‏نمایش پست‌ها با برچسب اعتراض. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اعتراض. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

اینجا؛ بدون منطق



موضوع شرکت کردن سید محمد خاتمی در انتخابات مجلس اینقدر مهم و دور از ذهن بود که اصل انتخابات فراموش شد. هرکسی را که می دیدی درباره شرکت خاتمی در انتخابات صحبت می کرد. یکی موافق بود و یکی موافق. برای بعضی ها هم فرقی نمی کرد. اگرچه برای همان تعداد هم تا حدی مهم بود.

این که چرا خاتمی در انتخابات شرکت کرد، این که آیا باید در انتخابات شرکت می کرد یا نه و بسیاری مسائل و پرسش های دیگر در این رابطه نتیجه اتفاق ها و علت و معلول های فراوانی هستند که باید در وقت خود مورد بررسی قرار بگیرد. به خصوص در شرایطی که کسی اطلاع دقیق از چرایی رای دادن خاتمی ندارد و تنها آنچه از ذهنشان می گذرد را به عنوان علت این کار خاتمی بیان می کنند. به این ها کاری ندارم.

قصد ندارم از خاتمی دفاع یا او را محکوم کنم. فقط توجه شما را به برخی نوشته ها و واکنش ها در دنیای مجازی و واقعی جلب می کنم. لابد شما هم دیده اید یا در شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر و فرند فید خوانده اید که واکنش ها چگونه بود. واکنش دهندگان به رای دادن خاتمی دو گروه بودند.

یک اکثریت که شروع کرده بودند به ناسزا گفتن و فحش دادن و توهین کردن. یک اقلیت کم تعدادی هم بودند که سعی کرده بودند با زبانی ملایم تر با این جریان روبرو شوند. البته این عده دوم هم به اندازه کافی عصبانی بودند و باورشان نمی شد خاتمی چنین کاری کرده باشد، - همچون نگارنده -  اما خبر صحت داشت و باید باور می کردند که خاتمی به همه اصول کنونی اصلاح طلبان پشت کرده و در انتخابات شرکت کرده است.

اما اصلی ترین نکته درباره موضوع رای دادن خاتمی برخورد اکثریت با این موضوع بود. عده ای از آنهایی که خود را اصلاح طلب می دانند و اصلاح طلب به شمار می روند یا ادعای اصلاح طلبی دارند، فحاشی و بی احترامی را اغاز کرده بودند. هر چه می دانست و توانستند، نوشتند. بی ادبانه ترین الفاظ را نثار سید محمد خاتمی کردند و از موضع خود کوتاه هم نیامدند.

نه تنها رای دادن خاتمی را بهانه فحاشی های خود قرار دادند، بلکه سابقه سیاسی سید محمد خاتمی را به شدید ترین نحوه ممکن زیر سوال بردند و تمام تصمیم های او را با الفاظ زننده نواختند. موضوع انتخابات مجلس و شرکت خاتمی در این انتخابات بار دیگر نشان داد ما نمی توانیم با هم تبادل نظر کنیم. بشینیم دور یک میز و بدون این که از اظهار نظر طرف مقابل (هرچند تند یا بی پایه اساس) عصبانی شویم و جوش بیاوریم، به حرف های او گوش کنیم و اجازه دهیم تا او هم مواضعش را بگوید. دیروز کافی بود تا کسی درباره خاتمی چیزی خوبی بنویسد، بی شک باید تا ساعت ها درباره طرفداری یا شاید سخن منطقی که زده بود، توضیح می داد.

خیلی از ما نمی توانیم این گونه باشیم. عصبانی می شویم. فحاشی می کنیم، قهر می کنیم، می گذاریم و می رویم. بدون این که بدانیم چرا! بدون این که حرف ها را کامل گوش کنیم و بعد اظهار نظر کنیم. از همان اول می رویم سراغ بی احترامی کردن. خودمان را خالی می کنیم و بعد ... می نشینیم به صحبت منطقی. اما دیگر دیر شده است. یا چیزی گفتیم که نباید می گفتیم و یا طرف مقابل را از خودمان نا امید و ناراحت کرده ایم.

آرامش درباره بحث و اظهار نظر خیلی از مشکلات حل نشدنی را حل و فصل می کند. اما ما عادت داریم به جای باز کردن گره ها، ان را اینقدر با بی حوصلگی و عصبانیت دستکاری می کنیم و می کشیم که گره کور می شود ... کور کور ... حالا دیگر باز کردنش به این راحتی ها نیست یا اینقدر باز کردنش سخت می شود که موقع باز کردن دائم به خودمان فحش می دهیم و لعنت می فرستیم. ما درباره خودمان هم منطقی نیستیم. 

۱۳۹۰ اسفند ۱۱, پنجشنبه

نباید در انتخابات شرکت کرد به این خاطر که ...


به نظرم بحث کردن درباره این که آیا باید در انتخابات شرکت کرد یا نه همانقدر بی دلیل است که به طور مثال بخواهیم درباره زنده شدن یک مرده صحبت کنیم، آن هم وقتی دو سال از مرگ او گذشته و زیر خروارها خاک مدفون شده است.

دموکراسی در ایران سال ها در کما بود. این کما یکی دو سال بعد از انقلاب آغاز شد. روزهای اول مردم خوشحال بودند و نمی دانستند قرار است چه بلایی سرشان بیاید. به قول امروزی ها جو انقلاب همه را گرفته بود و فکر می کردند بزرگترین کار دنیا را انجام داده اند. البته شاید انقلاب ایران یکی از بزرگترین کارهای تاریخ ایران بود، اما روزها و سال های بعد از آن دیگر روزهای خوبی نبود. خیلی ها همان اول این موضوع را فهمیدند. یا از کشور خارج شدند و یا به گوشه ای رفتند و دم نزدند.

در مقابل عده ای از میدان خالی شده استفاده و سوء استفاده کردند. این ها بالای سر این بیمار به کما رفته که هر روز حالش بدتر می شد می چرخیدند و خوشحال بودند. خوشحال از این که آنهایی که تک و توک به این بیمار سر می زنند برایش گل و شیرینی و کمپوت می آورند و بعد می روند. اما آنها از جایشان تکان نخوردند و صاحب همه کمپوت و شیرینی ها و گل ها و گلدان ها شدند.

برای رفع گرسنگی نه کار می کردند و نه زحمتی می کشیدند. جا داشتند، غذا داشتند! خیالشان راحت بود. البته در دوره هایی کسانی در لباس دکتر بالای سر بیمار به کما رفته می آمدند و آمپول یا سرمی به او تزریق می کردند. بعضاً اخطارهایی هم به مراقبان همیشگی داند و چند ساعتی آنها را از اتاق بیمار بیرون کردند تا شاید بتوانند برای جان گرفتن بیمار کاری کنند. اما هم وضع بیمار وخیم تر از آن بود که بتوانند برایش کاری کنند، هم این که دکترهایی که بالای سر بیمار آمده بودند، متخصص بودنشان تائید نشده بود. از پزشکی روپوش سفید داشتند و یک گوشی پزشکی برای چک کردن تپش قلب بیمار.

البته مراقبان همیشگی هم حاضر نبودند به این راحتی ها کوتاه بیایند و بیمار را رها کنند. آنها خیلی وقت بود کار نکرده بودند و یادشان رفته بود چطور خودشان را سیر کنند. غذایشان همان کمپوت و شیرینی ها بود. شاید هم گاهی غذای بیمارستان! همین بود که عقب نشینی نکردند. زنگ زدند به بالادستی هایشان! شاید هم بالادستی های دکتر! دعوا کردند. زور گفتند و کتک کاری کردند تا بار دیگر توانستند داخل اتاق شوند.

این بار وضعشان بهتر شده بود. با خودشان چند صندلی به اتاق آوردند. همه نشستند و پا رو پا انداختند. وضعیت غذای بیمارستان انگار بهتر شده بود. ملاقات کنندگان در ساعت های ملاقات همچنان شیرینی و کمپوت می آوردند و روزهای خوب برای آنها ادامه داشت. روزهای خوب برای همراهان همیشگی این بیمار به کما رفته همچنان ادامه داشت.

حدود دو سال پیش بود. چند روز کمتر یا چند روز بیشتر. اما حدود دو سال پیش بود. یکی از آن آدم هایی که بعد از روزهای خوب انقلاب و با شروع بیماری آن به گوشه ای رفته بود و خودش را با نقاشی سرگرم کرده بود، سر و کله اش پیدا شد. بی هوا دست انداخت به دستگیره در اتاق بیمار به کما رفته و داخل شد. حاضران اتاق تعجب کرده بودند. چون قبل از آن حتی دکترها هم باید برای سر زدن به بیمار بی نوا از آنها اجازه می گرفتند. حالا یکی پیدا شده بود بدون اجازه وارد اتاق شده بود و می خواست کاری برای بیمار به کما رفته بکند.

کسی نمی دانست او هم دکتر است یا قرار است دکتر شود! فرد تازه وارد سریع به سراغ بیمار رفت. به دستگاه های دور و بر تخت نگاهی انداخت. بعضی هایشان را دست کاری کرد. فشار اکسیژن را تغییر داد. پشت سر بیمار را کمی بالا آورد. گوشه پرده های ضخیم اتاق بیمارستان را کنار زد و نرو خورشید را به اتاق راه داد.

ساکنان چندین ساله اتاق تعجب کرده بودند. خشکشان زده بود. نمی دانستند باید چه کنند. ایستاده بودند و فقط نگاه می کردند. یک چشمشان به دوست قدیمی بود که بعد از این همه سال سر و کله اش پیدا شده بود و او را نمی شناختند. یک چشمشان هم به بیمار روی تخت.

بعد از چند ساعت وضعیت هوشیاری بیمار بهتر شد، پلک زد. انگشت های دست راستش را آرام آرام تکان داد. بیماری که حدود سی سال روی تخت بیمارستان در کما بود، حالا جان گرفته بود. مراقبان سی ساله نمی دانستند باید چه کنند. نم یدانستند وضعشان چه می شود؟ سوال هایشان زیاد بود. هم از خودشان و هم از بیمار تازه از کما آمده. نمی دانستند کمپوت ها و شیرینی ها باز هم می آید یا نه؟ نمی دانستند باز هم می توانند روی صندلی هایشان در اتاق بیمارستان پا روی پا بیاندازند و دور بیمار بگویند و بخندند؟

ترسیده بودند. آنقدر که حتی نمی توانستند فکر کنند و تصمیم بگیرند. هر کدام کاری می کرد. یکی به سمت دوست قدیمی که حالا دشمن می دانستندش، حمله می کرد. دیگر هرچه گیرش می آمد به سوی او پرت می کرد. یکی لوله های اکسیژن را دستکاری می کرد و دیگری تنظیم دستگاه های اطراف تخت را تغییر می داد. زیاد بودند و فرد تازه وارد تنها. بالاخره توانستند او را از اتاق بیرون کنند.

فرد پشت در اتاق تلاش می کرد تا داخل شود. نگران وضعیت بیمار بود. بیمار روی تخت که تازه داشت حالش بهتر می شد، دوباره وضعیتش به سال های قبل برگشت. حتی بدتر. بعد از چند ساعت کار تمام شده بود. بیماری که سی سال در به کما بود پس از اتفاق هایی که افتاد، تمام کرد. مُرد!

اما آنهایی که در اتاق بودند نمی خواستند مردن بیمار را باور کنند. می دانستند او نفس نمی کشد. خط دستگاه ها مستقیم شد و بیمار تمام کرد. اما به روی خودشان نمی آوردند. بلند بلند از زنده بودن بیمار صحبت می کردند و می گفتند و می خندیدند. گویی بیمار حال خوب شده است. اما بیمار تمام کرده بود!

داستان دموکراسی و انتخابات در ایران، ماجرای مرده ای است که چند پزشک غیر متخصص و لابد دانشگاه آکسفوردی بالای سرش ایستاده اند و بدون هیچ تخصصی دستگاه شوک را با ولتاژ بالا به بدن بی جان بیمار می چسبانند. ولتاژ با بالاتر می برند و باز و باز و باز ...

اما این تلاش ها بیهوده است. دموکراسی به ایران باز نمی گردد. برگزاری انتخابات در کشوری که ارکان دموکراسی در آن جایی ندارد خنده دار است. در کشوری که حتی کمترین حقوق شهروندی، حقوق بشر و بسیاری از حقوق های دیگر رعایت نمی شود انتخابات و رای دادن یعنی هیچ.

انتخابات ریاست جمهوری سال 88 نشان داد که سران حکومت به رای نیاز ندارند. همین که عده ای مشخص که در هر رای گیری و راهپیمایی شرکت دارند، برای آنها کافیست. رای ها برای خودشان است و آمارهای خودشان را از میزان مشارکت در انتخابات اعلام می کنند. پس این که عده ای در انتخابات شرکت کنند یا نه مهم نیست.

مشارکت در انتخابات مجلس هم احتمالاً بالای 70 درصد خواهد بود. آمارها مشخص است و نمایندگانی که به مجلس خواهند رفت هم معلوم شده اند. تصاویر مشارکت حداکثری در سال های دور هم در آرشیو صدا و سیما فراوان یافت می شود.

باز نتیجه این است که صحبت درباره شرکت کردن یا شرکت نکردن در انتخابات پوچ و بیهوده است. شاید بتوان تنها درباره یک موضوع بحث کردو آن شرکت نکردن در انتخابات است. نباید در انتخابات شرکت کرد به این خاطر که ... 

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

خاک من کجاست فتاح ؟


چند سال پیش یکی از شبکه های تلویزیونی ایران برنامه ای پخش می کرد درباره ایرانی های خارج از کشور. دوره به اصطلاح فرار مغزها بود. صدا و سیما هم تلاش می کرد به مردم و آنهایی که در فکر رفتن از ایران هستند، بفهماند که ایران بهترین جای دنیاست و ماندن خیلی بهتر از رفتن است.

همین دلیل کافی بود برای ساختن و پخش مستند ها و فیلم ها و مصاحبه ها از ایرانی های خارج از کشور. یکی از این مستند ها درباره ایرانی هایی بود که رفته بودند و حالا به هر دلیلی نمی توانستند به ایران برگردند. نه این که مشکل سیاسی داشته باشند. چون به هر حال تاکید در تلویزیون این بود و هست که ما آزاد ترین کشور هستیم و در را برای ورود همه مخالفان نظام باز گذاشته ایم. این برنامه درباره آنهایی بود که به دلایل کاری یا تحصیل فرزندانشان یا بیماری خود یا اعضای خانواده شان، نمی توانستند به ایران بازگردند یا در ایران ماندگار شوند.

گزارشگر با پیرمردی صحبت می کرد که گلایه داشت از ایرانی هایی که بعد از خروج از ایران صحبت کردنشان تغییر می کند و لهجه می گیرند و زبان مادری شان را فراموش می کنند. افتخار می کرد به این که در چند ده سالی که خارج از ایران زندگی می‌کند، هیچ گاه به ایران و ایرانی نگفته است ایرون و ایرونی! همیشه نام ایران را درست تلفظ کرده است. این حرف ها را خیلی با افتخار می زد.
موقع دیدن این مستند یا نمی دانم مصاحبه داشتم به این فکر می کردم که چقدر مهم است آدم ایران را ایران تلفظ کند یا ایرون؟! آن روزها فکر می کردم لابد مهم است. لابد مهم است برای کشورت و نام آن ارزش قائل بشوی و درست تلفظش کنی. بالاخره ما برای این مرز و بوم هستیم و باید نسبت به آن و حتی اسم آن غیرت داشته باشیم. هرجا هم می رویم با افتخار نام کشورمان را ببریم.

اما آیا هنوز هم ایرانی ها و حتی خود من چنین تفکری درباره ایران داریم؟ هنوز هم ایرانی های خارج از کشور موقع صحبت از ایران سرشان را بالا می گیرند و با افتخار درباره مرز و بومشان سخن می گویند؟ آیا این ایران مرز و بوم ماست؟ همان خاکی است که باید به آن افتخار کنیم؟ جایی برای دفاع از این خاک و افتخار به آن باقی مانده است؟ منظورم نظر دادن درباره نیست. اینها سوالاتی هستند که شاید این روزها ذهن خیلی از ما ایرانی ها را مشغول خود کرده اند. هنوزم هم کسی نیست که پاسخ درستی به این سوالات داده باشد.

آیا ما ایرانی هستیم؟ ایرانی که باید به آن افتخار کنیم کجاست؟ یاد دیالوگ فیلم آواز قو می افتم که پیمان، نقش اول فیلم حاضر نشد با گروگان هایش وارد خاک ایران شود و این سوال را پرسید که «خاک من کجاست فتاح؟»‌

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

کدام اظهار نظر عجیب بود؟



باز هم جو گیر شدیم انگار. باز هم بعد از یک اظهار نظر نه چندان معمولی شاخک هایمان تکان تکان خورد و شروع کردیم به بزرگ نمایی. بار اولمان نیست و بار آخرمان هم نخواهد بود. انگار در این مملکت و در این شرایط سیاسی و این همه بحران فقط منتظریم ببینیم چه کسی سخن غیر متعارف و دور از ذهنی می زند، تا بکنیمش در بوق که فلانی چنین گفت و چنان گفت، پس نتیجه می گیریم که چنین است و چنان است.
حالا فرقی نمی کند گوینده چه کسی باشد. از احمدی نژاد گرفته با اظهار نظرهای خنده دارش درباره ایرانی بودن و روحانیت و غیره که شد جریان انحرافی تا خاتمی که چنان بر موضع اخیرش تاختیم که انگار هفت پشتمان سیاستمدار بوده و تار و پودمان سیاست است. خاتمی را هم گذاشتیم کنار احمدی نژاد و که تو به جنبش پشت کردی و خون شهیدان پایمال شد و وا جنبش سبزا و ...
حالا هم نوبت مطهری است. نماینده مجلسی که به نام اصولگرایی وارد مجلس شد و آمار فراکسیون اقلیت را زیاد کرد تا مجلس، مجلس اصولگرا باشد. حالا همان مطهری اصولگرا و ضد اصلاح طلب حرف هایی زده است که انگار آیات جدید نازل شده اند. برخی همچنان تیتر می زنند و تحلیل می کنند که انگار حرف از بر چیده شدن ولایت فقیه زده است یا به طور مثال به آقای خامنه ای پیشنهاد کناره گیره داده است.
علی مطهری هنوز هم همان مطهری اصولگراست. خودش هم بارها گفته است که تغییر نکرده و حرف هایش همان است که با آنها وارد مجلس شده است. شاید برخی – تاکید می کنم – تنها برخی از صحبت های علی مطهری درباره جنبش سبز و اتفاق های بعد از انتخابات جالب باشد – باز تاکید دارم جالب باشد – اما سخن شگفت آوری نزده است که برخی دوستان و همکاران در روزنامه ها تیترها زده اند یا مثل روزنامه تقریباً اصلاح طلب روزگار، نیم تای صفحه اول را اختصاص داده اند به صحبت های مطهری. با آن شیوه نوین از تیتر زدن که نه سرش معلوم است و نه تهش. شاید به راستی دوستانی که از این صحبت ها شگفت زده شده اند، آنقدر ها از سیاست و سیاسیون شناخت ندارند و نمی توانند شرایط کشور را درک کنند.
چند نکته درباره اظهارات مطهری قابل ذکر و تامل است که با نگاهی به همین نکات اصلاً لازم نیست بشینیم و کل گفته هایش را تحلیل کنیم تا به نتیجه خاصی برسیم.
1-      اول که باید توجه داشته باشیم جریان هایی مثل مطهری بعد از انتخابات نمود بیشتری پیدا کردند. اجازه دارند انتقاد کنند، سوال کنند و ... که مثلاً کشور آزاد است و انتقاد صورت می گیرد. پس چنین اظهاراتی از سوی مطهری خیلی عجیب و دور از انتظار نیست، چنان که پیش از این زده شده بود و بعد از این نیز تکرار خواهد شد.
2-      نکته دوم شرایط خاص کشور است. خیلی به انتخابات نمانده است و باید با هر روشی که می شود مردم را پای صندوق های رای آورد. پس این چنین و با اظهاراتی از این دست، انتقاد صورت می گیرد. به جنبش سبز و اعتراض ها اشاره می شود و حتی حق به معترضان داده می شود. این یعنی مردم حق تا حدودی با شما بوده. این بار شرکت کنید، قول می دهیم از این به بعد برای رای شما ارزش قائل باشیم. اگرچه به نظرم این کار بیهوده ای است. در انتخاباتی که هیچ جریان مستقلی بر آن نظارت ندارد می توان هر کاری کرد و حضور مردم مهم نیست. استفاده از آمارهای ساختگی و تصاویر آرشیوی راحت ترین کار است.
3-      نکته بعدی خبرگزاری است که با مطهری به گفت و گو نشسته است. خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران که در دو سال اخیر تا توانسته معترضان و مخالفان و منتقدان را با خاک یکسان کرده. وقتی کسی این چنین در گفت و گو با این خبرگزاری این چنین حرف هایی می زند و به قول برخی افشاگری می کند، باید فهمید که بدون شک کاسه ای زیر نیم کاسه است. سخنان مطهری روی خروجی خبرگزاری قرار گرفت که حتی ملایم ترین و سطحی ترین اظهار نظرهایی را که تنها بوی انتقاد بدهند، را به مثابه فحش به ولایت و رهبری می داند و هر چه می تواند و می داند درباره گوینده می گوید.  حالا چطور برخی باور می کنند که این خبرگزاری تریبونی شود برای حرف های مطهری؟ انتقاد های تند و تیز مطهری از احمدی نژاد و صحبت هایش مبنی بر این که اعتراض مردم به جا بود و راهپیمایی فلان روز خود جوش بود.
4-      در آخر هم باید بر این نکته تاکید و توجه داشت که شاید 98 درصد از اظهارت مطهری، سخنان تازه ای نبودند. پیش از این هم از سوی افراد دیگری از جمله خود وی مطرح شده بود. پس این شور حسینی در برخورد با این اظهارت نشان از بی اطلاعی برخی از فضای سیاسی کشور دارد. 

۱۳۹۰ تیر ۵, یکشنبه

زندانیان اعتصاب را بشکنند

گرانی هست، بیکاری هست، فقر هست، پرونده های تجاوزهای گروهی یکی پس از دیگری رسانه ای می شوند و هزاران بدبختی و مشکل دیگر هم هست. اما این روزها حواسمان جای دیگریست. پشت در های آهنی اوین و رجایی شهر. در سلول های تاریک و نموری که چند تن از عزیز ترین فرزندان ایران در آنها مقاومت می کنند. نمی گویم زندانی که آنها زندانی و دربند نیستند. اینان از هر آزاده ای آزاد ترن و از هر مبارزی مبارز تر. آنانی که برای رسیدن به آزادگی ایستاده اند تا به برخی بفهمانند کنار ایستادن و نگریستن و سکوت و گاهی پچ پچ، دردی از کسی دوا نمی کند. آخرش می شود هاله سحابی و هدی صابر که بی شک پروازشان از این خاک نتیجه همین نگاه های آمیخته با سکوت و ترس بود. 
باید آفرین گفت به این چنین مقاومتی و مبارزه ای که کار هر کسی نیست و نخواهد بود. اما آنها باید باشند تا ما و بسیاری دیگر از آنان مشق ایستادگی کنیم و بیاموزیم که هدف اگر مقدس است و حق گرفتنی. باید بیاموزیم که ظلم را میدان ندهیم تا ظلم نبینیم. پس عزیزترین فرزندان ایران، باشید برای ما ... 
توضیح: متاسفانه کمی دیر در جریان این نامه سرگشاده قرار گرفتم. از همین جا همراه با دیگر همکارانم این درخواست را مطرح می کنم. 

نامه سرگشاده 118 روزنامه‌نگار داخل کشور درباره اعتصاب غذا در اوین و رجایی‌شهر 
مسئولان مطالبات را پاسخ دهند، زندانیان اعتصاب را بشکنند

گروهی از روزنامه‌نگاران داخل کشور با انتشار نامه‌ای سرگشاده خطاب به اعتصاب‌کنندگان در اوین و رجایی‌شهر ضمن تاکید بر رسیدگی به مطالبات آنان، خواستار پایان اعتصاب غذای 19 زندانی سیاسی شدند. بنابرگزارشها،آنان در این بیانیه با اشاره به بازتاب گسترده اعتصاب غذای زندانیان سیاسی در میان اقشار مختلف جامعه، از آنان خواسته‌اند برای جلوگیری از تداوم تاثیرات منفی این اقدام بر سلامتی‌شان به اعتصاب غذای خود پایان دهند.
روزنامه‌نگاران امضاکننده این نامه همچنین از مسئولان مربوطه اعم از رییس دستگاه قضایی، نمایندگان و رییس مجلس و همچنین رییس مجمع تشخیص مصلحت نظام خواسته‌اند با تلاش برای بررسی علل مرگ هاله سحابی و هدی صابر که منجر به شکل‌گیری این اعتصاب‌ها شده است، از تکرار چنین «اتفاقات دردناکی» جلوگیری کنند. متن کامل این بیانیه که به امضای 118 روزنامه‌نگار فعال در رسانه‌های داخل ایران رسیده، بدین شرح است:
 بنام خدا
عزیزان در اعتصاب!
ما جمعی از روزنامه نگاران فعال در رسانه‌های داخل ایران ضمن ارج گذاشتن به پایداری شما بر خواسته‌های بحق تان درباره رعایت آزادی‌های مصرح سیاسی و شهروندی تقاضا داریم که به اعتصاب غذای خود پایان دهید. پیام اعتصاب شما در میان اقشار مختلف جامعه ایران طنین انداز شده و ما به عنوان اهالی قلم رسالت خود می‌دانیم که این پیام را هر چه بیشتر بازتاب دهیم. نگرانی درباره تاثیرات اعتصاب غذا بر وضعیت سلامت شما عزیزان مساله‌ای نیست که بتوان در مقابل آن سکوت کرد. بنابراین ضمن احترام به این اقدام از سرِ آگاهی که مطمئنا با در نظر گرفتن همه جوانب آن اتخاذ شده است، بار دیگر بر تقاضای خود مبنی بر پایان اعتصاب شما پایفشاری می‌کنیم. در پایان از مسوولان قضایی می‌خواهیم ماجرای درگذشت هاله سحابی و هدی صابر را پیگیری کنند و به ابهام های فراوان در این باره پاسخ دهند تا دستکم بخشی از مطالبات زندانیان اعتصاب کننده برآورده شود. همچنين از رئیس قوه قضائیه، رییس مجلس و نمایندگان و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام می خواهیم به فراخور جایگاه قانونی و شرعی خود به دغدغه‌هایی که سبب شکل‌گیری چنين اعتصاب گسترده‌ای در زندان‌های کشور شد رسیدگی کنند تا بار دیگر شاهد چنین اتفاق دردناکی نباشیم از طرف ديگر بايد يادآوري كنيم كه حفظ و تاميين امنيت جاني عزيزان زنداني برعهده مسئولين قضايي است.
امید و انتظار ما آزادی همه زندانیان سیاسی و عقیدتی است.
صابرنعمتی، بهنام +
ابراهیم‌زاده، حمیدرضا
ابراهیم‌زاده، فرزانه
آذرپیک، صبا
افروزمنش، مهدی
افشارنیک، مهدی
آقایی، ساسان
اکرمی، علی
امامی، پروین
امرآبادی، مهسا
امرایی، امیلی
امیرآبادیان، نزهت
امیرشاهی، افشین
امیری، مهدیس
امین، سعیده
ایران‌مهر، امید
ایکدر، سولماز
بابایی، سما
بزرگیان، علی
بنی‌یعقوب، ترانه
بنی‌یعقوب، ژیلا
سحر، بیاتی
 بهره مند شیما
بیگدلی، زهرا
پاک‌نهاد، ایمان
پورنجاتی، احمد
تخیری، نسرین
توحیدی، مرجان
توشه، امید
جعفرزاده، زهرا
جعفری، حمید
جعفری، نوشین
جلالی، کاوه
جلالی‌پور، بهناز
جلودارزاده، رضا
جوالچی، رضا
جودکی، نرگس
چوپانکاره، زهرا
حاجی‌رحیمی، مرجان
حسین نجاتی، محمد
حسینی، ملیحه
حضرتی، غزال
حقیقت‌نژاد، رضا
حکمت، علی
حکمت، مهسا
حیدری، ابراهیم
حیدریان، جواد
خانی، آزاده
خجسته‌رحیمی، رضا
خدابخش، سعیده
خسروی، الهه
خسروی، مازیار
درفشی، دنا
دهقان، علی
دوراندیش، هومان
ذاکری، بابک
راد، نیما
رحیم نژاد
رستگاری، ثمینا
ریاحی، طاهره
زارع‌کهن، نفیسه
زعیم‌زاده، مهدی
زمانی، پریسا

سراب‌پور، سونیتا
سوری، پوریا
شاهسمندی، مریم
شبانی، مریم
شجاعیان، رضا
شریف، شهرام
شعاعی، حنیف
شعردوست، صبا
شفیعی، حامد
شمس‌الواعظین، ماشاالله
شمیرانی، سارا
شهبازی، آرزو
شهرابی، شیما
شیرافکن، آمنه
صارمی، نیوشا
صدرآرا، روزبه
صفری، زینب
طباطبایی، ریحانه
طباطبایی، مرجان
عاشوری‌نیا، آرش
عالی، علی
عزتی، آیدا
علیپور، محمدحسن
غنی، مهدی
غیبی، رضا
فرحزاد، آرش
فرهادیان، سروش
فغفوری، گیسو
قدیمی، مهدی
قوانلوقاجار، مصطفی
کلینی، نیکو
گلبری، اعظم
لقایی، ساقی
لقایی، مرجان
مازندرانی، احسان
مافی، حمید
متقی، سمیه
متین‌نیا، نازنین
محدث، امید
محقق، صدرا
محمدی، سلیمان
منصورخانکی، رضا
منطقیان، ترگل
مهرزاد، محمدحسین
موسوی، آمنه
موسوی، پژمان
مومنی، مینو
مومیوند، بیژن
میرزایی، مریم
نادم، رضا
ناعمه، مرتضی
نراقی، مریم
نوروزپور، فرشاد
نوروزی، یاسر
نیکونظر، لیلی
همتی، شهرزاد

۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

ما به این «خرداد» عادت نداشتیم


این خرداد لعنتی باز هم آمد. خردادی که آدم را دیوانه می کند. چقدر خاطره داریم در این سی و یک روز. فکرش را که می کنم می بینم اصلاً این همه خاطره و این همه اتفاق برای این یک ماه خیلی زیاد است. مگر یک ماه چقدر گنجایش دارد. اصلاً مگر مایی که داریم سالی یک بار خرداد را تجربه می کنیم چقدر گنجایش داریم؟
درست است که می گفتیم « ما به خرداد پر ازحادثه عادت داریم»، اما دیگر کافی است. خرداد دیگر پر از حادثه نیست، خرداد شده است قرمز، رنگ خون. چه فایده ای دارد همه روزهای یک ماه پر باشند از حادثه های دلخراش. بعد از انتخابات اینقدر این خرداد مرگ و میر به خود دید که اصلاً دوم خرداد یادمان رفته، یادمان رفته چه اتفاق های خوبی هم در این ماه افتاده است. شاید هم یادمان هست و حوصله نداریم. اینقدر در این دو سه سال بدبختی کشیده ایم که هنوز وقت واکاوی آنها را نداشته ایم.
مرگ و اعدام و درگیری و دود و آتش و زندان و پلیس و بسیج و باتوم و سپاه و خون و سنگ و اعتراض و خشونت و برخورد و ... می بینید؟ بین این همه واژه های تنش زا و حادثه های دلخراش، دیگر جایی برای دوم خرداد و جامعه مدنی و انتخابات آزاد و اصلاحات نمانده است.
شاید قبل از این به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم، اما دیگر به خرداد پر از خون عادت نداریم. خرداد پر از مرگ و زندان را تجربه نکرده بودیم. این خرداد با زنگ قرمزش برای من و هم نسلی های من تازه بود و ترسناک. اگرچه برایمان عادی شده بود و عادی شده است، اما هنوز عادت نکرده ایم.
دوست دارم باز هم خرداد های پر حادثه و پر شور و اشتیاق را تجربه کنم. خرداد هایی که بدون هیچ چشم داشتی برگه های تبلیغاتی خاتمی را از ستادش می گرفتیم و بین مردم و خانه ها و در محله هایمان پخش می کردیم. اینقدر از این کار لذت می بردم که تعریفش سخت است. به یاد می آورم داشتم در یکی از کوچه پس کوچه های شهرمان عکس های خاتمی را پخش می کردم که پیر مردی پرسید: چقدر می گیری برای این کار؟
هاج و واج مانده بودم چه بگویم... پول؟ مگر این لذت را می توان با پول عوض کرد؟ گفتم: هیچی. پیر مرد نگاهی انداخت که گویی بزرگترین دروغ دنیا را شنیده است. من هم مسیرم را ادامه دادم.
چنین خردادی آرزومدم. خردادی که در آن جای نداها خالی نباشد، خردادی که بوی گاز اشک آور ندهد و گاز فلفلش حلق آدم را نسوزاند. خردادی که درد باتوم و خون نداشته باشد. خردادی که باز هم بتوان در خیابان های آن آرام قدم زد و در طرفداری از این و آن شعار داد. بدون ترس، بدون وحشت و بدون بازداشتگاه.
می گویند باید امیدوار بود، اما بعید می دانم رسیدن به چنین خردادی را حداقل به این زودی ها...

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

موج وبلاگ نَنِویسی

یادش به خیر، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی تا چند ماه پیش از جمله تفریح های سالم و نسبتاً سالم اهالی اینترنت بود. از راه سیم های تلفن و بی سیم که به به دنیای خیلی بزرگ اینترنت وصل می شدیم بعد از چک کردن میل ها و دیدم آفلاین ها، به سراغ وبلاگ ها می رفتیم. اگر خودمان بلاگر بودیم که اول می رفتیم سراغ وبلاگ هایی که در وبلاگ خودمان به آن لینک داده ایم. تند و تند چند تا از وبلاگ های لیست را به مدد tab های کروم یا فایر فاکس باز می کردیم و نگاهی به آخرین نوشته و عکس ها و کوتاه نوشته ها که جدیداً مد شده است می انداخیتم. یکی را سرسری می خواندیم و به پایان نمی رساندیم و یکی دیگر را با دقت تمام می کردیم. 
از بعضی نوشته ها خوشحال می شدیم و بعضی کلمات و خط ها ناراحتمان می کرد. بعضی وقتا اینقدر تحت تاثیر نوشته قرار می گرفتیم که اگر نویسنده آشنا بود تلفن را بر می داشتیم و تماسی می گرفتیم که فلانی چه خبر و چرا این چنین نوشتی و اینها ... اگر هم آشنا نبود کارش با یک پیغام خصوصی تمام بود. پیغام هایی که معمولاً جواب نویسنده وبلاگ را در پی داشت.
انتخابات و اعتراض های بعد انتخابات هم که جای خود دارد. خیلی از وبلاگ ها در حد خبرگزاری بودند و خبرهای مهم قبل از انتشار در خروجی خبرگزاری ها و سایت ها بر وبلاگ ها منتشر می شد. آخرین عکس ها از تبلیغات قبل از انتخابات، آخرین تصاویر و فیلم ها از اعتراض های بعد از انتخابات همه و همه نقش وبلاگ ها را برجسته کرده بود. خیلی ها دنبال این بودند که فلان وبلاگ چه عکس هایی را از راهپیمایی فلان روز منتشر می کند و وبلاگ دیگر چگونه خبرها را لحظه به لحظه منتشر می کند. بعد هم که راهپیمایی یک روز تمام می شد، تا راهپیمایی بعدی دنبال تحلیل وبلاگ نویس های این طرفی و آن طرفی بودیم که هر کدام چه نظری دارند و برنامه شان چیست.
بالاخره که حال و هوایی داشت این وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی. اما این روزها دیگر خبری از آن حال و هوا نیست. خبری از آن شور نوشتن و خواندن نیست. دیگر انگار کسی حتی حوصله خواندن نوشته های یکی دو صفحه ای وبلاگی را ندارد. نمی دانم، شاید من این طور فکر می کنم، اما نه ... کافیست دوری در وبلاگ ها بزنید و تاریخ آخرین پست ها را ببینید. آنوقت است که متوجه می شوید موضوع چقدر جدی است.
البته هر کدام از نویسنده های فعال وبلاگ ها که حالا نوشتن در دنیای مجازی را رها کرده اند، دلایل خود را برای این کار دارند. اما به نظرم چند نکته درباره این موج که به نظرم باید اسمش را موج وبلاگ ننویسی بگذاریم مشترک است. شاید اصلی ترین و شاخص ترین نکته و دلیل این اتفاق ناخوشایند، وضعیت اینترنت در ایران است که دیگر باید از واژه تازه متولد شده فیلترنت از این شبکه در کشورمان یاد کرد.
موج گسترده فیلترینگ سایت ها که بعد از زمانی نه چندان زیاد به وبلاگ ها رسید و کار را حتی به مسدود کردن دست جمعی وبلاگ ها کشاند بی تاثیر در این جریان وبلاگ ننویسی بی تاثیر نیست. نویسنده های فعالی که هر چند ماه و حتی هر چند هفته با وبلاگ فیلتر شده خود مواجه می شدند و البته خواننده هایی که نمی توانستند پیگیر آخرین نوشته های وبلاگ مورد علاقه شان باشند. اگرچه وجود سرویس هایی چون گوگل ریدر راه میان بر خوبی برای دور زدن فیلتر وبلاگ ها بود، اما لذت خواندن و دور زدن در وبلاگ لذتی است که هیچ گاه نمی توان آن را در فضای یکنواخت گوگل ریدر یافت.
نویسنده ها بعد از چند ماه بی انگیزه تر از آن بودند که بنشینند و روزانه وقتی را به وبلاگ هایشان اختصاص دهند، چون می دانستند اگر امروز فیلتر نشوند، هفته دیگر تیغ فیلتر به سراغشان می آید. فیلتر شکن ها و وی پی ان ها هم که به راحتی مثل چند هفته اخیر در دسترس نبودند. گویا تنها راه ننوشتن بود و یا نوشته های پراکنده ای که بیشترشان از سر بی حوصلگی نوشته می شد.
اما این تنها مشکل نبود. همانقدر که وبلاگ ها در امان نبودند، نویسنده های آنها هم در امان نبودند و احتمال بازداشتشان وجود داشت. چه بسا که وبلاگ نویسان بسیاری در دوران اعتراض های مردمی بعد از انتخابات راهی بازداشتگاه ها شدند و بعضی هایشان هنوز هم که هنوز است، طعم آزادی را نچشیده اند.
این دلیل هم باعث شد تا این موج وبلاگ ننویسی با شدت بیشتری ادامه پیدا کند. وبلاگ های خبری و نقد نویس و بلند نویس و حتی فتو وبلاگ ها جایشان را به وبلاگ های به اصطلاح مینی مال نویس دادند (اگرچه این واژه مینی مال اصلاً نباید درباره نوشته های این وبلاگ ها به کار برده شود و بهتر است از آنها به عنوان وبلاگ های «کوتاه نویس» یاد کنیم) و کوتاه نویس ها هم از وبلاگ ها به گودر و فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی نقل مکان کردند.
وبلاگ ها در مقابل شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و فرند فید و توییتر با امکاناتی که آنها داشتند، چاره ای جز عقب نشینی نداشت. همین شد که امروز اینترنتی ها و وبلاگی ها شاید 95 درصد زمان حضور روزانه شان در اینترنت را در سایت های اجتماعی سر می کنند و کمتر سری به وبلاگ ها می زنند.
اگرچه این جریان وبلاگ ننویسی موضوعی است که نمی توان خیلی در مقابل آن ایستاد، اما شدت یافتن این جریان هم موضوع خوشایندی نیست. وبلاگ ها در چند سال گذشته تاثیر گذار ترین راه ها بوده اند بر مسائل مختلف از جمله انتخابات ایران و جریان های پس از آن. پس نمی توان به راحتی آنها را کنار زد. این دقیقاً مثل این می ماند که با وجود این همه پیشرفت در عرصه ارتباطات و نامه های الکترونیکی، نامه های کاغذی را فراموش کنیم. درحالی که نامه و نامه نگاری به معنای کاغذی آن همیشه ماندگار و کربردی است.
به نظرم درباره وبلاگ ها هم وضع این چنین است. وبلاگ ها وبلاگ نویس ها باید باشند تا خیلی از جاهای خالی در فیس بوک و توییتر پر شوند، تا اظهار نظرها وجود داشته باشد و شخصیت ها راحت تر و بی واسطه تر با مخاطبان خود تقابل داشته باشند. مطمئناً تاثیری که یک پست وبلاگ بر مخاطب دارد، بسیار بیشتر از کامنت های توییتر و فرند فید است. وبلاگ آتشی است که اگر چه شعله نمی کشد، اما خاموش و سرد نشده است و هنوز می تواند شعله بکشد.

۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه

روایتی از نشست مسئولان حزب موتلفه با خبرنگاران


روزی که مگس شدیم 

مراسم روز خبرنگار حدود ساعت 10 صبح روز شنبه 16 مرداد در هتل هویزه تهران برگزار شد و اگرچه تمام تلاشم را کردم تا از اول مراسم حضور داشته باشم، اما یکی دیگر از تصادف های جاده رودهن – تهران، که این روزها به موضوعی روتین تبدیل شده است، باعث شد حدود ساعت 11:30 به جلسه برسم.
وقتی رسیدم محمد نبی حبیبی، دبیر کل موتلفه، حميدرضا ترقي، معاون بین الملل و محمد کاظم انبارلویی، رییس مرکز سیاسی حزب حضور داشتند. سید حامد حسینی معاون تبلیغات و روابط عمومی حزب هم مجری برنامه بود. دو نفر دیگر هم کنار مسئولان حزب نشسته بودند که نشناختم.
نوبت خبرنگار همشهری بود که صحبت کند. او صحبت هایش را با انتقاد از تقسیم خبرنگاران و روزنامه نگاران به خودی غیر خودی آغاز کرد و شاکی بود از این که چرا برخی خبرنگاران به خاطر کوچکترین انتقادی متهم می شوند به صهیونیستی بودن و ضد نظام بودن و هزاران هراز اتهام بی اساس دیگر.
خبرنگار همشهری گفت که قصد سوال پرسیدن ندارد و از مسئولان موتلفه خواست تا کمی به صحبت های او گوش کنند. می گفت که چرا مسئولان تحمل انتقاد ندارند و کوچکترین انتقادی منجر به بسته شدن مطبوعات می شود؟ در مقابل خبرنگاران به اصطلاح خودی هرچه می توانند می نویسند و کسی کاری به آنها ندارد.
البته در میان صحبت های خبرنگار همشهری انبار لویی رییس دفتر سیاسی حزب این سوال را از خبرنگار همشهری مطرح کرد که آیا او به نظام و حکومت اعتقاد دارد و به آن پایبند است یا نه. با این که جناب انبار لوئی خیلی تاکید داشتند که خبرنگاران را باز هم به دو دسته تقسیم کند، اما خبرنگار همشهری در پاسخ گفت که این نوع تقسیم بندی را قبول ندارد.
خبرنگار همشهری در ادامه صحبت هایش به انتقاد از تحزب در ایران پرداخت و حزب و حزب داری در ایران را شوخی دانست. دلیلش هم این بود که وقتی یک حزب نمی تواند کوچکترین تاثیری در روند اداره کشور داشته باشد، بود و نبودش با هم فرقی نمی کند. او صحبت هایش را این طور ادامه داد که این روزها حتمی نمی توان در اعتراض به گرانی قیمت تخم مرغ از وزارت کشور درخواست مجوز کرد. او در ادامه به زندانی بودن فعالان سیاسی اشاره کرد و گفت که افرادی مثل مسئولان موتلفه رسانه دارند و سخن می گویند و در مقابل برخی در سلولو های یکی دو متری هستند، این نه تنها جنگ نرم نیست که یک جنگ سفت و محکم به حساب می آید. خبرنگار همشهری انتقاد های دیگری هم داشت که شاید همه آنها در خاطرم نباشد، اما صحبت هایش با نگاه تحسین آمیز دیگر خبرنگاران همراه بود.
بعد از تمام شدن صحبت های خبرنگار همشهری، سید حامد حسینی مجری و معاون تبلیغات حزب که عصبانیت در چهره هاش کاملاً مشخص بود و چند بار بین صحبت های خبرنگار همشهری از او خواسته بود صحبت هایش را تمام کند، با لحنی تمسخر آمر و همراه با عصبانیت خطاب به خبرنگار همشهری گفت: پس حضور شما در اینجا هم شوخی است. گویا همین حرف جناب مسئول روابط عمومی حزب موتلفه باعث شد که خبرنگار همشهری بعد از لحظاتی جلسه را ترک کند.
بعد از صحبت های خبرنگار همشهری نوبت به ترقی، معاون بین الملل حزب موتلفه رسید. جناب آقای ترقی از همان اول شروع کرد به انتقاد از خبرنگاران. ترقی هم مثل انبار لوئی علاقه خاصی به تقسیم بندی خبرنگاران داشت، به نوعی دیگر. ترقی در دسته بندی توهین آمیز خود عده ای خبرنگاران را به مگس هایی تشبیه کرد که تنها دور زخم ها جمع می شوند و تنها انتقاد می کنند.
خبرنگاران بعد از شنیدن این صحبت ترقی، یکدیگر را نگاه می کردند و متعجب بودند از نوع ادبیات جناب آقای ترقی که معاون بین الملل حزب هستند. پیش خودم گفتم البته وقتی آقای احمدی نژاد به عنوان رییس جمهور مورد قبول و حمایت حزب موتلفه در جلسه ها و همایش هایی که انعکاس بین المللی دارد از «ممه و لولو» صحبت می کند و تاکید می کند که «آب را باید جایی ریخت که می سوزد و نه جای دیگر» و رییس دفتر ایشان برخی کشورها را «زپرتی» خطاب می کند، انتظار زیادی هم نباید از ترقی داشت.
اما به هر حال این سخن ترقی با واکنش خبرنگاران مواجه شد و هر کدام به نوعی به این گفته اعتراض کردند. بعد از صحبت های گلایه آمیز خبرنگار سیاست روز از مگس خواندن برخی خبرنگاران توسط ترقی، نوبت به من رسید که به عنوان خبرنگار روزنامه ابتکار در این جمع حضور داشتم.
بعد از تبریک روز خبرنگار به حاضران جلسه، از عبارتی که توسط معاون بین الملل حزب درباره برخی خبرنگاران استفاده شد انتقاد کردم و چرایی به کار بردن این نوع ادبیات را خواستار شدم. آقای ترقی هم که در هنگام انتقاد های دوستان لبخند معنا داری به لب داشت، پشت میکروفون خطاب به من گفت: شما چرا به خودتان می گیرد؟
پاسخ دادم که بالاخره شما در این جمع از خبرنگاران که احتمالاً خبرنگار منتقد هم بین آنها هست، برخی را «مگس» خواندید و این نوع صحبت کردن شما درست نیست.
ادامه صحبت هایم چنین بود که تا وقتی برخی مثل آقای ترقی خبرنگار را مگس می دانند و برای رسانه ارزشی قائل نیستند مشکلات هم در کشور وجود دارد. در همه جای دنیا رسانه از پایه های اصلی هر حکومت است، اما در ایران رسانه ها جرات نوشتن چند خط انتقاد را هم ندارد که نکند تعطیل شوند و روزنامه نگار مورد نظر بازداشت شود. این روزها یک خط انتقاد در کشور به عنوان خط قرمز نظام محسوب می شود و این درست نیست. اگر قرار این چنین است تمام روزنامه ها را تعطیل کنیم و با چند حرب مثل موتلفه و چند رسانه خودی که همیشه از دولت تعریف می کنند، کشور را بچرخانیم. همه هم راضی خواهند بود. همه خبرنگاران از جمله من به این نظام اعتقاد داریم و جانمان هم برای کشور می رود، اما به همین نظام انتقاد هم داریم که باید به این انتقاد ها رسیدگی شود. چرا نظام ما و رسانه های ما به جایی رسیده است که فردی مانند مشائی به خط قرمز رسانه ها تبدیل شده است و روزنامه ها کوچکترین انتقادی درباره ایشان نمی نویسند. حزب موتلفه هم در این چند سال نتوانسته تکلیفش را با دولت مشخص کند. اگر تصمیم دولت به سود حزب باشد حمایت می کند و اگر نباشد انتقاد می کند. چنانچه بعد از این که احمدی نژآد چند سال پیش گفت به احزاب باج نمی دهد، حبیبی دبیر کل حزب اولین فردی بود که از این گفته انتقاد کرد. این رفتار حزب قابل قبول نیست و باید رویکرد خود درباره دولت فعلی را مشخص کنید.
نکات دیگری را هم مطرح کردم که دقیقاً یادم نیست. اینجا آقای عسگر اولادی دبرکل جبهه پیروان خط امام که قبل از صحبت های وارد مجلس شده بود، پشت میکروفن گفت که صحبت ها تکراری شده است و نباید صحبت های تکراری مطرح شود. من هم در جواب گفتم: حدود 5 سال است این صحبت ها تکرار می شود، اما گوش شنوایی نیست و کسی توجه نمی کند.
بعد از تمام شدن صحبت های من آقای عسگر اولادی شروع به سخنرانی کرد. درباره این که باید فضا دوستانه باشد و انتقاد ها دوستانه مطرح شود. او از دو طرف بحث انتقاد کرد و خواست این جلسات ادامه داشته باشد.
بعد هم نوبت به سخنرانی محمد نبی حبیبی رسید. او هم به بیان خاطراتی از دوران انتخابات پرداخت و مثل خیلی های دیگر که از سکوت طرف مقابل استفاده می کردند به انتقاد از آقای موسوی و کروبی پرداخت . او از خبرنگاران این سوال را پرسید که چرا در مقابل شایعه و ادعای تقلب سکوت کردند و حتی این جریان را تائید کردند. مگر به نامزدها اجازه بازشماری آرا داده نشد؟ چرا آقایان کروبی و موسوی این موضوع را قبول نکردند؟
بین صحبت های حبیبی چند بار اجازه صحبت گرفتم که مجری اجازه نداد. بعد از چند دقیقه به وسیله یکی از افرادی که در سالن حضور داشتند این پیغام را به من رساند که بعد از جلسه می توانید با آقایان حبیبی و عسگر اولادی صحبت کنید و اگر خواستید وقتی برای مصاحبه هم به شما داده می شود.
بعد از صحبت های آقای حبیبی من از او این سوال را پرسیدم که اگر بحث تقلب مطرح نبود، چرا ستاد قیطریه مهندس موسوی در شب انتخابات آتش زده شد و جمعی از فعالان سیاسی ایران به فاصله چند ساعت بعد از انتخابات دستگیر شدند؟
آقای حبیبی نگاهی به من انداخت و بدون این که پاسخ بدهد، دوباره سوال خود درباره بازشماری آرا و موضوع تقلب مطرح کرد.
بعد از جلسه و موفقع خداحافظی آقای حسینی مسئول روابط عمومی حزب بار دیگر تاکید کرد که اگر خواستم می تواند وقت مصاحبه اختصاصی با مسئولان موتلفه مشخص کند، من هم تشکر کردم و خداحافظی.
پی نوشت: این جلسه با تمام بی احترامی هایش به خبرنگاران، جلسه بدی نبود. برخی حرف ها زده شد و حداقل مسئولان موتلفه بدون سانسور این حرف ها را شنیدند. در این جلسه حرف های زیاد دیگری هم مطرح شد که برخی را فراموش کرده ام و هر آنچه به یاد داشتم را نوشتم. صحبت های موتلفه ای ها هم در خبرگزاری ها به طور کامل آمده است.

۱۳۸۹ تیر ۱۵, سه‌شنبه

اعتراض های مردم و تقویم هایی با تاریخ یک ساله

خیلی از نسل سومی ها و حتی نسل چهارمی ها که انقلاب را درک نکرده اند، تنها با «یاد و روزهای» انقلاب آشنا هستند. روزهایی که هر کدامش یک خاطره ماندگار است.

این خاطره ها هم خوب هستند و هم بد. کافی است همین الان نگاهی به تقویم رومیزی، دیواری یا جیبی تان بیاندازید. پر است از روزهای انقلاب و بعد از انقلاب و جنگ.
12 فروردین، روز جمهوری اسلامی، قیام خونین 15 خرداد، 22 بهمن، پیروزی انقلاب اسلامی، 21 بهمن روز شکسته شدن حکومت نظامی به فرمان امام، 12 بهمن روز ورود امام به ایران، 7 تیرشهادت کتر بهشتی و 72 تن از یارانش، 8 شهریور انفجار دفتر نخست وزیری و شهادت رجایی و باهنر و ....
تقویم های ما پر است از چنین روزهایی که هر کدام مناسبتی خاص به شمار می آیند. دولت و مردم هم در طول سی سال بعد از انقلاب سعی در زنده نگاه داشتن این مناسبت ها را داشته اند. البته غیر از چند روز خاص مانند 22 بهمن که در سال های بعد از انقلاب بیشتر مورد توجه عموم مردم بوده ، بیشر این روزها به عنوان مناسبت هایی دولتی به شمار می آمدند و دولت های وقت هر یک میلیاردها تومان خرج برگزاری مراسم هایی خاص در این روزها کرده اند.
این که در این سی سال بعد از انقلاب چرا چنین بودجه های هنگفتی برای برگزاری این مراسم ها خرج شده است و البته بیشتر آن به جیب برگزار کنندگان رفته، مهم است، اما موضوع اصلی این نوشته نیست.

بعد از انتخابات
این که گفته می شود انتخابات و حوداث دردآور بعد از آن تغییرهای زیادی را در ایران به وجود آورده است، اینجا برجسته می شود. اگر تا قبل از حوادث انتخابات هر یک از تاریخ های تقویم، ما را به یاد یکی از روزهای انقلاب می انداخت، این روزها، تاریخ های تقویم جنبش سبز ما را یک سال عقب می برد.
حوادث و اتفاق های بعد از انتخابات باعث شد تا روزها و مناسبت های جدیدی به تقویم های غیر رسمی مردم ایران اضافه شود. مناسبت هایی که این بار هیچ پشتوانه دولتی ندارد و حتی دولت و حکومت برای مقابله با نهادینه شدن آن دست به خشونت می زند.
مردم ایران که قسمت قابل توجهی از آنها خود را مخالف وضعیت فعلی و به قولی جنبش سبزی می دانند، مناسبت های جدیدی را در ذهن ها خود حک کرده اند. 22 خرداد، روز برگزاری پرشورترین انتخابات تاریخ ایران و به دنبال آن کودتای انتخاباتی، 25 خرداد بزرگترین اعتراض مردمی که به نتایج انتخابات صورت گرفت و مدل جدیدی از اعتراض را با عنوان «راهپیمایی سکوت» به جهانیان ارائه کرد، 30 خرداد راهپیمایی سکوتی که یک توسط نیروهای حکومتی و امنیتی به خاک و خون کشیده شد و ...
حالا دیگر روزها و مناسبت های مردم ایران دستخوش تحولی اساسی شده است. حالا 30 خرداد هیچ کم از 15 خرداد ندارد. ندا و سهراب و محسن و دیگر قربانی های راه جنبش سبز یا به بیان برخی شهیدان جنبش، امروز جایگاهی هم تراز با شهیدان انقلاب و جنگ دارند.
نکته جالب و قابل توجه این است که جنبش سبز مردم ایران نه تنها خود ارائه کننده تقویمی جدید برای روزهای سال بوده، بلکه قدرت بی مثال مقاومت ها و اعتراض های مردمی حکومت را مجبور کرده تا حتی برخی از مناسبت های حکومتی و دولتی را تغییر دهد.
نمونه هایی چون مراسم بزرگداشت رحلت آین الله خمینی، سالگرد شهادت آیت الله بهشتی و مطهری از جمله مناسبت های حکومتی هستند که هر یک به نوبه خود تغییر کرده اند تا تمام فرصت ها برای اعتراض گرفته شود.
اکنون هر یک از ما موقع ورق زدن تقویم هایمان، زورهای خوب و بدی را به خاطر می آوریم که زمان زیادی از آنها نگذشته است، اما تاثیر آن بر زندگی و روند وضعیت اجتماعی و سیاسی ایران بسیار بود است. دیگر همه روزهای تقویم متعلق به دهه پنجاه و شصت نیستند و هر یک از مردم ایران و به خصوص نسل سومی و نسل چهارمی ها هر یک به نوبه خود بر شکل گیری تقویم ها و مناسبت های جدید تاثیرگذار بوده اند.
در این میان برخی نیز دست به کار شده اند و تقویم هایی با مناسبت های جنبش سبز تهیه کرده اند و رقیبی برای تقویم های دولتی دست و پا کرده اند.

- بهانه این پست کافه وطن، جمله ای بود که یکی از دوستان در گوگل ریدر به اشتراک گذاشته بود:
«کی فکر می کرد کمتر از سی سال بعد از سی خرداد سال شصت، اتفاقی بیفته که وقتی میگی سی خرداد، حواس ملت نره طرف سال شصت»

۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

نقدی بر احکام عاملان جنایات کهریزک و کوی دانشگاه


بعد از گذشت حدود یک سال از جنایات کهریزک و کوی دانشگاه حکم متهمان مرتبط با این حوادث وحشتناک از سوی دستگاه قضایی صادر شد.
سازمان قضايي نيروهاي مسلح روز چهارشنبه در اطلاعيه‌اي نتايج رسيدگي به پرونده‌هاي متهمان بازداشتگاه كهريزك و كوي دانشگاه را اعلام كرد. این اطلاعیه دو قسمت دارد که قسمت اول آن مربوط به حکم متهمان کهریزک است. بر اساس آنچه در این اطلاعیه آمده است، دو نفر از متهمان این پرونده به اتهام ايراد ضرب و جرح عمدي منتهي به قتل مرحومان «اميرجوادي فر»، «محسن روح الاميني» و «محمدكامراني» علاوه بر حبس، انفصال موقت از خدمت، جزاي نقدي، شلاق تعزيري و پرداخت ديه، به قصاص نفس محکوم شده اند. همچنین 9 متهم ديگر حسب اتهامات منتسب به آنان، به تحمل حبس، پرداخت ديه، جزاي نقدي، انفصال موقت از خدمت و شلاق تعزيري محكوم كرده شده و يكي از متهمان نيز به دليل احراز نشدن جرم، از اتهامات وارده تبرئه شده است.
همچنین در این اطلاعیه آمده است که حكم صادره غيرقطعي است و پس از طي مراحل قانوني به مرحله اجرا درخواهد آمد.
درباره قسمت اول این اطلاعیه که مربوط به متهمان کهریزک است باید چند گوشه تاریک اشاره کرد و نکاتی را مد نظر قرار داد:
نخست این که موضوع کهریزک چرا و چگونه اتفاق افتاد؟ مگر بازداشتگاه کهریزک زیر نظر مقام های قضایی و انتظامی نبود؟ مگر این بازداشتگاه برای انتقال اراذل و اوباش در نظر گرفته نشده بود؟ چرا متهمان حوادت بعد از انتخابات که تنها جرمشان راهپیمای سکوت بود به این مکان انتقال یافتند؟ در گزارش مجلس و دیگر گزارش های رسمی و غیر رسمی بارها بر این نکته تاکید شده بود که تعداد زیادی از انتقال یافته ها به کهریزک دانشجو بودند. سوال اینجاست که چرا و با دستو چه کسی دانشجویان به جایی انتقاد داده شدند که برای اراذل اوباش در نظر گرفته شده است؟

مرتضوی کجاست؟

سوال بعدی که درباره این حکم باید به آن اشاره کرد این است که بر اساس گزارش مجلس شورای اسلامی و به گفته بسیاری از نمایندگان ملت سعید مرتضوی از متهمان اصلی پرونده جنایات کهریزک است؟ چرا در حکم اشاره ای به وی نشده است؟ نه تنها به نام مرتضوی که در این اطلاعیه از هیچ اسمی آروده نشده است و معلوم نیست متهمان کهریزک با چه مقامی به چنین جنایاتی دست زده اند؟ آیا بهتر نیست نام متهمان کهریزک اعلام شود تا مردم و جهانیان بدانند باعث و بانی جنایاتی چون کهریزک چه کسانی هستند؟ این حکم درحالی درباره متهمان کهریزک مطرح شده است که نامی از مرتضوی در آن مطرح نیست و وی که نامش بارها به عنوان عامل اصلی جنایات کهریزک مطرح شده است، در حال حاضر در ستاد مبارزه با قاچاق کالا فعالیت می کند.
نکته سوم درباره این حکم این که چرا دادگاه های رسیدگی به جنایات کهریزک پشت درهای بسته و بدون حضور خبرنگاران برگزار شده است؟ چطور است که بسیاری از مسئولان پیشین کشور با اتهام های واهی و خنده داری چون انقلاب مخملی و نرم در دادگاه های نمایشی مجبور به اعتراف می شوند، اما متهمان جنایات کهریزک که به واقع تاریخ سی ساله انقلاب را زیر سوال برده است، پشت درهای بسته محاکمه می شوند؟
نکته چهارم درباره اسامی مطرح شده در این اطلاعیه است. نام اميرجوادي فر درحالی به عنوان یکی از شهدای جنایات کهریزیک مطرح شده است که برخی از مقام های نظامی و قضایی بارها در مرگ وی شک و شبه ایجاد کرده اند و در تلاش بودند تا قتل این فرد را خودکشی تلقی کنند.  این درحالی است که در اطلاعیه سازمان قضايي نيروهاي مسلح از جوادی فر به عنوان یکی از کشته ها نام برده شده است و برخی به کشته شدن وی محاکمه شده اند. سوال اینجاست که چرا مسئولان انتظامی تا کنون در رابطه با این موضوع دست به انکار می زدند و سعی داشتند با بیان دروغ های شاخ دار (!) مرگ وی جوادی فر را مشکوک جلوه دهند و به نوعی تقصیر از گردن خود باز کنند.
نکته پنجم درباره این اطلاعیه این است که به نظر می رسد برای جمع و جور کردن جنایات کهریزک قرار است عده ای از مقام های پایین دستی قربانی شوند و هنوز تکلیف بالادستی ها مشخص نشده است. نقش رییس پلیس تهران در این جنایات چه بود؟ نقش رییس نیروی انتظامی چه بود؟ قاضی مرتضوی کجای این پرونده خونین قرار دارد؟ چرا مقامات کشوری و لشکری چنان که خودشان اشاره کرده اند، باید از چنین بازداشتگاه مخوفی بی اطلاع باشند؟ اگر اطلاع داشته اند، چرا بعد از مرگ سهراب نوشدارو را رساندند؟ چرا هیچ یک از مقام های مسئول هیچگاه درباره جنایات کهریزک توضیح درستی به مردم ارائه ندادند؟ آیا اگر نامه شیخ مهدی کروبی درباره این جنایات منتشر نمی شد، کسی از کهریزک با خبر می شد؟ آیا اگر نامی چون «روح الامینی» در بین کشته شدگان کهریزک نبود، باز هم شاهد رسیدگی به این جنایات بودیم؟

قسمت دوم: کوی دانشگاه

قسمت دوم اطلاعیه سازمان قضايي نيروهاي مسلح درباره حوادث کوی دانشگاه تهران است. در قسمت دوم آمده است: «به دنبال وقوع اغتشاشات در خردادماه سال 1388 در كوي دانشگاه و تخريب اموال عمومي و درگيري آشوب‌گران با مأموران انتظامي، براي كنترل اوضاع و جلوگيري از اغتشاش و تخريب اموال عمومي، مأموران انتظامي با رعايت مقررات وارد كوي دانشگاه تهران مي‌شوند.
در اين اثناء عده‌اي افراد متفرقه و غيرمسوول وارد كوي دانشگاه شده و با اغتشاشگران درگير و متأسفانه بعضي از آنان وارد خوابگاه‌هاي دانشجويي شده و تعدادي از دانشجويان را مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهند و به اموال عمومي و خوابگاه‌هاي كوي و لوازم شخصي دانشجويان خسارت وارد مي‌آورند.
به دنبال وقوع اين حادثه تلخ كه موجب تأثر شديد مقام معظم رهبري شد، سازمان قضايي نيروهاي مسلح در جهت انجام وظيفه قانوني خويش و با اخذ گزارش از مراجع ذي‌ربط، از جمله دبيرخانه شوراي عالي امنيت ملي، مسوولان دانشگاه تهران و دفتر نمايندگي ولي فقيه در دانشگاه تهران، بر اساس ابلاغ ويژه، پيگير موضوع شده و پرونده‌اي براي رسيدگي به اتهامات عوامل ضرب و شتم دانشجويان و تخريب اموال عمومي و شخصي هم‌چنين عوامل اصلي اغتشاش و آشوب در كوي دانشگاه تشكيل مي‌شود. در اين ارتباط تحقيقات جامعي از سوي دادسراي نظامي تهران انجام و تعدادي از متهمان شناسايي و تحت تعقيب قرار مي‌گيرند.» 
این اطلاعیه در ادامه می افزاید: «هم‌زمان با رسيدگي به پرونده كوي دانشگاه تهران، پرونده تخريب در مجتمع سبحان نيز مورد پيگيري و رسيدگي قرار گرفت و تعدادي از عوامل دخيل در اين حادثه نيز شناسايي و مورد تعقيب قرار مي‌گيرند. در مجموع بيش از 60 نفر تحت تعقيب قضايي واقع و در نهايت بر اساس اسناد، مدارك و شواهد موجود، دادسراي نظامي تهران 33 نفر از متهمان را مجرم شناخته و پرونده آنان را به دادگاه ارسال و در مورد ساير متهمان به دليل احراز نشدن جرم، قرار منع پيگرد صادر كرده است. لازم به ذكر است، تحقيقات در مورد تعداد ديگري از عوامل اغتشاش در كوي دانشگاه ادامه دارد كه پس از تكميل تحقيقات، تصميم قضايي مقتضي اتخاذ خواهد شد.»
در این اطلاعیه آمده است که «براي كنترل اوضاع و جلوگيري از اغتشاش و تخريب اموال عمومي، مأموران انتظامي با رعايت مقررات وارد كوي دانشگاه تهران مي‌شوند»، این درحالی است ورود نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه ممنون است. همچنین پس از وقوع این حادثه اخبار متفاوتی درباره اجازه ورود نیروهای انتظامی به کوی دانشگاه منتشر شد. بعد از این حادثه مسئولان کوی و دانشگاه از جمله رییس دانشگاه تهران تاکید کردند که هیچگاه درخواستی مبنی بر حضور نیروهای امنیتی و انتظامی در کوی را مطرح نکرده اند.
مضوع دوم این است که مگر قرار بوده در یک فضای دانشجویی چه اتفاق هایی بیافتد که نیروی انتظامی برای جلوگیری از این اتفاق ها به کوی آمده است؟
 در این اطلاعیه از عده‌اي «افراد متفرقه و غيرمسوول» یاد شده که وارد كوي دانشگاه شده و با اغتشاشگران درگير و متأسفانه بعضي از آنان وارد خوابگاه‌هاي دانشجويي شده و تعدادي از دانشجويان را مورد ضرب و شتم قرار مي‌دهند و به اموال عمومي و خوابگاه‌هاي كوي و لوازم شخصي دانشجويان خسارت وارد مي‌آورند.
این اطلاعیه مشخص نمی کند آنهایی که در کوی بودند دانشجو بوده اند یا اغتشاش گر؟ نیروی انتظامی دانشجویان کوی را اغتشاشگر می داند؟ همچنین فیلم منتشر شده از حادثه و به واقع جنایت کوی دانشگاه به وضوح نشان می دهد که نیروهای لباس شخصی و بسیجی که با باتوم همراه با نیروهای نظامی و انتظامی وارد دانشگاه می شوند. یعنی این افراد نه «متفرقه» بوده اند و نه «غیرمسئول»! در این فیلم کاملاً مشخص است که افراد لباس شخصی با هماهنگی کامل وارد کوی شده اند. چنان که در کتک زدن دانشجویان با نیروهای انتظامی همکاری می کنند.
موضوع دیگر این است که اگر حضور نیروهای انتظامی با هماهنگی بوده، چرا ورود این نیروها با آتش سوزی و شکستن در کوی انجام شده است؟ آیا لازم بوده گارد ویژه نیروی انتظامی در دانشگاه را بشکنند و وارد شوند؟ آیا دستور داشتند با شکستن در وارد کوی شوند؟
چرا تا قبل از دستور آیت الله خامنه ای به موضوع کوی رسیدگی نشده بود؟؟  آیا نیروهای انتظامی و قوه قضاییه از وظایف خود با خبر نیستند و برای هر رسیدگی به دستور مقامی چون رهبری نیازمندند؟؟
موضوع جالب توجه درباره جنایات انجام شده در کوی دانشگاه این است که بر اساس این اطلاعیه تاکنون این متهمان این حمله وحشیانه به طور دقیق مشخص نشده اند و موضوع درحال پیگیری است! آیا گذشت یک سال از این جنایت زمان کافی برای رسیدگی به این موضوع نیست و نمی توان متهمان را مشخص کرد و برای آنان حکم داد؟ یا این که حمه کنندگان از مصونیت های خاصی برخوردارند؟؟؟ آیا این حمله وحشیانه با توجه به وسعت آن تنها کار 33 نفر بوده است که تازه هنوز حکمی درباره آنها صادر نشده است؟ آیا این عملیات فرمانده نداشته؟ آیا مسئولان پلیس تهران نباید علت حمله به کوی را مشخص بکنند؟ آیا اعتراض های دانشجویی آن هم در محیط بسته خوابگاه ضرری برای امنیت ملی داشت یا کاری در راستای براندازی نرم بود؟
 اطلاعیه درباره احکام متهمان کهریزک و کوی آنچنان ناقص و گنگ است که تنها به منظور تبلیغات و راضی کردن افکار عمومی صادر شده است که بدون شک در این باره نیز ناکام است. سوالات مطرح شده از سوی نگارنده تنها بخشی از ابهامات این اطلاعیه هستند و بدون شک صد ها سوال دیگر هم می توان درباره جنایات کهریزک پرسید که جواب آن در این اطلاعیه نیست.
ای کاش مسئولان انتظامی و نظامی و قضایی به جای برگزاری دادگاه های نمایشی و احکام نمایشی درباره جنایاتی چون کهریزک که آبروی کشور در جوامع بین الملل را به باد داد و مردم را به حکومت بی اعتماد کرد، عاملان اصلی این جنایات را معرفی می کردند و آنها را به جزای اعمال ننگینشان می رساندند. وگرنه چنین اطلاعیه ها و چنین حکم هایی تنها می توانند خمیر هایه گزارش های خنده دار و تبلیغاتی اخبار 20:30 و رسانه هایی همچون فارس و ایرنا و روزنامه جوان و وطن امروز باشند.
مسئولان باید بدانند مردم بیش از آنچه آنها فکر می کنند، می فهمند و با چنین نمایشنامه هایی راضی نمی شوند. 

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

مبادا از آن طرف ماجرا بیافتیم


با این که شاید برای پرداختن به این موضوع دیر شده باشد، اما این پست را اختصاص می دهم به کاریکاتور جنجال برانگیز نیک آهنگ کوثر از  مهندس موسوی. راستش چند روز پیش که این کاریکاتور را دیدم، اول خیلی خوشم نیامد و از شما چه پنهان ناراحت هم شدم. با خودم می گفتم که بیانیه های مهندس هر کدام نقشه راهی هستند برای جنبش که طرف مقابل را کلی به واکنش وا می دارد. با چنین بیانیه هایی که در جنبش سبز از جایگاه ویژه های برخوردار هستند نباید شوخی کرد و آنها را دستمایه طنز و کاریکاتور قرار داد.
اما از آنجایی که خودم سال ها کاریکاتور می کشیدم و هنوز می کشم، با خودم گفتم به هر حال کار کاریکاتوریست کشیدن کاریکاتور است. کاریکاتور هم نوعی زبان برای بیان مفاهیم مختلف است که هر فردی آن را به یک صورت بیان می کند.
یک روز بعد وقتی داشتم در اینترنت سرک می کشیدم متوجه شدم این کاریکاتور بیش از آنچه من فکر می کردم واکنش برانگیز شده و فریاد وامصیبتای خیلی از طرفداران جنبش سبز را در آورده است. البته چنین واکنشی تا حدی طبیعی به نظر می آید. اما هرقدر می گذشت این واکنش ها تند تر و تند تر می شد و انتقاد ها از نیک آهنگ کوثر بیشتر می شد.
متاسفانه این انتقاد های تند تا آنجا پیش رفت که سایت خبری روزآنلاین مجبور شد این کاریکاتور را از سایت بردارد. اگرچه بهتر بود فردی مثل نیک آهنگ در چنین شرایطی که میرحسین موسوی چهره ای کاریزماتیک و تاثیرگذار به بر روند رو به رشد جنبش سبز به شمار می رود، چنین کاریکاتوری از وی نمی کشید، اما موضوع آنجاست که کشیدن چنین طرحی نباید اینقدر هم واکنش بر انگیز باشد.
اگرچه بارها در جمع های دوستانه به تند روی ها و عقده گشایی های برخی اعضای جنبش سبز درباره سابقه موسوی و کروبی انتقاد کرده ام و اعتقاد دارم در حال حاضر و در چنین شرایطی زمان انتقاد و نبش قبرهای سیاسی نیست و این چنین حرکاتی را آفت جنبش اعتراضی مردم می دانم، اما به این موضوع نیز معتقدم جنبش اعتراضی باید نقد پذیر باشد.
این کاریکاتور هم شاید یکی از همین نقد ها است. نیک آهنگ با کشیدن این طرح انتقادی نرم بر بیانیه های مهندس موسوی وارد کرده باشد که نظر اوست و ما نباید اظهار نظر کسی را محدود کنیم. آن هم در شرایطی که موسوی و کروبی که به عنوان رهبران جنبش سبز معرفی می شوند، بارها تاکید کرده اند که مردم رهبر این جنبش هستند نه آنها.
از سوی دیگر کار کاریکاتوریست، کشیدن کاریکاتور است. موسوی هم جز مقدسات نیست که نتوان کاریکاتور وی را کشید. موضوع اینجاست که برخی در رفتارهایشان چنان تند می روند که به قول معروف از آن طرف ماجرا می افتند. چنین رفتاری با نیک آهنگ هشداری در این رابطه است که آیا دیکتاتوری در آینده جنبش سبز جایی دارد؟ جنبشی که برای مقابله با این موضوع به پاخواسته است.
اگر قرار باشد از میر حسین موسوی را به عنوان رهبر جنبش اعتراضی آنقدر بالا ببریم که نشود درباره او کاریکاتوری انتقاد آمیز کشید، فرق ما با نسل های پیش از خودمان که انقلاب کردند چیست؟
با تمام علاقه ای که من و شما به میر حسین و کروبی داریم، یادمان نرود، آنها هم انسان هستند نه فرشته. آنها هم اشتباه می کنند و آنها هم باید نقد شوند. انقلاب بزرگ ایران در طول مدت سی سال نقد نشد و نتیجه اش چنین است که این روزها می بینیم. شاید چنانکه تاجزاده در نوشته اخیرش اشاره کرده بود، اگر چندین سال پیش، نسل های پس از انقلاب درباره برخی رفتارها فکر می کردند و آنها را نقد می کردند، امروز وضعیت این گونه نبود. این چنین مردم به خاک و خون کشیده نمی شدند و مراجع مورد بی احترامی قرار نمی گرفتند.
یادم می آید استادی در دانشگاه داشتیم که دکترای دین شناسی داشت. جمله معروفی داشت این چنین که: نقد هر موضوعی راه پیشرفت آن را باز می کند.


پاسخ نیک آهنگ کوثر به انتقاد ها