ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۸, شنبه

سرباز معلم دیروز، افسر جنگ نرم امروز


سایت تابناک امروز خبر یا گزارش - یا چیزی شبیه این – منتشر کرده است درباره درخواست یکی از مجری های شبکه تلویزیونی بی بی سی فارسی (فرن تقی زاده) از عبدالمحمد شعرانی، معلم کوچکترین مدرسه دنیا برای مصاحبه با برنامه نوبت شما که گویا موضوع برنامه سربازی و خاطره های دوران سربازی است.

بر اساس آن چه در مطلب سایت تابناک آمده است فرن تقی زاده یکی از مجری های شبکه بی بی سی فارسی و از مجریان برنامه نوبت شما در ایمیلی از آقای عبدالمحمد شعرانی، سرباز معلم مدرسه کالو، کوچکترین مدرسه دنیا خواسته است درباره خاطراتش در دوران سربازی و وبلاگش با این برنامه گفت و گویی داشته باشد.

مجری بی بی سی فارسی در ایمیل خود این طور عنوان کرده است که «دوست داشتم در بخش وبلاگ‌ها از شما هم یادی کنم که به عنوان سرباز معلم شروع کردین به نوشتن وبلاگ و کلا تحولاتی که تونستین بوجود بیارین. با کلی خاطره و تعداد زیادی مخاطب نه تنها در ایران بلکه در جهان. ازتون دعوت می‌کنم در برنامه ما شرکت کنین و اگه مایل هستین در برنامه ما باشین، لطفا شماره تماستون رو برای من ایمیل کنیم تا بتونیم با هاتون تماس بگیریم و در برنامه صحبت کنیم.»

بر اساس آنچه سایت تابناک منتشر کرده است، سرباز معلم سابق نیز در پاسخ به این خواسته مجری بی بی سی فارسی نوشته است:
بسم الله / سلام، چراغ ما در همین خانه می‌سوزد خانم فرن! / یا حق / عبدالمحمد شعرانی معلم مدرسه کالو

سایت تابناک هم با کنار هم قرار دادن این دو ایمیل، از آقای شعرانی عزیز به عنوان یک قهرمان ملی و اجتماعی یاد کرده است که بارها به رسانه های غربی و مخالف نظام پشت کرده است و حاضر نشده از این رسانه ها به عنوان تریبون استفاده بکند. تابناک در قستمی از این مطلب آورده است:

«البته این نخستین باری نیست که آقای شعرانی چنین کاری را به دلیل حفظ اصولش انجام می‌دهد. پیش از این هم وعده‌های بی‌شماری  برای گفتن حتی یک سخن علیه مردم و کشورش به او داده‌اند که وی نیز همه آنها را رد کرده است. وی پیش از هر چیز، خود را یک ایرانی نجیب و اصیل می‌داند که برایش همه مسائل علی السویه نیست. برای آقای شعرانی هر رسانه‌ای یک ابزار است و هر ابزاری به جستجوی هدف سازندگانش روان است. وی «بی‌.بی‌.سی» فارسی را این گونه می‌بیند.»

در قسمت دیگری از این مطلب آمده است:

«تاکنون رسانه‌های مطرح جهانی مانند «سی‌.ان‌.ان» «دویچه وله» و... به معرفی مدرسه کالو و عبدالمحمد شعرانی پرداخته‌اند. شعرانی تابستان گذشته حاضر به گرفتن جایزه دویست هزار یورویی یک شرکت سوئدی در قبال پناهندگی سیاسی نشده بود. شعرانی در سال ۸۶ به عنوان قهرمان اجتماعی سال ایران، در سال 87 به عنوان سربلندترین چهره سال ایران، در سال 88 به عنوان معلم نمونه استان بوشهر و در سال 89 نشان برتر جوان ایران زمین را دریافت کرد و به عنوان دومین وبلاگ‌نویس برتر دنیا در سال ۲۰۰۸ میلادی از نگاه دویچه وله آلمان برگزیده شده ‌است.  رادیو کالو که حاوی پست‌های صوتی وبلاگ دیر تش باد است، توانست در مسابقه سال 2010 دویچه وله به عنوان برترین پادکست (رادیو اینترنتی) دنیا از نگاه کاربران برگزیده شود. عبدالمحمد شعرانی هچنان که معلم مدرسه کالوست، مدیر مجتمع آموزشی و پرورشی شده که هدایت چندین مدرسه روستایی محروم را در منطقه بردخون استان بوشهر زیر نظر دارد.  او مشاور فرهنگی استاندار بوشهر و نماینده مدیران مجتمع‌های آموزشی و پرورشی استان بوشهر است.»

چند نکته درباره آقای شعرانی و این مطلب سایت تابناک قابل اشاره است:

اول این که تابناک در این مطلب هیچ اشاره ای نکرده است که محتوای ایمیل های رد و بدل شده بین فرن تقی زاده و شعرانی را از کجا آورده است و چگونه به آن دسترسی پیدا کرده است. نه تنها محتوای ایمیل ها که عکس از ایمیل ها را نیز در این مطلب منتشر کرده است. پس یا خود آقای شعرانی این ایمیل ها را در اختیار سایت تابناک گذاشته است که باید اظهار تاسف کرد از چنین برخوردی و این که کسی بخواهد این چنین خودش را مورد توجه رسانه هایی خاص و افرادی خاص قرار دهد. یا این که سایت تابناک بدون اجازه به این ایمیل ها دسترسی پیدا کرده است که می توانیم به قدرت برادران مخلص تابناک و رابطه شان با سپاه سایبری پی ببیریم.

دوم این که به با سابقه ای که از آقای شعرانی، معلم عزیز می دانم و احتمالاً شما هم تا حدودی می دانید بعید نیست چنین حرکتی که خود ایشان این اطلاعات را در اختیار سایت تابناک گذاشته باشند. اما اینجا باید به آقای شعرانی عزیز یادآوری کنیم که همین رسانه ها بودند که شما و مدرسه شما را جهانی کردند. اگرچه خود شما با نوشتن وبلاگ – که خود این نوشتن وبلاگ هم نوعی کار رسانه ای است – باعث جلب توجه ها شدید، اما پای وبلاگ شما به رسانه های ایرانی باز شد، رسانه های ایرانی هم پایتان را به رسانه های جهانی باز کرد و شما و کوچکترین مدرسه دنیا به یکی از معروف ترین معلم ها و مدرسه ها تبدیل شدید.

پس رسانه رسانه است. یکی می شود فارس و مهر و رجا نیوز، یکی هم می شود بی بی سی و دوچه وله و صدای آمریکا. نمی‌خواهید بگویید که تا به حال با هیچ رسانه خارجی مصاحبه نداشته اید؟ البته این که شما با کدام رسانه مصاحبه کنید و چه حرف هایی بزنید حق شماست و نمی توان بر شما خرده گرفت، اما این که بیایید و خبرسازی کنید که بله من با بی بی سی فارسی گفت و گو نکردم و سایتی مثل تابناک هم چنین تعریف و تمجید هایی از شما بکند جای تاسف دارد. باید دید چه هدفی از این کار داشته اید.
وگرنه هستند افرادی که چه به دلایل شخصی و چه به خاطر محدودیت های داخلی با شبکه هایی مثل بی بی سی فارسی گفت و گو نمی کنند و کسی هم از این موضوع مطلع نمی شود. اما انگار شما خیلی بدتان هم نمی آید بقیه و برخی افراد خاص بدانند و اطلاع داشته باشند که شما با شبکه بر انداز بی بی سی فارسی گفت و گو نکرده اید؟

سوم این که می خواهم چند نکته را به شما یادآوری می کنم که شاید خیلی ها می دانند و چیزی به رویشان نمی آورند. آقای شعرانی عزیز شما همان معلمی هستید که دو یا سه ماه بعد از اعتراض های مردم به نتایج انتخابات سال 88 با محمود احمدی نژاد دیدار کردید. با فردی که به خاطر او افراد زیادی کشته شدند، به زندان رفتند، آزار جنسی کشیدند، از کشور فرار کردند، در خانه هایشان حبس شدند، کتک خوردند و ...

نکند محمود احمدی نژاد را نمی شناسید؟ محمود احمدی نژاد کسی بود که میلیون ها نفری که در اعتراض های پس از انتخابات شرکت کردند با «خس و خاشاک»‌ خواند. به جا آوردید؟ من نوعی و بسیاری از مردم فکر می کردند شما به خاطر همین بچه های همین مردم به آن روستای دور افتاده رفتید و با تمام سختی ها شروع به تدریس کردید. اما تنها دو ماه بعد از اعتراض های بعد از انتخابات به دیدار یکی از عوامل برخورد های خشونت بار با اعتراض های مردمی رفتید. آقای شعرانی عزیز شما فیلم کشته شدن ندا آقا سلطان را دیده اید؟ سهراب اعرابی را می شناسید؟ حتماً می شناسید. یک وبلاگ نویس نمی تواند از این چنین ماجراهایی بی خبر باشد.

وقتی خبر دیدارتان با احمدی نژاد را شنیدم، با تمام عصبانیت به شما حق دادم که خب بنده خدا زحمت می کشد و شاید از این راه می خواهد امکاناتی نه چندان زیاد برای مدرسه اش فراهم کند و شاید هم کاری برای خودش دست و پا کند. خیلی ها درباره آن دیدار کذایی آن این دلیل را آوردند. اما واقعاً ته دلشان عصبانی بودند که این معلم عزیز به دیدار کسی رفته است که دستانش آغشته به خون بسیاری از هموطنان است.

راستی یادم می آید دوست داشتید به عنوان معلم استخدام آموزش و پرورش بشوید. این را خودتان در بسیاری از برنامه های تلویزیونی و مصاحبه هایتان گفته بودید. حالا بالاخره استخدام شدید؟ البته تابناک در خبرش اشاره هایی کرده است. حالا شما مدیر مدرسه شده اید. مدیر مجتمع آموزشی و پرورشی شده اید که هدایت چندین مدرسه روستایی محروم را در منطقه بردخون استان بوشهر زیر نظر دارد.  مشاور فرهنگی استاندار بوشهر و نماینده مدیران مجتمع‌های آموزشی و پرورشی استان بوشهر هم هستید. پس حسابی سرتان شلوغ است؟ شاید به این دلیل بود که نتوانستید درخواست مصاحبه را قبول کنید. البته خبرش را داریم که به دستور محمود احمدی نژاد در آموزش و پرورش استخدام شده اید. 

آقای شعرانی، سرباز معلم عزیز دیروز، به نظر می رسد امروز دارید به یکی از افسران مقابله با جنگ نرم تبدیل شده اید. از شما استفاده می شود و شما خودتان را در اختیار برخی استفاده ها می گذارید. اما شاگردان شما بزرگ می شوند و درباره معلمشان نظر می دهند. نشود آنانی که شما به آنها الفبای خواندن و نوشتن را آموخته اید فردا به منتقدان معلم عزیزشان تبدیل شوند و خاطره های خوب مدرسه کوچکشان عذاب آور شود برایشان! 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۲۳, دوشنبه

مسابقه وزنه برداری که ما را به جهنم می برد


اگر شما هم کمی هنوز احساس ملی میهنی در وجودتان باقی مانده باشد و مثل خیلی ها بعد از جریان های پس از انتخابات آن را نبوسیده باشید و کنار نگذاشته باشید، احتمالاً مسابقات جهانی وزنه برداری را دنبال کرده اید و شاهد افتخار آفرینی های وزنه بردارهای ایرانی بوده اید.
بعد از رضازاده ایرانی های زیادی متوجه شده اند که خیلی هم لازم نیست تنها روسیه حاکم مسابقات وزنه برداری، مخصوصاً در فوق سنگین باشد. همان وزنی که اولین بار حسین رضازاده بعد از حدود 30 سال امپراتوری روس ها را تمام کرد و مدال های طلای این وزن را به ایران آورد.
قهرمانی وزنه برداران ایرانی در چند شب گذشته احتمالاً هر ایرانی را خوشحال کرده است. علاقه مندان هم احتمالاً پای تلویزیون نشستند تا لحظه های گرفتن مدال و بالا رفتن پرچم کشورشان را ببینند. اما این بار موضوع کاملاً فرق دارد. دیگر خبری از پریدن های هیجان انگیز روی سکوی قهرمانی نبود. خبری از مدال انداختن بر گردن قهرمان های ایرانی هم نبود. خبری از دست به سینه ایستادن به سمت پرچم ایران که بالا می رود هم نبود.
سهم ایرانی های داخل ایران از همه هیجان ها و خوشحالی و احساس غرورها، چند تصویر بسیار کوتاه از مراسم اعطای مدال بود. تصاویری که می آمدند و نیامده قطع می شدند. تنها به دلیل این که چند خانم با لباس های قرمز مغایر با شونات اسلامی (دکولته) به تن داشتند. این خانم ها مسئول آوردن مدال ها برای اعطا به قهرمان ها بودند و قسمتی از تشریفات مراسم اعطای مدال محسوب می شدند.
اما چه کسی است که نداند مردم ایران حق دیدن چنین تصاوری را ندارند. احتمال دارد به گناه بیوفتند. یعنی ممکن نیست. حتماً به گناه می افتند. در کشوری که پوشیدن مانتو کوتاه، روسری و لباس رنگی، چکمه، لاک ناخن و ... باعث گناه می شود، دیدن خانم هایی با لباس دکولته قرمز رنگ که از مصادیق بارز شیطان است و حتماً همه ایرانی ها را راهی قعر جهنم می کند.
آقای سانسورچی در تلویزیون با این که خیلی تلاش کرد تا مردم در خانه هایشان به گناه نیوفتند، اما کاری از دستش بر نیامد و بینندگان و علاقمندان به وزرش، دیدند چیزی را که نباید می دیدند.
معلوم نیست تا چه زمان این روند ادامه پیدا خواهد کرد. معلوم نیست تا کی باید چند نفر – تاکید می کنم تنها چند نفر – برای دیدنی های این مردم هم تعیین تکلیف کنند. سانسور ساز، سانسور لباس، سانسور سیگار، سانسور گردن، سانسور سینه، سانسور دست و پا و سانسور آدم ها و زن ها.
پی نوشت:‌یکی از دوستان حرف جالبی می زد درباره پخش مسابقات دیروز. می گفت اینقدر به خاطر لباس خانم ها تصاویر قطع و وصل شده بود که خیلی ها بیخیال مدال و قهرمانی و اینها شده بودن. داشتن می گشتن دنبال خانم های قرمز پوش و این که ببینن مسئول محترم سانسور چه ترفند هایی رو برای دیده نشدن آنها به کار خواهد گرفت.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۱۸, چهارشنبه

خاطره خوب شهر سرد


برف برای من پر خاطره است. خاطره روزهای خوب. آدم های خوب. شهر خوب. برف که می آید بی اختیار یاد رودهن می افتم. شهری که سال ها در آن ساکن بودیم و زندگی می کردیم. کلاس دوم راهنمایی بودم زندگی مستاجری مان را از تهران جمع و جور کردیم و حدود 30 کیلومتر از شهر تهران خارج شدیم.

رودهن، شهری که چندین سال پیش آنجا زندگی می کردیم. اما یک سال یا دو سال بعد آمدیم تهران. پدرم می خواست نزدیک محل کارش باشد، مادرم اما در رودهن تنها بود. آمده بودیم تهران و حالا برای فرار از مستاجری باز به رودهن بازگشتیم. 

شهری پر از سربالای و سرپایینی که در بین فک و فامیل های ما معروف بود به سرما و برف. البته این معروفیت بی دلیل هم نبود. اگر تهران سرد بود، رودهن باران داشت. اگر تهران باران داشت، رودهن برف بود.

روزهای اول راضی نبودم. از دوست ها و فامیل ها دور شده بودم. در تهران در مدارس نمونه مردمی درس می خواندم و حالا باید کلاس دوم راهنمایی را در یک مدرسه معمولی سر می کردم. نه دوستی، نه همراهی، نه آشنایی. وقتی امتحان مدارس نمونه مردمی قبول شدم، انگار بهترین رشته کنکور را قبول شده بودم. تمام فامیل فکر دیگری می کردند. چون بین سه چهار نفری هم سن و سالم در فامیل، فقط من قبول شده بودم و احساس می کردم کار فوق العاده ای انجام داده ام.

اما چند سال گذشت. روزهای راهنمایی تمام شد. دبیرستان هم آمد و رفت. دوستان جدید تنهایی هایم را پر کردند و دلتنگ فامیل ها نمی شدم. دانشگاه هم رودهن بودم. صاحب خانه بودیم. فقط این برای پدر و مادرم مهم بود. وگرنه هنوز تنها بودند و از دوری راه تا تهران شاکی. وقتی مشغول به کار شدم و مسیر تهران – رودهن شد مسیر رفت و آمد هر روزم، تا حدودی خانواده ام را درک کردم. اما راضی بودم. راضی بودم هر روز تقریباً 4 ساعت از وقتم را در راه باشم، اما در تهران سکونت نداشته باشم.

دیگر از تهران بدم می آمد – هنوز هم بدم می آید – شلوغ بود. کثیف بود. پر از سر و صدا. تمام هفته را برای کار به تهران رفت و آمد می کردم به امید پنجشنبه های تعطیل و آرامش رودهن. این که یک روز کامل در رودهن باشم. منظره ببینم. با دوستانم باشم و شاید قلیانی در آبعلی.

بیشتر از آن که دیگران فکر می کردند به این شهر سرد و برفی عادت کرده بودم. خانه مان بزرگ بود. حدود 140 متر با سه خواب و یک پذیرایی بزرگ. محل خانه مان هم جایی بود که می توانستیم کل شهر را همراه با قسمت هایی از جاده هراز و فیروز کوه ببینیم. با پنجره های تقریباً بزرگ. دلخوش بودم به این پنجره ها که باران یا برف بیاید و رودهن را خیس یا سپید ببینم.

باران که می آمد، می رفتم پشت شیشه می ایستادم به تماشای جشن باران. منظره ای که می شد از پنجره ها و تراسمان دید، یک کارت پستال پانورامای همیشگی بود. سبز می شد، زرد می شد و سپید. گاهی هم خیس می شد یا پر از مه. مه که پایین می آمد، مثل فیلم های ترسناک بود. خانه روبرویی را نمی شد دید. گاه گاهی ماشینی رد می شد و  نور چراغش تونلی روشن می ساخت.

پدر بازنشسته شد و دانشگاه من هم تمام شد. خانواده تصمیم گرفت خانه رودهن را بفروشد و به تهران نقل مکان کند. ترسیده بودم. از همان ابتدا مخالفت کردم. پدر و مادرم مخالفت من را خیلی جدی نگرفتند و من بیشتر مخالفت کردم. قرارهای بازدید خریدار ها از خانه را کنسل می کردم و به بنگاه ها می گفتم که از فروش خانه منصرف شده ایم. بدون اطلاع پدر و ماردم البته. همین شد که دو سه سالی بیشتر در رودهن ماندیم.

رفتم سربازی. آموزشی در تبریز بود و یگان خدمتی تهران. چند ماه عدم حضور در خانه کافی بود پروژه فروش خانه با پشت کار بیشتری از طرف خانواده منهای من دنبال شود. تقریباً وقتی ماجرا را فهمیدم که خانه فروخته شده بود و باید فکر پیدا کردن خانه جدید در تهران می بودیم. مخالفتم من همچنان ادامه داشت. دست خودم نبود. بی اختیار مخالفت می کردم. سر ناسازگاری می گذاشتم با هر چیزی و هر کاری. غر می زدم و قهر می کردم. نمی خواستم حدود 15 سال خاطره را به این راحتی در این شهر جا بگذارم. اما زورم نمی رسید. یک طرف من بودم و یک طرف پدر و مادرم. شده بودند برای دیکتاتورهایی که نظر خودشان را به من تحمیل می کنند.

چند ماه بعد...
حالا یکی دو ماهی می شود در تهران سکونت دارم. در یکی از محله های مرکزی شهر. نزدیک به همه چیز. به دوستان تهرانی. به محل کار. به همکاران. به فک و فامیل. البته نزدیک بودن و دور بودن به فامیل خیلی برای من فرقی نمی کند. چند تایشان برای مهم هستند که هر جای دنیا باشند می روم و می بینمشان تا از حالشان با خبر باشم.

اما این شهر شلوغ است. عصبانی ام می کند. بی حوصله شدم ام. این را فقط یکی دو نفر از دوستانم می دانند که من را به خوبی می شناسند. پدر و ماردم هم احتمالاً فکر می کنند چند ماهی که بگذرد بهتر می شوم. شاید هم پسرشان را نمی شناسند یا خودشان را به نشناختن می زنند که راحت تر زندگی کنند. اما به هر حال چند سال هم که بگذرد از سکونت در تهران من همین هستم و بهتر نخواهم شد. در تهران آرامش نیست.

این روزها که برف می آید دیگر از آن تراس بزرگ، از آن پنجره ها و منظره کارت پستالی اش خبری نیست. دیگر نمی شود کنار پنجره چای و قهوه خورد. پنجره را باز نمی کنیم نکند کسی سرک بکشد به زندگی مان. هر باز که باران و برف می بارد، چشم هایم را می بندم و بدون این که کسی خبردار شود می روم به رودهن. می ایستم روی تراس و روبرو را نگاه می کنم. دانه های برف و باران ...