۱۳۹۰ بهمن ۲۳, یکشنبه

پیش بینی هایی که ادامه دارد

چند ماه بعد از انتخابات پرحاشیه سال 88 که به اعتراض های خیابانی مردم و برخورد شدید حاکمیت با آنها منجر شد، مصاحبه ای داشتم با سید حسین موسوی تبریزی، درباره انتخابات ریاست جمهوری و اتفاق های بعد از این انتخابات. این که چرا نتیجه انتخابات به گونه ای شد که این چنین اعتراض های مردمی به دنبال داشته باشد و این که چرا افرادی مثل میر حسین موسوی و مهدی کروبی که از افراد اصلی و تاثیر گذار در روند پیروزی انقلاب و تشکیل نظام جمهوری اسلامی بودند، حالا شده اند سران فتنه و مخالفان نظام.

سید حسین موسوی تبریزی در حال حاضر دبیر تشکل اصلاح طلب «مجمع محققین و مدرسین حوزه علمیه قم» است. او در سال های اول انقلاب و سال های رهبری روح الله خمینی، دادستان کل انقلاب بود. به همین دلیل در جریان اتفاق های زیادی بوده و بین صحبت هایش حرف های جالبی می زد. حرف هایی که شاید من تابحال نشنیده بودم. خاطره هایی از آدم های مختلف تعریف می کرد که حالا شده اند مدعی اصلی نظام و از آنهایی می گفت که برای انقلاب زحمت های زیادی کشیده اند، اما امروز وضع خوبی ندارند و گوشه نشین شده اند.

این اظهارات گاهی آنقدر بی پروا و تند می شد که من به سخن می آمدم و دوباره سوالم را تکرار می کردم تا مطمئن شوم، آقای موسوی تبریزی به اشتباه صحبتی نکرده باشد. اما ایشان تاکید داشت که من ترسی از سخن گفتن ندارم و می توانید همه صحبت هایم را بدون هیچ سانسوری منتشر کنید. اما خب، ترس تعطیلی چنین اجازه ای به ما نمی داد.

آقای موسوی در قسمتی از صحبت هایش اشاره ای داشت به بی احترامی هایی که به برخی مراجع تقلید، مثل آیت الله منتظری و آیت الله صانعی و دیگران می شود و درباره دلیل این بی احترامی های برنامه ریزی شده این چنین گفت که – نقل به مضمون – برخی افراد مثل مراجه تقلید در جامعه ایرانی و بین بسیاری از مردم مرجع و قابل قبول هستند. مردم روی آنها حساب باز می کنند و اظهاراتشان و رفتارشان برای مردم قابل قبول است. چنین افرادی نه تنها در ایران که در همه جوامع بین المللی و کشور های دیگر حضور دارند و همیشه حضورشان لازم بوده است.

موسوی تبریزی صحبت هایش را این طور ادامه داد که بعد از انتخابات و اعتراض به نتیجه انتخابات، گروهی اندک که با خشونت در مقابل خواسته مشروع مردم ایستاده بودند، از این می ترسیدند که از افراد دیگری مثل موسوی و کروبی پیروی کنند. چون در هر حرکت اعتراضی، معترضین به دنبال لیدر یا پیش رو هستند. موسوی و کروبی لیدر خوبی برای معترضان بودند. اما در کنار آنها روحانیونی مثل آیت الله منتظری و صانعی نیز در بین مردم مقبولیت زیادی داشتند.

از همین رو عده ای اندک با پشتوانه قدرت سعی کردند با توهین و بی احترامی و حتی حمله های روانی و فیزیکی نقش این مراجع اجتماعی را کمرنگ کنند و با بی احترامی های مکرر سعی کردند مرجعیت آنها را بین عده ای از مردم زیر سوال ببرند. اتفاق هایی که درباره بسیاری از افراد مهم انقلاب و ایات عظام افتاد، در راستای رسیدن به همین هدف بود. پاک کردن نقطه های تاثیر گذار در جامعه.

ادامه اظهارت موسوی این چنین بود که موضوع پاک کردن این نقطه های مقبول مردم و مراجع اجتماعی ادامه خواهد داشت و افراد برخورد کننده در آینده های نزدیک به سراغ آنهایی خواهند رفت که در 30 سال بعد از انقلاب هیچ وقت هیچ کسی نگاه چپ به آنها نکرده است. ادامه این روند باعث از بین رفتن ارزش ها در جامعه می شود و در این چنین جامعه ای آشفتگی جای قانون را می گیرد. اینجاست که دیگر نمی توان کاری برای این جامعه انجام داد و باید برای اتفاقی وحشتناک روزشماری کرد.

چند روز پیش که عکس های خبرگزاری مهر منتشر و بحث امام مقوایی مطرح شد، یادم این اظهارات موسوی تبریزی افتادم. یاد آن مصاحبه بیادماندنی در شهر قم افتادم. پیش بینی موسوی تبریزی درست بود. در این سی سال هیچ کسی به این وضوح جرات چنین حرکتی را درباره امام نداشت. امسال در سالگرد پیروزی انقلاب ایران در دو مراسم جداگانه ماکتی مقوایی از امام ساخته شد و عکس های آن نیز در خبرگزاری مهر و سایت های مختلف منتشر شد. اگر فکر کنیم که برگزارکنندگان فکر می کردند ساخت امام مقوایی نوآوری است، سطحی نگری را به بالاترین حد رسانده ایم.

منظورم این است که برگزار کنندگان مطمئناً می دانستند که کاری که قصد انجام آن را دارند خارج از چارچوب های برگزاری مراسم های رسمی و این چنینی است و آنها با علم به این موضوع چنین کاری کردند و جریان رسانه ای شد. بازخورد هم که از قبل معلوم بود. آنها امام را چنان یه سخره گرفتند که موضوع امام مقوایی تا چند روز نقل محافل واقعی و مجازی بود. شبکه های اجتماعی به خصوص فیس بوک پر بودند از عکس ها و نوشته هایی درباره امام مقوایی، نقل قول ها و موضع گیری های امام مقوایی. کار آنچنان بالا گرفت که رسانه های راستی هم به این موضوع اشاره و بعضاً خودشان نیز موضوع را مسخره کردند.

منظور از این نوشته نه دفاع از امام بود نه سرزنش طراحان امام مقوایی. سخن اینجاست که عده ای که قسمتی از قدرت را در ایران به دست گرفته اند با آرامی در حال پیاده کردن طرحی هستند، که نه در آینده ای نه چندان دور جامعه و تمدن ایرانی به فنا خواهد رفت. از همین حالا روزی را می توان دید که مردم و به خصوص جوانان دیگر برای هیچ چیز، تاکید می کنم هیچ چیز و هیچ کس ارزشی قائل نیستند و فکر می کنند درست آنچه است که به آن می اندیشند و لاغیر. این می شود سرآغاز به اتمام رسیدن یک تاریخ و فرهنگ کهن. امروز عده ای در ایران با این هدف حرکت می کنند و باید دید تا کجا می توانند و اجازه دارند که پیش بروند.

۱۳۹۰ دی ۲۹, پنجشنبه

اول گلشیفته، دوم بازداشت


اول: طبق معمول روزهای چهارشنبه حدود ساعت دو و نیم رسیدم محل کارم. دو نفر از همکارم بیرون ایستاده بودند به سیگار کشیدن. خبر خوبی گرفته بودم. با خوشحالی شروع کردم به تعریف خبر. حرفهایم که تمام شد یکی از همکاران با هیجان خاصی که اول فکر کردم به خاطر خبر من است، صحبت از انتشار عکسی از گلشیفته کرد. گفت عکسی نیمه عریان از گلشیفته منتشر است و از صبح نبودی ببینی چه سر و صدایی در فیس بوک به راه افتاده است.
همانجا بود که فهمیدم گویا خبری که من درباره سازمان میراث فرهنگی گرفته بودم درمقابل عکس گلشیفته سوتیتر هم حساب نمی‌شود. با اشاره همکارم به فیس بوک در چند ثانیه تصور کردم که الان در این کشور بزرگ اینترنتی چه خبر است و چه نوشته ها و عکس هایی که روی دیوار ها نمی رود. کامنت های، موضع گیری ها، طرفداری ها و فحش دادن ها!
بار اول نیست و احتمالاً بار آخر هم نخواهد بود، عادت کردیم. اما خب مثل همیشه موضع گیری ها درباره عکس گلشیفته فراهانی جالب بود، می شد حرف و حدیث ها را به سه یا چهار قسمت تقسیم کرد. دسته اول کسانی که از این کار گلشیفته حمایت کرده بودند و اعتقاد داشتند او برای اعتراض این کار را کرده است. یا مثلاً خواسته از دختر عربی که عکس های عریانش را منتشر کرد دفاع کند. در مقابل هم عده ای شروع کرده بودند به ناسزا گفتن و این که این دختر آبروی ایران و ایرانی را برده است و از همین صحبت ها. یک دسته هم بودند که کاری به این دو طرف نداشتند و معتقد بودند آزادی یعنی هر کسی هر کاری را به هر دلیلی انجام دهد. البته کاری که به دیگران ضرر و زیان نرساند.  
البته دسته ای هم بودند که سعی داشتند گلشیفته را از جنبش جدا بدانند – حالا این که گلشیفته چه زمانی گفته است این کارها را به خاطر جنبش اعتراضی در ایران انجام می دهد هنز معلوم نیست و کسی نمی داند – این عده تلاش می کردند بگویند که این کار گلشیفته ربطی به جنبش سبز ندارد و اگر همین الان رهبران جنبش اجازه اظهار نظر داشتند حتماً با این کار مخالفت می کردند.
بی شک نظر هر فردی برای خودش محترم است، اما متاسفانه عده ای عادت دارند نظریاتشان را – چه درست و چه اشتباه – به اجبار به بقیه بقبولانند! دلیل این کار را به واقع نمی دانم، اما معتقدم این اشتباه ترین کاری است که یک آدم می تواند انجام بدهد و البته ظلم به آنهایی که با نظرش مخالف هستند.
درباره کار گلشیفته باید بگویم این دقیقاً یعنی آزادی. ما فقط عکس و فیلم را دیده ایم و نمی دانیم دلیل اصلی این کار گلشیفته فراهانی چیست. اما باید به این کار احترام گذاشت. به نظرم خیلی لازم نیست حتی از این حرکت دفاع کرد، چون گلشیفته احتمالاً برای حمایت این کار را نکرده است و اگر قرار بود بخواهد حمایت کسی را جلب کند، خیلی راه های راحت تری داشت. پس این که بیاییم و بگوییم ما مخالفیم با موافقیم می شود همان تحمیل نظریات شخصی.
اما موضوع مشخص در این جریان این است که می توان این کار گلشیفته را نتیجه محدودیت هایی دانست که او در ایران با آنها بزرگ شده است. محدودیت هایی که هم من و هم شما داشته اید. برخی اعتراض کردیم و برخی سکوت.
بحث دیگر هم این است که گلشیفته فراهانی حالا یک بازیگر بین المللی به شمار می رود. پس حرکاتی این چنینی از سوی یک بازیگر بین المللی اصلاً جای تعجب ندارد. چه برسد به آن که بشینیم و سر این موضوع بحث کنیم که این کار درست است یا اشتباه.
نکته: دو نوشته فیس بوکی دیروز طرفداران بسیاری داشتند. اولی نوشته پناه فرهاد بهمن که درون مایه طنز داشت و خیلی تلخ اشاره داشت به این که اتحاد ما ایرانی ها در مواقعی کمتر از یک روز و دو روز طول می کشد.
آقای فرهاد بهمن این گونه نوشته بود: گلشیفته جان! قربون اون هیکل مانکنیت بشم، تازه دو روز بود که ملت تو فیس‌بوک همه با هم دوست شده بودن و راجع به اصغر فرهادی شاد بودند... نمی‌شد یه هفته دیرتر لخت شی که یه هفته‌ای اینجا ملت با هم مهربون بمونند! من اینجا به بشخصه اعلام می‌کنم که اصلاً من کی باشم که بخوام موافق یا مخالف تصمیم شخصی شما باشم، من از اون لحاظ عرض کردم!
دومین کامنت هم نوشته ای بود که احمد پورنجاتی نماینده سابق مجلس نوشته بود که موافقان و البته مخالفان بسیاری داشت:‌
گلشیفته فراهانی را به سوژه ای برای بگو مگوهای بی حاصل تبدیل نکنیم.  سنگ پا در گرمابه گم می شود, بشود. جار و جنجال ندارد. یک سنگ پای دیگر! این طفلکی, محصول بازار مشترک: ستاره تراشی عوام الناس ندید بدیدما, گنده گوزی جوجه فسقل هنرپیشه ی بی ظرفیت مملکت ما و البته فضای خفقان آور افراط کاری های القاعده ای و طالبانی متولیان حکومت ماست. پس: بگذار و بگذر! هیچ ربطی هم به جنبش سبز ندارد.
دوم: توجه بیش از حد مخاطبان به عکس گلشیفته و نادیده گرفتن خبر بازداشت چند روزنامه نگار و وبلاگ نویس باز هم نشان داد ما فراموش می کنیم. بی شک بازداشت چند انسان بسیار مهم تر از یک عکس نمیه عریان است. اما ما فراموش کرده ایم. به همین راحتی... توضیح بیشتر هم لازم نیست. 

۱۳۹۰ دی ۱۴, چهارشنبه

خاک من کجاست فتاح ؟


چند سال پیش یکی از شبکه های تلویزیونی ایران برنامه ای پخش می کرد درباره ایرانی های خارج از کشور. دوره به اصطلاح فرار مغزها بود. صدا و سیما هم تلاش می کرد به مردم و آنهایی که در فکر رفتن از ایران هستند، بفهماند که ایران بهترین جای دنیاست و ماندن خیلی بهتر از رفتن است.

همین دلیل کافی بود برای ساختن و پخش مستند ها و فیلم ها و مصاحبه ها از ایرانی های خارج از کشور. یکی از این مستند ها درباره ایرانی هایی بود که رفته بودند و حالا به هر دلیلی نمی توانستند به ایران برگردند. نه این که مشکل سیاسی داشته باشند. چون به هر حال تاکید در تلویزیون این بود و هست که ما آزاد ترین کشور هستیم و در را برای ورود همه مخالفان نظام باز گذاشته ایم. این برنامه درباره آنهایی بود که به دلایل کاری یا تحصیل فرزندانشان یا بیماری خود یا اعضای خانواده شان، نمی توانستند به ایران بازگردند یا در ایران ماندگار شوند.

گزارشگر با پیرمردی صحبت می کرد که گلایه داشت از ایرانی هایی که بعد از خروج از ایران صحبت کردنشان تغییر می کند و لهجه می گیرند و زبان مادری شان را فراموش می کنند. افتخار می کرد به این که در چند ده سالی که خارج از ایران زندگی می‌کند، هیچ گاه به ایران و ایرانی نگفته است ایرون و ایرونی! همیشه نام ایران را درست تلفظ کرده است. این حرف ها را خیلی با افتخار می زد.
موقع دیدن این مستند یا نمی دانم مصاحبه داشتم به این فکر می کردم که چقدر مهم است آدم ایران را ایران تلفظ کند یا ایرون؟! آن روزها فکر می کردم لابد مهم است. لابد مهم است برای کشورت و نام آن ارزش قائل بشوی و درست تلفظش کنی. بالاخره ما برای این مرز و بوم هستیم و باید نسبت به آن و حتی اسم آن غیرت داشته باشیم. هرجا هم می رویم با افتخار نام کشورمان را ببریم.

اما آیا هنوز هم ایرانی ها و حتی خود من چنین تفکری درباره ایران داریم؟ هنوز هم ایرانی های خارج از کشور موقع صحبت از ایران سرشان را بالا می گیرند و با افتخار درباره مرز و بومشان سخن می گویند؟ آیا این ایران مرز و بوم ماست؟ همان خاکی است که باید به آن افتخار کنیم؟ جایی برای دفاع از این خاک و افتخار به آن باقی مانده است؟ منظورم نظر دادن درباره نیست. اینها سوالاتی هستند که شاید این روزها ذهن خیلی از ما ایرانی ها را مشغول خود کرده اند. هنوزم هم کسی نیست که پاسخ درستی به این سوالات داده باشد.

آیا ما ایرانی هستیم؟ ایرانی که باید به آن افتخار کنیم کجاست؟ یاد دیالوگ فیلم آواز قو می افتم که پیمان، نقش اول فیلم حاضر نشد با گروگان هایش وارد خاک ایران شود و این سوال را پرسید که «خاک من کجاست فتاح؟»‌

۱۳۹۰ دی ۵, دوشنبه

پس از این زاری نکن ...



می رسیم به بلند ترین شب سال. بلند و طولانی نه به اندازه چند ساعت که به اندازه یک دقیقه بیشتر از شب قبل و شب بعدش. اما پر است از خاطره. نمی دانم این شب برای ما هم خاطره داشته یا نه؟ برای نسل من؟ برای نسل سوم. یا شاید اینقدر گفته اند و شنیده ایم که این شب، شب یلداست و شب خاطره آمیز که نا خودآگاه باورمان شده است، شب یلدا برای ما هم خاطره دارد.

نسل ما زیر بمب و خمپاره آغاز کرد. انقلاب را ندید اما در متن جنگ بود. پس از جنگ هم درگیر دعوای سیاسی بوده تا همین امروز. سردار سازندگی، دولت اصلاحات و حالا دولت خدمتگزار. هرچقدر فکر می کنیم به شب یلدایش نمی رسیم. کدام شب؟ کدام یلدا؟ دقت که کنیم شاید همین زندگی یلدا باشد برای نسل یلدا ندیده، یلدایی بدون هندوانه و آجیل شب یلدا! بدون انار دون شده و کرسی! یلدای ما پر است از شعار سیاسی، رقابت انتخاباتی، زندانی سیاسی، اعدام، تبعید، فرار. راستی کسی از مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها خبر دارد؟

مادر بزرگ و پدر بزرگ هایمان اگر هم از انقلاب و جنگ جان سالم به در برده باشند، خانه های نسل ما کوچکتر از آن است که آنها را در کنار خودمان ببینیم. بنشینند و برایمان قصه بگویند. قصه زندگی خودشان را و شاید قصه زندگی ما. بگویند که نسل ما شب یلدا ندارد.

کرسی ها و شب نشینی ها، خاطره های کم رنگی در ذهن ما هستند که در بین رنگ و لعاب شب نشینی های مجازی فرند فید و توییتر و فیس بوک گم شده اند. گم نشده اند. دیده نمی شوند. به چشم نمی آیند. شاید هم چشم های ما ضعیف شده است. وگرنه خاطره ها همیشه خاطره هستند و دل آدم را می برند با خود به گذشته های نه چندان دور.

همین می شود که یلدا نشینی ها تغییر می کند. آدم ها می گردند تا شب های نشینی های خودشان را پیدا کنند. یلدای شخصی. من بعد از سال 80 اکران فیلم «شب یلدا»ی کیومرث پوراحمد شب یلدای خودم را پیدا کردم. در این حدود 10 سال هر شب یلدا، با کیومرث پور احمد و محمد رضا فروتن شب نشینی می کنم.

دو ساعت پیش از تمام شدن پاییز دیدن فیلم را آغاز می کنم. چند سالی است کرسی نداریم. ولو می شوم روی زمین. با یک بشقاب تخمه آفتاب گردان، یک پیاله انار دون شده و شاید کمی آجیل شب یلدا. در این چند سال هم بارها این فیلم را خریده و خریده ام و خریده ام. یا گم می شود و یا توسط علاقه مندان به سینما که در بین اقوام کم نیستند برای همیشه قرض گرفته می شود.

فیلم پر فروش شب یلدا

یکی دو بار نزدیک شب یلدا فیلم را خریدم. یکبار فروشنده ای از من پرسید که این فیلم چیست؟ پرسیدم. فیلم را ندیده بود. می گفت فیلم برای 10 سال پیش است و فکر نمی کرده که ارزش دیدن داشته باشد. برای همین تا بحال فیلم را ندیده است. اما هر سال نزدیک شب یلدا که می شود کلی از این فیلم می فروشد. فروشنده می گفت هر سال اول آذر شرکت های پخش فیلم، سی دی های جدید این فیلم را برایش می آورند و او هم می گذارد برای فروش. هرچقدر هم به آخر آذر نزدیک می شود، فروش این فیلم هم بالا می رود. فروشنده فکر می کرد به خاطر اسم فیلم فروش آن نزدیک شب یلدا زیاد می شود. اما برایش توضیح دادم که فیلم ماجرای فیلم چیست و چرا اینقدر طرفدار دارد.

راستی فیلم شب یلدا چرا اینقدر طرفدار دارد؟ فیلم را در ذهنم مرور می کنم. یادم نیم آید جایی در فیلم صحبتی یا اشاره ای از شب یلدا شده باشد. پس این همزاد پنداری من و دیگر علاقمندان به شب یلدا چه دلیلی دارد. شاید به خاطر داستان فیلم است. داستان تنهایی های حامد که خیلی شبیه تنهایی های ماست و داستان رفتن مهناز که ... خیلی هایمان گذاشتیم و رفتیم. خیلی ها هم ما را گذاشتند و رفتند. چه فرقی می کند. همیشه یکی می رود و یکی تنها می شود.

داستان شب یلدا داستان زندگی حامد است از وقتی مهناز و دخترش نازی می روند و تنهایش می گذارند. لابد مهناز هم دلایل خودش را داشت. آینده بچه یا دلیلی دیگر. شب حامد در «شب یلدا» از وقتی مهناز می رود آغاز می شود. شبی به بلندی چند ماه و بیشتر از یک سال. یلدای حامد بلند از از یک شب و یک دقیقه بود. همین است که ببیننده را حدود یک ساعت و نیم میخکوب می کند به دیدن فیلم.

بعد از اکران این فیلم خیلی ها را سراغ دارم – از جمله خودم – که شب یلدایشان را با حامد می گذرانند و شب یلدایشان را مهمان یلدای بلند می شوند. شب یلدای پوراحمد مادر بزرگ هم دارد. مادر حامد. پروین دخت یزدانیان مادر واقعی کیومرث پوراحمد که خاطرات بی بی قصه های مجید را با خود دارد. نگران پسرش در تهران و نگران دختر حامله اش در اصفهان.
اولین بار همراه با پدر این فیلم را در یکی از سینماهای میدان انقلاب دیدم. صورت نگران حامد (محمدرضا فروتن) پشت شیشه انتظار فرودگاه مهرآباد صحنه آغاز فیلم بود. نگرانی برای دخترش، برای همسرش. نگرانی برای آینده ای که از آن خبر داشت و به روی خودش نمی آورد. خودش را نگه داشته بود تا گریه نکند. شاید نمی خواست دختر اشک های پدر را ببینید. اما سوار ماشین که شد ... اشک هایش را رها کرد.

پس از این زاری نکن
هوس یاری نکن
 تو ای ناکام
 دل دیوانه !

نقش اول فیلم دیگر تنها بود. کسانی می آمدند و می رفتند. اما باز تنهایی تنها همراه حامد بود. باز هم می دانست قرار است چه بلایی سرش بیایید، اما به روی خودش نمی آورد. در گذشته و خاطرات جست و جو می کرد. کجا اشتباه کرده است؟ کدام راه را خطا رفته است؟ فیلم ها، آهنگ ها، خاطره ها. اما دوری نازی پدر را بیش از آنکه گمان می کرد، آزار می داد. اما راهی نداشت جز صبر.
صحنه های مرور فیلم ها توسط حامد یکی از بهترین صحنه های سینمای ایران بود. کارگردان با همین فیلم ها فلش بک می زد و داستان را ساده به بیننده می رساند.

کیومرث پوراحمد در مصاحبه ای گفته بود که فیلم شب یلدا حدیث نفس و داستان زندگی شخصی او است. اینجاست که مَثَل «هر آنچه از دل برآید بر دل نشیند»،‌قانون می شود.  پوراحمد همچنین گفته بود که پس از رفتن همسرش پرده های اتاقش را برای مدت زیادی بسته بوده و خودش را حبس کرده بوده و حتی برای مدتی زنگ خانه را نیز قطع کرده بوده است. شب یلدا از دل پوراحمد آمد و بر دل ببیننده دلتنگ ایرانی نشست. آنچنان که یکی مثل من بارها و بارها این فیلم را می بیند و باز هم می بیند.

نکات جالب در فیلم شب یلدا کم نیست. مثلاً این که تعداد زیادی از لوازم خانه حامد احمدزاده، با بازی محمد رضا فروتن را مهرانه ربی، همسر کیومرث پوراحمد از خانه خودشان آورده است. پیراهن ،پالتو و شال گردن حامد احمدزاده در پوستر فیلم و همچنین سیگار دست پیچی که در طول فیلم بارها از آن استفاده می کند،‌ همگی متعلق به پوراحمد است.

نکته دیگر درباره شب یلدا این است که این فیلم احتمالاً تنها فیلم پس از انقلاب است که یک زن در آن آواز می خواند، آن هم یک آهنگ قبل از انقلابی و این به معنی آزادی عمل کارگردانان در آن زمان بوده است.
خیلی ها نمی دانند که حامد چرا از محل کارش اخراج شده است. حامد یک مهندس پرواز است. برادران حراست پرواز  یک نمایش هواپیما ربایی دست و پا می کنند تا از این طرق خودشان را ثابت کنند. اما حامد فضولی می کند و نمایش را لو می دهد. البته این نکته به خاطر برخی مسائل احتمالاً‌امنیتی و سیاسی از فیلم حذف می شود.

دیدن فیلم شب یلدا را در شب یلدا به شما توصیه می کنم. اگر جایی هستید که می توانید فیلم را بخرید، حتماً این کار را کنید و اگر نه که کافیست اسم فیلم را در اینترنت سرچ کنید تا لینک های مختلف برای دانلود در اختیارتان قرار بگیرد. بی شک شب یلدای امسالتان با فیلم شب یلدا به یادماندنی خواهد شد. شب یلدایی با طعم انار و آجیل و «شب یلدا»‌. 

۱۳۹۰ آذر ۳۰, چهارشنبه

پادکستی به بهانه شب یلدا



شب یلدا بهانه ای شد برای درست کردن اولین پادکست وبلاگ کافه وطن. این اولین تجربه من در ساخت پادکست است و احتمالاً ضعف های فراوانی دارد. گوش کنید و انتقاد کنید و راهنماییم کنید. استقبال می کنم.
یلدا مبارک
پادکست شب یلدای کافه وطن را از اینجا دانلود کنید و گوش کنید 

۱۳۹۰ آذر ۲۸, دوشنبه

آدم های واقعی، آدم های اینترنتی


اینترنت که وارد زندگی انسان شد، خیلی چیزها تغییر کرد. اتفاق های زیادی افتاد که قبل از وجود اینترنت نیم افتاد. اتفاق های زیادی هم بود که تا قبل از اینترنتی شدن زندگی ها می افتاد و بعد از این که اینترنت به زندگی آدم ها آمد آن اتفاق ها دیگر نیافتاد. تغییرها  گسترش اینترنت زیاد و زیاد تر شد. وقتی اینترنت دایال آپ بود تغییرها هم دایال آپ بود. کند و آرام. اما وقتی صحبت از ای دی اس ال و اینترنت سرعت بالا شد، عجله اتفاق ها هم برای تغییر کردن بیشتر شد.

آدم ها تغییر کردند، اخلاق ها عوض شد و حتی صحبت کردن ها هم به شدت تغییر کرد. تا چند سال قبل رو در رو هر صحبتی می کردیم و خیلی حرف ها را به هم می زدیم. شوخی می کردیم و کسی ناراحت نمی شد. اما الان حتی شوخی ها هم عوض شده است. حرف زدن ها تغییر کرده است. حرف نمی زنیم. ایمیل و چت و کامنت و ... شده حرف زدن ما. شده گپ زدن ما. دیگر کمتر دور هم جمع می شویم. حتی کمتر به هم تلفن می زنیم تا صدای هم را بشنویم.

حالا اگر قرار است چیزی را به شوخی به کسی بگوییم - البته بنویسیم - ، باید حتماً بعدش دو نقطه پرانتزش را «J» بگذاریم. تا نکند طرف آن ور چت ناراحت نشود و بهش بر نخورد. باید مطئنش کنیم که الان داریم شوخی می کنیم. الان جدی هستیم. الان عصبانی هستیم یا الان ناراحتیم یا ...  شاید هیچ کدام از ما فکر نمی کردیم دو نقطه نا قابل و یک پانتز اینقدر در روابطمان تاثیر گذار باشند.

اما این همه تغییرات نیست. در دنیای مجازی آدم ها هم تغییر کرده اند. زیاد هم تغییر کرده اند. گویی آنها هم مجازی شده اند. دیگر خودشان نیستند. آدم هایی که می دیدم خودشان نیستند. آنهایی را که در دنیای واقعی دیده بودیم حالا یک آی دی یا یک پروفایل در شبکه های مجازی هستند. آدم های آنلاینی که همه بودنشان در چند حرف و کلمه خلاصه شده است. فرقی نمی کند 50 کیلو بودید یا 80 کیلو یا کمتر یا بیشتر. هر آدمی که باشید با هر مشخصاتی در دنیای اینترنت یک پروفایل هستید، با چند خط نوشته و عکس.

آدم ها در اینترنت یک آدم دیگر هستند. نگاهی به دوستانتان بکنید. دور و بریهایتان. نزدیک ترین آدم ها به شما در اینترنت آدم دیگری هستند. با اخلاق های جدید. اخلاق هایی که انگار از اینترنت گرفته اند. حرف هایشان، عکس هایشان، تیکه پرانی هایشان... همه و همه با آنچه شما تا کنون دیده اید فرق می کند. آدم های شاد واقعی، آدم های سرخوش بیرون که صدای خنده شان همیشه بلند بود در اینترنت غصه دارند. انگار ناراحت هستند. ناراحتی که شما تا به حال در آنها ندیده اید. سراغ ندارید.

حرف هایی می زنند که انگار دلشان از غصه لبریز است و دارند اضافه اش را اینترنت می ریزند. بر عکس این موضوع هم کم نیست. آدم های غمناک بیرون که در فضای مجازی می گویند و می خندند. بالاخره این که آدم ها از آنچه در اینترنت می بینید فاصله دارند. آنهایی نیستند که می شناختید. شاید اصلن آنها را نمی شناختید. اما اگر اینترنت نبود؟ آیا ما آنسوی آدم ها را هیچ وقت نمی دیدیم؟

اعتقاد دارم شخصیت های اینترنتی مجازی هستند. صحبت هایشان، حرف زدن هایشان، گریه و خندیدنشان مجازی است. راست نیست. شاید اداهای دنیای مجازی است. اما چرا؟ مگر این فضای مجازی نیامد که ما را از تنهایی های نا خواسته نجاتمان بدهد؟ پس چرا اینطور نیست. تنهایی هایمان بیشتر شده است. حتی با 500 یا 600 فرند در فیس بوک یا توییتر و فرند فید و گوگل و ... با این همه شلوغی، کامنت و لایک هنوز تنهاییم!

یکی از دوستان،‌ با این ایده ام موافق نبود. می گفت آدم هایی که در اینترنت هستند واقعی ترند. شاید یکی برای حفظ ظاهر بین دوستان می خندد و شاد است، اما غصه دارد. غصه ای که نمی خواهد دوستان بفهمند یا نمی خواهد به آنها انتقال پیدا کند. برای همین این ناراحتی ها را، حرف های دلشان را، غصه هایشان را در اینترنت منتشر می کنند. خیلی هم فرقی نمی کند. دوستان می بینند. اما انگار برایشان فرقی نمی کند.
اما اعتقاد دیگری هم درباره این آدم ها و رفتارهای مجازی هست. این که یک عده ای دنبال جلب توجه هستند. جلب توجهی که در دنیای واقعی از رسیدن به آن ناکام هستند و در فضای مجازی پی آن می گردند. اگر دختر باشید تقریباً به راحتی می توانید با هر اظهار نظری توجه دیگران را جلب کنید، موضوع وقتی سخت می شود که پسر باشید. این طور موقع ها خیلی ها دست به دامن غر زدن و ناله کردن از وضعیت خودشان، ایران و جهان می شوند. به قولی شروع می کنند به «چس» ناله کردن. این چس ناله ها معمولاً همراه می شود با کلی آه و ناله و همدردی و ... بالاخره کمبود ها جبران می شود به نوعی.

اما آدم شک می کند. به همه چیز. به دوستی ها. به آدم ها، خندها و گریه ها. به حرف ها و صحبت ها. صحبت هایی که دیگر نمی‌توان فهمید کدام راست است و کدام دروغ. کدام واقعی است و کدام چس ناله. متفاوت نباشید. بین دنیای واقعی و مجازی فاصله ای نیست. نگذارید این دنیای مجازی شما را درگیر خود بکند. خودتان هم درگیر نشوید. 

۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

درباره این ماه قمری


محرم همیشه برای من پر بوده از خاطره های خوب. انکار نمی کنم. سنم که کمتر بود برای رسیدن به محرم لحظه شماری می کردم. هیئت ها، دسته ها، علم ها، پرچم ها، غذای نذری، چلچراغ و کلی خاطره دیگر که در سال های کودکی من – و احتمالاً شما – حضور پررنگی داشته اند.

همیشه عاشق علم و چلچراغ بودم. این که بتوانم مثل بقیه مردهایی که از من بزرگتر بودند کمربند ببندم و علم یا چلچراغ بلند کنم. همیشه جز آرزوهایم بود. یادم می آید یکی از هیئت های محلی که در آن زندگی می کردیم – خیابان مرتضوی، خیابان صاحب الزمان – یک علم سه تیغه خرید. بچه های محل دست از پا نمی شناختند. شب ها که دسته راه می افتاد هرکدام کمربندی جور می کردند تا بتوانند برای چند دقیقه هم که شده علم را بلند کنند. چند دقیقه ای هم به من می رسید. اما ارزوی بلند کردن علم های 13 تیقه یا بیشتر همیشه با من بود.

بزرگتر که شدم انگار بیشتر اطرافم را دیدم. لابد درکم از اتفاق هایی که اطرافم می افتد بیشتر شده بود. شاید آدم ها و آداب ها عوض شده بود. اما اتفاق هایی را می دیدم که به نظرم می آمد جای آنها در محرم و هیئت نیست. آدم ها، رفتارها، صحبت هاو ... همه و همه تغییر کرده بود. هیچ چیز مثل گذشته نبود. از یک جایی دیگر شوق محرم نداشتم. منتظر هیئت و دسته و محرم نبود. فرق برایم نمی کرد.
نمی دانم این مشکل من و نسل من است یا آنهایی که متولی هیئت ها بودند ایراد دارد. سال هاست که محرم و هیئت ها موضوع جدیدی نیستند. همان حرف های و حدیث های همیشگی. سخنرانی ها و نوحه هایی که سال هاست به شنیدن آنها عادت کرده ایم. شاید روزی با آنها اشک ریخته ایم. اما امروز بی تفاوت از کنارشان عبور می کنیم. شاید ته دلمان خنده سرد و خشکی هم بکنیم که این همه تکرار...

هزاران سال از آنچه به عنوان واقعه کربلا از آن یاد می شود گذشته است. حدود 30 سال هم از انقلاب ایران. اما محرم و صفر همان هستند که بودند. انگار حرکت نمی کنند. یک جا ایستاده و نسل ها از کنارشان می گذرند. کسی نیست و این ماه را با نسل ها همراه کند. شاید همین کهنگی باعث شده تا هر روز از تعداد بچه هیئتی ها کمتر شود. شاید این ماه و رسم هایش باید نو شوند. به روز شوند. امروز همه چیز آنلاین و آپ تو دیت است. ورژن های قدیمی جواب نمی دهد. شاید لازم باشد تعریفی دوباره از معانی شود که سال های سال دست نخورده باقی مانده است.

من هنوز هم عاشق علم ها هستم. من هنوز هم دوست دارم کمربند ببندم و زیر علامت های 13 تیغه یا بالاتر بروم. اما از آدم ها می ترسم. از حرف ها و حدیث ها می ترسم. محرم بی اختیار سراغ آلبوم مولای عشق علیرضا عصار می رود. داستان این روزهای ماست.