۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

نصفه پر سريال حضرت يوسف را ببينيد !

نصفه پر سريال حضرت يوسف را ببينيد !


 



 


نمی دانم چرا ما ایرانی ها عادت به ایراد گرفتن از زمین و زمان داریم . یعنی یادمان داده اند بیشتر از این که نصفه پر لیوان را ببینیم ، توجهمان به نیمه خالی لیوان جلب می شود و فوری می گوییم : چرا نصف لیوان خالیست .


حالا این جریان درباره سریال یوسف پیامبر(ع) اتفاق افتاده است . از روز اولی که پخش این سریال شروع شد جماعت منتقد و به اصطلاح منتقد شروع کردند به ایراد گرفتن و عیب گذاشتن بر سکانس به سکانس این سریال . برخی هم افتادند به جان نویسنده های آن که اصل داستان حضرت یوسف به درستی بیان نشده است و نتوانسته اید این سریال را مطابق روایات قرآن درست کنید .


البته من منکر این موضوع نیستم که این سریال با توجه هزینه های هنگفتی که صرف آن شده است ، از ضعف های فراوان و بعضاً ملموسی رنج می برد ، اما این موضوع را نیز نمی پذیرم که افراد مختلف اظهار نظرهای بعضاً توهین آمیز خود را به نام نظرهای منتقدانه از طریق رسانه های مکتوب و غیر مکتوب منتشر کنند. به عقیده من – که تنها به عنوان مخاطب نظر می دهم و عنوان دیگری – این سریال با تمام ضعف های خود توانسته است توجه بسیاری از مخاطبان تلویزیون را جلب کند و ساعت 10 تا 11 جمعه شب تعداد بسیاری را روبروی جعبه جادویی میخکوب کند .


دکور این سریال با توجه به تمام کمبود های حرفه ای ما در ایران خوب طراحی و ساخته شده است . همچنین لباس های استفاده شده در این سریال هم با توجه به همان کمبود ها در نوع خود جالب از آب در آمده اند .


توجه داشته باشید که بطور حتم طراحان لباس و چهره پردازان سریال حضرت یوسف بیشتر از من و شما در کارشان حرفه ای هستند و می دانند که مصریان چند هزار سال پیش از میلاد مسیح چگونه لباس می پوشیدند و از چه آرایش هایی استفاده می کردند ، اما آیا می توانستند چنان لباس ها و آرایش هایی را به کار ببرند .


نتیجه اش هم می شود صحنه ای که زلیخا پیراهن یوسف را از پشت پاره می کند ، که بیننده از این که یوسف چند پیراهن را روی هم پوشیده است به خنده بیافتد .


 



 


بهتر است بعضی از دوستان به جای این که به موز خوردن مصری ها در سریال ایراد بگيرند که آن زمان موز نبوده و چه و چه ، منتظر باشند تا حداقل این سریال به پایان برسد و بعد بحث های کارشناسی راه بیاندازند . در این مملکت کارشناس هم که فراوان است .


مهم این است که اکنون زمان ایراد گرفتن از سریال در حال پخش نیست ، الان باید به این موضوع فکر کرد که ساخت چنین پروژه عظیمی چرا به کارگرادانی کاردان تر از جناب آقای سلحشور سپرده نشد و چرا در ساخت این سریال از افراد متخصص تری استفاده نشد .


اين طور كه پيداست اين سريال كه در طول مدت 10سال ساخته شده است ،‌ نزديك يك سال مهمان خانه هاي مان خواهد بود ،‌پس خواهش می کنم ایراد نگیرید ، طعنه نزنید و فقط نگاه کنید ،‌شاید شما هم خوشتان بیاید .


 


پي نوشت :‌ در حضرت یوسف 180 بازیگر بازی می‌کنند که محمود پاک‌نیت، کتایون ریاحی، فرشته سرابندی، جعفر دهقان، فرامرز مهرجو، زهرا سعیدی، مریم بخشی، سودابه علیپور، کورش زارعی و ... از آن جمله‌اند. مجید میرفخرایی مدیر هنری، مرحوم رسول احدی مدیر فیلمبرداری، فرهاد علیزاده آهی طراح صحنه و سعید ملکان طراح چهره‌پردازی با پروژه همکاری کردند. رضا استادي – از منتقدان خوب سينما و تلويزيون – هم در دوره اي به عنوان رييس روابط عمومي با اين پروژه همكاري داشته است .(پس حتماً اين سريال را بايد ديد)

۱۳۸۷ مهر ۱۷, چهارشنبه

فرود اجباري هواپيماي آمريكايي يا


 شاهكار خبرگزاري  فارس !



اصولا" خبرگزاري فارس از قديم الايام معروف به ژانگولر بازي هاي خاصي در كار خبر رساني بوده ،‌كه البته بسياري اين موضوع را به دليل نزديكي سران اين به اصطلاح خبرگزاري به دوتمردان عزيز مي دانند .


به همين واسطه هم تاكنون شاهد انتشار خبر هايي بر خروجي اين خبرگزاري بوديم كه شايد هيچ منبع خبري ديگري جرات انتشار آن را نداشته باشد . حتما" ‌شما هم انتشار  مصاحبه شرق با يك شاعر و نويسنده مشكل دار را كه به تعطيلياين روزنامه انجاميد را در خبرگزاري فارس به ياد داريد .


خبر فرود يك هواپيماي ((آمريكايي)) در ايران هم يكي از اين شاهكارهاي خبرگزاري فارس بود كه بررسيها نشان داده بود كه اين خبرگزاري با استفاده از همان رانت هاي معروف چنين خبري را منتشر كرده است . البته اشاره به اين موضوع كه مقامات ارتش از انتشار اين خبر دل خوشي ندارند قابل ذكر است .


گزارش ابتكار از  فرود هماپيماي ناتو يا به قول فارس (( هواپيماي آمريكايي))


يک فروند هواپيماي فالکون آمريکايي که به صورت غيرمجاز وارد حريم هوايي ايران شده بود توسط جنگنده هاي ايراني مجبور به فرود شد. هواپيماي مذکور متعلق به ناتو و حامل نظامياني از مليت هاي مختلف همچون مجارستان بودهاست که از مسير ترکيه به سمت پايگاه هاي ناتو درافغانستان در پرواز بوده است.اين در حالي است که برخي منابع خبري ( فارس) گزارش داده اند که يک هواپيماي فالکون آمريکايي که به صورت غير مجاز و بدون توجه به تذکر ماموران نيروي هوايي ايران از سمت ترکيه وارد حريم هوايي کشورمان شده بود در حالي که تلاش داشت تا در سطح پايين و خارج از ديد رادار به حرکت خود ادامه دهد، با هشياري و بيداري مدافعان آسمان ايران اسلامي، مورد شناسايي قرار گرفت و جنگنده هاي ايراني با رهگيري اين هواپيما، آن را به سمت يکي از فرودگاه هاي کشور هدايت کرده و در اين فرودگاه مجبور به فرود کردند.


 


متن کامل در ادامه مطلب !!!


۱۳۸۷ مهر ۷, یکشنبه

حضور موفق گروه کیوسک در بن آلمان


 


كيوسك


 


با "آدم معمولی" شروع کردند، با "عشق سرعت" به بیشترین حد محبوبیت رسیدند و حالا خیلی‌ها چشم به‌راه آلبوم جدیدشان "باغ وحش جهانی" هستند. صحبت از گروه پر طرفدار کیوسک است که در شهر بن و در بین هوادارانش به روی صحنه رفت.


از چند هفته، پیش اگر گذر ایرانیانی که در شهر بن زندگی می کنند به سالن کنسرت هارمونی می افتاد، بین تمام پوسترهای تبلیغاتی که بر در و دیوار این سالن کوچک و دنج زده اند، یکی از آنها بیشتر از همه توجهشان را جلب می کرد: پوستری نارنجی رنگ که پایین در گوشه سمت راستش تصویر یک  ماشین نوستالژیک ایرانی به چشم می خورد: یک پیکان در حال سرعت!                                                                                         


نوشته فارسی پوستر خبر از اجرای کنسرت یک گروه محبوب راک ایرانی را برای اولین بار در اروپا می داد، گروه کیوسک که به دنبال حضور در جشنواره موسیقی شرقی در شهر اوسنابروک، دیشب در سالن هارمونی شهر بن به روی صحنه رفت.


آهنگ درخواستی!


درابتدای کنسرت، اگر کسی وارد سالن می شد، با دیدن جمعیت چسبیده به صندلی، شاید گمان می کرد که در این مکان یک فیلم به همراه صدای بلند موسیقی به نمایش گذاشته شده، زیرا که تنها چند دختر و پسر جوان را در کنار سن می شد دید که همراه با آرش سبحانی ترانه های کیوسک را می خواندند.


اما شور و هیجان و طنین تشویق‌های طرفداران، کم کم دیگران را هم به سمت سن کشاند. از اجرای آهنگ سوم به بعد بود که انگار یخ جمعیت آب شد و از هر طرف صدای فریاد آهنگ های درخواستی را می شنیدید. در بین این فریادها هم یک اسم از همان ابتدا بیشتر از همه به گوش می رسید، آهنگی که به محض نواخته شدن سالن را به سر حد انفجار رساند:  بی تربیت از آلبوم عشق سرعت که تماشاگران هم در تکمیل قسمتهای ناتمام آن سخاوتمندانه کمک کردند!


نکته قابل توجه در کنسرت کیوسک، حضور تماشاگران آلمانی در بین جمعیت بود. برای همین هم در گوشه و کنار سالن می شد ایرانی‌هایی را دید که سخت مشغول ترجمه متن ترانه ها برای همراهان آلمانی‌شان بودند.


هر چند که در زبان آلمانی پیدا کردن یک معادل برای "پیتزای قرمه سبزی" کار آسانی نیست!


بعد از تمام شدن آخرین قطعه، خیلی ها به سمت میز کوچکی رفتند که سی دی ها و تی شرت کیوسک را برای فروش گذاشته بودند. عکس‌هایی بود که این‌طرف و آن‌طرف با اعضای گروه انداخته میشد و بازار امضا گرفتن هم به شدت داغ بود  


آلبوم جدید کیوسک در راه است


به سراغ آرمین مستعد نوازنده بیس گروه رفتم که در دو کنسرت آلمان، کیوسک را همراهی کرد. از او پرسیدم که کدام لحظه از اجرا بیشتر از همه چسبید: « همین که با گروه کیوسک همراهی می کنم، خودش به اندازه کافی چسبناک هست!» و آهنگ مورد علاقه: « آخرین آهنگی بود که ...اسمش هم یادم رفت....تو کجایی و کفش مسلما ..چون کفش هم فانکی است و در واقع بیس تمام مدت یک پترنی را می زند.»


 آرش سبحانی، آرمین مستعد و بابک خیاوچی آرش سبحانی، خواننده گروه را در حالی پیدا کردم که داشت روی  پوستر کنسرت را برای یکی از هوادارانش امضا می کرد: « درجه یک ..عالی، بیشتر از آن چیزی که فکر می کردم خودم حال کردم. من فکر نمی کردم که این قدر روی سن انرژی بگیرم. مردم یواش یواش یخشان باز شد، اما وقتی که یخشان باز شد، دیگر خیلی زود گذشت.»  


از شهروز مولایی نوازنده " درامز" هم نظرش را درباره اجرا پرسیدم : « کنسرت خیلی خوب بود. اصلا باورم نمی شد که اینقدر انرژی مثبت بگیرم. شاید خیلی معدود شهرهایی بود که من انرژی مثبت گرفته بودم.»


و اردلان پایور نوازنده کیبورد هم هر چند از اجرا بسیار راضی به نظر می رسید، اما با این حال به نظرش یک اشکال کوچک هم وجود داشت: « عالی بود. خیلی حال داد . ما که خودمان خیلی حال کردیم. امیدوارم که برای بقیه هم همینطور باشد. اوسنابروک من خودم صداها را روی سن خیلی بهتر می شنیدم . اینجا یک ذره از آن نظر سخت‌تر بود برایم، اما فکر می کنم که جمعیت به یک اندازه حال کردند.»


بابک خیاوچی نوازنده گیتار را در بیرون از سالن و در حال  صحبت با چند نفر از ایرانی‌ها پیدا می کنم: « به خدا ایرانی‌هایی که ما در آلمان دیدیم، شاید یکی از پر انرژی ترین و فرهنگ‌ دوست‌ترین ایرانی‌هایی هستند که تا حالا جلویشان کنسرت دادیم.»


دویچه وله

۱۳۸۷ شهریور ۲۴, یکشنبه

در همسایگی ذاغه مهمات و مین ها !

در همسایگی ذاغه مهمات و مین ها !


 


 


این عکس ها متعلق به شهرکی است به نام اندیشه که در شهرستان میانه استان آذربایجان شرقی قرار دارد. همان گونه که در تصاویر پیداست ، این شهرک تازه ساخت در نزدیکی مناطق نظامی و ذاغه مهمات ارتش ساخته شده است و هنوز معلوم نیست مسئولا محترم این شهرستان چرا با علم به این موضوع اقدام به ساخت چنین شهرکی در نزدیکی یک منطقه نظامی کرده اند و جان بسیاری از مردم و غیر نظامی ها را در معرض خطر قرار داده اند .


 برای دیدن بقیه عکس ها به ادامه مطلب بروید ....


۱۳۸۷ شهریور ۱۰, یکشنبه

این است معجزه فیلم سازی ایرانی !


این است معجزه فیلم سازی ایرانی !


آخرش را دیدید ؟ این بود ! به قول بچه ها گفتنی آخرت فیلم سازی و سریال سازی ایران همین بود که دیدید ! ترانه مادری که چند یک ماه و اندی ( نه اون اندی . . . ) ملت را گذاشته بود سر کار تمام شد تا کماکن مطمئن باشیم ، نه قیافمون به فیلم ساختن می خوره نه توانایی اش را داریم ، حال چه از نظر تکنیک و چه از لحاظ امکانات . اگرچه قبل از این هم سریالی مثل نرگس با تمام طرفداران سینه چاکش نشان داده بود که . . .


با تمام احترامی که برای فیلمنامه نویسان ایرانی قائلم باید به این حقیقت اشاره کنم که فیلمنامه نویسان ما این روزها دیگر به دنبال آفرینش تصویری ویژه در فیلمنامه های خود نیستند و ترجیح می دهند با استفاده از همان درون مایه های فیلمفارسی تنها مخاطب را به تماشای فیلم و سریال تشویق کنند. کسی در پی اتفاق خاصی نیست ، عادت کرده اند و مردم را عادت داده اند داستان ها سطحی باشد و معمولی ، بدون هیچ اتفاق چشم گیری که حداقل بیننده را راضی روبروی جعبه جادویی نگه دارند . نه آنکه بیننده از دیدن فیلم و سریال خوشش نیاید که حقیقتاً این طور نیست ، ولی آیا هیچ یک از ما در هنگام دیدن سریالی مانند ترانه مادری ، به غیر از نگرانی و دل شوره که ریشه در سادگی اغراق شده پویا نظری داشت ، احساس دیگری هم داشتیم ؟ یا اینکه تنها نگران بودیم که خانم ادیب در قسمت بعد چه جوابی به پویا می دهد و نقشه جدید فرخ برای شکر آب کردن روابط خانواده چیست؟


اگر چه در این میان نمی توان بازی های بازیگرانی چون هما روستا و بعضاً دانیال حکیمی را نادیده گرفت . چنان که حضور خانم روستا در یک صحنه کافی بود تا بازی چشمگیر ایشان توجه تمام تماشاگران را به خود جلب کند و میدان دار آن صحنه باشد .


اما با خروج مادر بزرگ از داستان ، تنها دلمان خوش بود به بدجنسی های فرخ (دانیال حکیمی) که البته اغراق بیش از پیش نویسنده بر این بدجنسی ها ، برخی سکانس ها را برای بیننده غیر قابل باور می کرد .


البته نباید ظهور دو بازیگر جدید (نمی گویم پدید ، چون نبودند ) در این سریال را نادیده گرفت ، که حضور همین دو نفر (مخصوصاً بهرام ) در بعضی از قسمت ها گارگردان و نویسنده را از تکرار نجات می داد .


به هرحال ترانه مادی به بدترین و همچنین گنگ ترین شکل ممکن به پایان رسید تا آخرش چیزی برای بیننده باقی نماند به جز بعضی گونه های خیس دختر های دبیرستانی و طرفداران یانگوم ، آن هم به دلیل این که سرگرمی هرشب شان تمام شد .


بچه ها واقعیت را فهمیدند ! با آغوش باز به خانواده هایشان برگشتند ! لیلا با پدرش به خارج نرفت !( از اول سریال برای رفتن زمین و آسمان را به هم دوخته بود ) ! فرخ (بدمن ماجرا) متحول شده و به زندگی برگشت !بابای لیلا بدبخت شد . خلاصه کنم : زندگی شیرین شد بد فرم تا جماعت دم ماه رمضان حال کافی را استعمال کنند !!!

۱۳۸۷ مرداد ۲۶, شنبه

کدام افتخار ملی ؟

کدام افتخار ملی ؟ بخوانید : « من با تو خوشم . . . »


 


 



 


کدام امید و آرزو ، کدام افتخار ؟ با هزار و یک تیتر رنگارنگ دلمان را خوش کرده بودیم که با موفقیت ورزشکارانمان در مسابقات مقدماتی المپیک و راهیابی به این نبردگاه بزرگ ورزشی ، حالا دیگر کار راحت شده و باید منتظر مدال های رنگا رنگ باشیم که به گردن تک تک اعضای کاروان ورزشی کشورمان آویزان است و خود نمایی می کند.


منتظر بودیم در این یک ماه رقابت های المپیک حد اقل چند باری سرود ملی ایران را از بلند گو های کوچک تلویزیون هایمان گوش دهیم و با افراشته شدن پرچم سه رنگ ایران  از افتخار چشمانمان تر شود . می خواستیم گوشمان را عادت بدهیم به سرود « ورزشکاران ، دلاوران ، نام آوران » که حداقل چند روزی یکبار پخش شود و ما هم صدا و سیما را دست بیاندازیم که « ای بابا ، اینها بهتر از این سورد برای پخش کردن ندارند ؟!» و فقط خدا می داند که چقدر از شنیدنش خوشحال می شدیم و ...


احسان حدادی ، حمید سوریان ، محمد رضا رودکی و ... تمام امید های ما بودند برای مدال طلا ، قبل از رفتن با افتخار وعده گردن آویز طلا را به ملت ایران می دادند ، اما . . .


حمید سوریان حتی بین سه نفر اول هم قرار نگرفت . محمد رضا رودکی که به امید طلا رفته بود و بعد از مسابقاتش چشم امید به مدال نقره اش بسته بودیم ، در حساس ترين مسابقه اش با ضربه فني از جودوكار نچندان سر شناس كوبایی باخت تا پنجم شود . احسان حدادی هم که گل سرسبد کاروان اعضامی ایران بود در در دور مقدماتی مسابقات پرتاب دیسک حتی حد نصاب لازم هم نرسید و از دور رقابتها حذف شد.


حدادی که در دو پرتاب خود نتوانسته بود حد نصاب رکوردهای قبلی اش را تکرار کند، در پرتاب سوم دستش را گرفت تا بگوید مصدوم است و می تواند فقط هفدهم شود .


خرده نمی گیریم ، یعنی الان دیگر وقت خرده گرفتن و گله کردن از این کاروان شکست خورده نیست ، اما بی اعتنا هم نمی توان بود . نمی توان به جناب آقای علی آبادی ، رییس ورزش ایران – که تا پیش از این سمت ، هیچ ارتباطی به ورزش نداشت – خرده نگرفت و باز خواستش نکرد که فلانی این بود موفقیتی که از آن دم می زدی، این بود افتخار ایران و ایرانی .


گویی تنها رضا زاده می دانست در این آشفته بازار چه خبر است که پیش از هر اتفاقی کنار کشید و انصراف داد تا خاطره بلند کردن وزنه های چند صد کیلویی بدون خدشه در ذهن مردم هک شود ، وگرنه بهانه ای مثل بیماری آن هم تنها یک هفته مانده به رقابت های المپیک . . . انتظار ندارید که مردم به این راحتی ها باورشان شود !!!


اما در این موضوع هرقدر هم درد آور ، شاید بتوان یک روزنه امید پیدا کرد ، این که با شکست بی سابقه کاروان ورزشی ایران دیگر نمی توان به این ورزشکاران گفت «ورزشکار ملی» و به آنها خرده گرفت که : شما اسطوره های ملی جوانان این مرزو بوم هستید و نباید با ژست های آنچنانی عکستان روی بیلبود های تبلیغاتی چاپ شود و یا در آگهی تلویزیونی فلان بنگاه املاک در فلان کشور عربی بازی کنید .


دلمان را خوش می کنیم به قهرمانی در کاپ ال جی – یا همان مسابقات غرب آسیا و پیروزی بر اردن و سوریه و دیگر کشور های ریزه میزه عربی و می خوانیم «من با توخوشم ، تو خوشی با دل من » تا هم دل مردم نشکند و هم صدای جناب سرمربی بیش از پیش برای منتقدان و خبرنگاران  بلند شود .


نمی دانم بعد از این می توان امید داشت به هادی ساعی ، یا باید بعد از شکست او هم ناراحت باشیم که چرا یوسف کرمی را نفرستادیم . . .


 


 


 

۱۳۸۷ مرداد ۱۷, پنجشنبه


درد سر خوب


 



طرح از توکا نیستانی


 


همیشه از خودم می پرسم که چرا روزنامه نگاری ؟ چرا خبرنگاری؟ مگر حرفه و کار دیگری نبود که من به آن علاقه مند شوم. این همه رشته های دانشگاهی و غیر دانشگاهی که هر کدام خیلی بیشتر از اینی که من دنبالش هستم کارایی و حتی در آمد دارد . پس چرا من که تمان دوران کودکی و نوجوانی ام را با وسایل برقی و برق سر و کله زدم و حتی دوره های مختلفی هم در این زمینه دیدم ، حالا باید . . .


به عقیده بسیاری ، روزنامه و روزنامه نگاری در کشور عزیز ما هیچ گاه نتوانست به عنوان حرفه ای برای افراد در مسیر حرفه ای راه خود را ادامه دهد ، چه در ابتدای ظهوراین پدیده در زمان امیبر کبیر که هیچ کس در ایران ذهنیت خاصی از مطبوعات و اطلاع رسانی  نداشت ، چه در دوران مشروطه که به ضن برخی از دوران آزادی مطبوعات ایران بود و چه در دوران دولت اصلاحات که به گفته بسیاری از اساتید این حرفه ، قله آزادی مطبوعات در ایران بود. حتی در هم اکنون و در دوران دولت مهر ورز احمدی نژاد که بسیار از آزادی رسانه ها و تعامل با مطبوعات دم می زند .


اما آیا براستی با توجه به چنین وضعیت نا بسامانی باید به آینده مطبوعات ، روزنامه نگاری و اطلاع رسانی امید داشت و برای بهبود وضعیت تلاش کرد یا همچون بسیاری در کنجی خزید و منتظر بود که هر چه بادا باد. . .


اهالی مطبوعات (اهالی مطبوعات را چنین جداگانه خطاب می کنم ، چون آنان که در رسانه ملی به خبرنگاری مشغولند ، وضعیتشان با تمام همکاران مطبوعاتی شان متفاوت است و اگر چه هستند کسانی که از مطبوعاتی چون کیهان با به عرصه خبرنگاری گذاشته اند و با راه یافتن به رسانه ملی ، حال رویای نگارش خبر در پاریس در سر می پرورانند ) در این چندین سال که روزنامه نگاری ایران در برخی مواقع شانه به شانه روزنامه نگاری حرفه ای می زند ، همیشه با چند مشکل اساسی دست و پنجه نرم کرده اند . مسائلی چون نبود امیت شغلی ، نداشتن پشتوانه در دولت حاکم  ، درد نان و شاید صد ها مشکل مهم دیگر . اما هیچگاه نتوانسته اند با سانسور های خبری کنار بیایند ، هیچگاه نتوانسته اند تنها نظاره گر مشکلات و ضعف ها باشند و دم نزنند و هیچ وقت از کنار نا بسامانی بی اعتنا عبور کنند . آنان که دیدند و نوشتند ، پایان را خوش نیافتند ، اما خیالشان آسوده بود از این که بی اعتنا نبودند . از کار بی کار شدن حتی در مدت زمانی خیلی کوتاه شاید خیلی سخت باشد ، اما سکوت غیر قابل تحمل است .


همکاران عزیز روزتان مبارک .