‏نمایش پست‌ها با برچسب روایت کوتاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روایت کوتاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

حافظه ای که پاک نمی شود


به نظر می رسد بعضی مسائل از ذهن انسان پاک نمی شود. این که برخی می گویند به مرور زمان موضوع یادت می رود به نظرم صحبت بی پایه و اساسی است. همین هارد ها و حافظه های کامپیوتری. اینها را یک جورهایی از روی مغز انسان ساخته اند که می تواند اطلاعات از جمله عکس و فیلم و نوشته را در خود ذخیره کند. می توان همه آنها یا بخشی از آنها را انتخاب کرد و با فشار یک کلید ... دلیت ! پاکشان کنیم.

همین که پاکشان کنیم دیگر خبری از آنها نیست. نه صدایی، نه تصوری. اگر آزار دهنده باشند، دیگر آزارمان نمی دهند. اما درباره مغز و حافظه انسان موضوع کمی متفاوت است. انسان نمی تواند به این سادگی خاطرات و عکس ها و فیلم ها را حافظه اش پاک کند. البته از نظر عملی ثابت شده است که فراموش کردن خاطرات خیلی خوشایند نیست. لازم است که بعضی موضوعات یاد آدم باشد. خوبی ها، بدی ها، روزهای خوب و خنده. روزهای آرامش و ...

اما گاهی آدم دلش می خواهد تمام خاطرات بد و حتی خوبش را هم فراموش کند. خاطراتی که آدم را یاد روزهایی می اندازد که زنده شدن خاطراتش تنها عذاب آور است. لابد این اتفاق برای شما ها به وجود آمده باشد. همین موقع است که به این فکر می کنم که کاش می توانستیم قسمتی از خاطرات را انتخاب کنیم و یا یک کلید پاکش کنیم.

اما نمی شود. اگر روزها، ماه ها و حتی سال ها هم از یک موضوع گذشته باشد، باز هم یاد آدم می افتد. یادش می افتد که روزهای خوبی بودند که دیگر نیستندف آدم های خوبی بودند که دیگر نیستند. یادش می آید دلخوشی هایی داشته که دیگر ندارد. کافی است یک صدا، یک عطر و یا یک عکس از خاطرات قدیمی از کنارت رد شود، همین کافی است تا کل خاطرات خوب و بد برایت زنده شوند و روزها و شاید هفته هایت را تحت تاثیر قرار دهند.  به نظر می رسد باید فکر نکرد. باید یاد خاطرات نیافتاد. اما مگر می شود. 

۱۳۸۹ تیر ۱, سه‌شنبه

روایت کوتاه 2 - جنازه

چند سال پیش هر وقت می خواست دستشویی یا حمام برود، قبل از این که در را بازکند، به این فکر می کرد در دستشویی و حمام جنازه ای را خواهد دید. تصور می کرد جنازه ای بی جان در گوشه دستشویی یا حمام افتاده و از گوشه لبش خون بیرون زده یا شاید هم خونی در کار نباشد.
اما یکی دو سالی بود با این تصور در دستشویی و حمام را باز نکرده بود. چند روز پیش یاد آن سال ها افتاد. یک ساعتی از نیمه شب گذشته بود که خواست دوش بگیرد.
حوله و لباس به دست در حمام را باز کرد. باز هم از جنازه خبری نبود. 

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۸, سه‌شنبه

روایت کوتاه 1- عشق مچاله


مرد لباس هایش را پوشید، کت اتو زده ای که روی دسته کاناپه بود، برداشت و تنش کرد. به سمت در خروجی آپارتمان رفت. خم شد و با دست راست یک جفت کفش مردانه را از جاکفشی برداشت و از فاصله حدود 70 سانتی روی زمین انداخت.
کفش را نپوشید. برگشت به سمت آشپزخانه، کاغذی از دفترچه کوچک روی اوپن آشپزخانه برداشت و شروع کرد به نوشتن.
نوشتن که تمام شد، کاغذ را برداشت و رفت سمت یخچال. با یک دست تکیه کاغذ را روی به در یخچال چسباند و با دست دیگر یکی از دکوری های روی در یخچال را گذاشت بالای کاغذ، طوری که کاغذ روی یخچال ماند.
عقب تر آمد، نگاهی به تکه کاغذ انداخت و رفت.

مجید امشب برای شام می آید. گفتم یادآوری کرده باشم.
بازم می گم که خیلی دوســــــــــت دارم

در آپارتمان باز و زن وارد شد. کفش هایش را در آورد و با پاشنه پا هل داد زیر جاکفشی. با قدم های سنگین به سمت کاناپه آمد. کیفش را روی کاناپه انداخت راهش را کج کرد طرف آشپزخانه.
موقع راه رفتن دکمه های مانتو را باز می کرد، آخرین دکمه جلوی یخچال باز شد. در یخچال را باز کرد. با یک دست پارچ آب را بیرون آورد و بدون معطلی برد سمت دهانش بر و با دست دیگر در یخچال را بست.
بعد از خوردن آب چشمش افتاد به تکه کاغذ روی یخچال. چند لحظه نگاه کرد. بعد کاغذ را برداشت و در مشت دست راستش مچاله کرد. در کابینت را باز کرد و کاغذ را انداخت تو سطل آشغال داخل کابینت.