‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روزانه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ اردیبهشت ۴, دوشنبه

حافظه ای که پاک نمی شود


به نظر می رسد بعضی مسائل از ذهن انسان پاک نمی شود. این که برخی می گویند به مرور زمان موضوع یادت می رود به نظرم صحبت بی پایه و اساسی است. همین هارد ها و حافظه های کامپیوتری. اینها را یک جورهایی از روی مغز انسان ساخته اند که می تواند اطلاعات از جمله عکس و فیلم و نوشته را در خود ذخیره کند. می توان همه آنها یا بخشی از آنها را انتخاب کرد و با فشار یک کلید ... دلیت ! پاکشان کنیم.

همین که پاکشان کنیم دیگر خبری از آنها نیست. نه صدایی، نه تصوری. اگر آزار دهنده باشند، دیگر آزارمان نمی دهند. اما درباره مغز و حافظه انسان موضوع کمی متفاوت است. انسان نمی تواند به این سادگی خاطرات و عکس ها و فیلم ها را حافظه اش پاک کند. البته از نظر عملی ثابت شده است که فراموش کردن خاطرات خیلی خوشایند نیست. لازم است که بعضی موضوعات یاد آدم باشد. خوبی ها، بدی ها، روزهای خوب و خنده. روزهای آرامش و ...

اما گاهی آدم دلش می خواهد تمام خاطرات بد و حتی خوبش را هم فراموش کند. خاطراتی که آدم را یاد روزهایی می اندازد که زنده شدن خاطراتش تنها عذاب آور است. لابد این اتفاق برای شما ها به وجود آمده باشد. همین موقع است که به این فکر می کنم که کاش می توانستیم قسمتی از خاطرات را انتخاب کنیم و یا یک کلید پاکش کنیم.

اما نمی شود. اگر روزها، ماه ها و حتی سال ها هم از یک موضوع گذشته باشد، باز هم یاد آدم می افتد. یادش می افتد که روزهای خوبی بودند که دیگر نیستندف آدم های خوبی بودند که دیگر نیستند. یادش می آید دلخوشی هایی داشته که دیگر ندارد. کافی است یک صدا، یک عطر و یا یک عکس از خاطرات قدیمی از کنارت رد شود، همین کافی است تا کل خاطرات خوب و بد برایت زنده شوند و روزها و شاید هفته هایت را تحت تاثیر قرار دهند.  به نظر می رسد باید فکر نکرد. باید یاد خاطرات نیافتاد. اما مگر می شود. 

۱۳۹۱ فروردین ۱, سه‌شنبه

سالی که تمام شد

اول - سال 91 آغاز شد. سال 90 هم تمام شد. نمی دانم درباره تمام شدن و آغاز شدن سال های 90 و 91 باید کدام را اول بگوییم و کدام را دوم. سال 90، سال عجیبی بود. حداقل برای من سال عجیبی بود. سالی که با سربازی آغاز شد و بعد از سه ماه با تلاش های خودم و البته پزشک های بهداری ناجا و بیمارستان امام سجاد، سربازی 7 ماه زودتر از موعد مقرر تمام شد. بعدش هم کار بود و کار.

دوم - در سال 90 من عاشق شدم. بعد از چند سال و خیلی اتفاقی عاشق شدم. عاشق کسی که شاید حتی با فکرش را هم نمی کردم که بتوانم عاشق او شوم. اما شدم. حس خوبی بود. چند سالی بود این حس را تجربه نکرده بودم. چند سالی بود که حتی فکر عاشق شدن را هم نکرده بودم. نمی دانم لابد خیلی سرم شلوغ بود، شاید به خاطر سربازی رفتن. یا قبلش به خاطر دانشگاه رفتن و کار کردن و ... اما در سال 90 شاید سرم خلوت شده بود که عاشق شدم و باز این حس خوب به سراغم آمد.

سوم – در سال 90 من تجربه جدیدی از روزنامه نگاری داشتم. برای کار به واسطه یکی از دوستان به خبرگزاری میراث فرهنگی و گردشگری (که یک خبرگزاری خصوصی و منتقد دولت (CHN.IR) بود، رفتم و قرار شد حوزه سیاست و فرهنگ را در کنار هم کار کنم. تجربه خوبی بود. خیلی وقت بود حوصله سیاست بی روح را نداشتم. تصمیم گرفته بودم بعد از سربازی حوزه کاریم را تغییر دهم و دوباره به سراغ حوزه های اجتماعی بروم. اگرچه علاقه زیادی به سیاست داشتم. اما کار در خبرگزاری میراث که میراث دوران اصلاحات است، هم مرا از دنیای سیاست جدا نکرد و هم در آن کار در حوزه جدید را تجربه کردم.

چهارم- در سال نود برخی از زندگی ام بیرون رفتند و برخی آمدند. دوستانی که دیگر دوست نزدیک نیستند و آشنایانی که حالا بهترین دوستانم هستند. همکاران جدیدم و محل کار جدید را دوست دارم. کار کردن در چنین محیطی برای من و برای تمام کسانی که کار در فضای مسموم و غیر دوستانه رسانه ای ایران را تجربه کرده اند لذت بخش است. همکارانم افرادی کارکشته در کار خود هستند که توانسته اند با چاشنی دوستی روزهای خوبی برایم بسازند.

پنجم: تمام شد. حس خوب و لذت بخش عاشق شدن عمر زیادی نداشت. بعد از چند ماه تمام شد. شاید من فکر می کنم تمام شد. اگرچه در روزها و ماه های بعد از تمام شدن همیشه و همیشه امید داشتم. امیدی که خودم هم می دانم شاید پوچ باشد. به هر حال تجربه خنده دار و البته درد آور «شکست عشقی» به ما هم رسید.

ششم – در سال 90 بسیاری آزاد شدند و بسیاری به زندان رفتند. آدم ها اعدام و کشته شدند. حکومت جمهوری اسلامی که در سال های گذشته مردم خود را بارها جلوی گلوله فرستاده بود به کمک دیکتاتور سوریه رفت و آدم های زیادی در این کشور سابقاً زیارتی کشته شدند. میر حسین موسوی و مهدی کروبی و احمد زید آبادی و بسیاری دیگر هنوز در زندان هستند و آزادی موضوع عجیبی است برای ما ایرانی ها

هفتم – سال 90 تمام شد. باید منتظر سال 91 بود و امید داشت. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

اینجا؛ بدون منطق



موضوع شرکت کردن سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس اینقدر مهم و دور از ذهن بود که اصل انتخابات فراموش شد. هرکسی را که می دیدی درباره شرکت خاتمی در انتخابات صحبت می کرد. یکی موافق بود و یکی موافق. برای بعضی ها هم فرقی نمی کرد. اگرچه برای همان تعداد هم تا حدی مهم بود.

این که چرا خاتمی در انتخابات شرکت کرد، این که آیا باید در انتخابات شرکت می کرد یا نه و بسیاری مسائل و پرسش های دیگر در این رابطه نتیجه اتفاق ها و علت و معلول های فراوانی هستند که باید در وقت خود مورد بررسی قرار بگیرد. به خصوص در شرایطی که کسی اطلاع دقیق از چرایی رای دادن خاتمی ندارد و تنها آنچه از ذهنشان می گذرد را به عنوان علت این کار خاتمی بیان می کنند. به این ها کاری ندارم.

قصد ندارم از خاتمی دفاع یا او را محکوم کنم. فقط توجه شما را به برخی نوشته ها و واکنش ها در دنیای مجازی و واقعی جلب می کنم. لابد شما هم دیده اید یا در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر و فرند فید خوانده اید که واکنش ها چگونه بود. واکنش دهندگان به رای دادن خاتمی دو گروه بودند.

یک اکثریت که شروع کرده بودند به ناسزا گفتن و فحش دادن و توهین کردن. یک اقلیت کم تعدادی هم بودند که سعی کرده بودند با زبانی ملایم تر با این جریان روبرو شوند. البته این عده دوم هم به اندازه کافی عصبانی بودند و باورشان نمی شد خاتمی چنین کاری کرده باشد، - همچون نگارنده -  اما خبر صحت داشت و باید باور می کردند که خاتمی به همه اصول کنونی اصلاح طلبان پشت کرده و در انتخابات شرکت کرده است.

اما اصلی ترین نکته درباره موضوع رای دادن خاتمی برخورد اکثریت با این موضوع بود. عده ای از آنهایی که خود را اصلاح طلب می دانند و اصلاح طلب به شمار می روند یا ادعای اصلاح طلبی دارند، فحاشی و بی احترامی را اغاز کرده بودند. هر چه می دانست و توانستند، نوشتند. بی ادبانه ترین الفاظ را نثار سید محمد خاتمی کردند و از موضع خود کوتاه هم نیامدند.

نه تنها رای دادن خاتمی را بهانه فحاشی های خود قرار دادند، بلکه سابقه سیاسی سید محمد خاتمی را به شدید ترین نحوه ممکن زیر سوال بردند و تمام تصمیم های او را با الفاظ زننده نواختند. موضوع انتخابات مجلس و شرکت خاتمی در این انتخابات بار دیگر نشان داد ما نمی توانیم با هم تبادل نظر کنیم. بشینیم دور یک میز و بدون این که از اظهار نظر طرف مقابل (هرچند تند یا بی پایه اساس) عصبانی شویم و جوش بیاوریم، به حرف های او گوش کنیم و اجازه دهیم تا او هم مواضعش را بگوید. دیروز کافی بود تا کسی درباره خاتمی چیزی خوبی بنویسد، بی شک باید تا ساعت ها درباره طرفداری یا شاید سخن منطقی که زده بود، توضیح می داد.

خیلی از ما نمی توانیم این گونه باشیم. عصبانی می شویم. فحاشی می کنیم، قهر می کنیم، می گذاریم و می رویم. بدون این که بدانیم چرا! بدون این که حرف ها را کامل گوش کنیم و بعد اظهار نظر کنیم. از همان اول می رویم سراغ بی احترامی کردن. خودمان را خالی می کنیم و بعد ... می نشینیم به صحبت منطقی. اما دیگر دیر شده است. یا چیزی گفتیم که نباید می گفتیم و یا طرف مقابل را از خودمان نا امید و ناراحت کرده ایم.

آرامش درباره بحث و اظهار نظر خیلی از مشکلات حل نشدنی را حل و فصل می کند. اما ما عادت داریم به جای باز کردن گره ها، ان را اینقدر با بی حوصلگی و عصبانیت دستکاری می کنیم و می کشیم که گره کور می شود ... کور کور ... حالا دیگر باز کردنش به این راحتی ها نیست یا اینقدر باز کردنش سخت می شود که موقع باز کردن دائم به خودمان فحش می دهیم و لعنت می فرستیم. ما درباره خودمان هم منطقی نیستیم. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

نباید در انتخابات شرکت کرد به این خاطر که ...


به نظرم بحث کردن درباره این که آیا باید در انتخابات شرکت کرد یا نه همانقدر بی دلیل است که به طور مثال بخواهیم درباره زنده شدن یک مرده صحبت کنیم، آن هم وقتی دو سال از مرگ او گذشته و زیر خروارها خاک مدفون شده است.

دموکراسی در ایران سال ها در کما بود. این کما یکی دو سال بعد از انقلاب آغاز شد. روزهای اول مردم خوشحال بودند و نمی دانستند قرار است چه بلایی سرشان بیاید. به قول امروزی ها جو انقلاب همه را گرفته بود و فکر می کردند بزرگترین کار دنیا را انجام داده اند. البته شاید انقلاب ایران یکی از بزرگترین کارهای تاریخ ایران بود، اما روزها و سال های بعد از آن دیگر روزهای خوبی نبود. خیلی ها همان اول این موضوع را فهمیدند. یا از کشور خارج شدند و یا به گوشه ای رفتند و دم نزدند.

در مقابل عده ای از میدان خالی شده استفاده و سوء استفاده کردند. این ها بالای سر این بیمار به کما رفته که هر روز حالش بدتر می شد می چرخیدند و خوشحال بودند. خوشحال از این که آنهایی که تک و توک به این بیمار سر می زنند برایش گل و شیرینی و کمپوت می آورند و بعد می روند. اما آنها از جایشان تکان نخوردند و صاحب همه کمپوت و شیرینی ها و گل ها و گلدان ها شدند.

برای رفع گرسنگی نه کار می کردند و نه زحمتی می کشیدند. جا داشتند، غذا داشتند! خیالشان راحت بود. البته در دوره هایی کسانی در لباس دکتر بالای سر بیمار به کما رفته می آمدند و آمپول یا سرمی به او تزریق می کردند. بعضاً اخطارهایی هم به مراقبان همیشگی داند و چند ساعتی آنها را از اتاق بیمار بیرون کردند تا شاید بتوانند برای جان گرفتن بیمار کاری کنند. اما هم وضع بیمار وخیم تر از آن بود که بتوانند برایش کاری کنند، هم این که دکترهایی که بالای سر بیمار آمده بودند، متخصص بودنشان تائید نشده بود. از پزشکی روپوش سفید داشتند و یک گوشی پزشکی برای چک کردن تپش قلب بیمار.

البته مراقبان همیشگی هم حاضر نبودند به این راحتی ها کوتاه بیایند و بیمار را رها کنند. آنها خیلی وقت بود کار نکرده بودند و یادشان رفته بود چطور خودشان را سیر کنند. غذایشان همان کمپوت و شیرینی ها بود. شاید هم گاهی غذای بیمارستان! همین بود که عقب نشینی نکردند. زنگ زدند به بالادستی هایشان! شاید هم بالادستی های دکتر! دعوا کردند. زور گفتند و کتک کاری کردند تا بار دیگر توانستند داخل اتاق شوند.

این بار وضعشان بهتر شده بود. با خودشان چند صندلی به اتاق آوردند. همه نشستند و پا رو پا انداختند. وضعیت غذای بیمارستان انگار بهتر شده بود. ملاقات کنندگان در ساعت های ملاقات همچنان شیرینی و کمپوت می آوردند و روزهای خوب برای آنها ادامه داشت. روزهای خوب برای همراهان همیشگی این بیمار به کما رفته همچنان ادامه داشت.

حدود دو سال پیش بود. چند روز کمتر یا چند روز بیشتر. اما حدود دو سال پیش بود. یکی از آن آدم هایی که بعد از روزهای خوب انقلاب و با شروع بیماری آن به گوشه ای رفته بود و خودش را با نقاشی سرگرم کرده بود، سر و کله اش پیدا شد. بی هوا دست انداخت به دستگیره در اتاق بیمار به کما رفته و داخل شد. حاضران اتاق تعجب کرده بودند. چون قبل از آن حتی دکترها هم باید برای سر زدن به بیمار بی نوا از آنها اجازه می گرفتند. حالا یکی پیدا شده بود بدون اجازه وارد اتاق شده بود و می خواست کاری برای بیمار به کما رفته بکند.

کسی نمی دانست او هم دکتر است یا قرار است دکتر شود! فرد تازه وارد سریع به سراغ بیمار رفت. به دستگاه های دور و بر تخت نگاهی انداخت. بعضی هایشان را دست کاری کرد. فشار اکسیژن را تغییر داد. پشت سر بیمار را کمی بالا آورد. گوشه پرده های ضخیم اتاق بیمارستان را کنار زد و نرو خورشید را به اتاق راه داد.

ساکنان چندین ساله اتاق تعجب کرده بودند. خشکشان زده بود. نمی دانستند باید چه کنند. ایستاده بودند و فقط نگاه می کردند. یک چشمشان به دوست قدیمی بود که بعد از این همه سال سر و کله اش پیدا شده بود و او را نمی شناختند. یک چشمشان هم به بیمار روی تخت.

بعد از چند ساعت وضعیت هوشیاری بیمار بهتر شد، پلک زد. انگشت های دست راستش را آرام آرام تکان داد. بیماری که حدود سی سال روی تخت بیمارستان در کما بود، حالا جان گرفته بود. مراقبان سی ساله نمی دانستند باید چه کنند. نم یدانستند وضعشان چه می شود؟ سوال هایشان زیاد بود. هم از خودشان و هم از بیمار تازه از کما آمده. نمی دانستند کمپوت ها و شیرینی ها باز هم می آید یا نه؟ نمی دانستند باز هم می توانند روی صندلی هایشان در اتاق بیمارستان پا روی پا بیاندازند و دور بیمار بگویند و بخندند؟

ترسیده بودند. آنقدر که حتی نمی توانستند فکر کنند و تصمیم بگیرند. هر کدام کاری می کرد. یکی به سمت دوست قدیمی که حالا دشمن می دانستندش، حمله می کرد. دیگر هرچه گیرش می آمد به سوی او پرت می کرد. یکی لوله های اکسیژن را دستکاری می کرد و دیگری تنظیم دستگاه های اطراف تخت را تغییر می داد. زیاد بودند و فرد تازه وارد تنها. بالاخره توانستند او را از اتاق بیرون کنند.

فرد پشت در اتاق تلاش می کرد تا داخل شود. نگران وضعیت بیمار بود. بیمار روی تخت که تازه داشت حالش بهتر می شد، دوباره وضعیتش به سال های قبل برگشت. حتی بدتر. بعد از چند ساعت کار تمام شده بود. بیماری که سی سال در به کما بود پس از اتفاق هایی که افتاد، تمام کرد. مُرد!

اما آنهایی که در اتاق بودند نمی خواستند مردن بیمار را باور کنند. می دانستند او نفس نمی کشد. خط دستگاه ها مستقیم شد و بیمار تمام کرد. اما به روی خودشان نمی آوردند. بلند بلند از زنده بودن بیمار صحبت می کردند و می گفتند و می خندیدند. گویی بیمار حال خوب شده است. اما بیمار تمام کرده بود!

داستان دموکراسی و انتخابات در ایران، ماجرای مرده ای است که چند پزشک غیر متخصص و لابد دانشگاه آکسفوردی بالای سرش ایستاده اند و بدون هیچ تخصصی دستگاه شوک را با ولتاژ بالا به بدن بی جان بیمار می چسبانند. ولتاژ با بالاتر می برند و باز و باز و باز ...

اما این تلاش ها بیهوده است. دموکراسی به ایران باز نمی گردد. برگزاری انتخابات در کشوری که ارکان دموکراسی در آن جایی ندارد خنده دار است. در کشوری که حتی کمترین حقوق شهروندی، حقوق بشر و بسیاری از حقوق های دیگر رعایت نمی شود انتخابات و رای دادن یعنی هیچ.

انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نشان داد که سران حکومت به رای نیاز ندارند. همین که عده ای مشخص که در هر رای گیری و راهپیمایی شرکت دارند، برای آنها کافیست. رای ها برای خودشان است و آمارهای خودشان را از میزان مشارکت در انتخابات اعلام می کنند. پس این که عده ای در انتخابات شرکت کنند یا نه مهم نیست.

مشارکت در انتخابات مجلس هم احتمالاً بالای 70 درصد خواهد بود. آمارها مشخص است و نمایندگانی که به مجلس خواهند رفت هم معلوم شده اند. تصاویر مشارکت حداکثری در سال های دور هم در آرشیو صدا و سیما فراوان یافت می شود.

باز نتیجه این است که صحبت درباره شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات پوچ و بیهوده است. شاید بتوان تنها درباره یک موضوع بحث کردو آن شرکت نکردن در انتخابات است. نباید در انتخابات شرکت کرد به این خاطر که ... 

۱۳۹۰ اسفند ۱۰, چهارشنبه

درباره «چیزهایی هست که نمی دانی»


به فیلم های آرام علاقه دارم. فیلم هایی که در آن اتفاق خاصی نمی افتند و قرار هم نیست اتفاق خاصی در آن بیافتد. داستان های خطی و البته تاثیر گذاری دارند و دیالوگ نقش اصلی را در فیلم دارد. از جمله این فیلم ها می توانم به شب یلدا و شب های روشن اشاره کنم. معمولاً در این ژانر از فیلم تعداد بازیگران کم هستند و داستان عاشقانه ای در جریان است. باید نشست در فضایی ارام و بدون سر و صدا در فیلم قدم زد.
«چیزهایی که نمی دانی» از جمله این فیلم هاست. این فیلم داستان یک راننده آژانس (علی مصفا)‌ بود که هر روز مسافرانی را سوار می کند و به مقصد می رساند. یکی از این مسافران (مهتاب کرامتی) همکلاسی قدیمی اش در دانشگاه است که گویا در آن دوران به او علاقه داشته، اما هیچ وقت به او چیزی نگفته است. حالا این همشاگردی در آستانه ازدواج است. او هنوز به راننده آژانس علاقه دارد و در طول فیلم منتظر است تا او حرفش را بزند. اما راننده آژانس همچنان سکوت می کند و چیزی نمی گوید.

اما این تنها رابطه در فیلم نیست. بین او مسافر دیگری (لیلا حاتمی) بعد از چند بار سوار شدن رابطه ای به وجود می آید که این رابطه نیز داستان هایی به همراه دارد.

فیلم «چیزهایی هست که نمی دانی» نه آنقدر آرام است که حوصله تان در سینما سر بروند و نه آنقدر پر جنب و جوش که بتوان آن را یک عاشقانه تمام عیار دانست. داستان آرام پیش می رود و بیننده چند بار با صحنه هایی مواجه می شود که تعجب می کند. این صحنه ها راه فرار کارگردان از یکنواخت شدن فیلم هستند و به خوبی می تواننده تماشاگر را به دیده ادامه فیلم ترغیب کنند.

پیشنهاد من: این فیلم را باید در آرامش دید و متوجه دیالوگ هایش شد. مخصوصاً دیالوگ هایی که علی مصفا با صدای پایین می گوید و می توان به عنوان یکی از نقاط ضعف فیلم به آنها اشاره کرد. پس یک سینمای خلوت را برای دیدن فیلم انتخاب کنید. همچنین اگر می توانید سانس های بعد از ساعت 8 شب به دیدن فیلم بروید. حال و هوای این فیلم شب است و وقتی در تاریکی و خلوت شب از سینما خارج می شود، حس خوبی خواهید داشت.

اطلاعات فیلم:‌ کارگردان: فردین صاحب الزمانی کارگردان فیلم است و علي مصفا، ليلا حاتمي،‌ مهتاب کرامتي، پيام يزداني، فرناز رهنما، مونا مستوفي از جمله بازیگران هستند. این فیلم جایزه ویژه هیئت داوران جشنواره کارلو‌وی‌واری شده جمهوری چک را گرفته است.

۱۳۹۰ اسفند ۷, یکشنبه

فرهادی؛ بهترین بهانه


فیلم های اصغر فرهادی را بعد از فیلم شهر زیبا سوری دنبال می کنم. چهارشنبه سوری اش برایم پر است از خاطره. نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر این که حال و هوای قبل از عید را دوست دارم و این فیلم حال و هوای قبل از عید را با خود دارد. از بازی ها هم نباید گذشت. فرخ نژاد، تهرانی و علی دوستی و پانته‌آ بهرام بازی های خوبی دارند و همین کافیست. درباره الی هم که جای خود دارد.

حالا فرهادیِ چهارشنبه سوری، درباره الی، شهر زیبا، رقص در غبار با فیلم جدایی نادر از سیمین به اسکار راه یافته است. دقیق نمی دانم، اما فکر می کنم این سومین بار است که ایرانی ها سهمی در اسکار دارند. اما انگار این بار فرق می کند. نمی دانم شاید به جنش سبز و طرافداری اعتراض آمیز از این فیلم باز می گردد. شاید هم بدبختی هایی که برای فیلم اخراجی های 3 در دوران سربازی کشیدم علت علاقه ام به پیروزی این فیلم و کارگردانش در اسکار است.

صحبت از یک حس خوب است. حسی که باعث شد تمام ایرانی های و تمام آنهایی که در روزی یک بار در فیس بوک و دیگر شبکه های مجازی دیگر به هر بهانه ای به جان هم می افتند و برای جزئی ترین مسائل با هم کل کل دارند، در شب پیروزی فرهادی در گلدن کلاب یک رنگ باشند. با هم باشند. با هم بودنی که ایرانی ها با آن غریبه اند.

حالا فرهادی و فیلمش به اسکار می روند تا شاید یک بار دیگر ایرانی ها یکی بودن را تجربه کنند. بهانه ای باشد برای با هم بودن و مهربان بودن. بهانه ای باشد برای خوشحال بودن همه ایرانی ها. آن هم در روزهایی که خوشحال بودن سخت ترین اتفاق در ایران است. امیدوارم بار دیگر شنیدن نام ایران لبخند بزنیم و شاید اشک بریزیم. از این که خوشحالیم. شاید هم اشک بریزیم برای این خندیدن را فراموش کرده ایم، حتی در بهترین موقعیت ها.

امیدوارم و امیدوارم فرهادی و فیلمش بار دیگر بهانه خوبی هایمان باشند.


۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

خاک من کجاست فتاح ؟


چند سال پیش یکی از شبکه های تلویزیونی ایران برنامه ای پخش می کرد درباره ایرانی های خارج از کشور. دوره به اصطلاح فرار مغزها بود. صدا و سیما هم تلاش می کرد به مردم و آنهایی که در فکر رفتن از ایران هستند، بفهماند که ایران بهترین جای دنیاست و ماندن خیلی بهتر از رفتن است.

همین دلیل کافی بود برای ساختن و پخش مستند ها و فیلم ها و مصاحبه ها از ایرانی های خارج از کشور. یکی از این مستند ها درباره ایرانی هایی بود که رفته بودند و حالا به هر دلیلی نمی توانستند به ایران برگردند. نه این که مشکل سیاسی داشته باشند. چون به هر حال تاکید در تلویزیون این بود و هست که ما آزاد ترین کشور هستیم و در را برای ورود همه مخالفان نظام باز گذاشته ایم. این برنامه درباره آنهایی بود که به دلایل کاری یا تحصیل فرزندانشان یا بیماری خود یا اعضای خانواده شان، نمی توانستند به ایران بازگردند یا در ایران ماندگار شوند.

گزارشگر با پیرمردی صحبت می کرد که گلایه داشت از ایرانی هایی که بعد از خروج از ایران صحبت کردنشان تغییر می کند و لهجه می گیرند و زبان مادری شان را فراموش می کنند. افتخار می کرد به این که در چند ده سالی که خارج از ایران زندگی می‌کند، هیچ گاه به ایران و ایرانی نگفته است ایرون و ایرونی! همیشه نام ایران را درست تلفظ کرده است. این حرف ها را خیلی با افتخار می زد.
موقع دیدن این مستند یا نمی دانم مصاحبه داشتم به این فکر می کردم که چقدر مهم است آدم ایران را ایران تلفظ کند یا ایرون؟! آن روزها فکر می کردم لابد مهم است. لابد مهم است برای کشورت و نام آن ارزش قائل بشوی و درست تلفظش کنی. بالاخره ما برای این مرز و بوم هستیم و باید نسبت به آن و حتی اسم آن غیرت داشته باشیم. هرجا هم می رویم با افتخار نام کشورمان را ببریم.

اما آیا هنوز هم ایرانی ها و حتی خود من چنین تفکری درباره ایران داریم؟ هنوز هم ایرانی های خارج از کشور موقع صحبت از ایران سرشان را بالا می گیرند و با افتخار درباره مرز و بومشان سخن می گویند؟ آیا این ایران مرز و بوم ماست؟ همان خاکی است که باید به آن افتخار کنیم؟ جایی برای دفاع از این خاک و افتخار به آن باقی مانده است؟ منظورم نظر دادن درباره نیست. اینها سوالاتی هستند که شاید این روزها ذهن خیلی از ما ایرانی ها را مشغول خود کرده اند. هنوزم هم کسی نیست که پاسخ درستی به این سوالات داده باشد.

آیا ما ایرانی هستیم؟ ایرانی که باید به آن افتخار کنیم کجاست؟ یاد دیالوگ فیلم آواز قو می افتم که پیمان، نقش اول فیلم حاضر نشد با گروگان هایش وارد خاک ایران شود و این سوال را پرسید که «خاک من کجاست فتاح؟»‌

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من، سربازی، وبلاگ... چهار ماه بعد


فکر می کنم نزدیک به چهار ماه یا بیشتر از آخرین پستی که برای وبلاگم نوشتم می گذرد. چهار ماهی که هم روزهای خوب بودند و هم روزهای بد و عذاب آور. اما اگر قرار باشد روزهای خوب را در یک کفه ترازو و روزهای بد را در کفه دیگر قرار دهم، شک نکنید که کفه روزهای بد با شدتی باور نکردنی پایین خواهند آمد. این را این طور گفتم که متوجه عمق ماجرا بشوید. بالاخره به سرم آمد از آنچه می ترسیدم. اول شهریور تاریخی بود که باید سربازی می رفتم و رفتم.
نمی دانم شانس با من همراه بود یا نه، اما روز اول شهریور قرار بر این شد که من سربازی ام را در نیروی انتظامی بگذرانم. دقیقاً وقتی داشتم برای تقسیم می رفتم، خدا خدا می کردم که نکند نیروی انتظامی بیوفتم. نکند... نکند... همین موقع بود که اعلام کننده محل خدمت جمعی که من در بین آنها قرار داشتم را مورد اشاره قرار داد و گفت: شماها ...مرکز آموزش ناجای ولیعصر تبریز. این یعنی دقیقاً خدمت در نیروی انتظامی !!
بگذریم ... داستان سربازی رفتن من داستان طول و دراز تر از این حرفاست که بخواهم در این پست که بعد از چهار ماه می نویسم، تعریفش کنم. اما همین را بگویم که تجربه نکردن خدمت سربازی از تجربه کردن آن خیلی خیلی بهتر است. دوبار گفتم «خیلی» که متوجه عمق ماجرا باشد.
این هم که بعضی ها می گویند این دوران از به یادماندنی ترین دوران زندگی هر پسر ایرانی است هم از نظر من، مثل این است که احمدی نژاد هر روز می گوید ایران به قدرتمند ترین کشور دنیا تبدیل شده است، چرت و پرت ...
فیلترینگ خنده دار
از کلی موضوعات و اتفاقاتی که در حدود این چهار ماه برای من اتفاق افتاد که بگذریم، شاید جریان فیلتر شدن وبلاگم از جالب ترین اتفاقاتی بود که افتاد و اصلاً فکرش را نمی کردم. فکر کنید بعد از حدود 3 ماه تعطیلی وبلاگ به دلیل آغاز خدمت سربازی، وقتی آدرس وبلاگم را تایپ کردم و کلید اینتر را زدم، فهمیدم که وبلاگ فیلتر شده است. ناراحت بودم ها، اا انگار خنده دار ترین اتفاق دنیا را دیده ام. نمی گویم وبلاگم بهانه لازم برای فیلتر شدن را ندارد، اما نه این که بعد از این همه وقت تعطیلی.
البته با کمک دوست بسیار عزیزی و با امکانات بلاگر خیلی راحت توانستم با عوض کردن آدرس وبلاگ فیلترینگ بچه های اطلاعات و مخابرات ایران را دور بزنم. حالا دیگر به جای کافه وطن، تایپ کنید کافه وطن2 . به همین راحتی. این روزها احساس می کنم نوشتن از جمله مسکن هایی است که آرامم می کند و این وبلاگ هم بهترین جا برای آرامش گرفتن. 

۱۳۸۹ تیر ۲۰, یکشنبه

چند روز بی برنامگی


همیشه از بی برنامگی فراری بودم، اما تقریباً تمام این چند روز تعطیلی همراه بود با بی برنامگی. بی برنامگی کاری، بی برنامگی، دولتی، بی برنامگی دوستان و شاید هم بی برنامگی خودم.

- چهارشنبه خبر رسید که «میرعظیم»، یکی از آشنایان قدیمی خانواده مادرم در شهر میانه (زادگاه مادرم) فوت کرده. خبر ناراحت کننده ای بود. مخصوصاً برای من که بعد از مرگ پدر بزرگ مادری ام، او را پدر بزرگم می دانستم و در سفرهایم به میانه، حتماً چند باری به او و همسرش که تنها بودند سر می زدم. البته میر عظیم برای مادرم و بقیه فایمل مادری ام زنده کننده خاطره های زیادی بود که متاسفانه فوت کرد.

- مادرم پیشنهاد داد تا برای شرکت در مراسم سوم میرعظیم همراه او دو سه روزی به میانه بروم. اما از آنجایی که از قبل قراری برای مصاحبه با شاهرخ رامین، مخبر کمیسیون بهداشت داشتم، همراه مادرم نرفتم. اما متاسفانه روز پنجشنبه نه تنها از طرف دفتر آقای رامین تماسی گرفته نشد، بلکه مسئول دفتر ایشان حتی جواب تلفن من را نداد تا بی برنامگی ها شروع بشود. این درحالی بود که رییس دفتر رامین چند روز پیش آنقدر اصرار داشت برای این مصاحبه و سرعت در کار که باورش برای خودم هم سخت بود که حالا چرا تلفنش را جواب نمی دهد.

- از روز سه شنبه با یکی دو تا از دوستان قرار گذاشته بودیم روز جمعه به یکی از نقاط دیدنی اطراف تهران برویم. غار رودافشان و تنگه واشی را برای این روز در نظر گرفته بودیم. اما به لطف برادر عزیز این دوستمان برنامه گردش روز جمعه هم که کلی برایش برنامه ریزی کرده بودیم خراب شد. قرار این بود که با ماشین دوستمان برویم که متاسفانه برادرش زودتر ماشین را برداشته بود با دوستانش رفته بود مسافرت. این دومین بی برنامگی این چند روز بود.

- روز شنبه طرف های ظهر بود، داشتم آماده می شدم برم روزنامه که دیدم شبکه خبر به صورت زیر نویس اعلام می کند ادارات دولتی که روزهای یکشنبه و دو شنبه به دلیل گرمای زیاد هوا تعطیل است. تعطیلی ادارات دولتی در ایران هم یعنی تعطیلی همه کشور ! یعنی من هم روز شنبه تعطیل بودم و هم روز یکشنبه و البته روز دوشنبه باید می رفتم سر کار ! یعنی حدود دو روز تعطیلی بدون هیچ برنامه ای ! البته یکی از دوستان تلاش کرد برای روز یکشنبه برنامه ای جور کند که یا برای تفریح خارج از تهران برویم یا در یک مهمانی خودمانی دور هم جمع شویم که آن هم به لطف دیگر دوستان میسر نشد. همین شد که تعطیلات بی برنامه دولت غیر قانونی آقای احمدی نژاد بی برنامگی های این چند روز را بیشتر کرد.

- روز شنبه بعد از اطلاع از تعطیلات و نداشتن هیچ برنامه ای برای مسافرت، حدود ساعت 2:30 بعد از ظهر یکی از دوستان تماس گرفت و گفت که نزدیک مشا کاری دارد. می خواست همراهش بروم. من هم از خدا خواسته دوربین را برداشتم رفتم. جاده هراز یک طرفه بود و مجبور شدیم از جاده فیروز کوه برویم. اول رفتیم دماوند و بعد هم چشمه علی! تا به حال چشمه علی را اینقدر شلوغ ندیده بودم. جا برای سوزن انداختن نبود. یکی مشغول کباب درست کردن بود و یکی وسطی بازی می کرد! یکی هو وسط اون شلوغی داشت خر و پف می کرد. نمی شد گفت خنک، اما هوا بهتر از تهران و جاهای دیگر بود. کمی عکس گرفتم و بعد با صدای موزیک خیلی بلند و آهنگ رمیکس تابستون کوتاهه زد بازی رفتیم طرف مشاء. دوستم کارش را انجام داد و من هم در ارتفاع عکاسی کردم. بعد هم باز رانندگی در جاده هراز با صدای بلند موزیک و عکاسی از جاده. خوب بود. بین این همه بی برنامگی می شد دلم را خوش کنم به این گشت کوتاه.

- یکشنبه هم باز به دعوت یکی از دوستان تا گردنه امام زاده هاشم در جاده هراز رفتیم. دقیقاً از تونل امام زاده هاشم کا بیرون آمدیم هوا کاملاً پاییزی بود و باشد شدید و البته سردی هم می وزید. کلی کیف می کردیم از این باد سر در این فصل 50 درجه به بالا! تصور این که به خاطر سرمای هوا آش رشته داغ بگیریم و بخوریم برای خودمان هم باور نکردنی بود، اما این اتفاق افتاد و آش رشته داغ در آن هوای سرد و باد خیلی چسبید. باز هم یک دلخوشی کوچک در این بی برنامگی ها.

- عصر شنبه پسردایی محترم که همراه همسرش در گرگان زندگی می کند، دعوت کرد به گرگان بروم. به چند دلیل نرفتم. اول این که ماشین نداشتم و می دانستم با این تعطیلی ها پیدا کردن ماشین برای رفتن به گرگان عذاب آور است و اگر هم ماشین پیدا شود باید ساعت ها پشت ترافیک بمانم. دلیل دوم ها این بود که همراهی نداشتم. به قول معروف «پا» نداشتم. من اصولاٌ مسافرت را دوست دارم به شرطی که پا داشته باشم و تنها نباشم.  بعد هم این که تا گرگان راه زیاد است و اصولاً خیلی نمی ارزد برای یک روز این همه راه را تنهایی بروم. پس نرفتم...

- در این چند روز تعطیلی به دلیل اجبار مادر و گاهاً خواهرم که با علاقه پای سریال های فارسی وان می نشینند، مجبور شدم یکی دو قسمت از سریال های این شبکه را ببینم. البته منظورم سریال هایی غیر از سریالی مثل فرار از زندان است. (قبلاً دیده بودم) نکات جالبی درباره این شبکه و سریال هایش دستم آمد که بعداً درباره آن خواهم نوشت. تنها اشاره ای کوچک می کنم که این شبکه به نظر نسبت به روزهای اول پیشرفت های جالب توجهی داشته، چه از نظر دوبله و چه از نظر نوع و ژانر سریال ها. جالب اینجاست که یکشنبه شب موضوع برنامه «دیروز، امروز، فردا» سریال های خارجی و آمریکایی و تحلیل شبکه ای مثل فارسی وان بود، آن هم با حضور فرد جالب و مفرحی چون حسن عباسی! موضوع وقتی جالب تر شد که در هنگام پخش سریال شبکه های فارسی وان و GEM TV  که سریال های فارسی نشان می دهند، قطع شدند!

- یکی از مهمترین موضوعاتی که در این چند روزه برای چندمین بار مثل پتک بر سرم کوبیده شد و فهمیدم این بود که داشتن اتومبیل شخصی از واجبات عقلی است و گویا در کتب تاریخی هم بارها روی آن تاکید شده است.

- فکر کنم زیاد نوشتم ...

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

تجربه های من در یک شرکت دولتی

حدود یک ماه می شود که به لطف یکی از دوستان خوبم در روابط عمومی یک شرکت دولتی وابسته به وزارت مسکن مشغول به کار شده ام. صبح ها به روابط عمومی می روم و عصر ها روزنامه. یک ماه پیش برای پوشش یک برنامه خبری به این شرکت رفته بودم و چند مصاحبه و یگ گزارش برایشان تهیه کردم. آنها هم بعد از چند روز پیشنهاد دادند که به دلیل ضعف روابط عمومی شان در حوزه خبر و اطلاع رسانی در روابط عمومی مشغول به کار شود.
البته منظور آنها استخدام بود. اما بعد از این که گفتم حدود دو ماه دیگر سرباز هستم، گفتند با قرار داد ساعتی یا حجمی مشغول به کار شوم.
لیست بلند بالایی از کارهایی که میتوانستم در زمینه خبر و اطلاع رسانی برای آنها انجام بدهم را آماده کردم و بعد از یکی دو روز مشول به کار شدم. در روزهای اول شوق و هیجان زیادی برای کار داشتم. پر از انرژی بودم و سعی می کردم بهترین کار را تحویل دهم.
اما گذشت چند روز کافی بود تا بفهمم آن خبرهایی هم که من فکر می کردم نیست و کار در ادارت دولتی و یا حداقل در این اداره راه و رسم خودش را دارد.
دو نفر دیگر هم همراه با من در روابط عمومی این اداره محترم کار می کنند. یکی آقای «ر» که فکر می کنم دو سال پیش از من در شرکت شروع به کار کرده و یکی هم آقای «م» که چند ماه پیش کارش را شروع کرد. این دومی تا آنجا که من فهمیدم پدرش سردار سپاه است و در اداره بالادستی اداره ای که من در آن کار می کنم رییس روابط عمومی است.
به هر حال ... رییسی هم داریم در این اداره محترم که که خدایی آدم پر تلاشی است. خیلی نمی شناسمش، اما حدود چهار ماه است که به شرکت آمده و بیشتر کارمندان شرکت اعتقاد دارند از وقتی این آقا آمده به شرکت، کارها کلی جلو رفته و بهتر انجام می گیرد.
اولین موضوعی که در روزهای اول متوجه شدم این بود که آقای «ر» معمولاً عرض ارادت خوبی به رییس داره و تنها چیزی که از دهنش نمی افته حاجی حاجی گفتن بود.
کافی بود این حاجی رییس به آقای «ر» چیزی بگوید. به سرعت دست به قلم می شد که مثلاً دارم می نویسم و این دستور احتمالاً تا دو سوت دیگر اجرا شده است. اما معمولاً بین چهار تا پنج روز اجرای هر دستور کوچکی طول می کشید. البته این دستور که می گویم، وظایف محوله در محل کار بود.
یادم نمی رود... یک مرتبه دو دسته گل برای روز زن به روابط عمومی آورده بودند تا تیغ و برگ هایش را بکنند و روی هدایا به بانوان محترم شرکت بدهند. برای همین امر مهم دو سه نفری مشغول بودند. یکی ساقه گل ها را کوتاه می کرد، یکی برگ ها را می کند و دیگری هم تیغ ها را یکی یکی با انگشت می کند.
داشتم به این فکر می کردم که چطور این کار با سرعت بیشتری انجام می شود. به این فکر افتادم که با منگنه کش می توان خیلی راحت و با سرعت زیاد برگ و تیغ ها را به طور همزمان کند. این موضوع را به آقای «ر» گفتم.
ایشان هم ابتدا خیلی خوشحال شدند که راهی برای سریع تر انجام شدن کار پیدا شده است، اما تنها بعد از گذشت چند لحظه رو به من کردند و گفتند: آقای نعمتی این کاری که شمامی فرمایید خیلی خوب است، اما «سیاست کاری» می گوید که این کار باید به همین روش انجام گیرد.
بله ! درست متوجه شدید... منظور آقای «ر» این بود که سیاست کاری در این است که کار کش بیاید و بیخود و بی جهت طول بکشد.
از دیگر موارد جذاب و دیدنی در این اداره محترم نوع برخورد آقایان شرکت با خانم های شرکت است. اصولاً در محل کار بنده خانم ها با این که حدود 90 درصدشان به قول بچه ها داف نیستند، اما «در های گران بهایی» هستند. بارها در شرکت دیده ام که برخی از آقایان به محض دیدن حضور خانم ها در اتاق ها به آن اتاق رفته اند و به صورتی ژانگولر وارانه وارد بحث شده اند و همین کافی ست که هر بار حدود 20 دقیقه الی 40 دقیقه زمان از دست برود.
اما یکی از شاه کارها چند روز پیش در شرکت اتفاق افتاد. یک روز صبح به شرکت رفتم و متوجه شدم اکثر اتاق ها خالی است. بچه های روابط عمومی هم نبودند و در بسته بود. با آقای «م» تماس گرفتم. گفت همه برای صبحانه در نماز خانه جمع شده اندو تعجب کردم. ساعت حدود 9 صبح بود. وارد نماز خانه شدم. دیدم دوستان همه بعد از خوردن یک کاسه عدسی به دیوار ام داده اند و یکی هم برایشان درباره صندوق قرض الحسنه و جایگاه قرض الحسنه نزد خدا بحث می کند.
گویا قرار بود صندوقی تشکیل شود تا به کارمندان شرکت وام بدهد. از آنجایی که زمان زیادی در آن شرکت فعالیت نخواهم داشت، کلید اتاق گرفتم و به اتاق روابط عمومی رفتم. راهرو های شرکت پر از مراجعانی بود که هر کدام برای کاری به شرکت آمده بودند و نمی دانستند چرا کسی سرکارش نیست. جالب بود که دوستان در زمان اداری، آن هم وسط هفته به فکر صندوق رفاه و وام بودند و ارباب رجوع یک لنگه پا منتظر بود تا کار اقایان تمام شود. این اولین تجربه کاری من در یک اداره دولتی است و به همین دلیل خیلی از این گونه رفتارها برایم قابل درک نیست. این طور جاهاست که می توان فهمید چرا کارهای عمرانی و دولتی حرکتی لاکپشت وار دارد. البته این تنها یک نمونه از صدها اتفاق تاسف باری است که هر روز من در شرکت شاهدش هستم. البته تاکید کنم که کارمندان کاری و با وجدان هم هستند در این شرکت، اما به تعداد بسیار کم.

این روایت ادامه دارد...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه

تجربه یک «سفر یک روزه»

امسال سال برای بهنام سال سفر است. این را یکی از بچه ها می گفت. از اول سال تا بحال که حدود دو ماه گذشته، سه سفر داشتم. یعنی برای هر ماه یک و نیم سفر!
البته اولی در تعطیلات عید بود و سفر نوروزی. اما سفر دوم به سفر واقعی بود که به پیشنهاد چند تن از دوستان یه شهر کرد و از آنجا به اصفهان رفتم. در ادامه همین روند سفرها بود که چند روز پیش سفری به شهر مشهد بهم پیشنهاد شد. سفری برای پوشش یک نشست خبری که دوستم نمی توانست برود و از من خواست که اگر دوست دارم به جای او بروم. من هم که اصولاً دوست دارم. یک سفر یک روزه با هواپیما به مشهد.
بعد از رسیدن بلیط هوپیما از طریق پست، البته با هزار بدبختی و این سوال بی پاسخ که چرا دوستان برنامه ریز از بلیط الکترونیکی استفاده نکردند، آماده سفر شدم.
از آنجایی که سفر یک روزه بود خیلی بار و بندیل نداشتم. یک دوربین بود و چند ورق کاغذ و یک مجله که معملاً در سفرها همراه می برم و نخوانده بر می گردانم. پرواز ساعت 6 صبح روز یکشنبه بود. حدود ساعت 3:30 از منزل در رودهن حرکت کردم و به لطف اتوبوس های تند رو شهرداری حدود 5:30 به فرودگاه رسیدم.
بعد از نوشیدن یک چای خیلی خیلی داغ که کل دم و دسگاه داخلی دهانم را سوزاند، سوار هواپیما شدم. تنها بودم و خبری از بقیه گروه خبری نداشتم.

اتوبوس، لوکس تر از هواپیما
این که می گویم هواپیما شما خیلی جدی نگیرید، اتوبوسی که چند هفته پیش با هادی و دیگر دوستان به شهرکرد رفتیم به مراتب از این به اصطلاح هواپیما بهتر و لوکس تر بود.
تنها فرق این هواپیما با اتوبوس های شرکت واحد یا مینی بوس های قدیمی و قراضه تهران - رودهن که چندین سالی می شود سوار نشده ام این بود که به جای حرکت روی زمین، روی آسمان پرواز می کرد.
صندلی های کثیف، تنگ و کوچک - هیچ ربطی به ابعاد من داشت و بقیه هم همین را می گفتند- در و دیوار نه چندان تمیز و تکان های جالب توجه موقع پرواز. صدا هم که تا دلتان بخواهد بود.
اگرچه ساعت پرواز در بلیط 6 صبح بود، اما هواپیما حدود ساعت 6:45 دقیقه از باند فرودگاه بلند شد. خلبان میهمان دار البته به دلیل این تاخیر از مسافران عذرخواهی کرد و علت آن را شلوغی باند فرودگاه دانست.
از آنجایی که خیلی خسته بود و خوابم می آمد، بعد از گرفتن چند عکس از ابرهایی که هواپیما بالای آنها در حال حرکت بود، تقریباً تمام مسیر را خواب بودم. موقع فرود و نشستن هواپیما بر باند فرودگاه بیدار شدم. حس عجیبی بود. تا چند دقیقه پیش روی ابرها آفتاب بود و گرما، اما حالا زیر ابرها در فرودگاه مشهد قطره های باران بودند که به شیشه هواپیما می خورد و باند خیس فرودگاه.
هوای خوبی بود. نه خیلی گرم و نه خیلی سرد. از هواپیما پیاده شدم و بعد از آشنا شدن با بقیه دوستان گروه خبری که راهی حرم امام رضا شدیم. دو نفر از مسئولان برگزاری جشنواره ای که بری پوشش خبری آن رفته بودیم مده بودند استقبالمان. دو جوان حدود 25 تا 30 سال که یکی کت و شلوار پوشیده بود و دیگری شلواز جین با پیراهن مردانه صورتی. خوش تیپ بودند.

نم نم نم ... باران
حدود ساعت 8:40 دقیقه به حرم امام رضا رسیدیم. از هم جدا شدیم و قرار شد ساعت 9:30 همان جایی باشیم که از هم جدا شدیم. باران نم نم می بارید. با این خیلی آدم مذهبی و معتقدی نیستم، اما آن لحظه بودن در حرم امام رضا را دوست داشتم. در قسمت بیرونی یکی از رواق هایش که نامش یادم نیست، روی فرش نشستم و باران را تماشا کردم.
روبروی جایی که نشسته بودم، طاق یکی از مسجد های مجموعه حرم امام رضا بود و شده بود پس زمینه بارش نرم باران. آن وقت صبح حیاط نسبتاً بزرگ جایی که نشسته بودم خالی بود. هوای ابری و قطره های بارانی که آرام می آمدند و در حوض بزرگ وسط حیاط گم می شدند.
لحظه خوبی بود. دوستان رفته بودند نماز بخوانند و با امام رضا در و دل کننده و احتمالاً خواسته هایشان را بگویند و من نیم ساعتی نشستم و آسمان را تماشا کردم.
بعد از حرم امام رفتیم برای پوشش برنامه خبری. چند نفری از مسئولان وزارت بهداشت و دانشگاه های علوم پزشکی آمده بودند و درباره جشنواره فرهنگی هنری دانشجویان پزشکی صحبت می کردند. خانمی که فکر کنم معاون دانشجویی وزارت بهداشت بود خیلی تاکید داشت که قصد داریم پزشک متعهد مسلمان تربیت کنیم. خب لابد پزشکان پیش از این یا متعهد نبودند یا مسلمان نبودند.

هم صحبت
برنامه که تمام شد هر کس به فکر کاری بود. یک نفری زمان خواست برای خرید و گشت و گذار. یکی هم دنبال جایی می گشت تا به قول خودش «چند دقیقه ای پایش را دراز کند.» چند نفری هم دنبال کامپیوتر و اینترنت بودند برای ارسال خبر.
من هم زمان خواستم برای دیدن یکی از دوستانم که در مشهد زندگی می کرد. از گروه جدا شدم و رفتم برای دیدن دوستم. قرارمان نزدیک حرم بود تا مبادا من که دومین سفرم به مشهد بود گم شوم. (تصور کنید من جایی گم شوم)
یکی دو ساعتی را هم با دوست عزیزمان گذراندیم و از هر دری سخن گفتیم. اصولاً بحث های ما با این دوست عزیز یا سیاسی است یا مذهبی! ولی همیشه از هم صحبتی با او لذت می برم. همراه دوستم قدم زنان چرخی در شهر زدیم و مجتمع بزرگ زیست خاور که دفعه پیش نتوانستم ببینم را دیدیم. (همیشه از مجتمع های تجاری مشهد تعجب می کنم. خیلی حرفه ای و جالب هستند.)
قدم زنان زیر نم باران (اوه! چه رمانتیک!) تا محل اقامت که در بیمارستان قائم مشهد بود رفتیم و بعد از خدا حافظی رفتم برای ناهار و آماده شدن برای بازگشت به تهران.

توپولوف و استرس
ساعت پرواز بازگشت به تهران 3:30 عصر بود و ما حدود 3 رسیدیم فرودگاه. این بار هم حدود 15 دقیقه ای تاخیر در پرواز داشتیم با این تفاوت که به جای انتظار در هواپیما در سالن ترانزیت فرودگاه ایستاده بودیم.
موقع سوار شدن به هواپیما فهمیدم که این هواپیمای قابل توجه که صبح ما را به مشهد آورده بود و حالا می خواست ما را به تهران بازگرداند، همان توپولوف معروف است. البته این یکی نسبت به توپولوف صبح تمیز تر بود.
من خسته بودم و مثل مسیر آمدن، مسیر رفت را هم تقریباً خواب بود. دوستان دیگر رسانه ای هم از شانس بد انتهای هواپیما افتاده بودند به قول خوشان بوفه نشین شده بودند، آن هم با سر و صدای مثال زدنی موتور توپولوف.
موقع کم کردن ارتفاع در تهران برای نشستن هواپیما تکان های شدیدی می خورد و از آنجایی که این بار می دانستم چه هواپیمای خوش سابقه ای سوار شدم کمی نگران سوقط بودم. نه این که از مرگ ترسی داشته باشم ها، نگران بودم خدای نکرده زنده بمانم و قطع عضوی چیزی شوم.
حالا نگرانی خودم یک طرف، ترس بنده خدایی که کنارم نشسته بود طرف دیگر. با هر تکانی که هواپیما می خورد، آقای کناری که اندکی از من بزرگتر بود مچ دست من را محکم فشار می داد! نمی دانستم با استرس خودم دست و پنجه نرم کنم یا ترس این بنده خدا که داشت به من منتقل می شد.
به هر حال هواپیما با کلی تکان و سر و صدا روی باند فرودگاه نشست و از هواپیما پیاده شدم. دراین سفر به چند نتیجه رسیدم. اول این که پیاده شدن از هواپیمای «توپولوف» می تواند یکی از لذت بخش ترین لحظه های زندگی هر فرد باشد.
دوم این که اصولاً سفر یک روزه با بعد مسافتی مشهد تجربه جدیدی است. سوم این که من هنوز سفر دوست دارم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

چمدان بدست منتظر امام زمان باشید!

به نظر می رسد برنامه ریزی در دولت (غیر قانونی) حاکم معنایی ندارد. برای آنانی که خودشان را رییس دولت اعضای هیات دولت می دانند خیلی مهم نیست که مردم احتمالاً برای روزها و هفته هایشان برنامه دارند.
خیلی لازم نیست دنبال فکر کنیم، از این موارد به وفور یافت می شود در دولت مهرورز. آخرین مورد آن هم جریان تعطیل کردن روزهای شنبه و یکشنبه هفته آینده است.
هیات دولت(غیر قانونی) چند روز قبل تصمیم گرفت تهران را در روزهای شنبه و یکشنبه هفته آینده تعطیل کند و اعلام کرد که اداره های دولتی، مدارس و مراکز آموزشی (دانشگاه ها) در این دور روز تعطیل هستند.
فردای روز تصمیم هیات دولت(غیرقانونی) برخی مسولان از جمله استاندار تهران اعلام کردند که تعطیلات تنها برای مدارس و دانشگاه های تهران است و اداره های دولتی باز هستند. چند ساعتی از اظهار نظر استاندار نگذشته بود که یک مسئول دولتی اعلام کرد که سایت ها و خبرگزاری ها و صدا و سیما خبر دروغ منتشر کرده اند و تعطیلی فقط برای مدارس است که آن هم هنوز قطعی نشده است.
امروز هم از رادیو شنیدم که بار دیگر اعلام کرده اند مه دانشگاه ها هم تعطیل است.


هینk چند خط کافی است که متوجه بی برنامگی آشکار دولت غیر قانونی احمدی نژاد شویم. تصمیم گیری اخیر دولت نشان داد که هیات دولت برای تصمیم هایی که می گیرد هیچ برنامه ریزی ندارد و تصمیم در یک زمن مطرح می شود و در یک زمان هم تائید می شود.
این تعطیلات چند روزه که البته به بهانه برگزاری اجلاس سران گروه 15 در تهران برای شهروندان تهرانی درحالی در نظر گرفته شده بود که خیلی ها تا بحال داد و بیداد های زیادی مبنی بر تعطیلات زیاد در ایران به راه انداخته اند.
البته منظورم این نیست که این تعطیلی ها بد است و خوب نیست، اما این که تصمیم ها در لحظه گرفته می شوند و هیچ برنامه ریزی ندارند خنده دار و مضحک است.
اگر هم هدف ایجاد امنیت بیشتر برای برگزاری اجلاس گروه 15 باشد، این سوال پیش می آید که آیا تنها دانش آموزان و دانشجویان امنیت شهر را به خطر می اندازند؟ و اگر قرار است از ایجاد مشکل برای این قشر جلوگیری شود، آیا این مشکلات کارمندان و کارگران وجود ندارد؟
اصولاً در این چند سال حضور دولت مهرورز تصمیم ها این گونه بوده، هرجایش را که می گرفتند از جای دیگر نشت می کرد!
آدم این شیوه تصمیم گیری ها را که می بیند به این موضوع ایمان می آرود که واقعاً این کشور در حدود 5 سال اخیر توسط نیرویی فرا زمینی اداره می شده! شاید همان امام زمان که بارها تاکید شده است که او کشور را اداره می کرده! وگرنه این چنین تصمیم هایی به راحتی برای از بین بردن یک تمدن کافی است، چه برسد به کشوری مثل ایران که 30 سال مشکل داشت و این چند سال اخیر مشکلات بیشتر شده است.
البته خیلی هم نباید مطمئن باشیم که این تصمیم دولت تغییر نمی کند. از من می شنوید چمدان هایتان را ببندید اسباب و وسایل سفرتان را جمع و جور کنید. معلوم نیست، شاید در آخرین ساعات روزپنجشنبه تصمیم دولت بر این شد که تمام ادارات دولتی را هم تعطیل کند، می توانید سه چهار روزی مسافرت بروید و آب و هوایی تازه کنید، که در این تهران تنها چیزی که نیست، همین هواست!
البته خیلی هم دل خوش نباشید! خدا را چه دیدی، شاید همین تعطیلات مدارس و دانشگاه ها هم لغو شد!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۱, سه‌شنبه

روایت روز 21 اردیبهشت

روایت اول- باز هم خبر رسید که چند نفری را اعدام کرده اند. به اتهام های گوناگون، اتهام هایی که هنوز ثابت نشده بودند و احتمالاً ثابت هم نمی شدند. این چند نفر را قربانی کردند که آنانی که منتظر سالروز انتخابات ریاست جمهوری و روزهای بعد از آن هستند، گوشی دستشان باشد که خدای نکرده دست از پا خطا نکنند.
این روزها خبرهای مرگ و اعدام و دستگیری تکراری شده اند. اما باز آدم را می سوزانند. باز هم آتش می زنند به جان آزادی و جان آزادی خواهان. اما گویا راه آزادی، بدون مرگ پیمودنی نیست. این همسفر شوم مسافران ایستگاه آزادی چه بی رحمانه همسفرانش را ناکام از آزادی می گذارد و می رود.

روایت دوم- بعد از اعدام چند فعال سیاسی به اتهام محاربه و بمب گذاری خیلی ها منتظر بیانیه یا اظهار نظری از رهبران جنبش سبز بودند. انتظار ها از سوی برخی چنین بود که رهبران جنبش سبز باید خیلی سریع واکنش نشان می دادند و این موضوع را محکوم می کردند.
اما به نظرم این انتظار بیشتر رنگ و بوی احساسی دارد تا منطقی، آنهایی که منتظر شنیدن واکنس سریع افرادی چون موسوی و کروبی بودند، باید این موضوع را نیز در نظر می گرفتند که این افراد با توجه به وضعیتشان نمی توانند احساسی عمل کنند و بدون در نظر گرفتن همه جوانب به طور مثال درباره موضوعی مقل این اعدام ها واکنش نشان دهند. بماند که مهندس موسوی بعد از دو روز در بیانیه ای به این اعدام ها واکنش نشان داد.
روایت سوم- هیات دولت تصمیم می گیرد که به خاطر برگزاری اجلاس گروه 15 در تهران روزهای شنبه و یکشنبه را تعطیل کند. جمعه تعطیل است و دوشنبه هم تعطیل. می شود چهار روز تعطیلی.
یک روز پس از تصمیم هیات دولت خبر می آید که مصوبه هیات دولت لغو شده است و فقط مدارس تعطیل هستند و ادارات دولتی باید سرکار باشند.
به این فکر می کنم که اعضای هیات دولت (غیرقانونی) چند ساعتی نام امسال را یادشان رفته بود. بعد از یک روز یادشان آمد احتمالاً!

روایت چهارم- یاد روزهای قبل از انتخابات به خیر! انگار کسی اصلاً نمی دانست معنی حجاب و عفاف چیست!

۱۳۸۹ فروردین ۱۵, یکشنبه

عید دیدنی با طعم تلخ سیاست

اول - تعطیلات عید هم تمام شد. 12 ماه کار و کار و کار به امید 13 روز تعطیلی. کلی هم برنامه می ریزی می کنیم برای این 13 روز که فلان کار را بکنیم، فلان کتاب را بخوانیم، فلان محل دیدینی را ببینیم (منظور مسافرت است و لاغیر) و هزار یک برنامه دیگه برای این 13 روز می ریزیم.
اما چه فایده؟ تا چشم به هم می زنی تمام می شود و می شود 13 بدر شب. چه شب مسخره و درد آوری است این شب. هم آن زمان که محصل بویم، هم آن زمان که دانشجو بودیم و هم الان که خیر سرمان کار می کنیم. هیچ وقت دوست نداشتم 13 بدر تمام شود. عذابی بود. با این که چند سالی به دلیل کار 13 بدر را هم سرکار بودم، اما هیچ وقت دوست ندارم این روز تمام شود.
اما خب، اصولاً کمتر پیش می آید دنیا به دلخواه من باشد.
دوم - با این که در تعطیلات عید خیلی این طرف و آن طرف نرفتم و ترجیح دادم کمر کسی را ببینم، اما همان جاهای هم که رفتم بحث اصلی بحث های انتخاباتی و سیاسی بود. یک جورایی دیگه حالم از این بحث ها بد می شود. البته نه این که بی اعتنا باشم به این مسائل که نیستم.
ما به نظر دیگه خیلی خیلی زندگی ها و گپ هایمان سیاسی شده است. قبل از این هم این طور بود، اما بعد از انتخابات و اتفاقات بعد از آن این بحث ها خیلی بیشتر شده است. خانه خاله می روی، درباره سیست می گوید و می پرسد، خانه دایی می روی، از آخرین بیانیه کروبی صحبت می کند. حتی مادر بزرگ عزیز هم با آن سن مثال زدنی جویای آخرین تحولات بعد از انتخابات و زندانی های آزاد شده است.
این به کنار، موضوع آن وقت جالب تر و البته آزار دهنده تر می شود که طرف مقابل یا اصلاً از سیاست چیزی نداند، یا دیدگاهش مخالف دیدگاهت باشد.
برای همین در دید و بازدید های نوروزی سعی کردم کمتر به این مسائل بپردازم. البته بماند که چند بحث مفصل هم داشتم. مخصوصاً که یکی از بحث ها با یک طلبه بود که در قم تحصیل می کرد و نگران این بود که آیا در امتحان موسسه امام خمینی (ره) که متعلق به مصاح یزدی است، قبول می شود یا نه! دیگر خودتان بخوانید موضوعاتی را که در بحث رد و بدل می شد.
البته ایشان آدم روشنفکری بودند، با این وجود بعد از حدود سه ساعت بحث که در ساعت آخر بحث با صدای بلند ادامه پیدا می کرد، به نتیجه قابل ذکری نرسیدیم.
سوم - دقیقاً از روز 28 اسفند شروع می شود. عطسه، خارش و بدبختی و بیچارگی! این حساسیت های بهاره هم معظلی شده. اصلاً فکر نمی کردم هیکل حدود 100 کیلویی من از این قرطی بازی ها هم بلد باشه، اما انگار خیلی سوسول تر از این حرف هاست.
یادمه پارسال یه دفعه این حساست بهاره عزیز خیلی گیر داد بهم. حدود 25 الی 30 عطسه پشت سر هم اومد. یکی از دوستان بعد از عطسه ها من را دیده بود و می گفت: چرا گریه آخه؟ این نشد یکی دیگه!
حالم اینقدر بد بود که نتونستم یک چیزی بارش کنم که برای دنیا و آخرتش کافی باشه.
نمی دونم والا! گل و گیاه دارن گرده افشانی می کنن و عشق و حال می کنند، من بخت برگشته باید مصیبت بکشم.