پاره یا به آتش کشیده شده است.
در این که شعار دادن بر علیه اشخاص و بی احترامی به عکس و پرچم کشوری امری ناپسند است، شکی نیست و بسیاری این نوع رفتار را نمی پسندند. اما موضوع اینجاست که برخی متاسفانه در مقابل چنین حرکت های اعتراض آمیزی جبهه می گیرند و هر آنچه به دهانشان می آید می گویند و می نویسند، آن هم بدون هیچ تامل و تحملی.
یادداشت های اعتراض آمیز زیادی درباره جریان افغانستان نوشته شده است که به عنوان نمونه به یادداشت دوست و همکار عزیزم اسماعیل سلطنت پور در سایت عصر ایران اشاره می کنم. این یادداشت با عنوان «نمک نشناسی به سبک افاغنه» به این موضوع پرداخته است که افغان ها سال ها مهمان های نا خوانده در ایران بوده اند و ضرر های زیادی به ایران از جمله به بازار کار ایران زده اند.
نویسنده این یادداشت از افغانستان به عنوان کشوری نام برده که بعد از عراق بیشترین خسارت را به ایران وارد کرده است. البته نویسنده در یادداشت خود برای به دست آوردن دل افغان ها هم تلاش کرده است و در جایی نوشته «البته مردم زجر کشیده افغانستان همواره برای ما محترم هستند اما...»
این یادداشت تنها نمونه ای از واکنش ما ایرانی ها به موضوع اعتراض افغان ها به وضعیت نا بسامان هموطنانشان در ایران است. اما سوال اینجاست که به راستی افغان های ساکن ایران چه وضعیتی دارند؟ رفتار ما ایرانی ها با آنها در این چند سال «مهمان نوازی» چگونه بوده است؟ جایگاه یک افغان به عنوان یک انسان در جامعه ایرانی کجا بوده است؟
این ها و هزاران سوال دیگر وجود دارد که به راحتی نشان می دهد که رفتار ما ایرانی ها با افغان ها به عنوان یک انسان درست نبوده و اکنون هم اگرچه بهتر شده است، اما همان روند ادامه دارد.
مردم ایران شاید تنها چند سال است که یاد گرفته اند اهالی افغانستان را «افغان» بنامند نه «افغانی». چند درصد ایرانی ها را سراغ دارید که برای تمسخر یکدیگر از صفت افغانی استفاده نکرده اند و چه کسانی را می شناسید که از شنیدن این صفت عصبانی نشده باشند؟
خیلی از ما، ماجرای خفاش شب را به یاد داریم. خیلی دور نیست. یادم می آید در آن ماه ها، شایعه ای بین مردم پیچیده بود مبنی بر این که «خفاش شب افغانی است». همین شایعه کافی بود که رفتار ما ایرانی ها با افغان ها از آنچه بود بدتر شود. یادم است در همان دوران حوالی پونک برای می خواستم نان بخرم. در صف استاده بودم و چند نفر جلوتر از من یک زن افغان بود.
وقتی نوبت به زن افغان رسید، یک زن ایرانی جلو آمد و با زننده ترین لحن بر سر زن افغان فریاد زد که تو افغانی هستی و قاتل هستی و اصلاً به چه حقی از نانوایی نان می خری و هزاران بدو بیراه دیگر که یادم نیست.
زن افغان نیز بدون هیچ حرفی از صف بیرون آمد و بدون نان نانوایی را ترک کرد. باز هم یادتان هست که خفاش شب فغانی که نبود هیچ، ایرانی و از هموطنان خودمان بود.
این تنها یک نمونه از رفتار ایرانی ها با افغانی هاست. حداقل صدها مشاهده شخصی در این زمینه دارم که شاید اگر بخواهم بنویسم چندین صفحه می شود.
اصلاً آیا برای افغان های داخل ایران حقوق شهروندی معنایی داشت؟ (اگرچه برای ایرانی ها هم این حقوق معنایی ندارد) آیا فرزندان افغان به راحتی می توانستند در هر مدرسه ایرانی تحصیل کنند یا در دانشگاه های ایران دانشجو شوند؟
حالا چه شده که برخی یادشان افتاده افغان ها در ایران میهمان بوده اند و ما میزبانانی با لطف بخشش؟ کدام رفتار ما ایرانی ها با افغان ها قابل ستایش است؟ شاید دو درصد از صد درصد!
منظور این نیست که حالا افغان ها به دلیل این که در ایران مهمان هستند هر کاری کنند و در مقابل قانون حقوق ویژه ای داشته باشند. به هر حال قاچاق مواد مخدر در همه جای دنیا از جمله ایران جرم سنگینی دارد، اما آیا آنانی که به این جرم به دار آویخته شدند، وکیل داشتند و حقوق خود را می دانستند؟ آیا قاضی دادگاه بدون توجه به ملیت آنها حکم بر اعدام آنها داده است؟
باید قبول کنیم که بسیاری از رفتار ما ایرانی ها با افغان های داخل ایران نژاد پرستانه بوده و بدور از انسانیت. این درحالی است که بی هیچ تردید قسمت عمده ای از بازار ساخت و ساز در ایران روی مهارت افغان ها می چرخید. اما متاسفانه ما بدون توجه به چنین پتانسیل هایی و از همه مهمتر بدن توجه به این که مردم دو کشور ایران و افغانستان هر دو فارسی زبان هستند و مشترکات فرهنگی بسیاری با هم دارند، به چشم مزاحم به افغان ها نگام می کردیم، نه به چشم یک انسان.
به هرحال جریان به وجود آمده بین ایران و افغانستان با هر هدفی که اتفاق افتاده است، از راه سیاسی و دیپلماتیک حل می شود، اما امیدوارم روزی برسد که همه متوجه شوند انسان انسان است، بدون هیچ تفاوتی. افغان و ایرانی روزی با هم برادر و هموطن بودند و حالا به اجبار مرزهای سیاست ساخته از یکدیگر جدا شده اند.