۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

فصل امتحان ها تمام نمی شود


راهنمایی که بودم، فکر می کردم امتحان های ثلث سوم از کلاس سوم راهنمایی – دوره ما سه ثلث بود – بزرگترین و مهم ترین کاری هست که قراره تو زندگیم انجام بدم. اسمش امتحان نهایی بود و واسه همین خیلی می ترسیدم از این امتحان. این که قبول می شوم یا نه. نمره هام چطور خواهد بود و الی آخر.
به قول بچه های محصل شاگرد تنبل نبودم. تهران که بودیم مدرسه نمونه مردمی قبول شده بودم و مثلاً شاگرد زرنگ فامیل بودم. دخترها و پسرهای فامیل هم که هم سن سال من بودند یا از من کوچکتر بودند،‌ نزدیک فصل امتحان می آمدند پیش من که به آنها درس بدهم و مشکلاتشان را بر طرف کنم. می خواهم بگویم فامیل به حساب قبولی در امتحان مدارس نمونه مردمی حساب دیگری روم من باز می کرد. چون از بین سه چهار نفر هم سن و سال خودم تنها کسی بودم که نمونه مردمی قبول شده بودم.
اما بعد از این که از تهران به رودهن مهاجرت کردم،‌وضع فرق کرد. رودهن مدرسه نمونه مردمی نداشت و دیگر از امکانات مدرسه ای که در تهران می رفتم هم خبری نبود. (در تهران مدرسه علامه طباطبایی می رفتم. سه راه سرسبیل که فکر کنم الان خراب شده است)‌ یک مدرسه معمولی با شاگردهای معمولی. سعی می کردم خودم را نشان دهم و همین بود که از امتحان های نهایی ثلث سوم می ترسیدم. شب زود می خوابیدم و صبح ها زود از خواب بیدار می شدم که بیشتر درس بخوانم. حدود ساعت 4 یا 5 صبح از خواب بیدار می دم و به زور قهوه جوشیده و تخمه آفتابگران خودم را بیدار نگه می داشتم و درس می خواندم. مخصوصاً روزهایی که امتحان داشتم.
اما روز امتحان حرفه و فن خوابم برد. قرار بود ساعت 4 صبح بیدار باشم و درس بخوانم،‌اما حدود ساعت 7 صبح بیدار شدم. ساعت 8 هم باید سر جلسه می رفتم. درس سختی نبود،‌اما می ترسیدم. صبح درس نخوانده بودم و استرس شدیدی داشتم. با با همان استرس رفتم سر جلسه امتحان. برگه های امتحانی را که دادند. نگاهی به سوالات انداختم. انگار تا به حال حرفه و فن را نخوانده بودم. سوالات اصلاً برایم آشنا نبودند. چند دقیقاً ای ماتم برده بود. هرچه قدر تلاش می کردم جواب بدهم،‌چیزی یادم نمی آمد. بی اختیار زدم زیر گریه.
معلم حرفه و فن صدای گریه را که شنید باورش نمی شد من باشم. آمد طرفم و با تعجب پرسید چرا گریه می کنم. اسمش اقای بخشی بود. مردی حدود 30 سال یا یکی دو سال بیشتر. مجرد بود و فکر کنم با مادرش زندگی می کرد. صمیمی تر از یک معلم با شاگردهایش رفتار می کرد و همین بود که محبوبیت فراوانی داشت. گفتم که نتوانسته ام خوب درس بخوانم و حالا هم نمی توانم جواب سوالات را بدهم. نشست و با حوصله راهنماییم کرد. آرام شده بودم. بالاخره خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به نوشتن پاسخ سوالات. سوالات اصلاً سخت نبود و این من بودم که استرس بیخودی داشتم و نمی فهمیدم سوالات چه می خواهد.
بعد از امتحان چند نفری جمع شده بودیم در یکی از کلاس ها و درباره امتحان صحبت می کردیم. آقای بخشی وارد اتاق شد و نشست بین بچه ها. ما هم شروع کردیم از نگرانی هایمان صحبت کردن که اینها امتحان نهایی است و نمی شود به این راحتی ها از کنارش گذشت و فلان و فلان. همه یک جورهایی حس من را داشتند. نگران این امتحان ها. انگار آینده زندگی شان به این امتحان بستگی داشت.
آقای بخشی – معلم حرف و فن – وقتی نگرانی ما را می دید،‌لبخندی می زد و می گفت زندگی خیلی سخت تر از امتحان نهایی ثلث سوم است. این امتحان هم تمام می شود. امتحان نهایی چیزی نیست که اینقدر نگرانش هستید. این امتحان تمام می شود و امتحان نهایی دبیرستان می آید. آن هم تمام می شود. بعدش نوبت کنکور است. کنکور می شود امتحان بزرگ زندگیتان. اما همین الان می گویم کنکور هم با همه سختی و بزرگی اش، در مقابل امتحان های دیگر زندگی خیلی خیلی کوچک است.
آن زمان فقط شنونده حرف های آقای معلم بودیم. شاید خیلی این حرف ها را نمی فهمیدیم. با خودم می گفتم آقای معلم می خواهد ما را آرام کند،‌برای همین اینطور صحبت می کند.  اما هر سال که بزرگتر می شدم بیشتر به حرف های آقای بخشی فکر می کردم. بعد از امتحان نهایی سال سوم دبیرستان. بعد از کنکور. بعد از امتحان های دانشگاه. بعد از تمام شدن دانشگاه. بعد از تمام شدن سربازی.
اما انگار این امتحان ها تمامی ندارد. هر روز یک امتحان جدید. امتحان های بسیار سخت تر از امتحان های مدرسه. هر وقت مشکلی برایم پیش می آید و به جایی می رسم که فکر می کنم اینجا آخر راه است، یاد صحبت های آقای بخشی می افتم. که شاید این همان امتحان هایی است که او می گفت و حالا نوبت به امتحان من رسید است.
قبل ها امتحان ها فقط در فصل امتحان ها بود. یک ماه یا دو ماه. تمام می شد. اما این روزها همه زندگی مان شده است فصل امتحان. کاش می دانستیم تاریخ اتمام فصل امتحان ها چه زمانی است.  

۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

دربار «سعادت آباد»


طی چند سال اخیر در سینمای ایران روندی شکل گرفته است که نمی دانم خوب است یا بد. یعنی نمی توانم نظر قطعی در این باره بدهم، چون اصولاً نگاهم به سینما، نگاه بیننده و مخاطب معمولی و اگر بخوهم خیلی مایه بگذارم نگاه یک روزنامه نگار است.  

می خواهم بگویم نگاه منتقدانه ندارم. می گفتم... این روند چند سال اخیر در سینمای ایران را شاید بتوان نوعی تکرار در بازی ها و کارگردانی ها دانست. یعنی چند سالی است شاهد بازی های تکراری و فیلم های تکراری هستیم. موضوع اینجاست که بازی های تکراری در برخی از مواقع از سوی یک بازیگر دیده می شود.

مثلاً پرویز پرستویی که بدون شک یکی از بهترین بازیگران ایران است در سال های اخیر تکرار می شود و در جا می زند. بازی جدیدی از او دیده نمی شود. آدم وقتی فیلم را می بیند مثلاً یاد فیلم آژانس شیشه ای می افتد یا دیگر فیلم هایی که پرستویی را به اوج رساندند. بسیاری از بازیگران دیگر هم این وضعیت را دارند. یا بازی های قبلی خودشان را تکرار می کنند و یا بازی های بازیگران دیگر را تکرار می کنند.

درباره فیلم ها نیز چنین اتفاقی در حال رخ دادن است. در چند سال گذشته (چهار یا پنج سال) فیلم های شبیه هم زیاد ساخته شده اند و اکران فیلم «سعادت آباد» نشان داد که این روند ادامه دار است. فیلم سعادت آباد خوب است. یعنی ارزش دیدن را دارد. به آنهایی که دوست دارند یک فیلم خوب ببینند و راضی از سینما خارج شوند توصیه می کنم این فیلم را از دست ندهند.

اما چند مورد درباره فیلم جدید مازیار میری :
اول این که روند سعادت آباد نه خیلی کند نه خیلی تند. نه آن طور است که تماشاچی حوصله اس سر برود و نه آنقدر تند که تماشاچی سر در گم شود. البته این سردرگمی برای تماشاچی به وجود می آید، اما نه به خاطر روند تند فیلم که به خاطر روابط بین شخصیت های فیلم. سردرگمی که به نظر من برای مخاطب شیرین است.

دوم این که انتخاب بازیگر فیلم جالب و متنوع است. از حامد بهداد شر و شور گرفته تا هنگامه قاضیانی آرام. کنار هم قرار دادن این بازیگران فیلم را دیدنی تر کرده است. ترکیب های حسین یاری – هنگامه قاضیانی، حامد بهداد – لیلا حاتمی و مهناز افشار – امیر آقایی اگرچه شاید برای اولین بار در کنار هم قرار گرفته اند، اما این قرار گرفتن اتفاق خوبی است. شاید در این بین بازی لیلا حاتمی راضی کننده نباشد.

سوم این که بازی حامد بهداد از همان بازی های تکراری است که بالاتر صحبتش را کردم. حامد بهداد در سال های اخیر نقش های خوبی را ایفا کرد و مدل خودش را برای بازی دارد. راه و روشی که شاید دیگران خیلی نتوانند از پس آن بر بیاییند. همین دلیل محبوبیتش بود و فیلم هایش بین فیلم های پر فروش قرار گرفت. اما این روزها بهداد هم تکراری شده است. بازی حامد بهداد در سعادت آباد گوشه جدیدی نداشت. تکرار بازی های قبلش بود و تماشاگر را جذب نمی کرد. مثل قبل عصبی بود و تند صحبت       می کرد.

چهارم این که جاهایی است که سناریو بازیگران را در کنار هم قرار داده و به نوعی بازی هایشان را در هم آمیخته است. قسمتی که لیلا حاتمی و حسین یاری در تراس خانه هم کلام می شوند یا وقتی حامد بهداد و یاری برای مهناز افشار شعر می خوانند و افشار شروع به گریه می کند. این ترکیب بازی ها از نقاط مثبت سعادت آباد است که بیننده را راضی می کند.

پنجم این که این فیلم ببیننده را یاد فیلم های اصغر فرهادی می اندازد. البته شاید من این طور فکر می کنم. اما در دقایق پایانی فیلم منتظر بودم که نام فرهادی به جای میری به عنوان کارگردان در تیتراژ نوشته شود. دیالوگ ها، کادرهای دوربین، پچ پچ ها همه آدم را یاد فیلم های درباره الی و چهارشنبه سوری و جدایی نادر از سیمین می انداخت. مخصوصاً دروغ هایی که در فیلم ردو بدل می شود و رمز گشایی هایی که از این دروغ ها می شود. صحنه ای که حامد بهداد سرش را از پشت سر پرستار بچه اش بلند کرد و معلوم شد با هم رابطه دارند خیلی ها را یاد صحنه نشستن پانته آ بهرام داخل ماشین حمید فرخ نژاد در فیلم چهارشنبه سوری انداخت. شاید همین موضوع یکی از معدود نقاط ضعف فیلم آخر مازیار میری باشد.

اگر بتوانید با این مضوعاتی که گفتم کنار بیایید، سعادت آباد ارزش دیدن را دارد و می تواند یکی دو ساعتی شما را در سینما نگه دارد و حوصله تان سر نرود. 

۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

ما مهمان نواز نیستیم

فکر کنم کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم. کلاس زبان انگلیسی می رفتم. فرهنگسرایی بود در میدان حر که فکر کنم هنوز هم هست. معلم مان به غیر از درس دادن حروف و قواعد زبان انگلیسی برایمان از عادت های خارج نشینان هم تعریف می کرد. این که چطور رفتار می کنند و به قول معروف چطور نشست و برخواست می کنند. چطور به مهمانی می روند و در مهمانی ها برخورد و پذیرایشان چگونه است.
یادم است می گفت که خارجی ها – لفظی بود که معلم محترم که یادم نیست زن بود یا مرد درباره خارج نشینان به کار می برد – وقتی کسی را برای مهمانی دعوت می کنند، در تعارف دعوت مشخص می کنند که قرار است پذیرایی چگونه و به چه ترتیب باشد. به طور مثال می گوین«امروز عصر چای یا قهوه مهمانم باش» یا این که امشب شام مهمانم باش. معلم محترم تاکید داشت که میزبان در هنگام دعوت نوع پذیرایی اش از میهمان را مشخص می کرد و این یعنی این که مهمان نباید انتظار بیش از آن را داشته باشد.
یعنی کسی وقتی برای چای یا قهوه دعوت می شد، فقط با چای و قهوه و احتمالاً شکر یا شیرینی کوچکی از او پذیرایی می شد. اگر قرار بود برای شام بروید، تنها شام بود و دسر. خبری از چای و قهوه نبود. معلم مان می گفت، خارجی ما مثل ما نیستند که هر چه دارند و ندارند را برای پذیرایی از مهمانشان روی میز بگذارند. عادتی که ما ایرانی ها داریم. طرف را برای یک چای دعوت می کنیم. اما چای در بین خوراکی هایی مثل میوه و تخمه و کیک و شکلات و شیرینی و یا هر آنچه در یخچال داشتیم گم می شد. به این ترتیب مهمان عزیر هم در طول مدت مهمانی در حال خوردن است و وقت نمی شود یه گپ درست و درمان کرد.
تا یکی دو سال پیش که پایم را از ایران بیرون نگذاشته بودم هیچ وقت نفهمیدم مهمانی رفتن خارجی ها این طور است یا نه. خارج از کشور هم که رفتم، خانه هیچ خارجی مهمان نبودم یا هیچ خارجی من را مهمان نکرد. اگرچه باز هم از افراد مختلف چنین موضوعی را شنیدم. اما به چشم خودم ندیدم.
به نظرم گذشته از این که این موضوع واقعیت دارد یا نه، جریان جالب و قابل توجهی است. یعنی باید همین طور باشد. ما ایرانی ها عادت های بدی داریم که اصلی ترین آنها شاید تعارف باشد. همین تعارف هم بارها کار دستمان داده است. همین است که وقتی جایی مهمانی می رویم، صاحب خانه محترم که اتفاقاً انسان محترم و بسیار عزیزی است، تا تمام محتویات یخچالش را به داخل معده ما منتقل نکند، بیخیال ماجرا نمی شود.
یکی دو هفته پیش چند نفری میهمام داشتیم در خانه جدید. گویا اول قرار بود برای دیدن خانه جدید بیایند. چون چند روز بود منتقل شده بودیم و وسایل جای خود نبودند، قرار شد که این اقدام دوست داشتنی فقط سری بزنند برای عرض تبریک و این حرف ها. آمدند و بعد از چند دقیقه بوی غذا بلند شد. از مادر عزیز من اصرار که باید شام پیشمان بمانید و از مهمان ها انکار که توی زحمت می افتید و بماند برای یک روز دیگر. اما کار از کار گذشته بود. مادرم پیروز بازی اصرار و انکار بود. شام حاضر شد و مهمان ها بعد از خوردن شام قصد رفتن کردند.
اینجا بود که مادر با یک سینی پر از چای و شیرینی وارد میدان شد. مهمان ها نشستند. چای و شیرینی صرف شد. حرف ها گل انداخته بود. ساعت از 12 شب گذشته بود که مهمان ها باز هم عزم رفتن کردند. این بار اصرار مادر برای خوردن میوه مهمان های عزیز را زمین گیر کرد. پروسه پوست کندن و خوردن میوه حدود نیم ساعتی طول کشید و بالاخره مهمان ها راهی منزل شدند.
بعد از رفتن مهمان ها مادر و خواهرم که از صبح گرفتار جابجایی وسایل بودند و بعد هم مشغول پذیرایی از مهمان خسته تر از همیشه هر کدام یک طرف خوابشان برد. آخر شد به این فکر می کردم که مادر من چرا ساعت 12 شب هوس آوردن میوه برای مهمان ها کرد؟ آن هم با آن اصرار که هر عزم جدی را به بازی می گرفت.
اگرچه این نوع پذیرایی از مهمان ها، ایرانی جماعت را شهره عام و خاص در مهمان نوازی کرده است، اما آیا این راه و روش درست است؟ این که هم خودمان را به دردسر بیاندازیم و هم مهمان را. بعضی وقت ها که مهمانی می رویم، اصلن یادمان می رود با میزبان صحبت کنیم. فکر کنید که دلتان گرفته باشد یا حوصله تان سر رفته باشد. می روید که کمی گپ بزنید. اما هم شما مشغول خوردن هستید و هم میزبان در حال پذیرایی از شما. همین جاست که جمله معروف «آمدیم خودت رو ببینیم، تو که همش تو آشپزخونه ای» مصداق پیدا می کند.
شاید همان چای و قهوه کافی باشد برای چند ساعت گپ دوستانه.

۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

چرا ما سومالی نیستیم ؟


وقتی خبرهای مربوط به کمک به مردم سومالی را شنیدم و بعد از تلویزیون دیدم، با خودم فکر می کردم که خب کمک انسانی است و دولت و نظام به اصطلاح اسلامی را هم جو کمک به هم نوع گرفته است و حالا چند محموله کمک برایشان می فرستند و تمام می شود این وظیفه انسانی و لابد اسلامی.
چند روزی و چند هفته ای گذشت، فهمیدیم نه خیر! قرار نیست این کمک ها به کشور دوست و برادر سومالی تمام شود. هر روز چندین تن مواد خوراکی و پوشاک و کمک های دیگر به این کشور قحطی زده ارسال می شود و به شدید ترین وضع هم روند این کمک های مردمی توسط رسانه های دولتی پوشش داده می شود.
دلم برای خودمان سوخت. برای خودم حتی دلم سوخت. به نظرم کمک ما به سومالی مصداق همان چراغی است که داریم به مسجد می فرستیم و حرام است. خودمان مگر کم بدبخت و بیچاره داریم. چند شب پیش با یکی از دوستان صحبت همین موضوع شد. یکی از شبکه های ماهواره ای که معمولاً موسیقی پخش می کند و مسابقه رقص می گذارد، داشت تصاویری از خانم بازیگر ایرانی – کتایون ریاحی – پخش می کرد که رفته بود به سومالی. بچه های سومالیایی را بغل می کرد و می بوسید.
داغ دلم تازه شد. کارش خوب. درست. اما آیا همین خانم تا به حال به حلبی آباد های اطراف تهران رفته است؟ جاهای دورافتاده پیش کش.سیستان و بلوچستان و شهرستان های خالی از امکانات بماند. همین تهران خودمان که داریم در آن زندگی می کنیم، کم ندارد از این آدم های قحطی زده که شب های زیادی گرسنه می مانند. یاد اس ام اس تلخ این روزها می افتم که آرزو می کند کاش فقرای ایرانی هم می توانستند به سومالی بروند تا از کمک های دولت ایران به آن کشور بهره مند شوند.
کار خیر و انسان دوستانه خوب است. اما بهتر است کمی دور و برمان را نگاه کنیم. سری به شیرخوار گاه ها بزنیم. آیا آغوش هایی که با لبخند برای کودکان سومالیایی باز می شوند، تا به حال برای کودکان بی سرپرست وطنی باز شده اند. همین جاست که دلم می سوزد برای خودم و هموطنان خودم. 

۱۳۹۰ مهر ۶, چهارشنبه

بازی دست و آستین


اختلاس ... اختلاس ... اختلاس. هر روزنامه ای این روزها نشانی از اختلاس دارد. هر سایت خبری که باز می کنید هم همین وضع را دارد. اختلاس شده اسم رمز این روزها. مبلغ کم هم نیست. مصاحبه سعید لیلاز را که بخوانید دقیق تر متوجه می شوید 3 هزار میلیار تومان پول دقیقاً چقدر پول است و به چه درد هایی می خورد. تازه آدم می فهمد مبلغ بیشتر از آن چیزیست که بتوان به راحتی از کنار آن گذشت. وگرنه در کشور ما و در سال های اخیر کم اختلاس نشده است. چند تایی رسانه ای شدند و خدا می داند چند تای دیگر بودند که رسانه ای نشدند. لابد مبلغ اختلاس کم بوده است. اختلاس جزئی!
اما این بار اینقدر این دم خروس بزرگ است که گویا نمی توان پنهانش کرد. آن هم در دولت (غیرقانونی) احمدی نژاد که در این چند سال آوازه عدالت و پایبندی به قانونش گوش عالم و آدم را کر کرده است. دولت پاک! دولت ولایی! پاک ترین دولت بعد از رجایی! این ها را که می شنوم خنده ام می گیرد و احسنت می گویم به اعتماد به نفس آقای به رییس جمهور (غیرقانونی).
حالا در یک چنین دولتی که ولایت مدار بوده و ولایت هم شش دنگ پشتش بوده و تا اینجا بزرگش کرده است، اختلاسی شده به وسعت بزرگترین اختلاس تاریخ ایران. موضوع معلوم است. اختلاس صورت گرفته و پول ها به جیب آنهایی که باید رفته است. البته قبل از این خیلی ها درباره اختلاس و باند و باند بازی ها هشدار داده بودند. مثلاً مطهری و توکلی و برخی دیگر از نمایندگان مجلس که بارها درباره باند های فاطمی و امثالهم هشدار دادند. درباره محصولی و معاون اول رییس جمهور و دیگر افراد که پولشان بیشتر از آنی هست که باید.
اما در این میان برخورد دولت (غیر قانونی)، قوه قضاییه و آقای خامنه ای است. دولت همان اول خودش را به عنوان کشف کننده این اختلاس معرفی کرد و این کشف را گذاشت به حساب افتخارهایش. دائم هم حرفشان این بود که خودمان این اختلاس را کشف کرده ایم، پس کسی حق ندارد به ما گیر بدهد. سخن گوی اقتصادی دولت هم دائم کنفرانس خبری می گذاشت که فلانی را گرفتند و رسیدگی ها انجام شده است.
قوی قضاییه هم نقشش جالب تر از گذشته بود. چند روز اول هیچ کدام از مسئولان این قوه چیزی در این باره نمی گفتند. وقتی هم حرفی درباره اختلاس زدند، مثل همیشه خبر از برخورد دادند و بگیر و ببند مسئولان این اختلاس بزرگ. اما فقط در حد حرف بود و شاخ و شانه کشیدن. هنوز بعد از گذشت چند هفته از کشف اختلاس نه نامی به طور قطعی به میان آمده و نه خبری مبنی بر دستگری باند اختلاس. تنها نام یکی دو نفر مطرح شده است که دستگیر شده اند. اما خب چه کسی است که باور کند که چنین اختلاسی کار یکی دو نفر باشد.
اما مهمتر از همه این ها رفتار آقای خامنه ای بود که تا به حال چیزی در این باره نگفته است. البته طرفدارانشان لابد می گویند رهبر که نباید به همه کارها ورود پیدا کند. اما به نظرم این اختلاس بیشتر از آن است که ارزش ورود پیدا کردن را نداشته باشد. حداقل برای خاطر آنهایی که به ایشان اعتقاد دارند بد نبود حرفی می زد و تذکری می داد. اما انگار نه انگار اختلاسی شده است. آن هم با این همه فقر در کشور. بیکاری و هزار و یک مشکل دیگر. احتمالاً حسین شریعتمداری هم چند روز دیگر رد پایی از فتنه و سران در بند فتنه در این اختلاس بزرگ کشف خواهد کرد. یعنی اصلن چنین موضوعی بعید نیست. خدا چه می داند شاید هم دست آمریکا و اروپا در این اختلاس باشد.
در این بین صدا و سیما هم روند خوبی در پیش گرفته است. کلاً از موضوع بی خبر است و خیلی هم لازم نیست مردم ایران، همان ایرانی هایی که در انتخابات چند سال پیش حماسه آفریدند، از جریان اختلاس خبردار شوند. دستور از بالاست البته. ضرغامی و ضرغامی ها که کاره ای نیستند.
این موضوع اینقدر مسخره است که حتی حرف زدن درباره پیگیری مجرمان این اختلاس هم مسخره به نظر می رسد. چنین اختلاس بزرگری صورت گرفته است و لابد کسی نمی داند کار کیست. من نبودم دستم بود و لابد تقصیر آستینم بود. هر روز خبر می رسد که فلانی دستگیر شد، بعد تکذیب می شود. فلان رییسس بانک فرار کرد و از کشور خارج شد، بعد تکذیب می شود که نه خیر ایشان برای انجام ماموریت در خارج از کشوئر به سر می برند، آن هم بعد از پذیرفته شدن استعفایش!
مردم شده اند بازیچه. مردم چند سال است که بازیچه هستند، به نظرم حدود سی سال. نقش می گیرند و بازی می کنند. بعضی وقت ها هم لازم نیست بازی کنند. بیرون می نشینند و بازی دولتمردان را می بینند. سال های اول شاید از این نمایش خنده شان می گرفت، اما این سال ها دیگر این آش هیچ مزه ای ندارد. اما انگار کاری از دست کسی بر نمی آید. مردم از گورهای دسته جمعی، اعدام، زندان و تجاوز می ترسند. کسی دم نمی زند و طراح این بازی هم به خیال این که کسی حواسش نیست کارش را می کند و جیبش را پر پول تر می کند. اما آیا این چنین است. آیا مردم نمی دانند در کشورشان چه خبر است؟ سردمداران نسبتاً محترم باید بدانند که این مردمی که آنها را روی صندلی قدرت نشاندند می فهمند و می دانند که بازی چیست. اما لابد کاری از دستشان بر نیم آید. کاری هم اگر بر بیاید نمی توانند جلوی توپ و تفنگ بایستند. پس بازی کنید که این بازی روزی تمام می شود. 

۱۳۹۰ مرداد ۲۶, چهارشنبه

کدام اظهار نظر عجیب بود؟



باز هم جو گیر شدیم انگار. باز هم بعد از یک اظهار نظر نه چندان معمولی شاخک هایمان تکان تکان خورد و شروع کردیم به بزرگ نمایی. بار اولمان نیست و بار آخرمان هم نخواهد بود. انگار در این مملکت و در این شرایط سیاسی و این همه بحران فقط منتظریم ببینیم چه کسی سخن غیر متعارف و دور از ذهنی می زند، تا بکنیمش در بوق که فلانی چنین گفت و چنان گفت، پس نتیجه می گیریم که چنین است و چنان است.
حالا فرقی نمی کند گوینده چه کسی باشد. از احمدی نژاد گرفته با اظهار نظرهای خنده دارش درباره ایرانی بودن و روحانیت و غیره که شد جریان انحرافی تا خاتمی که چنان بر موضع اخیرش تاختیم که انگار هفت پشتمان سیاستمدار بوده و تار و پودمان سیاست است. خاتمی را هم گذاشتیم کنار احمدی نژاد و که تو به جنبش پشت کردی و خون شهیدان پایمال شد و وا جنبش سبزا و ...
حالا هم نوبت مطهری است. نماینده مجلسی که به نام اصولگرایی وارد مجلس شد و آمار فراکسیون اقلیت را زیاد کرد تا مجلس، مجلس اصولگرا باشد. حالا همان مطهری اصولگرا و ضد اصلاح طلب حرف هایی زده است که انگار آیات جدید نازل شده اند. برخی همچنان تیتر می زنند و تحلیل می کنند که انگار حرف از بر چیده شدن ولایت فقیه زده است یا به طور مثال به آقای خامنه ای پیشنهاد کناره گیره داده است.
علی مطهری هنوز هم همان مطهری اصولگراست. خودش هم بارها گفته است که تغییر نکرده و حرف هایش همان است که با آنها وارد مجلس شده است. شاید برخی – تاکید می کنم – تنها برخی از صحبت های علی مطهری درباره جنبش سبز و اتفاق های بعد از انتخابات جالب باشد – باز تاکید دارم جالب باشد – اما سخن شگفت آوری نزده است که برخی دوستان و همکاران در روزنامه ها تیترها زده اند یا مثل روزنامه تقریباً اصلاح طلب روزگار، نیم تای صفحه اول را اختصاص داده اند به صحبت های مطهری. با آن شیوه نوین از تیتر زدن که نه سرش معلوم است و نه تهش. شاید به راستی دوستانی که از این صحبت ها شگفت زده شده اند، آنقدر ها از سیاست و سیاسیون شناخت ندارند و نمی توانند شرایط کشور را درک کنند.
چند نکته درباره اظهارات مطهری قابل ذکر و تامل است که با نگاهی به همین نکات اصلاً لازم نیست بشینیم و کل گفته هایش را تحلیل کنیم تا به نتیجه خاصی برسیم.
1-      اول که باید توجه داشته باشیم جریان هایی مثل مطهری بعد از انتخابات نمود بیشتری پیدا کردند. اجازه دارند انتقاد کنند، سوال کنند و ... که مثلاً کشور آزاد است و انتقاد صورت می گیرد. پس چنین اظهاراتی از سوی مطهری خیلی عجیب و دور از انتظار نیست، چنان که پیش از این زده شده بود و بعد از این نیز تکرار خواهد شد.
2-      نکته دوم شرایط خاص کشور است. خیلی به انتخابات نمانده است و باید با هر روشی که می شود مردم را پای صندوق های رای آورد. پس این چنین و با اظهاراتی از این دست، انتقاد صورت می گیرد. به جنبش سبز و اعتراض ها اشاره می شود و حتی حق به معترضان داده می شود. این یعنی مردم حق تا حدودی با شما بوده. این بار شرکت کنید، قول می دهیم از این به بعد برای رای شما ارزش قائل باشیم. اگرچه به نظرم این کار بیهوده ای است. در انتخاباتی که هیچ جریان مستقلی بر آن نظارت ندارد می توان هر کاری کرد و حضور مردم مهم نیست. استفاده از آمارهای ساختگی و تصاویر آرشیوی راحت ترین کار است.
3-      نکته بعدی خبرگزاری است که با مطهری به گفت و گو نشسته است. خبرگزاری فارس، وابسته به سپاه پاسداران که در دو سال اخیر تا توانسته معترضان و مخالفان و منتقدان را با خاک یکسان کرده. وقتی کسی این چنین در گفت و گو با این خبرگزاری این چنین حرف هایی می زند و به قول برخی افشاگری می کند، باید فهمید که بدون شک کاسه ای زیر نیم کاسه است. سخنان مطهری روی خروجی خبرگزاری قرار گرفت که حتی ملایم ترین و سطحی ترین اظهار نظرهایی را که تنها بوی انتقاد بدهند، را به مثابه فحش به ولایت و رهبری می داند و هر چه می تواند و می داند درباره گوینده می گوید.  حالا چطور برخی باور می کنند که این خبرگزاری تریبونی شود برای حرف های مطهری؟ انتقاد های تند و تیز مطهری از احمدی نژاد و صحبت هایش مبنی بر این که اعتراض مردم به جا بود و راهپیمایی فلان روز خود جوش بود.
4-      در آخر هم باید بر این نکته تاکید و توجه داشت که شاید 98 درصد از اظهارت مطهری، سخنان تازه ای نبودند. پیش از این هم از سوی افراد دیگری از جمله خود وی مطرح شده بود. پس این شور حسینی در برخورد با این اظهارت نشان از بی اطلاعی برخی از فضای سیاسی کشور دارد. 

۱۳۹۰ تیر ۲۶, یکشنبه

حالتان را برای خودتان نگه دارید



روزهای خسته کننده ای داریم. شاید روزها برای من خسته کننده شده اند. انگار هیچ کس حالش خوب نیست. همه غر می زنند و راضی نیستند. این که می گویم همه بی خود نیست. دور بر خودتان را نگاه کنید و حالی از دوستان و آشنایان بگیرید. شاید هم این جریان فقط برای ما این طور است و شما از بچه مایه دارهایی هستید که حالشان همیشه خوب است. بدبختی اینجاست که بچه مایه دارهای اطراف ما هم حالشان خیلی خوب نیست.
انگار بیماری شده است این حال بد. چند نفر را اطرافتان سراغ دارید که اگر همین الان ببینیدشان یا به آنها زنگ بزنید و بپرسید، چطوری؟، بگویند: خوبم. همه می گوید ای ... بدک نیستیم. تازه کمی که بیشتر با آنها صحبت می کنید متوجه می شوید که اوضاع وخیم تر از این حرف هاست و حال طرف بدتر از این هایی که خودش می گوید.
همه ناله می کنند. اینقدر این ناله هست که معتقدم انگار نالیدن به قول بعضی ها، چس ناله کردن، مد شده است. با هر کسی که صحبت می کنی از یک چیزی یا یک شخصی شاکی است. حوصله ندارد. از دست دوست دخترش یا دوست پسرش، شوهرش یا همسرش، زندگی، پدرش و مادرش یا خواهرش. از کشور می نالد، از این که مثلاً کشور آزاد نیست و ما چقدر بدبختیم و چرا باید در چنین کشوری متولد شده باشیم. بعد خودشان را هم تقصر کار نمی دانند. بحث می کشد به جبر جغرافیایی و این که ما اصلاً در تولدمان کاره ای نبوده ایم. بعضی ها هم شروع می کنند فحش داده به پدر فلام فلان شده شان که نتوانسته چند دقیقه جلوی خودش را بگیرد و باقی ماجرا.
اما من معتقدم این حال بد ما تقصر کسی نیست به جز خودمان. می گویم که مد شده است. یک جورهایی مد روشنفکری است این حال بد. یک گوشه ای نشستن و سیگار کشیدن و قهوه و چای تلخ خوردن. مثلاً که خیلی حالمان بد است و افسردگی گرفته ایم. نه این که نمی شود حال آدم باد باشد، نه! این که بعضی ها همیشه حالشان بد است و احساس پوچی می کنند و اینا عجیب است. وگرنه آدم است دیگر، حال بد دارد و حال خوب. اما بعضی ها به این قسمت حال بدش بیشتر توجه می کنند و دوستش دارند. که لابد چهار نفر بیایند دور و برشان و قربان صدقه شان بروند که عزیزم، گلم، جانم؟ چی شده؟ کی چی گفته؟ آنها هم خوش بحالشان بشود.
حالمان دست خودمان است. اگر بخواهیم خوب باشیم، خوبیم و اگر بخواهیم بد باشیم، بد. بدبختی و بیچارگی و فقر و نداری برای همه هست. این که چطور زندگی کنیم موصوع اصلی است. مثلاً بعضی ها را دیدم ام در توییتر دائم به زمین و زمان فحش می دهند و می زنند تو سر خودشان که فلان به فلان و فحش به من و اون و بقیه! هیچ وقت نتوانستم این رفتار را تحلیل کنم. موضوع وقتی جالب تر می شود که طرف در دنیای واقعی، آدم شاد و شنگولی هم هست. می خواهم بگویم خیلی از اوضاع و احوال بد ما ویترین است برای جلب مشتری و نه چیزی بیشتر.
حال بد شما به هیچ کس مربوط نیست. اگر حالتان بد است، برای خودتان نگه دارید. اگر لبخند نمی زنید، اخم هم نکنید.