فیلم های اصغر فرهادی را بعد از فیلم شهر زیبا سوری دنبال می کنم. چهارشنبه سوری اش برایم پر است از خاطره. نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر این که حال و هوای قبل از عید را دوست دارم و این فیلم حال و هوای قبل از عید را با خود دارد. از بازی ها هم نباید گذشت. فرخ نژاد، تهرانی و علی دوستی و پانتهآ بهرام بازی های خوبی دارند و همین کافیست. درباره الی هم که جای خود دارد.
حالا فرهادیِ چهارشنبه سوری، درباره الی، شهر زیبا، رقص در غبار با فیلم جدایی نادر از سیمین به اسکار راه یافته است. دقیق نمی دانم، اما فکر می کنم این سومین بار است که ایرانی ها سهمی در اسکار دارند. اما انگار این بار فرق می کند. نمی دانم شاید به جنش سبز و طرافداری اعتراض آمیز از این فیلم باز می گردد. شاید هم بدبختی هایی که برای فیلم اخراجی های 3 در دوران سربازی کشیدم علت علاقه ام به پیروزی این فیلم و کارگردانش در اسکار است.
صحبت از یک حس خوب است. حسی که باعث شد تمام ایرانی های و تمام آنهایی که در روزی یک بار در فیس بوک و دیگر شبکه های مجازی دیگر به هر بهانه ای به جان هم می افتند و برای جزئی ترین مسائل با هم کل کل دارند، در شب پیروزی فرهادی در گلدن کلاب یک رنگ باشند. با هم باشند. با هم بودنی که ایرانی ها با آن غریبه اند.
حالا فرهادی و فیلمش به اسکار می روند تا شاید یک بار دیگر ایرانی ها یکی بودن را تجربه کنند. بهانه ای باشد برای با هم بودن و مهربان بودن. بهانه ای باشد برای خوشحال بودن همه ایرانی ها. آن هم در روزهایی که خوشحال بودن سخت ترین اتفاق در ایران است. امیدوارم بار دیگر شنیدن نام ایران لبخند بزنیم و شاید اشک بریزیم. از این که خوشحالیم. شاید هم اشک بریزیم برای این خندیدن را فراموش کرده ایم، حتی در بهترین موقعیت ها.
امیدوارم و امیدوارم فرهادی و فیلمش بار دیگر بهانه خوبی هایمان باشند.
می خواستم مطلبی درباره مناظره ها و به خصوص مناظره چند شب پیش بین حسینیان و بروجردی بنویسم، اما بعد از دیدن چند دقیقه از مصاحبه، اینقدر این جریان به نظر مضحک و خنده آور آمد که به کل بیخیال شدم و می خواهم درباره موضوع دیگری بنویسم. صدا و سیما و به اصطلاح مقامات هم دلشان خوش باشد که مناظره برگزار کرده اند تا برای مردم روشنگری کنند.
اما از آنجایی که این روزها فیلم جدید جیمز کامرون با عنوان «آواتار» خیلی سر و صدا کرده است بهتر دیدم درباره این فیلم بنویسم و البته تجربه ای که از دیدن این فیلم داشتم. از جمله کارهایی که در سفر چند هفته پیش به مالزی انجام دادم و از آن خیلی هم راضی هستم رفتن به سینما بود و دیدن دو فیلم. اولی فیلم 2012 بود که البته حدود یک ماهی از اکرانش می گذشت و چون مطالب زیادی درباره اش دیده بودم رفتم و دیدم، دومی اما فیلم آواتار بود که وقتی در مالزی بودم، همراه با تمام دنیا اکران شد.
در روزهای نخست اکران فیلم یکی از دوستان فیلم را دیده بود و پیشنهاد کرده بود که حتماً فیلم را ببینم. من هم به لطف یکی از دوستان دیگر که بلیط گرفته بود توانستم به دیدن فیلم بروم.
بدون شک اولین نکته جذاب برای من و البته دیگر همسفرانم دیدن فیلم به صورت سه بعدی بود که برای اولین بار دیدن فیلم سه بعدی را تجربه می کردیم. اما موضوع جالب تر محل نشستن ما در سینما بود. از آنجایی که ما دیر برای گرفتن بلیط فیلم اقدام کرده بودیم جای خیلی خوبی نداشتیم. صندلیمان ردیف اول بود که احتمالاً بعد از دیدن این فیلم حدود 3 ساعته گردن دردمان به شکسته شدن گردن تبدیل می شد. پس تصمیم گرفتیم جایمان را عوض کنیم.
به همراه دو نفر از دوستان - امین و وحید – به بالای سالن رفتیم و جایی برای نشستم پیدا کردیم. اما هر بار که جایی می نشستیم به دقیقه نمی کشید که یکی بلیط به دست می آمد و می گفت که جایش را می خواهد و ماه هم مجبور می شدیم جایمان را عوض کنیم. دو سه باری این اتفاق افتاد تا فیلم شروع شد و تقریباً سالن پر شد.
تنها دو صندلی بالای سالن خالی بود که من به همراه امین عزیز رفیتم و آنجا نشستیم. پیش خودم فکر می کردم حالا که حدود 10 دقیقه از فیلم گذشته است، حتماً صاحب جا بیخیال دیدن فیلم شده است و می توانیم با خیال راحت فیلم را ببینیم. در همین فکر بودم که دیدم خانم و آقایی بلیط به دست وارد سالن شدند و دنبال صندلی می گردند. چند لحظه هم جلوی ما توقف کردند و به زبان مالایی چیزهایی گفتند که من متوجه نشدم. ما هم که انگار نه انگار که جای مردم نشستیم. البته گفتیم حتماً جای دیگری دارند.
خانم و آقا رفتند و این دفعه با مامور کنترل بلیط آمدند و آن بنده خدا هم با هزار سلام و صلوات و ببخشید و این حرفا به ما گفت که اشتباه نشسته ایم. ما هم در کمال تمدن از جایمان بلند شدیم، اما چون می دانستیم جایمان برای دیدین فیلم خوب نیست، تصمیم جدیدی گرفتیم. به پیشنهاد امین به قسمت انتهایی سالن و بین صندلی ها رفتیم. از آنجایی که آنجا اصولاً تردد مردم نبود و موکت کف زمین هم تمیز بود تصمیم گرفیتیم همانجا بنشینیم.
اتفاقاً چه تصمیم خوبی هم بود. روی زمین نشستیم و پایمان را روی پایمان انداختیم و از دیدن فیلم سه بعدی با عینک لذت بردیم. آنجا بود که فهمیدم ولو شدن روی زمین و فیلم دیدن نه تنها در منزل لذت بخش است، بلکه می تواند در سینما هم انجام شود و لذتی دوچندان داشته باشد.
درباره آواتار
اما درباره فیلم آواتار بگویم که اصلی ترین جذابیت این فیلم تکنولوژی نمایش سه بعدی آن است که ببیننده عینک به چشم را تا چند دقیقه اول محو تماشا می کند. برای همین به نظرم بهتر است این فیلم دوبار دیده شود، چون در مرتبه اول بیننده خیلی توجه به داستان و فیلم نمی کند و دوست دارد کنکاشی در فضای سه بعدی فیلم داشته باشد. اما با این حال آواتار داستان جذاب و خارق العاده ای ندارد. یک داستان معمولی از قهرمان پروری های مرسوم در فیلم های این روزهای خارجی که همه مورد توجه مخاطب عام قرار می گیرند.
البته بماند که داستان قهرمانی آواتار چاشنی های مهر و محبت و عشق و فیلم های هندی ایرانی هم داشت تا بتواند طیف وسیع تری از مخاطبان را جذب کند، اما به هر حال فکر می کنم حتی سخت گیر ترین منتقدان سینما هم از دیدن فیلم کارگردان تایتانیک بدشان نیاید و دوست داشته باشند ببینند که جیمز کامرون بعد از تایتانیک و کلی حاشیه آن حالا چه فیلمی ساخته است و چه اتفاقی را رقم زدهاست.
اگرچه نباید از آواتار انتظار تحولی در داستان و بازی و فیلم داشت، اما اگر داستان معمولی این فیلم را در کنار صحنه های بسیار جذاب و تکنولوژی جدید نمایش آن گذاشت، می توان گفت آواتار فیلم خوبی است و دیدنش می تواند تجبه ای جدید باشد. البته اگر به صورت سه بعدی باشد و بتوانید ولو روی زمین فیلم را ببینید لذتش دو چندان خواهد شد.