۱۳۹۰ خرداد ۷, شنبه

ما به این «خرداد» عادت نداشتیم


این خرداد لعنتی باز هم آمد. خردادی که آدم را دیوانه می کند. چقدر خاطره داریم در این سی و یک روز. فکرش را که می کنم می بینم اصلاً این همه خاطره و این همه اتفاق برای این یک ماه خیلی زیاد است. مگر یک ماه چقدر گنجایش دارد. اصلاً مگر مایی که داریم سالی یک بار خرداد را تجربه می کنیم چقدر گنجایش داریم؟
درست است که می گفتیم « ما به خرداد پر ازحادثه عادت داریم»، اما دیگر کافی است. خرداد دیگر پر از حادثه نیست، خرداد شده است قرمز، رنگ خون. چه فایده ای دارد همه روزهای یک ماه پر باشند از حادثه های دلخراش. بعد از انتخابات اینقدر این خرداد مرگ و میر به خود دید که اصلاً دوم خرداد یادمان رفته، یادمان رفته چه اتفاق های خوبی هم در این ماه افتاده است. شاید هم یادمان هست و حوصله نداریم. اینقدر در این دو سه سال بدبختی کشیده ایم که هنوز وقت واکاوی آنها را نداشته ایم.
مرگ و اعدام و درگیری و دود و آتش و زندان و پلیس و بسیج و باتوم و سپاه و خون و سنگ و اعتراض و خشونت و برخورد و ... می بینید؟ بین این همه واژه های تنش زا و حادثه های دلخراش، دیگر جایی برای دوم خرداد و جامعه مدنی و انتخابات آزاد و اصلاحات نمانده است.
شاید قبل از این به خرداد پر از حادثه عادت داشتیم، اما دیگر به خرداد پر از خون عادت نداریم. خرداد پر از مرگ و زندان را تجربه نکرده بودیم. این خرداد با زنگ قرمزش برای من و هم نسلی های من تازه بود و ترسناک. اگرچه برایمان عادی شده بود و عادی شده است، اما هنوز عادت نکرده ایم.
دوست دارم باز هم خرداد های پر حادثه و پر شور و اشتیاق را تجربه کنم. خرداد هایی که بدون هیچ چشم داشتی برگه های تبلیغاتی خاتمی را از ستادش می گرفتیم و بین مردم و خانه ها و در محله هایمان پخش می کردیم. اینقدر از این کار لذت می بردم که تعریفش سخت است. به یاد می آورم داشتم در یکی از کوچه پس کوچه های شهرمان عکس های خاتمی را پخش می کردم که پیر مردی پرسید: چقدر می گیری برای این کار؟
هاج و واج مانده بودم چه بگویم... پول؟ مگر این لذت را می توان با پول عوض کرد؟ گفتم: هیچی. پیر مرد نگاهی انداخت که گویی بزرگترین دروغ دنیا را شنیده است. من هم مسیرم را ادامه دادم.
چنین خردادی آرزومدم. خردادی که در آن جای نداها خالی نباشد، خردادی که بوی گاز اشک آور ندهد و گاز فلفلش حلق آدم را نسوزاند. خردادی که درد باتوم و خون نداشته باشد. خردادی که باز هم بتوان در خیابان های آن آرام قدم زد و در طرفداری از این و آن شعار داد. بدون ترس، بدون وحشت و بدون بازداشتگاه.
می گویند باید امیدوار بود، اما بعید می دانم رسیدن به چنین خردادی را حداقل به این زودی ها...

۱۳۸۹ اسفند ۲۳, دوشنبه

انرژی های شب عید


چند سالی هست که دیگه دنبال خرید قبل از عید نیستم. یادش به خیر سنم که کمتر بود عشق خرید شب عید داشتم. کیف می کردم از این که با مامان بریم و شلوار و پراهن و کفش و چیزهای دیگه بخریم. البته همیشه وسط خرید کردن با هم به مشکل بر می خوردیم و کار به دعوا می کشید. یه چیزی من دوست داشتم و مامان نمی پسندید و چیزی که مامان می پسندید رو من دوست نداشتم. اون موقع ها به قول معروف دستم توی جیب خودم نبود. بعضی وقت ها از چیزی خوشم می اومد و مامان با آوردن بهانه های مثل این که جنس خوبی داره، زود خراب می شه و بهانه هایی از این دست از خریدن لباس یا کفش مورد نظر طفره می رفت. بعد ها فهمیدم که بعضی وقت ها مامانم مجبور بوده هوای جیب و دخل و خرج زندگی را داشته باشد تا هوای دل پسرش را.
بزرگتر که شدم علاقه ام به خرید عید کمتر و کمتر شد. از این که بین جمعیتی که همه یک ماه مانده به عید یاد خرید هایشان افتاده اند و مثل کرم توی هم می لولند بدم می آمد. نه این که بدم بیاید، حوصله نداشتم. بعد فهمیده بودم که این طور زمان ها بهترین فرصت چپاندن جنس های قدیمی و بنجل در پاچه مشتریان گرامی است. این بود که دوست نداشتم دم عید خرید کنم و یا چند ماه قبل دنبال لباس می رفتم یا می گذاشتم برای تعطیلات بعد از عید. 
اما با این که از این فصل خرید خوشم نمی آید و دوست ندارم خرید هایم را دم عید انجام دهم، اما شور و شوق خرید را دوست دارم. وقتی قرار نباشد خودم خرید کنم و جز مشتریان باشم موضوع برایم فرق می کند. دوست دارم خرید کردن مردم و جنب جوششان برای سال جدید را ببینم. حالا نه فقط آنهایی که دنبال کیف و کفش هستند. یکی دو روز مانده به عید پی ماهی می گردد و یکی حتی چند ساعت مانده به عید به فکر کامل کردن سفره هفت سینش است. 
چهره مردم در روزهای آخر سال با تمام روزهای سال فرق دارد. حس و حالی در چهره ها می توان دید که هیچ وقت آن حس به آنها دست نمی دهد. خوشحالی و ناراحتیشان، غم و شادیشان، هیجانشان و دیگر احساساتشان انگار فقط و فقط مخصوص همان موقع از سال است. 
همیشه از قدم زدن در خیابان های شهر روزهای پایانی سال لذت می برم. جنب و جوش عیدانه مردم حالم را خوب می کند و انرژی می گیرم از این همه هیجان. اگرچه کسانی که غم بی پولی و شرمندگی در خانواده شان از نداشتن پول بین این مردم کم نیستند و همان قدر که خوشحال دیگرانم، نگران این دسته از آدم ها می شوم. اما به نظرم عید برای همه عید است. سال که تحویل می شود گویی آدم تمام دنیا را بیخیال می شود و گوشه ای برای خودش خلوت می کند. 
این پیاده روی ها بین مردم کار هر سالم بود. اما امسال به خاطر سربازی نتوانستم سراغ پیاده روی و لذت بردن و انرژی گرفتن از دیگران بروم. نتوانستم چنان که باید با مردم باشم، به صورت هایشان نگاه کنم و با حال و هوایشان، حال و هوایم عوض شود. باید از صبح تا عصر در قرارگاه باشم. وقتی هم که از قرارگاه بیرون می زنم آنقدر خسته هستم که تنها به خواب فکر می کنم و این که باز فردا باید ساعت 4:30 صبح از خواب بیدار بشم و ... 
دوست داشتم عکاسی کنم، صدایشان را ضبط کنم و مالتی مدیا درست کنم از این انرژی که آنهایی که نمی توانند این تجربه را داشته باشند، حداقل شانس دیدن آن را از دست ندهند. به هر حال نشد، اما اگر هر کدام از شما به یکی از مراکز خرید رفتید و خواستید خرید کنید، به اندازه یک دقیقه تنها به مردم نگاه کنید، مطمئن باشید که لذت می برید.   

۱۳۸۹ اسفند ۶, جمعه

موج وبلاگ نَنِویسی

یادش به خیر، وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی تا چند ماه پیش از جمله تفریح های سالم و نسبتاً سالم اهالی اینترنت بود. از راه سیم های تلفن و بی سیم که به به دنیای خیلی بزرگ اینترنت وصل می شدیم بعد از چک کردن میل ها و دیدم آفلاین ها، به سراغ وبلاگ ها می رفتیم. اگر خودمان بلاگر بودیم که اول می رفتیم سراغ وبلاگ هایی که در وبلاگ خودمان به آن لینک داده ایم. تند و تند چند تا از وبلاگ های لیست را به مدد tab های کروم یا فایر فاکس باز می کردیم و نگاهی به آخرین نوشته و عکس ها و کوتاه نوشته ها که جدیداً مد شده است می انداخیتم. یکی را سرسری می خواندیم و به پایان نمی رساندیم و یکی دیگر را با دقت تمام می کردیم. 
از بعضی نوشته ها خوشحال می شدیم و بعضی کلمات و خط ها ناراحتمان می کرد. بعضی وقتا اینقدر تحت تاثیر نوشته قرار می گرفتیم که اگر نویسنده آشنا بود تلفن را بر می داشتیم و تماسی می گرفتیم که فلانی چه خبر و چرا این چنین نوشتی و اینها ... اگر هم آشنا نبود کارش با یک پیغام خصوصی تمام بود. پیغام هایی که معمولاً جواب نویسنده وبلاگ را در پی داشت.
انتخابات و اعتراض های بعد انتخابات هم که جای خود دارد. خیلی از وبلاگ ها در حد خبرگزاری بودند و خبرهای مهم قبل از انتشار در خروجی خبرگزاری ها و سایت ها بر وبلاگ ها منتشر می شد. آخرین عکس ها از تبلیغات قبل از انتخابات، آخرین تصاویر و فیلم ها از اعتراض های بعد از انتخابات همه و همه نقش وبلاگ ها را برجسته کرده بود. خیلی ها دنبال این بودند که فلان وبلاگ چه عکس هایی را از راهپیمایی فلان روز منتشر می کند و وبلاگ دیگر چگونه خبرها را لحظه به لحظه منتشر می کند. بعد هم که راهپیمایی یک روز تمام می شد، تا راهپیمایی بعدی دنبال تحلیل وبلاگ نویس های این طرفی و آن طرفی بودیم که هر کدام چه نظری دارند و برنامه شان چیست.
بالاخره که حال و هوایی داشت این وبلاگ نویسی و وبلاگ خوانی و وبلاگ گردی. اما این روزها دیگر خبری از آن حال و هوا نیست. خبری از آن شور نوشتن و خواندن نیست. دیگر انگار کسی حتی حوصله خواندن نوشته های یکی دو صفحه ای وبلاگی را ندارد. نمی دانم، شاید من این طور فکر می کنم، اما نه ... کافیست دوری در وبلاگ ها بزنید و تاریخ آخرین پست ها را ببینید. آنوقت است که متوجه می شوید موضوع چقدر جدی است.
البته هر کدام از نویسنده های فعال وبلاگ ها که حالا نوشتن در دنیای مجازی را رها کرده اند، دلایل خود را برای این کار دارند. اما به نظرم چند نکته درباره این موج که به نظرم باید اسمش را موج وبلاگ ننویسی بگذاریم مشترک است. شاید اصلی ترین و شاخص ترین نکته و دلیل این اتفاق ناخوشایند، وضعیت اینترنت در ایران است که دیگر باید از واژه تازه متولد شده فیلترنت از این شبکه در کشورمان یاد کرد.
موج گسترده فیلترینگ سایت ها که بعد از زمانی نه چندان زیاد به وبلاگ ها رسید و کار را حتی به مسدود کردن دست جمعی وبلاگ ها کشاند بی تاثیر در این جریان وبلاگ ننویسی بی تاثیر نیست. نویسنده های فعالی که هر چند ماه و حتی هر چند هفته با وبلاگ فیلتر شده خود مواجه می شدند و البته خواننده هایی که نمی توانستند پیگیر آخرین نوشته های وبلاگ مورد علاقه شان باشند. اگرچه وجود سرویس هایی چون گوگل ریدر راه میان بر خوبی برای دور زدن فیلتر وبلاگ ها بود، اما لذت خواندن و دور زدن در وبلاگ لذتی است که هیچ گاه نمی توان آن را در فضای یکنواخت گوگل ریدر یافت.
نویسنده ها بعد از چند ماه بی انگیزه تر از آن بودند که بنشینند و روزانه وقتی را به وبلاگ هایشان اختصاص دهند، چون می دانستند اگر امروز فیلتر نشوند، هفته دیگر تیغ فیلتر به سراغشان می آید. فیلتر شکن ها و وی پی ان ها هم که به راحتی مثل چند هفته اخیر در دسترس نبودند. گویا تنها راه ننوشتن بود و یا نوشته های پراکنده ای که بیشترشان از سر بی حوصلگی نوشته می شد.
اما این تنها مشکل نبود. همانقدر که وبلاگ ها در امان نبودند، نویسنده های آنها هم در امان نبودند و احتمال بازداشتشان وجود داشت. چه بسا که وبلاگ نویسان بسیاری در دوران اعتراض های مردمی بعد از انتخابات راهی بازداشتگاه ها شدند و بعضی هایشان هنوز هم که هنوز است، طعم آزادی را نچشیده اند.
این دلیل هم باعث شد تا این موج وبلاگ ننویسی با شدت بیشتری ادامه پیدا کند. وبلاگ های خبری و نقد نویس و بلند نویس و حتی فتو وبلاگ ها جایشان را به وبلاگ های به اصطلاح مینی مال نویس دادند (اگرچه این واژه مینی مال اصلاً نباید درباره نوشته های این وبلاگ ها به کار برده شود و بهتر است از آنها به عنوان وبلاگ های «کوتاه نویس» یاد کنیم) و کوتاه نویس ها هم از وبلاگ ها به گودر و فیس بوک و دیگر شبکه های اجتماعی نقل مکان کردند.
وبلاگ ها در مقابل شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و فرند فید و توییتر با امکاناتی که آنها داشتند، چاره ای جز عقب نشینی نداشت. همین شد که امروز اینترنتی ها و وبلاگی ها شاید 95 درصد زمان حضور روزانه شان در اینترنت را در سایت های اجتماعی سر می کنند و کمتر سری به وبلاگ ها می زنند.
اگرچه این جریان وبلاگ ننویسی موضوعی است که نمی توان خیلی در مقابل آن ایستاد، اما شدت یافتن این جریان هم موضوع خوشایندی نیست. وبلاگ ها در چند سال گذشته تاثیر گذار ترین راه ها بوده اند بر مسائل مختلف از جمله انتخابات ایران و جریان های پس از آن. پس نمی توان به راحتی آنها را کنار زد. این دقیقاً مثل این می ماند که با وجود این همه پیشرفت در عرصه ارتباطات و نامه های الکترونیکی، نامه های کاغذی را فراموش کنیم. درحالی که نامه و نامه نگاری به معنای کاغذی آن همیشه ماندگار و کربردی است.
به نظرم درباره وبلاگ ها هم وضع این چنین است. وبلاگ ها وبلاگ نویس ها باید باشند تا خیلی از جاهای خالی در فیس بوک و توییتر پر شوند، تا اظهار نظرها وجود داشته باشد و شخصیت ها راحت تر و بی واسطه تر با مخاطبان خود تقابل داشته باشند. مطمئناً تاثیری که یک پست وبلاگ بر مخاطب دارد، بسیار بیشتر از کامنت های توییتر و فرند فید است. وبلاگ آتشی است که اگر چه شعله نمی کشد، اما خاموش و سرد نشده است و هنوز می تواند شعله بکشد.

۱۳۸۹ دی ۱۰, جمعه

من، سربازی، وبلاگ... چهار ماه بعد


فکر می کنم نزدیک به چهار ماه یا بیشتر از آخرین پستی که برای وبلاگم نوشتم می گذرد. چهار ماهی که هم روزهای خوب بودند و هم روزهای بد و عذاب آور. اما اگر قرار باشد روزهای خوب را در یک کفه ترازو و روزهای بد را در کفه دیگر قرار دهم، شک نکنید که کفه روزهای بد با شدتی باور نکردنی پایین خواهند آمد. این را این طور گفتم که متوجه عمق ماجرا بشوید. بالاخره به سرم آمد از آنچه می ترسیدم. اول شهریور تاریخی بود که باید سربازی می رفتم و رفتم.
نمی دانم شانس با من همراه بود یا نه، اما روز اول شهریور قرار بر این شد که من سربازی ام را در نیروی انتظامی بگذرانم. دقیقاً وقتی داشتم برای تقسیم می رفتم، خدا خدا می کردم که نکند نیروی انتظامی بیوفتم. نکند... نکند... همین موقع بود که اعلام کننده محل خدمت جمعی که من در بین آنها قرار داشتم را مورد اشاره قرار داد و گفت: شماها ...مرکز آموزش ناجای ولیعصر تبریز. این یعنی دقیقاً خدمت در نیروی انتظامی !!
بگذریم ... داستان سربازی رفتن من داستان طول و دراز تر از این حرفاست که بخواهم در این پست که بعد از چهار ماه می نویسم، تعریفش کنم. اما همین را بگویم که تجربه نکردن خدمت سربازی از تجربه کردن آن خیلی خیلی بهتر است. دوبار گفتم «خیلی» که متوجه عمق ماجرا باشد.
این هم که بعضی ها می گویند این دوران از به یادماندنی ترین دوران زندگی هر پسر ایرانی است هم از نظر من، مثل این است که احمدی نژاد هر روز می گوید ایران به قدرتمند ترین کشور دنیا تبدیل شده است، چرت و پرت ...
فیلترینگ خنده دار
از کلی موضوعات و اتفاقاتی که در حدود این چهار ماه برای من اتفاق افتاد که بگذریم، شاید جریان فیلتر شدن وبلاگم از جالب ترین اتفاقاتی بود که افتاد و اصلاً فکرش را نمی کردم. فکر کنید بعد از حدود 3 ماه تعطیلی وبلاگ به دلیل آغاز خدمت سربازی، وقتی آدرس وبلاگم را تایپ کردم و کلید اینتر را زدم، فهمیدم که وبلاگ فیلتر شده است. ناراحت بودم ها، اا انگار خنده دار ترین اتفاق دنیا را دیده ام. نمی گویم وبلاگم بهانه لازم برای فیلتر شدن را ندارد، اما نه این که بعد از این همه وقت تعطیلی.
البته با کمک دوست بسیار عزیزی و با امکانات بلاگر خیلی راحت توانستم با عوض کردن آدرس وبلاگ فیلترینگ بچه های اطلاعات و مخابرات ایران را دور بزنم. حالا دیگر به جای کافه وطن، تایپ کنید کافه وطن2 . به همین راحتی. این روزها احساس می کنم نوشتن از جمله مسکن هایی است که آرامم می کند و این وبلاگ هم بهترین جا برای آرامش گرفتن. 

۱۳۸۹ آذر ۳, چهارشنبه

یخچال های مجردی، یخچال های متاهلی


روزنامه شرق - سه شنبه - دوم آذر 1389
شايد ابتداي خواندن اين ستون فكر كنيد مشكلات مالي جاري در مطبوعات ايران آنقدر به مسوولان روزنامه فشار آورده است كه به فكر گرفتن رپرتاژ آگهي افتاده‌اند، اما همين اول كار خيال‌تان را راحت كنم كه چنين خبري نيست، البته نه اينكه مشكلات مالي وجود نداشته باشد، كه وجود دارد. اين مسوولان روزنامه هستند كه هنوز تن به رپرتاژ آگهي نداده‌اند. در ستون امروز نه قرار است دنبال جهيزيه براي كسي باشيم و نه قصد داريم ستون رپرتاژ آگهي داشته باشم. بحث حضور يخچال در منازل است، البته با اين توضيح كه نگارنده به نوع و جنس و برند سازنده يخچال كاري ندارد و تنها تحليلي از محتواي آن ارائه خواهد كرد. تحليل محتوايي از يخچال!

پرده اول
بحث درباره اين است كه هر يخچال گذشته از نوع آن كه تنها يخچال باشد يا يخچال فريزر يا يخچال معمولي باشد يا سايدباي‌سايد و بدون هيچ توجهي به شركت سازنده و داخلي و خارجي بودنش، يك جنبه پنهان دارد كه با باز كردن در يخچال، اين جنبه پنهان آشكار مي‌شود. كافي است يخچال شما كار كند و سرما داشته باشد آن وقت تنها داخل آن مهم است. خيلي‌ها معتقدند داخل يخچال از جمله مكان‌هايي است كه براي گشت و گذار مورد استفاده قرار مي‌گيرد. همين است كه خيلي‌ها به مساحت كم آن توجهي ندارند و دوست دارند هر چند ساعت يا هر چند دقيقه يك بار سركي در آن بكشند. از همين رو يكي از تفريحات اهالي اينترنت، به خصوص فرند فيدي‌ها و توييتري‌ها سر زدن وقت و بي‌وقت به يخچال منازل‌شان است و اين روند تا وقتي ادامه دارد كه چيز دندان‌گيري در آن باقي نماند.
يخچال اگر در خانه‌اي خانواده‌دار و متاهل‌نشين باشد، به مراتب جذاب‌تر و هيجان‌انگيز‌تر از يخچال‌هاي خانه‌هاي مجردي است. مخصوصاً وقتي از مدرسه، دانشگاه يا محل كارتان به خانه مي‌رسيد. در اين مواقع حتي لازم نيست لباس‌هايتان را در بياوريد. مي‌توانيد يكراست سراغ اين جعبه بزرگ و معمولاً سفيدرنگ برويد و التيامي بر خستگي‌هايتان بگذاريد. جذابيت‌هاي گردشگري يك يخچال هم در خانه‌ها رابطه مستقيم دارد با درآمد سرپرست خانواده و سليقه خانم‌هاي حاضر در آن خانه. بدون شك انگشت زدن به باقيمانده ناهار كه بعد از چند ساعت در يخچال سرد شده است مي‌تواند آب سردي باشد بر دود و انواع ذرات معلق در هواي شهر. مخصوصاً اگر ناهار قورمه‌سبزي باشد. لذتي كه در خوردن قورمه‌سبزي سردشده است، در خوردن هيچ پيتزا و مرغ سوخاري نيست. اگر هم به فكر تناسب اندام‌تان هستيد پيشنهاد مي‌كنم نگاهي به جا ميوه‌اي و طبقات پايين‌تر يخچال بكنيد تا به جاي انگشت زدن به غذاهاي چرب و شيريني‌جات، با يك ميوه از خودتان ‌پذيرايي كنيد و جا براي خوردن شام داشته باشيد. از اينها كه بگذريم مي‌رسيم به جديدترين مرباها و ترشيجاتي كه مادر يا همسر محترم‌تان زحمت تهيه آن را كشيده‌اند. اگرچه در خوردن مربا و ترشي با انگشت و دست لذتي است كه در هيچ قاشقي نيست، اما شما سعي كنيد قبل از آمدن سراغ يخچال، يك قاشق كوچك چايخوري همراه داشته باشيد. مطمئناً به كارتان خواهد آمد.

پرده دوم
موارد مطرح‌شده در بالا چنان كه متذكر شدم در صورتي است كه شما يا در منزل پدري‌تان همراه با خانواده زندگي كنيد يا همراه همسرتان زندگي كنيد، در اين صورت است كه يخچال شما مي‌تواند يكي از جذابيت‌هاي گردشگري منزل‌تان باشد؛ جذابيتي كه در طول شبانه‌روز مي‌توانيد بارها و بارها به آن سر بزنيد و دست پر و راضي بازگرديد. اما درباره مجرد‌ها و زندگي مجردي موضوع كاملاً متفاوت است.
آن وقت است كه احتمالاً بايد از يخچال به عنوان يك آينه دق تمام‌عيار ياد كرد؛ آينه‌اي كه مي‌توان در آن بزرگ‌ترين نشانه‌هاي تنهايي را ديد. همين است كه مجرد‌ها وقتي از دانشگاه يا محل كار به منزل برمي‌گردند، ترجيح مي‌دهند اول لباس‌هايشان را عوض كنند، بعد دستي به آب برسانند و بعد از يك دوش چند ثانيه‌اي جلوي تلويزيون ولو شوند. تا وقتي هم احساس گرسنگي‌شان از يك حدي بيشتر نشده سراغي از يخچال نمي‌گيرند. اما به محض اينكه در يخچال را باز مي‌كنند حس نا‌اميدي با تمام خستگي روزانه به تن صاحبخانه مي‌نشيند.
چند شيشه آب معدني كه از آب لوله‌كشي پر شده‌، چند عدد تخم مرغ، باقيمانده غذاي شب گذشته كه احتمالاً املت يا نيمرو يا چند برگ ژامبون بوده و چند تكه ميوه كه گذشت چند هفته از حضورشان در يخچال، خشك‌شان كرده است، از جمله محتويات يخچال‌هاي مجردي است. معمولاً در يخچال‌هاي مجردي خبري از ترشيجات و سبزيجات تازه و مربا نيست. اگر طرف خيلي با سليقه و اهل تغذيه مناسب باشد، مي‌توان ظرف پنير خشك شده يا ته‌مانده خامه چند هفته پيش را در گوشه يكي از طبقات پيدا كرد كه از چشم‌هاي گرسنه اهل خانه دور مانده است. از ديگر مشخصه‌هاي يخچال مجردي كه آن را به يكي از نا‌اميد‌كننده‌ترين امكانات منزل مجردي تبديل كرده است، بوي مشمئز‌كننده‌اي است كه از آن خارج مي‌شود. اين رايحه ناخوش، نتيجه فعل و انفعالات شيميايي و بعضاً فيزيكي معدود خوردني‌هاي داخل يخچال است كه بعد از مدتي همه آنها فاسد شده‌اند.
البته بعد از اين همه مطالب و نكات نا‌اميد‌كننده درباره يخچال در خانه‌هاي مجردي بايد بر اين نكته هم تاكيد كرد كه قرار نيست تمام اين دست يخچال‌ها وضعيت اسفبار بالا را داشته باشند، چه بسا بسياري از خانم‌هاي مجرد و حتي برخي آقايان مجرد در اين موضوع گوي سبقت را از متاهل‌ها ربوده‌اند و حتي يخچال‌هايشان با يخچال‌هاي سوپرماركت محل‌شان در حال رقابت است. علي‌ايحال وضعيت يخچال‌ها- چه مجردي و چه متاهلي- بدون شك در هفته‌ها و ماه‌هاي آينده و با اجراي كامل هدفمند‌سازي يارانه‌ها، دستخوش تغييرات اساسي و فراواني خواهند شد. پس پيشنهاد مي‌كنم تا اجراي اين طرح، از تمام پتانسيل‌هاي يخچال‌تان استفاده كنيد. آنهايي كه در خانواده حضور دارند دقايق را از دست ندهند و از هر فرصتي براي يخچال‌گردي استفاده كنند. مجرد‌ها هم بدانند كه هر گلي به سر خودشان و يخچال‌شان زدند، احتمالاً در همين چند هفته است. يخچال‌هايتان را تا جا دارد و بودجه داريد پر كنيد كه حداقل تا يكي دو هفته اين جعبه‌هاي خنك، جذابيت گردشگري داشته باشند.

۱۳۸۹ مرداد ۲۲, جمعه

ژانر؛ سفرهای مجردی (روزنامه شرق 18 مرداد 89)

این که یکی از آرزوهای خیلی از آقایان و خانم های متاهل بعد از ازدواج این است که دوباره یک سفر مجردی تجربه کنند و اتفاقاً تمام تلاش خود برای رسیدن به این هدف را به خرج می دهند بی دلیل نیست. این طور که پیداست مسافرت مجردی بهترین و ناب ترین نوع سفر در میان ژانر های مختلف سفر و گردش است.
از اردوهای مدرسه و دانشگاه گرفته تا گشت و گذارهای تعطیلات نوروز و تابستان که معمولاً در رکاب خانواده انجام می شود را می توان جز ژانرهای مختلف سفر قرار داد، اما بین این همه سفرهای مختلف، مسافرت «مجری» از همه محبوب تر است.
این که موقع مسافرت با دوستان به قول معروف کسی هوایت را نداشته باشد و خودت برای خودت تصمیم بگیری تجربه ناب و بکری است. نه خبری از مربی و معلم و استاد یا مسئول حراست دانشگاه است که علاقه داشته باشند دائم راهنمایی تان کنند و بایدها و نباید های سفر را به شما دیکته کنند و نه خبری از والدین محترم که مشخص کنند، چه کاری را چه کسی انجام دهد و مثلاً کجا بروید و چه وقت غذا بخورید.
این جاست که تازه می شود طعم مسافرت مجردی را چشید. نوعی آزادی خوشایند که تجربه اش هر چند وقت یک بار خالی از لطف نیست.
البته همین مسافرت های مجردی هم بدون سختی و مشکلات نیستند، اما مشکلات هم از نوع «مشکلات سفرهای مجردی» هستند، مشکلاتی که فقط وقتی مجردی و بدون هواخواه به مسافرت بروید می توانید تجربه اش کند.
اما فعلاً پرونده مشکلات این نوع سفرها را کنار می گذاریم تا کمی از لذت هایش بگویم. مهمترین مشخصه سفرهای مجردی بی برنامگی است. لازم نیست از چند ماه قبل یا حتی چند هفته قبل با همسفران خود هماهنگ کنید که فلان روز به فلان شهر سفر  خواهید کرد. همین که چند ساعت قبل از آغاز سفر ساعت و مقصد را به دوستان و همسفران اعلام کنید، کافی است. البته شاید همه مدعوین نتوانند به کاروان سفر برسند، اما مطمئن باشید که چند نفری پایه سفر پیدا می شوند و حاضرند با شما همسفر شوند.
اگرچه نمی توان همه سفرهای مجردی را بی برنامه دانست، اما به هر حال این بی برنامگی در اکثر چنین سفرهایی به چشم می خورد و آغازی است برای بی برنامگی های دیگر در طول سفر. البته همین بی برنامگی هم از جذابیت های سفر مجردی است. اصولاً در این نوع از سفرها مقصد دقیق مشخص نیست.
مهم این است که چند نفر پایه سفر با کوله پشتی راهی جاده شوند. با ماشین شخصی یا با اتوبوس و قطار و خدای نکرده با هواپیما. شاید هم بعضی وسایل نقلیه دیگر را برای سفر انتخاب کنند، مثل تجربه چند سال که من و چند نفر از دوستان.
ماجرا از این قرار بود که حدود ساعت 9 شب یکی از روزهای آخر هفته (انتظار ندارید که دقیقاً روزش را هم به خاطر داشته باشم؟) یکی از دوستان زنگ زد و خبر داد که با چند نفر دیگر تصمیم سفر گرفته اند. مقصد هم که طبق معمول 90 درصد سفرهای مجردی شمال کشور بود. پرسید که همراهشان می روم یا نه. منم که اصولاً و اساساً در این نوع ژانگولر بازی های مجری پایه هستم، اعلام آمادگی کردم و قرار شد وسائلمان را جمع کنیم و راس ساعت 12 شب انتهای رودهن، کنار جاده (هراز) باشیم. توضیح این که محل سکونت من و دوستان شهر رودهن بود و البته هنوز هم هست.
حدود ساعت 12 شب دوستان علاقه مند به سفر یکی یکی با کوله پشتی به محل قرار رسیدند. اکیپ که تکمیل شد درباره این موضوع بحث کردیم که با چه وسیله ای سمت شمال حرکت کنیم. چند دقیقه ای برای اتوبوس های گذری دست تکان دادیم، اما معلوم بود که یا جای خالی نداشتند یا حوصله سوار کردن هفت هشت نفر آدم مجرد.
این شد که بحث بر سر استفاده از وسایل نقلیه دیگر باز شد. یکی از دوستان پیشنهاد داد که با نیسان های گذری برویم. از آنجایی که نیسان ها یکی از مشخصه های جاده هراز هستند، گفتیم شاید بهتر باشد با نیسان برویم. اما مشکل اینجا بود که همانقدر که این نیسان ها در جاده های منتهی به شمال کشور سرشناس هستند، سرعت بالا و رانندگی بعضاً منحصر به فردشان که معمولاً جاده را با پیست اتومبیل رانی های فورمول یک اشتباه می گیرند، هم زبانزد است. همین کافی بود که قید مسافرت با نیسان را بزنیم.
گزینه بعدی ماشینها سنگین تر بودند. خاور، کامیونت یا کامیون های خالی که هم جادار هستند و هم خیلی سرعت نمی روند و امنیت بالاتری دارند. دوستان مشغول بحث درباره مدل وسیله نقلیه مورد نظر بودند که یک خاور چراغ داد و با اشاره ما ترمز کرد. بعد از چانه زدن سر این که می خواهیم خاور سوار شویم نه لیموزین و توافق بر سر کرایه، سوار شدیم. آقای راننده که همراه خانواده بود چند پتوی پادگانی هم در اختیارمان گذاشت تا به عنوان زیر انداز از آنها استفاده کنیم. هوای شب های تابستان هم نیازی به رو انداز نداشت.
جاده
نیمی از لذت سفر و مخصوصاً سفرهای مجردی جاده ها هستند. توقف در بین راه و خرید تنقلات و وسائل مورد نیازی که احتمالاً یادتان رفته همراهتان بیاورید. این به غیر از چای های بین راهی است که معمولاً طعم و مزه شان را تنها می توان بین راه تجربه کرد. البته جاده های ایران پر هستند از جاذبه های توریستی و گردشگری، به همین خاطر گردش در جاده هم یکی از بخش های جذاب مسافرت های مجردی است.
اگر از دستشویی های بین راهی که به همت سازمان میراث فرهنگی و گردشگری افزایش چشمگیری یافته اند بگذریم، مکان های مذهبی و طبیعی مختلفی را می توان در جاده ها پیدا کرد که البته در جاده های شمالی بیشتر هستند. به طور مثال درباره جاده هراز می توان به آبعلی ، امامزاده هاشم (ع) و پلور و چشمه های بین راهی اشاره کرد تا دوغ های معروف آبعلی و جنگل آمل که هم می توان آن را جز اصل سفر حساب کرد و هم به عنوان مسیر سفر. در جاده های جنوب کشور هم می توانید در طول مسیر به تماشای کویرهای بکر ایران بنشینید که البته چند ساعت اولش جذابیت دارد.
اقامت
یکی از مهمترین بخش های سفر مجردی مکان اقامت است. البته به شرطی که اهل چادر نشینی نباشید. اگرچه این روزها با به بازار آمدن انواع و اقسام چادرهای مسافرتی خیلی ها دوست دارند یا ترجیح می دهند پول محل اقامت را جور دیگری خرج کنند و شب را در چادر بگذرانند.
اما بعضی هم دوست دارند سوییت یا ویلایی بگیرند و راحت تر باشند. اینجاست که مشکلات سفر مجردی به چشم می خورد. بیشتر صاحب خانه ها، سوئیت دارها و هتل دارها میانه خوبی با مجردها ندارند. برای آنها اجاره سوئیت به جمع مجردی مساوی است با تحمل سر و صداتا نیمه های شب و البته اعتراض دیگر مسافران به حضور مجردهای پر سر و صدا در مجموعه.
معمولاً سویت ها و اتاق ها قبل و بعد از حضور جمع مجرد در آنها قابل تشخیص نیستند و زحمت کارگران خدماتی صد برابر می شود تا این که بتوانند پوست تخمه هایی که معلوم نیست چطور تا زیر تخت و داخل بالش ها نفوذ کرداند را تمیز کنند و ته سیگارهای چند ده بسته سیگار که چند روز در اتاق مانده اند را تخلیه کنند. البته بماند که نظافت اتاق محل اقامت مجردها تا چند روز می کشد و بعضاً یک هفته طول می کشد تا بوی سیگار که روی در و دیوار جا خشک کرده اند و با هیچ اسپری خوشبوکننده ای درست نمی شود، برود.
همین است که تا پایتان به عنوان یک اکیپ مجرد به شهر مورد نظر می رسد، ظرفیت تمام سوییت ها و اتاق های و هتل ها تکمیل می شود و جای استراحت نایاب! پیدا کردن جای اقامت هم می شود هفت خان رستم که هر هفتایشان در یک خان به نام یافتن محل اقامت ام پی تری شده اند.
در همان سفر با خاور که پیشتر تعریف کردم هم چنین معضلی بود. تیم هشت نفره مجردها به محمود آباد رسیدم و بعد از اولین آب تنی به دنبال جایی برای اقامت گشتیم. اول همه با هم دنبال سوییت می گشتیم و طبیعتاً هر کس که تعدادمان را می دید و می فهمید مجردیم یادش می افتاد که همه سوییت هایش اجاره رفته اند. این شد که تصمیم گرفتیم دو نفر را برای پیدا کردن جا مامور کنیم تا صاحب خانه های محترم همان اول جواب رد ندهد.
البته در چند مورد اول خیلی فرقی نداشت. با صاحبخانه های محترم بر سر قیمت و تعداد به توافق می رسیدم اما وقتی متوجه می شدند که مجردیم بیخیال اجاره می شدند و باز روز از نو. اما بالاخره بعد از یکی دو ساعت جستجو کسی حاضر شد یکی از سوییت های نه چندان بزرگش را که نزدیکساحل بود به ما اجاره بدهد، البته با شرط و شروط. این که سر و صدا نداشته باشیم، با چه چه خروس ها بیدار نمانیم، اتاق را تمیز نگاه داریم و با شلوارک و حوله در محوطه سوییت ها دیده نشویم. ما هم که خب راهی جز قبول کردن این شرط ها نداشتیم.
خوردنی جات
البته و صد البته که بخش خوردنی و غذا یکی از بهترین و جذابترین بخش های هر سفر است که در سفرهای مجردی این موضوع جذابتی دو چندان پیدا می کند. اگر در سفرهای غیر مجردی موضوع غذا در درجه دوم و سوم قرار دارد، در سفر مجردی این موضوع، مهمترین بخش سفر است. به قول یکی از دوستان که می گفت «آدم سفر می کنه که غذا بخوره!»
از آنجایی که در سفرهای مجردی مادر محترم نیست که برنج دم بگذارید و خورش درست کند، مسافران گرامی مجبور هستند از راه های دیگر معده های معمولاً گرسنه در طول را پر کنند. اولین راه و ساده ترین راه رستوران ها و فست فود ها هستند. در این روش مهم این است که کدام رستوران را انتخاب کنید. اگر خیلی حساس نباشید، می تونید در رستوران های معمولی بین راهی هم خودتان را سیر کنید، در غیر این صورت باید سر کیسه را بیشتر شل کنید تا غذای بهتری را در رستوران های شیک میل کنید. البته تاکید شده است که در سفرهای مجردی از حضور در هر نوع رستوران های شیک و گران قیمت خودداری شود.
اما راه دیگری هم هست. اگر به راه انداختن آتش و ذغال را بلد باشید – که معمولاً به دلیل حضور همیشه در صحنه قلیان در سفرهای مجردی همه درست کردن ذغال را بلدند – خرید جوجه کباب آماده و به سیخ کشیدن آن یکی از ساده ترین کارهایی است که هر آدم مجردی توانایی انجامش را دارد که منتهی می شود به یک وعده غذایی خوب.
البته بعضی هم هستند که سعی دارند همسفرانشان را از غذای خانگی بی بهره نگذارند و تلاش می کنند تا خودشان نهار یا شام درست کنند. این هم معمولاً منتهی می شود به نهار به یادماندنی که من و دوستان خاور سوار درست کردیم. از ساعت 11 صبح شروع کردیم به آماده سازی مقدمت نهار، اما با تلاش فراروان بالاخره نهار حدود ساعت 5 بعد از ظهر حاضر شد. قرار بود ماکارانی درست کنیم و این وسط یکی از دوستان موقع آبکش کردن ماکارانی به شدت اصرار داشت که «ماکارانی را باید با آب داغ آبکش کرد!» و پروسه ای داشت قانع کردن ایشون که پسر خوب اصولاً آبکش ماکارانی و برنج با آب سرد انجام می شود، نه با آب داغ.  
به هر حال اگر مجرد هستید و تا بحال طعم مسافرت مجردی را نچشیده اید توصیه می کنم قبل از بله گفتن طرف مقابل سر سفره عقد این تجربه ترش و شیرین را پشت سر بگذارید که بعد از ازدواج حسرت نخورید. اگر هم متاهل هستید که می دانم دنبال فرصتی می گردید که با جمعی از دوستان دوباره مزه مسافرت مجردی را بچشید. 
توضیح: این یادداشت را به درخواست همکار و دوست عزیز، صبا صراف در برای روزنامه شرق نوشتم که در تاریخ 18 مرداد منتشر شد. البته متنی که در روزنامه منتشر شد، تغییراتی داشت، که در وبلاگ متن اصلی یادداشتی را قرار دادم.

روایتی از کنسرت فرمان فتحعلیان در تهران

برای علاقه‌مندان موسیقی و مخصوصن طرف‌داران موسقی پاپ، آخر هفته گذشته، روزهای خوبی بودند. از کنسرت همایون شجریان گرفته تا محمد اصفهانی و آریان و احسان خواجه امیری.
اما یک اجرا شاید با دیگر کنسرت‌ها تفاوت داشت. فرمان فتحعلیان موسیقی تلفیقی‌اش را در یک شب و دو بار برای اجرا به سالن همایش‌های برج میلاد برده بود. بدون تعارف فرمان را باید یکی از متفاوت‌ترین چهره‌های موسیقی در سال‌های گذشته به حساب آورد. موسیقی فرمان در ایران همتایی ندارد و شاید از اولین خواننده‌هایی بود که موسیقی پاپ ایرانی را با موزیک هندی تلفیق کرد و سازهایی چون تبلا را وارد قطعاتش کرد.
شعرها و درون مایه آهنگ‌های فرمان هم متفاوت بودند. اگر صحبت از عشق بود، بیش‌تر منظور عشق الهی بود تا زمینی. تعداد بسیاری از قطعات فرمان هم درباره علی ابن ابی‌طالب امام اول مسلمانان است که ارادت ویژه فرمان به او را نشان می‌دهد.
فرمان فتحعلیان بعد از حدود ۵ ماه، روز جمعه، پانزدهمین روز از ماه مرداد در سالن همایش‌های برج میلاد دو بار روی صحنه رفت. این کنسرت توسط موسسه فرهنگی هنری حافظ اجرا شده بود و تهیه کننده آن هم ماه‌نامه فرهنگی اجتماعی رونا بود.
اجرای دوم قرار بود ساعت ۲۱:۳۰ دقیقه شروع شود که با ۳۰ دقیقه تاخیر آغاز شد. قبل از حضور فرمان و گروهش ایلیا تصاویری از محمد نوری، خواننده‌ای که به تازگی فوت کرده است، روی پرده بزرگ وسط سالن به نمایش درآمد و هم‌راه با آن یکی از آهنگ‌های نوری از بلندگو‌ها پخش شد که استقبال حاضرین مواجه شد و تشویق آن‌ها را به‌دنبال داشت. بعد هم فیلمی کوتاه درباره مجله رونا پخش شد و هم‌چنین قطعه‌ای فیلم کوتاه از تمرین گروه.
صدای تشویق حاضران هم‌راه با صوت و جیغ خبر از ورود گروه داشت. اعضای گروه ایلیا یکی پس از دیگری در جای خود و پشت سازهایشان مستقر شدند و بعد فرمان فتحعلیان که هم‌چون دیگر اعضای گروه ایلیا بلوز قرمز رنگ پوشیده بود، در میان ابراز احساسات مردم روی صحنه آمد. بدون معطلی گیتارش را به گردن انداخت و با لبخندی آمیخته با خستگی به ابراز احساسات هوادارانش پاسخ داد. البته معلوم نبود که فرمان فتحعلیان و گروه ایلیا با این نوع سبک موسیقی لباس یک دست قرمز پوشیده بودند!
ساقی اولین قطعه‌ای بود که توسط فرمان اجرا شد و هر یک از اعضای گروه در این قطعه به تک نوازی پرداختند و فرمان نیز هر یک از نوازندگان گروه رو معرفی می‌کرد. اجرای این قطعه شور دو چندانی را به تماشاگران انتقال داد. بعد نوبت سلام و احوال پرسی‌ها بود و اولین یاداشتی که به فرمان داده شد درباره حضور بازیگران و مسوولان در جمع تماشاچیان. البته این پایان یاداشت‌ها نبود و این ماجرا تا انتهای اجرا ادامه داشت. در بین هر آهنگ یاداشتی کوتاه به فرمان داده می‌شد که نام یکی از افراد سرشناس حاضر در سالن در آن نوشته شده بود. در بین این نام‌ها هم بازیگران، خواننده‌ها و مجریانی چون جواد یحیوی، کمد امیرسلیمانی، حمید طالب‌زاده و کامبیز دیرباز حضور داشتند و برخی از مسوولان رده چندم دولتی و انتظامی.
دومین قطعه «سوز سینه» نام داشت که از آلبوم اول فرمان اجرا شد، آلبوم اول فرمان «مقیم» بود که بسیاری از هواداران، آن را بهترین آلبوم فرمان می‌دانند. بعد نوبت قطعه با مردم بیگانه بود. قطعه‌ای از آلبوم آخر فرمان فتحعلیان به‌نام «با مردم بیگانه». این قطعه با استقبال فراوان حاضران سالن هم‌راه شد.
بعد از اجرای این قطعات، فرمان به خاطر قرار ندادن قطعه «ناجی» در لیست آهنگ‌های این کنسرت عذرخواهی کرد و گفت که به دلیل استقبال مردم از این آهنگ، آن را اگرچه در برنامه نیست، اجرا می‌کند که این خبر تشویق و هم‌صدایی مردم در هنگام اجرای را به دنبال داشت. قطعه ناجی از آلبوم «راه عشق» است که در در بین هوادارن او، طرف‌داران زیادی دارد و به‌همین علت پیش از آغاز اجرا بسیاری از حاضران از این که این قطعه در لیست آهنگ ها قرار نگرفته بود تعجب کردند.
صلح ابدی و بابا حیدر هر دو از آلبوم راه عشق قطعات بعدی این کنسرت بودند که مورد استقبال حاضران قرار گرفت. البته موضوع جالب این است که ریتم این دو قطعه با هم فرق می‌کند و با این که آهنگ صلح ابدی از تمی آرام و باباحیدر از تمی تند برخوردار است، هواداران فرمان فتحعلیان با هر دو آهنگ هم‌خوانی کردند که البته در قطعه باباحیدر هم‌خوانی مردم بیش‌تر بود. این دو آهنگ، قطعه‌های پایانی قسمت اول کنسرت بودند و فرمان و گروهش برای استراحت صحنه را ترک کردند.
سوپرایز در قسمت دوم کنسرت
بر اساس آن‌چه در بروشور کنسرت آمده بود، اولین آهنگ قسمت دوم «ستاره زد، سلام کن» از آلبوم با مردم بیگانه بود. این قطعه در آلبوم با دکلمه‌ای از وحید جلیل‌وند، مجری معروف و محبوب رادیو و تلویزیون آغاز می‌شود و از این رو بسیاری از حاضران در سالن حضور جلیل‌وند در این کنسرت را موضوعی هیجان انگیز می‌دانستند، اگرچه آن را بعید می‌خواندند. اما فرمان فتحعلیان اعلام کرد که جلیلوند با دعوت او برای اجرای دکلمه در سالن حضور دارد و از او خواست تا روی صحنه حاضر شود. با حضور جلیلوند سالن با تشویق مردم منفجر شد و جلیلوند بعد از سلام و احوالپرسی با حاضران به اجرای دکلمه پرداخت که این بار نیز مورد تشویق پی در پی مردم قرار گرفت. بعد از دکلمه جلیلوند نیز فرمان به اجرای قطعه ستاره زد، سلام کن پرداخت.
برخی اخبار غیر موثق حاکی از آن است که جلیلوند بعد از حوادث دردناک پس از انتخابات، هم‌کاری خود در رادیو و تلویزیون دولتی ایران را قطع کرده است. البته سال گذشته نیز شایعاتی درباره ممنوع الفعالیت شدن او در رسانه‌ها منتشر شد که وی ضمن تکذیب این خبر گفت که در حال برنامه‌سازی برای سازمان است.
در بین یکی از قطعه‌ها فرمان فتحعلیان از با تشکر از حضور مردم در سالن و استقبالشان از کنسرت او و دیگر کنسرت‌ها، این حضور را پاسخ به آنانی دانست که دوست ندارند چنین اتفاق‌هایی و چنین کنسرت هایی در کشور برگزار شود. این موضوعی بود که از سوی جلیلوند نیز روی آن تاکید شد.
قصه نجف و مست و خراب هر دو از آلبوم «مست و خراب»، قطعات بعدی بودند که توسط فرمان فتحعلیان اجرا شدند. البته قطعه مست و خراب با استقبال و هم‌صدایی مردم هم‌راه بود که نشان از علاقه طرف‌داران فرمان به این آهنگ داشت.
بعد از اجرای این قطعات، فرمان یادی کرد از، ناصر عبداللهی، خواننده پاپ و جنوبی ایران که چند سال پیش بر اثر مرگی مشکوک درگذشت . ناصر عبداللهی با قطعه ناصریا بین طرف‌دارانش شناخته می‌شود. به گفته فرمان فتحعلیان، آلبوم جدید این خواننده که در سال ۱۳۸۳ ضبط شده است، چند ماه در منتشر خواهد شد.
قطعه بعدی اجرا شده توسط فرمان و گروهش، مقیم از آلبومی با همین نام بود که تقدیم شد به ناصر عبداللهی. صاحب دم رو روح جهان نیز دو قطعه آخری بودند که در کنسرت اخیر فرمان فتحعلیان به اجرا در آمدند. اما این پایان کنسرت نبود.
فرمان از هوادارانش خواست تا یکی از آهنگ‌ها را انتخاب کنند تا او دوباره آن را اجرا کنند که انتخاب هوادارن، قطعه ناجی بود. به این ترتیب فرمان فتحعلیان بار دیگر قطعه ناجی را اجرا کرد که با تشویق حضار هم‌راه بود. اما باز هم انگار نوبت خداحافظی نبود. هواداران این بار از فرمان خواستند تا قطعه باباحیدر را برایشان اجرا کند که فرمان به درخواست آن‌ها پاسخ مثبت داد و این قطعه را هم‌راه با حاضران در سالن که ایستاده بودند اجرا کرد.