۱۳۹۵ مرداد ۲۷, چهارشنبه


#بریم کاخ گلستان؟ 


بر کسی پوشیده نیست که من علاقه زیادی به کاخ گلستان دارم. یعنی حداقل ماهی یک یا دو بار سری به کاخ گلستان می‌زنم. حالم خوب باشد دوست می‌روم کاخ گلستان، حالم بد باشد دوست دارم در کاخ گلستان قدم بزنم. بی حوصله باشم هیچ جایی مثل کاخ گلستان سر حالم نمی‌آورد، شارژ و پر انرزی هم باشم که خب چه جایی بهتر از کاخ گلستان.

من کلی از کاخ گلستان داستان دارم برای تعریف کردن. می‌توانم کلی درباره این کاخ و تجربه‌هایم بنویسم. کیف می‌کنم از این که آدم ها را برای دیدن و گشت و گذار به کاخ گلستان ببرم و از در و دیوار این کاخ، از خاطره هایم و از خیلی چیزها برایشان حرف بزنم. 


کاخ گلستان که باشم حالم خوب است و حالم که خوب باشد و هیجان زده باشم، زیاد حرف می‌زنم ... دوست دارم کسی یا کسانی کنارم باشند تا برایشان از زیبایی‌های این کاخ بگویم. از این که چقدر شاه‌های قجری حال می‌کردند در این کاخ مثال زدنی. بیشتر دوست دارم آنهایی را که برای اولین بار به دیدن کاخ می‌روند را همراهی کنم. 

من میدانم آنهایی که برای اولین بار کاخ را میبینند چه جاهایی از کاخ هیجان زده می‌شوند و چشمانشان برق می‌زند از این همه زیبایی. دوست دارم هیجان آدم ها را ببینم و از هیجانشان کیف کنم و هیجان زده شوم. 

همیشه اولین پیشنهادم برای تهران گردی کاخ گلستان است. اصلاً دوست دوست دارم برای آدم ها تور کاخ گلستان برگزار کنم. پیشنهاد بعد از گشت و گذار در کاخ گلستان هم نهار بازار است. مسلم یا شرف السلامی. 

همین جا هم بگویم. هرکدامتان دوست داشتید کاخ گلستان را ببینید خوشحال می شوم همراهی تان کنم. وقت داشته باشم بدون شک می‌توانید روی همراهی من حساب کنید. برویم کاخ گلستان را ببینم؟ :)

۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

دارین میرین مرفین بیارین؟

چشم هام رو به دری شیشه ای باز شد که پشتش تاریک بود. نمی دانستم کجا هستم. در و پرده سبز بد رنگ کنارش برایم آشنا نبودند. نور آفتاب از پرده های پرده های بد رنگ و تیره جلوی پنجره عبور می کرد و به دیوار بالای سرم می تابید. خیلی زود متوجه درد شدیدی شدم که در سر دارم. چند ثانیه ای طول کشید تا متوجه شوم جریان سر درد چیست و اتفاق های شب گذشته را به یاد بیاورم... چه شب خوبی بود. می دانستم روی تخت بیمارستانم، اما کدام قسمت و کدام اتاق؟

روی پهلوی چپم خوابیده بودم. خواستم دست راستم را بلند کنم، اما انگار به جایی گیر بود. سُرم دستم بود. چند تایی سیم رنگی از دستگاهی که کنار تخت بود داخل یقه ام رفته بودند. با زحمت خودم را حرکت دادم و به حالت تخت باز دراز کشیدم. تکان که خوردم درد سرم چندین برابر شد، چنان که فکر کنم با صدای بلندی از درد ناله کردم. دردی که در سرم جولان می داد برایم غیر قابل باور بود. چطور می شد سرم این قدر درد کند؟!

صدای گنگ و نامفهومی از سمت راست تخت شنیده می شد. انگار راه نفس کشیدن کسی را بسته بودند و طرف هم سعی می کرد برای زنده ماندن با تمام تلاش ریه هایش را از هوا پر و خالی می کرد. بی توجه به درد، سرم را به سمت راست چرخاندم. صحنه ای دیدم باورش که برایم سخت بود.

پسری با سن و سال کمتر از 20 سال داشت مثل یک ماهی که از آب به خشکی انداخته شده، خودش را به تخت می کوبید و بالا و پایین می پرید. چند لوله پلاستیکی توی دهان و بینی اش بود و مثل من چندین سیم از دستگاه کنار تختش داخل یقه اش رفته بود. دست ها و پاهایش را با ملحفه ای چرک به میله های تخت بسته بودند. اما انگار داشت تمام تلاشش را می کرد که از روی تخت بلند شود. سرش را بلند می کرد و به تخت می کوبید. دستانش را با تمام قدرت تکان می داد. کمرش را چند سانتی از روی تخت بلند می کرد و محکم به تخت می کوبید و این تلاش همچنان ادامه داشت. چنان عجیب و غیر قابل باور بود که برای چند لحظه سردردم را فراموش کردم و به تخت پسر خیره شدم.

در شیشه ای باز شد. مرد سفید پوشی وارد اتاق شد. از پایین تخت من رد شد و سراغ تخت پسر رفت. یکی از سرنگ هایی که دستش بود را در یکی از سرم های بالای تخت خالی کرد. وقتی برگشت رو به من، پرسیدم اینجا کجاست؟ همراه های من کجا هستند؟ یک راست به سمت تخت من آمد و سرنگ دیگر را در سرم بالای سر من خالی کرد. مرد سفید پوش توضیح داد که «اینجا ICU بیمارستان ارتشه. چند ساعت پیش دکتر گفت باید از اورژانس به ICU منتقل بشی». گفت «دوستات و خانواده‌ت بیرون اتاق نشستن» و بعد پرسید «سردردت چطوره؟».

جواب دادم «هنوز درد می کنه، خیلی هم درد می کنه». گفت «الان باز برات مرفین میارم». به تخت کناری‌ام اشاره کردم و پرسیدم «این بنده خدا چش شده؟». گفت «چیزی نیست، سرباز بوده، خودکشی کرده. معده‌ش رو شست و شو دادن. معلوم نیست چه بلایی سرشون میارن که کارشون به خودکشی می کشه»

وقتی داشت از اتاق خارج می شد، پرسیدم «دارین میرین مرفین بیارین؟»


موقع بیرون رفتن، از لای در شیشه ای بهناز را دیدم. روپوش سبز چروکیده ای پوشیده بود و داشت با مرد سفید پوش صحبت می کرد، احتمالاً داشت اجازه می گرفت برای ورود به اتاق. وارد اتاق که شد شبیه آدمی بود که تمام سعی‌ش را می کرد تا لبخند بزند. 

- قسمتی از مجموعه ای که هنوز کامل نشده است 

پی نوشت: دو سال از تجربه ای که با مرگ کامل نشد، گذشت. 

۱۳۹۳ فروردین ۱۹, سه‌شنبه

مرگ گاهی ودکا می نوشد، حتی در روز تولد

- احتمالاً آدم‌ های زیاد مثل من هستند که در روز تولدشان بیشتر از هر روز دیگری به مرگ فکر می‌کنند. روز تولد برای من همانقدر که خوب است و معمولاً حال خوشی دارم، همانقدر هم دلتنگم.نمی گویم ناراحتی چون این حس که سال هاست من را در روز تولدم تنها نمی گذارد ناراحتی نیست. آنهایی که من را می شناسند می دانند که در روز تولدم بیشتر از هر روز دیگری می خندم و خوشحال هستم (می خندیدم و خاشحال بودم) اما به تمام آن خنده ها حسی از دلتنگی آمیخته است که تلاش می کنم کمتر کسی متوجه این حس دلتنگی شوند، حتی نزدیکترین دوستانم. پس از من می ماند خنده هایی که بلند بلند تحویل دوستان و عزیزانی می دهم که برای تبریک تولدم با من تماس می گیرند یا به دیدنم می آیند. برای عزیزانی که در توییتر و فیسبوک به من تبریک می گویند هم می شوم دو نقطه و چند پرانتز :))))))

- فکر کردن به مرگ در روز تولد حس عجیبی دارد یا از نظر من عجیب است. در روزی که به دنیا می آیی به این فکر کنی که روزی هم از دنیا خواهی رفت. حتی می خواهم بگویم این فکر هیجان انگیز است! این حس هیجان وقتی بیشتر می شود که مثل من چندین سال به این فکر کنید که در روز تولدتان خواهید مُرد. حالا این که من چرا چنین فکر را سال هاست از سر می گذرانم را نمی دانم، اما شاید 18 فروردین به روزی تبدیل شود که برخی را به یاد تولد من بیاندازد و عده ای را به یاد مرگ من.

- دوستی داشتم که می گفت وقتی یک بار تا پای مرگ رفت باشی دیگر مرگ برایت ترسناک نخواهد بود. راستش مرگ برای من پیش از اتفاقی که در بهمن 91 برایم افتاد آنقدرها ترسناک نبود. فقط از درد می ترسیدم. قبل از این اتفاق هیچ وقت تحمل درد را نداشتم، اما پس از آن اتفاق نه تنها دیگر هیچ ترسی از مرگ ندارم، با درد هم کنار آمده ام. حالا یکی از تفریحات ذهنی ام این شده است که چگونه خواهم مُرد؟ چه زمانی؟ با چه اتفاقی؟ چه کسی کنارم خواهد بود؟ آیا در هنگام مرگم یا هنگام خاک سپاری ام آسمان ابری خواهد بود یا باران خواهد بارید؟ آیا خانواده ام به توصیه من گوش خواهند کرد و من را در قبرستان رودهن یا جایی به جز تهران دفن خواهند کرد؟ دود و دم تهران به ابرهای بارانی مجال نمی دهند ببارند، اما در رودهن باران بیشتر است. به همین دلیل همیشه دوست داشتم – و هنوز هم – دوست دارم در رودهن زندگی کنم و جنازه ام در رودهن دفن شود.

- دهه سوم زندگی ام تمام شد و آنقدرها هم که شنیده بودم و گفته بودند دلگیر نبود، یعنی اصلاً دلگیر نبود. اتفاقاً برای من بهتر هم بود. سال های آخر دهه سوم زندگی ام پر بود از پیچ های تند و گردنه های صعب العبور. پر بود از آدم ها و اتفاق هایی که هیچگاه تجربه شان نکرده بودم و اصلاً فکر نمی کردم آدم ها می توانند این چنین هم باشند و اتفاق ها می توانند این طور هم رخ دهند. حالا تعریف هایم از خانواده، رفاقت، خیانت، دوست داشتن، پیشرفت، کار و زندگی تغییر کرده اند. یعنی قبل از این همیشه فکر می کردم دو در دو حتماً نتیجه اش چهار می شود، اما حالا حتی مطمئن نیستم که یک بعلاوه یک نتیجه اش دو باشد! می تواند خیلی بیشتر از این حرف ها باشد. گرما همیشه گرم نیست و سرما آنقدرهایی هم که فکر می کردم سرد نیست. آدم ها – حتی خاص ترینشان – با آنچه من و شما می بینیم و باهاشان معاشرت می کنیم، خیلی تفاوت دارند، تفاوت هایی که وقتی دیده و درک می شوند، دنیا را ترسناک می کنند. البته هستند در مقابل آدم هایی که بیش از پیش شما را به ادامه زندگی امیدوار می کنند. اتفاقاً گروه دوم تعدادشان خیلی بیشتر از گروه اول است. همان هایی که هیچوقت فکرش را هم نمی کنید، همان ها می توانند جز دسته دوم باشند. اما باید دقت کرد و راه اشتباه را نرفت، البته تاکیدی بر راه درست هم ندارم. چون بعضی وقت ها لازم نیست، راه درست را برویم، راه های اشتباه به خاطر خطرهایش لذت بخش تر هستند.

- سال جدید و دهه چهارم زندگی ام را به فال نیک می گیرم. نه اینکه زیادی به آینده خوشبین باشم، اما تمام سعی‌م را می کنم که پیشرفت کنم، چنانکه تا به حال چنین بوده ام. در دو سال گذشته از خودم رضایت کافی نداشتم، اما بدون شک سال دیگر همین موقع رضایت بیشتری خودم خواهم داشت. چیزهای زیادی هست که نمی دانم، حرف های زیادی است که نشنیده ام و تلاش خواهم کرد بدانم و بشنوم و حرکت کنم. در دو سال گذشته خوب فهمیدم که از هیچ کسی، تاکید می کنم از هیچ کسی نباید هیچ انتظاری داشته باشم. هر کاری که می کنم، هر حسی که دارم و هر حرکتی که می کنم باید بدون هیچ توقعی باشد. من اگر کاری انجام می دهم، چون فکر می کنم دارم کار درست را انجام می دهم و وقتی این حس را دارم حتماً اشتباهی در بین نیست. پس از هیچ کسی – حتی از نزدیکترین هایم – هیچ انتظار و توقعی ندارم.

پ.ن:
از فاخته پرسیدم
چند سال عمر خواهم کرد ...
ستیغ کاج جنبید
و پرتو زرین آفتاب بر علف زارها افتاد
در اعماق پر طراوت جنگل هیچ صدایی نیست ...
به خانه می روم
و بادی سرد
پیشانی داغم را
نوازش می دهد

- شعر از آنا آخماتووا
18 فروردین 1393

۱۳۹۳ فروردین ۸, جمعه

من حتی به شعرهای چارلز بوکوفسکی اطمینان ندارم!

حالا دیگر درباره هیچ چیزی مطمئن نیستم. تاکید می کنم درباره هیچ چیز، چون هرچقدر فکر کردم و گشتم، دیدم چیزی یا کسی که درباره آن مطمئن باشم، نیست یا حداقل من نمی توانم پیدا کنم. در چند سال گذشته اتفاق هایی افتاد و آدم هایی وارد دایره زندگی ام شدند که به راحتی می توانم بگویم، فصلی جدید از زندگی ام آغاز شد. فصلی که نمی توانم درباره خوب بودن یا بد بودن آن بطور قطی نظر بدهم. فصلی آغاز شده است و هنوز نتوانسته ام نقطه پایانی برای آن پیدا کنم.

در چند سال گذشته این من نبودم که روزها و اتفاق ها را جلو می برم. این اتفاق ها و روزها بودند که من را همراه خود کردند. البته منظورم این نیست که قدرت تصمیم گیری ام را از دست داده ام و راه هر آنچه پیش آید خوش آید را برگزیده ام. اما انگار بدون قایق و پارو در رودخانه ای خروشان افتاده ام. با جریان آب حرکت میکنم. گاهی سعی می کنم چند متری شنا کنم، گاهی تخته سنگی گیر می آورم و به آن تکیه می کنم و گاهی هم به اختیار خودم بر موج ها سوار میشوم و به مسیر ادامه می دهم. گاهی این موج ها خوب هستند. اما گاهی چنان مرا به تخته سنگ ها و دیواره های رودخانه می کوبند که به این راحتی ها حالم سرجایش نمی آید.

همین اتفاق ها و آدم ها و حتی کارهایی که خودم انجام داده ام، باعث شدند تا بعد در آستانه سی سالگی ام درباره هیچ چیز و هیچ کسی اطمینان نداشته باشم. درباره اتفاق هایی که افتاده است مطمئن نیستم. گاهی با خود می گویم «این ها خواب هستند و تمام می شوند». حتی در همه روزهایی که بیمار بودم و در بیمارستان بستری بودم، منتظر بودم از خواب بیدار شوم و ببینم که همه اتفاق ها و دردها خواب بودند و تمام شده اند. اگرچه هنوز این چنین نشده است، اما من هنوز منتظرم از خواب بیدار شوم.

درباره آدم ها اطرافم هم چنین حسی دارم. درباره کارهاشان و حرف هایشان هیچ اطمینانی ندارم. یعنی نمی توانم مطمئن باشم. نمی توانم به احساسات آنها مطمئن باشم. شکی عمیق جای حس اطمینانم را گرفته است. آدم های به سادگی آب خوردن تغییر می کنند و بسیار کمتر از قبل می شود رویشان حساب باز کرد. وقتی دیگران از دید من این چنین شده اند، لابد من هم چنین شده ام و چقدر بد است که اتفاق درباره آدم ها می افتد. چقدر درد دارد وقتی نمی توان حتی درباره احساسات هم مطمئن بود. نمی توان به حرف هیچکس اطمینان کرد. دنیا ترسناک تر از قبل می شود، خیلی ترسناک تر از قبل!

نمی دانم می توان به سالی که با چنین بی اطمینانی آغاز میشود، اطمینان داشت یا نه؟ این روزها تنها در این باره مطمئن هستم که به هیچ چیز و هیچ کس اطمینان ندارم. حتی به این شعر چارلز بوکوفسکی:

هر چقدر بگوییم
مردها فلان
زن ها فلان
یا تنهایی خوب است
و دنیا زشت است
آخرش روزی قلب‌ات
برای کسی تندتر می‌زند

۱۳۹۲ شهریور ۱۷, یکشنبه

کلنجار رفتن با بی حوصلگی یا «چطور لبخند بزنیم»

روزها معمولاً عجیب هستند. می آیند و می روند، اما نه به این سادگی. خسته کننده می شوند. حوصله ات را سر می برند. کلافه ات می کنند. روزهایی هم هستند که خوشحالت می کنند. سر حالت می آورند. شادی برایت می آورند. روزها، خوب یا بد بالاخره می گذرند.

یاد روزهای آموزشی (سربازی) به خیر. آن روزها فکر می کردم در حال گذراندن بدترین و سخت ترین روزهای زندگی ام هستم. انگار همه همین احساس را داشتیم. می نشستیم و صحبت می کردیم.

این عکس حاوی خاطره های خوبی برای من است. روزی که وقتی می خندیدم، واقعاً می خندیدم 

آخر همه صحبت هایمان یکی با صدای بلند می گفت «چون می گذرد غمی نیست» و این می شد پایان سختی ها و ناله های آن روز. جمله «چون می گذرد غمی نیست» همه جا نوشته شده بود، کنار تخت های فلزی و سبز رنگ آسایشگاه، پشت در دستشویی ها، روی دیوار و پشت کتاب های دعای زیارت عاشورا که پنجشنبه به پنجشنبه دستمان می دادند تا بخوانیم.

تکرار این جمله آن روزها که فکر می کردم روزهای سختی بودند، برایم اذیت کننده بود. هر روز به اندازه یک هفته می گذشت و جمله «چون می گذرد غمی نیست» عصبانی ام می کرد. چون به نظرم روزها نمی گذشتند، اما آن روزها هم گذشتند. روزهایی که حالا اینقدر دلتنگشان هستم که باور این دلتنگی برای خودم هم عجیب هست.


بعد از آن روزها، روزهای سخت دیگری هم آمدند و رفتند. روزهایی که تحملشان به اندازه یک سال از من انرژی گرفت و گذشت. اما همیشه کنار این روزهای سخت، بهانه ای برای خوب بودن هست. بهانه ای که باید کمی پی شان بگردیم و پیدایشان کنیم. این روزها بیشتر دنبال بهانه های خوب در روزهایم می گردم. بهانه هایی که بتوانم به آنها لبخند بزنم. بهانه هایی که دلم را به آنها خوش کنم و روزهایی که می گذرند را روز خودم کنم. نباید به روزها عادت کنم، نباید به روزها عادت کنیم. این روزها برای من روزهایی با طعم دلخوری و بی حوصلگی هستند، اما بهانه ای دارم برای خندیدن و خوب بودن. 

۱۳۹۲ خرداد ۲۲, چهارشنبه

رای نمی دهم، اما به شما که رای می دهید احترام می گذارم

این روزها را نمی توان با روزهای پیش از انتخابات ریاست جمهوری 88 مقایسه کرد، اگرچه برخی اصرار دارند چنین مقایسه ای کنند و از موجی سخن می گویند که برای رای دادن به یکی از نامزدهای ریاست جمهوری به وجود آمده است. خیلی فرقی نمی کند کدام نامزد. روحانی که نماینده آقای خامنه ای در شورای عالی امنیت ملی است یا ولایتی که مشاور خامنه ای در امور بین الملل است. یا قالیباف که کمتر کسی اشک هایش بعد از اظهارات خامنه ای در نماز جمعه پس از انتخابات را فراموش می کند، اظهاراتی که فردای آن معترضان به نتایج انتخابات ریاست جمهوری با تیر و تفنگ و گاز اشک آور و ... روبرو شدند. کشته شدند، زخمی شدند، زندانی شدند و ...

باز هم وضعیت کشور به انتخاب بین بد و بدتر رسیده است. وضعیتی که ایران و ایرانی بارها تجربه اش کرده اند. این بار اما قرار است بین بدتر و فاجعه به وضعیت «بدتر» تن بدهیم که شاید با «فاجعه» روبرو نشویم. اگرچه نه «بدتر» واژه خوبی برای توصیف کسی مثل روحانی است و نه «فاجعه» می تواند جلیلی را توضیح بدهد.  

باز هم سیاستمان رنگ احساس گرفته است و به دنبال انتخاب رنگ هستیم. عده ای روزی دستبند سبز می بستند و لباس سبز می پوشیدند، این روزها دستبندشان بنفش شده است و لباس تنشان هم! گویی تفکراتشان هم تغییر رنگ داده است. نمی دانم ایراد از تفکرات است که با منطق های سست رنگ می پذیرد یا قدرت از رنگ هاست که چنین برخی تفکرات را تحت تاثیرقرار داده است.

اما یادمان باشد هستند افرادی که پیراهن های سبزشان رنگ خون گرفت و جایش را به کفن داد. هستند افرادی که پیراهن های سبزشان را با لباس طوسی راه راه زندان عوض کردند و منتظرند تا باز لباس سبزشان را به تن کنند و هنوز هستند آنانی که ...

آنانی که تصمیم گرفته رای دهند که شاید اوضاع بدتر از این نشود، حق دارند. امید لذت بخش است. اگرچه به نظر من این امید به بهتر شدن وضعیت نیست، این امید، امید کمرنگی است به بدتر نشدن اوضاع. باید به این حس امید هرچند کمرنگ احترام گذاشت.

در مقابل افرادی هم مثل من تصمیم گرفته اند رای ندهند، نه به این خاطر که امیدی به بهتر شدن یا بدتر شدن اوضاع نیست، نه. شخص من رای نمی دهم چون امیدوارم بتوانم در اوضاع بهتری رای دهم. در وضعیتی که رای من به شمار بیاید. اگرچه افرادی که در انتخابات نامزد شده اند، هیچ یک از نظر من توانایی یا بهتر بگویم اجازه بهتر کردن اوضاع را ندارند، اما مشکل فقط نامزدهای ریاست جمهوری نیستند. مشکل اصلی سیستم انتخاباتی ایران و نحوه رای گیری و شماردن رای هاست.

بسیاری از ما و پدر و مادرهایمان – حتی آنان که پس از انقلاب ایران هیچ وقت رای نداده بودند – سال 88 به این رای گیری پر از ایراد اعتماد کردیم. اما نتیجه این اعتماد چه بود؟ نتیجه ای جز کشته شدن، زخمی شدن، فراری شدن، بیکار شدن، زندانی شدن داشت؟ شاید سال 88 گمان می کردیم رای دادن کار اشتباهی نیست و لازم است، اما شاید همان سال هم نباید رای می دادیم. چون هنوز آنطور که باید و شاید نمی دانستیم هدفمان چیست. اصلاح طلب ها – که به بسیاری از آنها اعتقاد دارم – در 4 سال دوری از صحنه قدرت نتوانستند به یک نظر قطعی برسند. خاتمی آمد، کروبی آمد، موسوی آمد، خاتمی رفت و کروبی نرفت، تا باز هم اصلاح طلبان هم نظر نباشند. اعتقاد دارم باید منتظر ماند و فکر کرد به سال هایی که با اشتباه های پی در پی گذشت. با تصمیم های احساسی و عملکرد های اشتباه.

اگرچه رای نخواهم داد و دیگران را نیز به رای ندادن دعوت می کنم، اما معتقدم به هر صورت شاید حضور فردی مثل روحانی بهتر از جلیلی باشد. اما به تمام دوستانی که قصد رای دادن دارند می گویم که اگر روحانی بر صندلی ریاست جمهور نشست، با تصمیم رژیم این اتفاق افتاده است نه با رای مردم.
اگرچه رای نمی دهم، اما معتقدم هنوز در ایران زندگی می کنم و شهروند این کشور هستم. حق دارم اعتراض کنم، دفاع کنم یا نقد کنم. اما در روزهای گذشته دوستان بسیاری را دیده ام که قصد رای دادن دارند و با تند ترین لحن به آنانی که نمی خواهند رای بدهند می تازند. این رفتار احساسی ارمغان شنا کردن در جریانی است که از سوی نظام تحمیل شده است. رفتاری که سال ها جمهوری اسلامی با ما داشته است و حالا برخی دوستان با آنانی دارند که قصد رای دادن ندارند.

رای ندادن در انتخابات (نگوییم تحریم) راهی است که ما انتخاب کرده ایم، مثل شما راه رای دادن را انتخاب کرده اید. ما تا چند ماه پیش نگاه و عقاید سیاسی مان یکی بود. چهار سال پیش با هم اعتراض کردیم و فریاد زدیم و کتک خوردیم. حالا حداقل در همان مواضع با هم مشترک هستیم. با این تفاوت که این بار شما رای دادن را برگزیده اید و ما سکوت. انتخابات تمام می شود باز هم من و شما کنار یکدیگر زندگی خواهیم کرد. سختی ها و مشکلات نه فقط برای ماست و نه فقط برای شما. اگر سختی باشد برای همه ماست و اگر هم قرار است وضعیت بهتر شود، باز هم برای همه مردم است. 

۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

پرسه در مه



تا وقتی سرت پایین است و راه می روی همه چیز خوب است. اما وقتی سرت را بالا میاوری تا نگاهی به دور و اطرافت بیاندازی ... ناگهان خود را میان مه می بینی که دور تا دورت را گرفته است. مه غلظی که انگار هر دقیقه بیشتر و بیشتر می شود. چند دقیقه یا چند ساعت مبهوت مه می شوی. نمی توانی از جایت تکان بخوری. اولش ترس نیست. تعجب است. ماتت می برد به اطرافت که نمی توانی ببینی. در لحظه صدها سوال تو را نشانه می روند.
سوالاتی که خودت از خودت داری. این که اینجا چه می کنی؟ این مه از کجا پیدایش شد؟ این که جایی که تو بودی مه نداشت و نمی توانست داشته باشد، پس این مه از کجا آمده است؟ اصلن کجا هستی؟ درخیابانی یا اتاق؟ در خانه ای یا محل کارت؟ هیچ چیز معلوم نیست و حس کنجکاوی تو هر لحظه بیشتر می شود.
اما می بینی به همان مقدار پاسخی برای سوال هایت نداری. چشمانت تنها می توانند به اندازه دو متر مه را بشکافند و ببینند. بیشتر ... ممکن نیست. می خوای چند قدم برداری. اما کجا؟ کدام طرف؟ تنهایی تنها چیزی است که کاملاً حس می شود. می بینی اش حتی! چه کسی تا به حال تنهایی را دیده است؟ اما تو می فهمی که آنچه می بینی، آن کسی که می بینی تنهایی است. انگار تا به حال ندیده ایش. یعنی فکر می کردی که تنهای را دیده ای، حس کرده ای.
اما حالا می فهمی که قبل از این هیچ گاه تنها نبوده ای و تنهایی را ندیده ای و حالا داری ملاقتش می کنی. صورت مهربان، اما ترسناکی دارد. می خندد تا تو نترسی. اما ترسناک تر از آن است که تو طاقتش را داشته باشی. این مه لعنتی هم گویا ترست را بیشتر کرده است. چیزی نمی بینی. کسی در انتهای مغزت تکرار می کند که این مه، این تنهایی حالا حالا قصد ندارد از سرت دست بردارد. پس باید بسازی. اما دلت نمی خواهد عادت کنی.
این ترس گم شدن، ترس از زمین خوردن یا افتادن از چاه و پرت شدن از دره خیلی بهتر از عادت کردن است. کنار همه این ترس ها، شاید امید هم هست. ترس وقتی کمتر می شود که وقتی به مه نگاه می کنی، قطره های آب را می بینی که از کنار هم می گذرند. حالا با این همه قطره های باران ... شاید تنها نیستی. 

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

سپاه و وظیفه نظارتی مجلس


موضوع واژگونی اتوبوس راهیان نور و کشته شدن 26 نفر از دانش آموزان بروجنی دلیلی شد تا این موضوع را پیگری کنم که آیا در چنین مواقعی مسئولان سپاه پاسداران، بسیج و بسیج دانش آموزی در مجلس حاضر می شوند و پاسخ گو هستند یا نه؟ آیا خودشان را موظف می دانند که در این باره به نماینده های مردم در مجلس درباره کشته شدن فرزندان مردم پاسخ گو باشند یا نه. یا اصلاً مجلس نشینان مسئولان سپاه را برای اراده توضیحات به مجلس فرا می خوانند یا نه.

این موضوع را با نماینده های بسیاری مطرح کردم که مسئول مستقیم اردوهای راهیان نور با سپاه پاسداران است و آیا از مسئولان این نهاد نظامی خواسته شده درباره دلیل چنین اتفاق هایی که در سال های اخیر هم کم نبوده، توضیح بدهند یا نه. اما پاسخ نماینده های مجلس که با بیش از 10 نفر آنان در این باره صحبت کردم بسیار جالب بود.

اول این که وقتی با چنین سوالی مواجه می شدند، با تعجب بسیاری به صورتم نگاه می کردند. انگار کسی انتظار ندارد خبرنگاری چنین سوالی از آنها بپرسد. شاه بیت آغازین همه نماینده های مجلس دفاع سفت و سخت از اردوهای راهیان نور بود. دفاع و حمایتی که گویی خودشان سهمی در این اردوها دارند. بسیاری از نمایندگان مجلس در طول 5 یا 10 دقیقه گفت و گو به هیچ وجه زیر بار این صحبت نمی رفتند که سپاه به عنوان برگزاری کننده اردوی راهیان نور مسولیت هایی دارند و قسمتی از مسئولیت مرگ دانش آموزان و افرادی که در اردوهای راهیان نور می میرند با بسیج است.

هر نماینده ای صحبتش را با بهانه ای آغاز می کرد. وضعیت جاده ها، معاینه فنی اتوبوس، استحکام اتوبوس، وضعیت روحی و جسمی راننده و چند موضوع دیگر همه بهانه هایی بودند که نماینده های مجلس به آنها اشاره می کردند تا در صحبت هایشان سخنی درباره سپاه نزنند و حتی از دهانشان در نرود که شاید بسیج هم در این بی دقتی ها نقشی دارد، که بدون شک هم داشته است.

این اظهارات با تمام تاکید های من درباره این بود که بسیج به عنوان برگزار کننده اصلی این اردوها موظف است تمام موضوعات از جمله اتوبوس، معاینه فنی، راننده و دیگر موضوعاتی که با جان دانش آموزان در ارتباط است را به دقت کنترل کند.

درباره نمایندگان مجلس دو موضوع قابل تاکید است. نخست این که وضعیت سیاسی کشور و معیارهای شورای نگهبان باعث شده است آرایش مجلس بیشتر از این که شبیه مجلسی مردمی باشد، شبیه یک ارگان نظامی باشد. به این دلیل که بسیاری از نماینده های مجلس از کارکنان یک نهاد نظامی (بیشتر سپاه) هستند که یا بازنسشته شده اند یا پیش از نماینده شدن در سپاه مشغول فعالیت بودند و به دلیل حضور در مجلس از سپاه خارج شده اند.

گروه بعدی نمایندگان را نیز باید به دو دسته تقسیم کردو تعداد بسیاری که از حامیان سپاه هستند یا به دلیل ترس از این ارگان نظامی یا به دلیل علاقه شخصی همیشه از تمام کارهای این نهاد نظامی – هر چند اشتباه مثل موضوع راهیان نور – حمایت می کنند. تعداد اندکی هم (اگر وجود داشته باشند) که رابطه احساسی با سپاه ندارد، به دلیل عواقب اظهار نظرهایشان از موضع گیری های منفی درباره سپاه صرف نظر می کنند.

با چنین اوضاع و احوالی که در مجلس وجود دارد به نظر می رسد سپاه پاسداران و بسیج هیچ گاه برای اشتباه هاتشان مورد باز خواست نمایندگان مردم قرار نخواهند گرفت. سپاه پاسداران احتمالاً از جمله نهاد هایی است که وظیفه نظارتی مجلس درباره آن محلی از اعراب ندارد و این یعنی زیر سوال رفتن مجلس و انفعال این نهاد نظارتی و قانون گذار. 

۱۳۹۱ مهر ۱۷, دوشنبه

روزهای خوب خبرگزاری CHN


یک سال گذشت. حالا یک سال است که در خبرگزاری میراث فرهنگی (www.chn.ir) کار می کنم. تازه سربازی را تمام کرده بودم و دنبال کار بودم. البته کارهای حق التحریر می آمدند و می رفتند و به مدد دوستان وقت خالی زیادی نداشتم. اما به هر حال کار ثابت نداشتم. روزی یکی از دوستان (صدرا محقق) تماس گرفت و از خبرگزاری برایم گفت که می شناختم. خبرگزاری میراث فرهنگی! سال های 82 و 83 که در بیشتر در حوزه اجتماعی فعال بودم، این خبرگزاری را می شناختم و گاهی از خبرهایش استفاده می کردم. اگرچه بعد از ورود به دنیای سیاست، دیگر مثل گذشته با این خبرگزاری سر و کار نداشتم، اما می دانستم که هنوز هم هست، اگرچه کم رنگ.

خبرگزاری به خبرنگاری احتیاج داشت که در حوزه سیاسی و به خصوص مجلس فعالیت داشته باشد و البته با موضوعات اجتماعی نیز غریبه نباشد. اگرچه وقتی شرط خبرنگار پارلمانی بودن را شنیدم با خودم گفتم علاقه ای به خبرنگار پارلمان بودن ندارم و بدون شک قبول نخواهم کرد. اما با توصیه دوست گرامی برای صحبت های اولیه به خبرگزاری رفتم. سعید برایم توضیح داد که به چه نوع خبرنگاری نیاز دارند. وقتی صحبت های سعید (دبیر تحریریه یا سر دبیر) را شنیدم، از نوع کار خوشم آمد. چند دلیل عمده داشت. اول این که بهانه ای بود برای دور شدن از فضای سیاست که چند سال کار کردن در این حوزه افسرده ام کرده بود. دوم این که می توانستم باز هم سراغ موضوعات حوزه اجتماعی بروم. سوم این که موضوع وصل کردن این دو حوزه به یکدیگر بود که به نظرم بسیار کار جذابی می آمد. پیگیری موضوعات مربوط به میراث فرهنگی و گردشگری در دولت و مجلس به نظرم نوع جدید از کار می آمد که پیش از آن بطور جدی تجربه اش نکرده بودم.

همین تازه بودن کار من را علاقه مند تر کرد و بعد از چند هفته، شدم خبرنگار سیاسی خبرگزاری میراث فرهنگی! خبرگزاری چند سالی بود که به دلیل برخی مسائل در حوزه خبر کمرنگ شده بود حالا با اضافه شدن افراد جدید رنگ و بوی تازه تری گرفت. همکارانی که یا پیش تر می شناختمشان یا این خبرگزاری بهانه ای برای آشنایی مان شد.

موضوعاتی که باعث شد حالا من درباره یک سالگی حضورم  در خبرگزاری میراث فرهنگی بنویسم، متفاوت هستند. اول این که فضای این خبرگزاری نه تنها مثل خبرگزاری های دیگر نیست، بلکه بیشتر شبیه یک روزنامه است. همین موضوع دیلی از دلایل ماندگاری من در این خبرگزاری بود و هست. چون همیشه از فضای کار خبرگزاری فراری بودم. تجربه های گذشته به من ثابت کرده بود که تحمل ماندن در یک فضای شلوغ ، با کار روتین را ندارم. اگرچه این ترس در ابتدای حضور در خبرگزاری سی اچ ان بود، اما بعد از مدت کوتاهی بر طرف شد.

موضوع دوم تفاوت فضای خبرگزاری با برخی روزنامه ها بود. اگرچه حضور در فضای پر جنب و جوش روزنامه بدون شک برای من لذت بخش بود و هنوز هم هست، اما بحث های به قول معروف خاله زنکی یا همان خ ز تحمل برخی تحریریه ها را برایم سخت می کرد. نه این که نتوانم بمانم، اما وجود چنین بحث هایی باعث می شد نتوانم تمام فکرم را به کار بدهم و دغدغه های دیگری داشته باشم. همی می شد ضعف در کار. اما در این خبرگزاری تا آنجایی که من می دیدم و می فهمیدم کسی کاری به کار دیگری نداشت. همه کار خودشان را می کردند و سعی داشتند یک همکار و دوست خوب باشند. اگر هم موضوعی مطرح می شد اینقدر فاش بود که دیگر نمی شد نام خاله زنکی روی آن گذاشت.

بحث بعدی درباره همکارانم در این خبرگزاری است. همکارانی که حالا هر کدامشان یک دوست خوب هستند. کار کردن با آدم هایی که رو بازی می کنند و برای من زیر و رو نمی کشند، بسیار آرامش بخش است. همکارانی که با آنها هم روز خنده و شوخی داشتیم و هم روز ناراحتی و غم. اگر چه پیش می آمد روزهایی که شاید از یکدیگر دلگیر می شدیم، اما دلگیری هایمان چند ساعت بیشتر طول نمی کشید. یکی از خوبی های همکاران من انرژی مثبت آنهاست. منظورم این است که تا آنجایی که می توانند به من و به یکدیگر انرژی مثبت می دهند. روزهایی بود که من بی حوصله بودم، ناراحت بودم و مشکلات چنان فشار می آورد که شاید چند روز خبری نمی نوشتم. اما همین همکاران جایم نمی گذاشتند، صبر می کردند. کمکم می کردند تا دوباره همراهشان شوم.

به لطف برخی دوستان در خبرگزاری فارس و روزنامه کیهان، اگرچه روزهای پر استرسی در این خبرگزاری داشتم، اما آرامشی که در این یک سال کنار تیم خوب و دوست داشتنی CHN تجربه کردم، آنقدر هست که حالا اعتراف کنم بهترین و زیبا ترین روزهایم را در این خبرگزاری سپری کرده ام و تمام تلاشم را می کنم تا این خبرگزاری موفق تر از قبل باشد. 

۱۳۹۱ مهر ۹, یکشنبه

پیاده روی در خاطرات


از کنار عکس ها نمی توان به این راحتی ها گذشت. ثبت شده اند. یادم نیست پیش تر که کاغذی بودند، فراموش کردنشان سخت تر بود را آسان تر. لابد برخی عکس ها را با کلی خاطره پاره می کردیم و تمام می شد. اما مگر خاطره پاره می شود. این روزها هم لابد با دیجیتال شدن عکاسی با فشار دادن دکمه دلیت یا شیفت دلیت عکس ها را پاک کرد.

اما مگر خاطره ها پاک می شوند؟ تازه راه فرار هم هست. می شود با یک برنامه ریکاوری خیلی از خاطره های پاک شده را بازیابی کرد. اصلاً گیرم خاطره ها، فیلم ها و عکس و صداها را پاک کردیم. با مغزمان چه می کنیم. چند بار شده بنشینیم و به راهی فکر کنیم برای پاک کردن قسمتی از خاطره هایمان؟ بعضی روزهای تلخمان؟ و حتی راهی برای پاک کردن برخی روزهای خوبمان! آدم گاهی باید روزهای خوبش را پاک کنید لابد تا درد نکشد. اما مگر می شود؟ مگر می شود خنده ها و خوشگذرانی ها را پاک کرد؟ دلیت کرد؟ پاره کرد؟

یکی می گفت برگشتن به خاطره ها خوب نیست. آدم نباید در خاطره ها زندگی کند. اما مخالفت می کردم همیشه. در خاطره هایم که قدم می زنم حالم بهتر است. وقتی عکس های روزهای خوب را می بینم، آدم هایی که بودند و حالا نیستند. آدم هایی که نزدیک بودند و حالا دور شده اند. دلم تنگ می شود. برای روزهای گذشته... برای آدم ها ... اما حالم بهتر می شود. امیدوار می شوم به این که روزی روزهای خوب بودند، آدم های خوب بودند. لابد بعد از این هم هستند. منتظرشان می مانم. 

۱۳۹۱ مهر ۷, جمعه

این آش شور، این آش بی نمک




این روزها انگار هیچ چیز سر جایش نیست. هیچ چیز درست نیست. تا جایی که من می دانم قرار نبود این چنین وضعی پیش آید. یعنی به نظرم بدبختی ها و مشکلات از پیش در روزهای ما گنجانده نشده اند. خودمان با دست خودمان این بدبختی های و مشکلات را مثل چاشنی روی روزهایمان می ریزیم. اما بعضی وقتا این چاشنی ها را آنقدر کم می ریزیم که کاری انجام نمی دهد و گاهی اینقدر زیاد می ریزیم که روزهایمان به فنا می روند. پیمانه ندارد لابد. شایدم هم ما پیمانه هایمان را اشتباه انتخاب کرده ایم. لابد لازم است یک آشپز حرفه ای سراغ روزهایمان بیاید.

شرق: از توقیف روزنامه شرق عمیقاً ناراحتم. بهترین دوستانم در این روزنامه کار می کردند و حالا بیکار شده اند. حسی که تجربه اش کرده ام. خوب نیست. حتی اگر چند بار برایت تکرار شده باشد. هر دفعه انگار برای بار اول اتفاق افتاده است. انگار تو پیش از این تجربه نکرده ای و برای اولین بار است که بیکار شده ای. البته بحث متفاوت است. ناراحتی از بیکار شدن، ناراحتی از بسته شدن روزنامه شرق. ناراحتی از تعطیلی یک رسانه. ناراحتی از محدودیت. ناراحتی از نبود ازادی بیان. اما شاید دردناک تر از همه نارحتی از تلاش یک عده رسانه ای برای بسته شدن رسانه دیگر است. تلاشی که خبرگزاری فارس انجام می داد تا روزنامه شرق به توقیف نزدیک شود ...

احمدی نژاد: باز هم احمدی نژاد به سازمان ملل رفت. باز هم درباره موضوعات بسیاری صحبت کرد و هنوز هم ادعای مدیریت دنیا را دارد. پدرم می گفت دوغ از اول هفته تا همین امروز (جمعه) یه بار گران شده است. وضعیتمان لابد خیلی بد است که دارم گران شدن قیمت دوغ را با مدیریت جهان یکجا مقایسه می کنم. نه خیر ... وضعیتمان وخیم تر از این حرف هاست. راستی کاش برخورد مردم با هم ربطی به دولت ها و رهبرها و گفته هایشان نداشت.

۱۳۹۱ شهریور ۶, دوشنبه

یادی از روزهای بی دغدغه، روزهای فراموشی


راستی چه خبر؟ از روزهای پیش. از روزهایی که بی دغدغه می خندیدیم چه خبر؟ راستی یادمان می آید آخرین بار کی خندیدیم؟ دفعه آخری که خوشحال بودیم چه زمان بود؟ خوشحالی واقعی، نه این که چیزی بشنویم و ببینیم و چند دقیقه ای، فقط چند دقیقه ای بخنیدم و بعدش روز از نو و روزگار از نو.

همه ما روزهایی داشتیم که خوب بود. اینقدر که دلمان نمی خواست هیچ چیز و هیچ کسی وارد آن شود. حداقل دوست داشتیم آنهایی وارد روزهای خوب ما شوند که خودمان راهشان می دهیم. نه این که هر کس که خواست سرش را پایین بندازد و وارد شود و بعد هم ...

روزها و ساعت ها و دقیقه های لذت بردن از زندگی. ‌از زندگی که کمترین بهانه برای لذت بردن را دست آدم می دهد. اما ما از همان کمترین ها بهترین استفاده را می کردیم. دلمان خوش بود به چند نفر، دلمان خوش بود که دورهمی ها و دیدن دوستانمان. گفتن و شنیدن از روزهای حال و گذشته، از موسیقی هایی که گوش داده بویم و گوش می دادیم. از جاهایی که رفته بودیم. از چیزهایی که خورده بودیم. از خاطره های دور و نزدیک مشترک.

بعد می خندیدم. به هم می خندیدم و به کسی بر نمی خورد. سیگار می کشیدیم. فرقی نمی کرد کجا... اصلاً‌ نمی پرسیدیم در این رستورانی که آمده ایم می شود سیگار کشید یا نه. رستوران خالی سر ویلا و آن میز بزرگش برای ما چند نفر بود بعد از ساعت 11:30 شب و رستوران خالی. سیگار برگی که روشن می کردیم و یکی یکی می کشیدیم. می چرخاندیم و ... هرچقدر به انتهای سیگار می رسید کشیدنش سخت و سخت تر می شد.

آدم می آمدند و می رفتند. آدم ها ... ؟ راستی چند نفر از آنهایی که آمدند و رفتند آدم بودند؟ برای چه آمدند؟ برای چه رفتند؟ چه آوردند و چه بردند؟ روزی سیگارمان را، روزی روزهایمان را ... کشیدند و رفتند. حالا از آن روزها، کلی خاکستر مانده است و چند نخ سیگار برای امیدوار بودن. مانده است زندگی تکه پاره شده،‌مانده است چند سوسوی امید که از دور دیده می شوند.

حالا ماخسته ایم. حالا ما بی حوصله ایم. حالا ما بی بهانه ایم. رفتن و رسیدن بهانه می خواهد. خودمان ؟ دیگران؟ چه کسی بهانه است؟ چه کسی بهانه می تواند باشد؟ 

۱۳۹۱ مرداد ۱۵, یکشنبه

ورزش با چاشنی سیاست


علی مظاهری بوکسور 91 کیلوی ایرانی پس از باخت با بی عدالتی  
بوکسور ایرانی به دلیل ناداوری از رقابت های المپیک حذف شد. امیر رضا خادم نماینده پیشنهادی فدراسیون کشتی ایران در کنگره فیلا، نتوانست به آرای لازم برای حضور در جمع هیات رئیسه فدراسیون جهانی کشتی دست یابد. خبرهایی از این دست این روزها زیاد هستند.

در عرصه ورزش که طبیعتاً باید هیچ ربطی به سیاست نداشته باشد. اما مگر می شود. مگر می شود که سردمداران یک کشور در اظهار نظرها و موضع گیری هایشان هرچه می خواهند به هر کس که می خواند بگویند و دیگران تنها آنها را نگاه کنند؟ مگر می شود فعالیت های هسته ای به دور از چشم ناظران بین المللی داشت و منتظر عواقب آن نبود. مگر می شود هر روز و هر لحظه برای شرق و غرب خط و نشان کشید و آنها بی تفاوت باشند.

آنچه این روزها به عنوان بی عدالتی در میدان های ورزشی از آن یاد می شود، بدون شک نتیجه و تاثیر همان اظهار نظرهای بی پروایی است که هر روز از سوی حاکمان ایران ایراد می شود. اگرچه تاثیر سیاست بر ورزش هیچ توجیهی ندارد و از پایه و اساس محکوم است، اما سمبه سیاست پر زور تر از چیزی است که من و شما می اندیشیم. هر چقدر هم ورزش صحنه صلح و دوستی باشد، نمی توان از تاثیرات سیاست بر این صحنه فرار کرد.

نتیجه اظهار نظرهای قلدر مئابانه حاکمان می شود بی عدالتی در ورزش. مسئولان هم گویی خودشان را آماده چنین بی عدالتی هایی کرده اند. اظهارنظرهایشان را تند تر می کنند و مسئولان ورزش بین المللی را تا جایی که می توانند به بوته نقد می کشند. اما آیا به این فکر کرده اند که این بی عدالتی ها نتیجه چیزیست که در چهار سال اخیر و سال های پیش از آن کاشته اند و این روزها باید منتظر درو کردن حاصل آن کاشته ها باشند؟ بدون شک آنها بیش از من و شما به این موضوع فکر می کنند.

در این بین ورزشکارانی متضرر می شوند سال های بسیاری از عمر خود را برای راهیابی به میدانی همچون المپیک گذاشته اند حالا باید در گوشه ای سکوت کنند و حذفشان را ببینند. و این داستان همچنان ادامه خواهد داشت. معلوم نیست آقایان تا کجا برای جهان شاخ و شانه خواهند کشید. تا کجا ادعای مدیریت جهانی را خواهند داشت که آنها را تنها به خشم و خشونت می شناسد؟  

۱۳۹۱ مرداد ۲, دوشنبه

مراقب سیاه چاله ها باشید

آدم ها اینقدر عجیب و دور از انتظار شده اند که باید بی اختیار از آنها ترسید. باید حواستان باشد چه می کنید. انگار در راهی تاریک و سیاه قدم گذاشته اید. گاه گاهی نور چراغی از دور سوسو کنان از کنار راه می گذرد. اینقدر نیست که چشمتان را بزند و هنوز چشمتان با تمام قدرت باز است. پلک هم نمی زنید. نباید که بزنید. لحظه ای غفلت شاید روزهایتان را خراب کند، شاید ماه هایتان را خراب کند و شاید سال ها را به لجن بکشد.

اعتماد سراب است، سرابی خوش آیند برای رسیدن به لذت رفاقت. اما جلو که می روید، می بینید چند درخت خشک بیشتر وجود ندارد. کافیست یک یا دو بار این اتفاق بیافتد تا دیگر اعتماد نکنید. از آدم ها بترسید، از آنهایی که شما دوست دارید به آنها نزدیک شوید یا آنها می خواهند رفیق شما باشند.

اما آنچنان ترس سراسر وجود و روابطتان را تسخیر کرده است که در مقابل هر که هست و نیست، گارد می گیرد. عقب می نشینید، نگاه می کنید، با دقت. باز خود را در آن راه تاریک و سیاه می بینید که بی هیچ نوری در آن قدم می زنید.

به دنبال چراغ قوه های هستید که راه را حداقل کمی بهتر ببینید... کدام چراغ قوه؟ چراغ قوه های که بعد از چند قدم باطری اش خالی می شود؟ 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۴, پنجشنبه

راهی نیست، گاهی باید با خودتان درد و دل کنید


نوشته های شخصی وبلاگ مثل درد و دل هستند. درد و دل نویسنده با وبلاگ. شایدم هم با مخاطب های وبلاگ. کسی چه می داند شاید هم نویسنده می خواهد با خودش صحبت کند. مثل فکر کردن با صدای بلند می ماند. طرف درد و دل می کند و همه می توانند درد و دلش را بشنوند. به نظرم این که برخی پست های این چنینی وبلاگ را دلنوشته می نامند اشتباه است. این ها درد و دل هستند.

زمان هایی هست که آدم نمی تواند برای کسی درد و دل کند. دلیل مشخصی ندارد. شاید اعتماد نمی کند، شاید هم از این می ترسد که طرف مقابل به حرف ها و درد و دل هایش بخندند. بعضی وقت ها هم موضوع خصوصی تر از این حرف هاست که بتوان به کسی گفت. باید سکوت کرد و حرفی نزد که نکند به کسی بر بخورد.

بعضی وقت ها حرف ها خطرناک هستند. صحبت که بکنی بحث های زیادی به وجود می آید. حاشیه ساخته می شود و روابط از هم می پاشد. پس بهتر راه سکوت است. اما هر آدم ظرفیت مشخصی دارد. مگر می توان تا کجا سکوت کرد؟ می شود دل آدم را به بادکنکی دانست و درد و دل های نا گفته را به آب. تا یک جایی می شود داخل این بادکنک آب ریخت. می شود آب ریخت و آب ریخت تا بادکنک بزرگ و بزرگ تر شود. اما بهترین بادکنک دنیا هم که باشد یک جایی پاره می شود و آب همه جا را خیس می کند.

آدم هم تا یک جایی آستانه تحمل دارد. می تواند حرف ها و حدیث ها را در دلش نگه دارد. دم نزند، سکوت کند. اما معلوم نیست اگر این آستانه تحمل تمام شود، چه خواهد شد. خودش به فنا می رود یا بقیه؟! اما به هر حال یک بلایی سر خودش می آید. بلایی که شاید غیر قابل جبران باشد.

بعضی وقت ها دردها اینقدر به آدم نزدیک می شوند که باور کردنش سخت است. آنچنان آشنا هستند که کاری از دست تو بر نمی آید. مثل مرگ. نه می توانی بی توجه باشی، نه کاری از دستت بر می آید. کاری هم از دستت بر بیاید دردسر می شود. باز می رسیم به خانه اول... مثل آدمی که سرطان دارد، اما جرات خودکشی ندارد و نمی تواند خودش را از درد راحت کند. مثل آدمی که هفته ای دو یا سه بار باید دیالیز شود، درد تحمل کند. همیشه دو عدد لوله پلاستیکی دیالیز از بدنش بیرون زده باشد. اما نتواند خودش را راحت کند. نه آنقدر به پیدا شدن کلیه امید دارد و نه دلش می خواهد بمیرد! هفته ای چند بار می آید، دیالیز می شود.

زندگی خیلی از ما این چنین شده است. به قول معروف زندگی نمی کنیم، فقط زنده ایم. زندگیمان شده نگرانی و ناراحتی، دروغ و تهمت، ترس و تاریکی، داد و دعوا ... و کمی هم خنده ... از آن جهت می گویم کمی خنده چون بیشتر خنده های ما خنده نیستند. بازی و نمایش هستند. حواسمان به دور و برمان است تا کسی چیزی نفهمد. البته با این همه مراعات کردن باز چند نفری هستند که حدس هایی از وضعیت درونی آدم می زنند.

دلم از این شهر پر دود می گیرد. از این شهر شلوغ که آدم هایش هیچ کدام واقعی نیستند. هیچ کدام خودشان نیستند. آنها نمی دانند، اما بعضی وقت ها من می فهمم پشت خنده ها و گریه هایشان چه خبر است. می فهمم چقدر راست می گویند. پیش آمده که من روزها و هفته ها در این شهر حرف راست نشنیده ام. نشسته ام و نگاه کرده ام. دوست دارم فریاد بزنم ... دوست دارم داد بزنم. اما فریاد هایم در این شهر مثل فریاد زدن در خواب است. هیچ کس صدایت را نمی شنود. هیچ کس ... 

۱۳۹۱ اردیبهشت ۱۰, یکشنبه

هموطن گرامی، صبر کن


امروز روز خلیج فارس بود. از تلویزیون و رادیو و رسانه به اصطلاح ملی بگیر تا شبکه های اجتماعی مثل فیس بوک و توییتر که از خودی تا غیر خودی و از ارزشی تا ضد انقلاب حرف خلیج فارس بود. عکس ها و نوشته ها و کامنت ها درباره خلیج فارس و همیشه فارس بودن این خلیج بود. درباره جزایر سه گانه که ایرانی هستن و ایران و ایرانی به هیچ قیمتی حاضر نیست از آنها بگذرد.

حس میهن پرستی ما ایرانی ها در چنین روزهایی به شدت تحریک می شود. کافی است کسی درباره ایران و خلیج فارس و جزایر سه گانه حرفی بزند، یا سخنی به اشتباه از دهانش در برود. زمنی و زمان را به هم می دوزیم. به تازگی و بعد از سفر محمود احمدی نژاد به جزیره ابوموسی و اظهاراتی ه درباره خلیج فارس داشت، باز هم این رگ ایران پرستی هموطنان عزیز ورم کرده است.

از صبح شروع کرده اند دری وری گفتن به اعراب و دشمنان ایران و نوشتن شعرهایی از فردوسی و دیگر شاعران ایرانی... البته بدون شک داشتن حس وطن پرستی در این ابعاد برای یک کشور نعمت بزرگی است، اما آیا بهتر نیست بدانیم چه موقع باید حس وطن پرستی داشته باشیم؟

آیا غیر از این است که حس وطن پرستی ما در چنین روزهایی برانگیخته می شود؟ در چنین روزهایی یادمان می افتد که ایرانی هستیم و باید از این مرز و بوم دفاع کنیم؟! آنهایی که دم از وطن پرستی می زنند تا به حال با خود اندیشیده اند که برای این به قول خودشان مرز و بوم چه کرده اند؟ چه حرکت مثبتی اجام داده اند که حالا ادعای ایران و ایرانی بودنشان را در پیج های فیس بوک داد می زنند و تمام اقوام عرب زبان را به ناسزا گرفته اند؟

به چنین دوستانی پیشنهاد می کنم نگاهی به موضع گیری های 30 سال اخیر دولتمردان داشته باشند. به خصوص در 7 سال گذشته! غیر از این است که دولتمردان ایرانی تنها برای مردم دنیا و دیگر دولت ها چنگ و دندان نشان داده اند؟ با این اوضاع آیا باید انتظار داشته باشیم فلان کشور و فلان دولت در بحث هایی مثل جریان خلیج فارس و جزایر سه گانه پشتیبان ما باشند؟

البته تاکید دارم که افراد در ابراز عقیده و اندیشه هایشان آزاد هستند. اما بهتر است به جای برخورد های غیر منطقی و احساسی با موضوع هایی از این دست، کمی صبر کنیم و نگاهی به اطرافمان بیاندازیم. ببینیم وضعیتمان چگونه است؟ کجای کار هستیم و چه کرده ایم چه باید بکنیم.