ه‍.ش. ۱۳۹۰ آبان ۸, یکشنبه

فصل امتحان ها تمام نمی شود


راهنمایی که بودم، فکر می کردم امتحان های ثلث سوم از کلاس سوم راهنمایی – دوره ما سه ثلث بود – بزرگترین و مهم ترین کاری هست که قراره تو زندگیم انجام بدم. اسمش امتحان نهایی بود و واسه همین خیلی می ترسیدم از این امتحان. این که قبول می شوم یا نه. نمره هام چطور خواهد بود و الی آخر.
به قول بچه های محصل شاگرد تنبل نبودم. تهران که بودیم مدرسه نمونه مردمی قبول شده بودم و مثلاً شاگرد زرنگ فامیل بودم. دخترها و پسرهای فامیل هم که هم سن سال من بودند یا از من کوچکتر بودند،‌ نزدیک فصل امتحان می آمدند پیش من که به آنها درس بدهم و مشکلاتشان را بر طرف کنم. می خواهم بگویم فامیل به حساب قبولی در امتحان مدارس نمونه مردمی حساب دیگری روم من باز می کرد. چون از بین سه چهار نفر هم سن و سال خودم تنها کسی بودم که نمونه مردمی قبول شده بودم.
اما بعد از این که از تهران به رودهن مهاجرت کردم،‌وضع فرق کرد. رودهن مدرسه نمونه مردمی نداشت و دیگر از امکانات مدرسه ای که در تهران می رفتم هم خبری نبود. (در تهران مدرسه علامه طباطبایی می رفتم. سه راه سرسبیل که فکر کنم الان خراب شده است)‌ یک مدرسه معمولی با شاگردهای معمولی. سعی می کردم خودم را نشان دهم و همین بود که از امتحان های نهایی ثلث سوم می ترسیدم. شب زود می خوابیدم و صبح ها زود از خواب بیدار می شدم که بیشتر درس بخوانم. حدود ساعت 4 یا 5 صبح از خواب بیدار می دم و به زور قهوه جوشیده و تخمه آفتابگران خودم را بیدار نگه می داشتم و درس می خواندم. مخصوصاً روزهایی که امتحان داشتم.
اما روز امتحان حرفه و فن خوابم برد. قرار بود ساعت 4 صبح بیدار باشم و درس بخوانم،‌اما حدود ساعت 7 صبح بیدار شدم. ساعت 8 هم باید سر جلسه می رفتم. درس سختی نبود،‌اما می ترسیدم. صبح درس نخوانده بودم و استرس شدیدی داشتم. با با همان استرس رفتم سر جلسه امتحان. برگه های امتحانی را که دادند. نگاهی به سوالات انداختم. انگار تا به حال حرفه و فن را نخوانده بودم. سوالات اصلاً برایم آشنا نبودند. چند دقیقاً ای ماتم برده بود. هرچه قدر تلاش می کردم جواب بدهم،‌چیزی یادم نمی آمد. بی اختیار زدم زیر گریه.
معلم حرفه و فن صدای گریه را که شنید باورش نمی شد من باشم. آمد طرفم و با تعجب پرسید چرا گریه می کنم. اسمش اقای بخشی بود. مردی حدود 30 سال یا یکی دو سال بیشتر. مجرد بود و فکر کنم با مادرش زندگی می کرد. صمیمی تر از یک معلم با شاگردهایش رفتار می کرد و همین بود که محبوبیت فراوانی داشت. گفتم که نتوانسته ام خوب درس بخوانم و حالا هم نمی توانم جواب سوالات را بدهم. نشست و با حوصله راهنماییم کرد. آرام شده بودم. بالاخره خودم را جمع و جور کردم و شروع کردم به نوشتن پاسخ سوالات. سوالات اصلاً سخت نبود و این من بودم که استرس بیخودی داشتم و نمی فهمیدم سوالات چه می خواهد.
بعد از امتحان چند نفری جمع شده بودیم در یکی از کلاس ها و درباره امتحان صحبت می کردیم. آقای بخشی وارد اتاق شد و نشست بین بچه ها. ما هم شروع کردیم از نگرانی هایمان صحبت کردن که اینها امتحان نهایی است و نمی شود به این راحتی ها از کنارش گذشت و فلان و فلان. همه یک جورهایی حس من را داشتند. نگران این امتحان ها. انگار آینده زندگی شان به این امتحان بستگی داشت.
آقای بخشی – معلم حرف و فن – وقتی نگرانی ما را می دید،‌لبخندی می زد و می گفت زندگی خیلی سخت تر از امتحان نهایی ثلث سوم است. این امتحان هم تمام می شود. امتحان نهایی چیزی نیست که اینقدر نگرانش هستید. این امتحان تمام می شود و امتحان نهایی دبیرستان می آید. آن هم تمام می شود. بعدش نوبت کنکور است. کنکور می شود امتحان بزرگ زندگیتان. اما همین الان می گویم کنکور هم با همه سختی و بزرگی اش، در مقابل امتحان های دیگر زندگی خیلی خیلی کوچک است.
آن زمان فقط شنونده حرف های آقای معلم بودیم. شاید خیلی این حرف ها را نمی فهمیدیم. با خودم می گفتم آقای معلم می خواهد ما را آرام کند،‌برای همین اینطور صحبت می کند.  اما هر سال که بزرگتر می شدم بیشتر به حرف های آقای بخشی فکر می کردم. بعد از امتحان نهایی سال سوم دبیرستان. بعد از کنکور. بعد از امتحان های دانشگاه. بعد از تمام شدن دانشگاه. بعد از تمام شدن سربازی.
اما انگار این امتحان ها تمامی ندارد. هر روز یک امتحان جدید. امتحان های بسیار سخت تر از امتحان های مدرسه. هر وقت مشکلی برایم پیش می آید و به جایی می رسم که فکر می کنم اینجا آخر راه است، یاد صحبت های آقای بخشی می افتم. که شاید این همان امتحان هایی است که او می گفت و حالا نوبت به امتحان من رسید است.
قبل ها امتحان ها فقط در فصل امتحان ها بود. یک ماه یا دو ماه. تمام می شد. اما این روزها همه زندگی مان شده است فصل امتحان. کاش می دانستیم تاریخ اتمام فصل امتحان ها چه زمانی است.  

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

دربار «سعادت آباد»


طی چند سال اخیر در سینمای ایران روندی شکل گرفته است که نمی دانم خوب است یا بد. یعنی نمی توانم نظر قطعی در این باره بدهم، چون اصولاً نگاهم به سینما، نگاه بیننده و مخاطب معمولی و اگر بخوهم خیلی مایه بگذارم نگاه یک روزنامه نگار است.  

می خواهم بگویم نگاه منتقدانه ندارم. می گفتم... این روند چند سال اخیر در سینمای ایران را شاید بتوان نوعی تکرار در بازی ها و کارگردانی ها دانست. یعنی چند سالی است شاهد بازی های تکراری و فیلم های تکراری هستیم. موضوع اینجاست که بازی های تکراری در برخی از مواقع از سوی یک بازیگر دیده می شود.

مثلاً پرویز پرستویی که بدون شک یکی از بهترین بازیگران ایران است در سال های اخیر تکرار می شود و در جا می زند. بازی جدیدی از او دیده نمی شود. آدم وقتی فیلم را می بیند مثلاً یاد فیلم آژانس شیشه ای می افتد یا دیگر فیلم هایی که پرستویی را به اوج رساندند. بسیاری از بازیگران دیگر هم این وضعیت را دارند. یا بازی های قبلی خودشان را تکرار می کنند و یا بازی های بازیگران دیگر را تکرار می کنند.

درباره فیلم ها نیز چنین اتفاقی در حال رخ دادن است. در چند سال گذشته (چهار یا پنج سال) فیلم های شبیه هم زیاد ساخته شده اند و اکران فیلم «سعادت آباد» نشان داد که این روند ادامه دار است. فیلم سعادت آباد خوب است. یعنی ارزش دیدن را دارد. به آنهایی که دوست دارند یک فیلم خوب ببینند و راضی از سینما خارج شوند توصیه می کنم این فیلم را از دست ندهند.

اما چند مورد درباره فیلم جدید مازیار میری :
اول این که روند سعادت آباد نه خیلی کند نه خیلی تند. نه آن طور است که تماشاچی حوصله اس سر برود و نه آنقدر تند که تماشاچی سر در گم شود. البته این سردرگمی برای تماشاچی به وجود می آید، اما نه به خاطر روند تند فیلم که به خاطر روابط بین شخصیت های فیلم. سردرگمی که به نظر من برای مخاطب شیرین است.

دوم این که انتخاب بازیگر فیلم جالب و متنوع است. از حامد بهداد شر و شور گرفته تا هنگامه قاضیانی آرام. کنار هم قرار دادن این بازیگران فیلم را دیدنی تر کرده است. ترکیب های حسین یاری – هنگامه قاضیانی، حامد بهداد – لیلا حاتمی و مهناز افشار – امیر آقایی اگرچه شاید برای اولین بار در کنار هم قرار گرفته اند، اما این قرار گرفتن اتفاق خوبی است. شاید در این بین بازی لیلا حاتمی راضی کننده نباشد.

سوم این که بازی حامد بهداد از همان بازی های تکراری است که بالاتر صحبتش را کردم. حامد بهداد در سال های اخیر نقش های خوبی را ایفا کرد و مدل خودش را برای بازی دارد. راه و روشی که شاید دیگران خیلی نتوانند از پس آن بر بیاییند. همین دلیل محبوبیتش بود و فیلم هایش بین فیلم های پر فروش قرار گرفت. اما این روزها بهداد هم تکراری شده است. بازی حامد بهداد در سعادت آباد گوشه جدیدی نداشت. تکرار بازی های قبلش بود و تماشاگر را جذب نمی کرد. مثل قبل عصبی بود و تند صحبت       می کرد.

چهارم این که جاهایی است که سناریو بازیگران را در کنار هم قرار داده و به نوعی بازی هایشان را در هم آمیخته است. قسمتی که لیلا حاتمی و حسین یاری در تراس خانه هم کلام می شوند یا وقتی حامد بهداد و یاری برای مهناز افشار شعر می خوانند و افشار شروع به گریه می کند. این ترکیب بازی ها از نقاط مثبت سعادت آباد است که بیننده را راضی می کند.

پنجم این که این فیلم ببیننده را یاد فیلم های اصغر فرهادی می اندازد. البته شاید من این طور فکر می کنم. اما در دقایق پایانی فیلم منتظر بودم که نام فرهادی به جای میری به عنوان کارگردان در تیتراژ نوشته شود. دیالوگ ها، کادرهای دوربین، پچ پچ ها همه آدم را یاد فیلم های درباره الی و چهارشنبه سوری و جدایی نادر از سیمین می انداخت. مخصوصاً دروغ هایی که در فیلم ردو بدل می شود و رمز گشایی هایی که از این دروغ ها می شود. صحنه ای که حامد بهداد سرش را از پشت سر پرستار بچه اش بلند کرد و معلوم شد با هم رابطه دارند خیلی ها را یاد صحنه نشستن پانته آ بهرام داخل ماشین حمید فرخ نژاد در فیلم چهارشنبه سوری انداخت. شاید همین موضوع یکی از معدود نقاط ضعف فیلم آخر مازیار میری باشد.

اگر بتوانید با این مضوعاتی که گفتم کنار بیایید، سعادت آباد ارزش دیدن را دارد و می تواند یکی دو ساعتی شما را در سینما نگه دارد و حوصله تان سر نرود. 

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲۰, چهارشنبه

ما مهمان نواز نیستیم

فکر کنم کلاس اول یا دوم راهنمایی بودم. کلاس زبان انگلیسی می رفتم. فرهنگسرایی بود در میدان حر که فکر کنم هنوز هم هست. معلم مان به غیر از درس دادن حروف و قواعد زبان انگلیسی برایمان از عادت های خارج نشینان هم تعریف می کرد. این که چطور رفتار می کنند و به قول معروف چطور نشست و برخواست می کنند. چطور به مهمانی می روند و در مهمانی ها برخورد و پذیرایشان چگونه است.
یادم است می گفت که خارجی ها – لفظی بود که معلم محترم که یادم نیست زن بود یا مرد درباره خارج نشینان به کار می برد – وقتی کسی را برای مهمانی دعوت می کنند، در تعارف دعوت مشخص می کنند که قرار است پذیرایی چگونه و به چه ترتیب باشد. به طور مثال می گوین«امروز عصر چای یا قهوه مهمانم باش» یا این که امشب شام مهمانم باش. معلم محترم تاکید داشت که میزبان در هنگام دعوت نوع پذیرایی اش از میهمان را مشخص می کرد و این یعنی این که مهمان نباید انتظار بیش از آن را داشته باشد.
یعنی کسی وقتی برای چای یا قهوه دعوت می شد، فقط با چای و قهوه و احتمالاً شکر یا شیرینی کوچکی از او پذیرایی می شد. اگر قرار بود برای شام بروید، تنها شام بود و دسر. خبری از چای و قهوه نبود. معلم مان می گفت، خارجی ما مثل ما نیستند که هر چه دارند و ندارند را برای پذیرایی از مهمانشان روی میز بگذارند. عادتی که ما ایرانی ها داریم. طرف را برای یک چای دعوت می کنیم. اما چای در بین خوراکی هایی مثل میوه و تخمه و کیک و شکلات و شیرینی و یا هر آنچه در یخچال داشتیم گم می شد. به این ترتیب مهمان عزیر هم در طول مدت مهمانی در حال خوردن است و وقت نمی شود یه گپ درست و درمان کرد.
تا یکی دو سال پیش که پایم را از ایران بیرون نگذاشته بودم هیچ وقت نفهمیدم مهمانی رفتن خارجی ها این طور است یا نه. خارج از کشور هم که رفتم، خانه هیچ خارجی مهمان نبودم یا هیچ خارجی من را مهمان نکرد. اگرچه باز هم از افراد مختلف چنین موضوعی را شنیدم. اما به چشم خودم ندیدم.
به نظرم گذشته از این که این موضوع واقعیت دارد یا نه، جریان جالب و قابل توجهی است. یعنی باید همین طور باشد. ما ایرانی ها عادت های بدی داریم که اصلی ترین آنها شاید تعارف باشد. همین تعارف هم بارها کار دستمان داده است. همین است که وقتی جایی مهمانی می رویم، صاحب خانه محترم که اتفاقاً انسان محترم و بسیار عزیزی است، تا تمام محتویات یخچالش را به داخل معده ما منتقل نکند، بیخیال ماجرا نمی شود.
یکی دو هفته پیش چند نفری میهمام داشتیم در خانه جدید. گویا اول قرار بود برای دیدن خانه جدید بیایند. چون چند روز بود منتقل شده بودیم و وسایل جای خود نبودند، قرار شد که این اقدام دوست داشتنی فقط سری بزنند برای عرض تبریک و این حرف ها. آمدند و بعد از چند دقیقه بوی غذا بلند شد. از مادر عزیز من اصرار که باید شام پیشمان بمانید و از مهمان ها انکار که توی زحمت می افتید و بماند برای یک روز دیگر. اما کار از کار گذشته بود. مادرم پیروز بازی اصرار و انکار بود. شام حاضر شد و مهمان ها بعد از خوردن شام قصد رفتن کردند.
اینجا بود که مادر با یک سینی پر از چای و شیرینی وارد میدان شد. مهمان ها نشستند. چای و شیرینی صرف شد. حرف ها گل انداخته بود. ساعت از 12 شب گذشته بود که مهمان ها باز هم عزم رفتن کردند. این بار اصرار مادر برای خوردن میوه مهمان های عزیز را زمین گیر کرد. پروسه پوست کندن و خوردن میوه حدود نیم ساعتی طول کشید و بالاخره مهمان ها راهی منزل شدند.
بعد از رفتن مهمان ها مادر و خواهرم که از صبح گرفتار جابجایی وسایل بودند و بعد هم مشغول پذیرایی از مهمان خسته تر از همیشه هر کدام یک طرف خوابشان برد. آخر شد به این فکر می کردم که مادر من چرا ساعت 12 شب هوس آوردن میوه برای مهمان ها کرد؟ آن هم با آن اصرار که هر عزم جدی را به بازی می گرفت.
اگرچه این نوع پذیرایی از مهمان ها، ایرانی جماعت را شهره عام و خاص در مهمان نوازی کرده است، اما آیا این راه و روش درست است؟ این که هم خودمان را به دردسر بیاندازیم و هم مهمان را. بعضی وقت ها که مهمانی می رویم، اصلن یادمان می رود با میزبان صحبت کنیم. فکر کنید که دلتان گرفته باشد یا حوصله تان سر رفته باشد. می روید که کمی گپ بزنید. اما هم شما مشغول خوردن هستید و هم میزبان در حال پذیرایی از شما. همین جاست که جمله معروف «آمدیم خودت رو ببینیم، تو که همش تو آشپزخونه ای» مصداق پیدا می کند.
شاید همان چای و قهوه کافی باشد برای چند ساعت گپ دوستانه.

ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۱۰, یکشنبه

چرا ما سومالی نیستیم ؟


وقتی خبرهای مربوط به کمک به مردم سومالی را شنیدم و بعد از تلویزیون دیدم، با خودم فکر می کردم که خب کمک انسانی است و دولت و نظام به اصطلاح اسلامی را هم جو کمک به هم نوع گرفته است و حالا چند محموله کمک برایشان می فرستند و تمام می شود این وظیفه انسانی و لابد اسلامی.
چند روزی و چند هفته ای گذشت، فهمیدیم نه خیر! قرار نیست این کمک ها به کشور دوست و برادر سومالی تمام شود. هر روز چندین تن مواد خوراکی و پوشاک و کمک های دیگر به این کشور قحطی زده ارسال می شود و به شدید ترین وضع هم روند این کمک های مردمی توسط رسانه های دولتی پوشش داده می شود.
دلم برای خودمان سوخت. برای خودم حتی دلم سوخت. به نظرم کمک ما به سومالی مصداق همان چراغی است که داریم به مسجد می فرستیم و حرام است. خودمان مگر کم بدبخت و بیچاره داریم. چند شب پیش با یکی از دوستان صحبت همین موضوع شد. یکی از شبکه های ماهواره ای که معمولاً موسیقی پخش می کند و مسابقه رقص می گذارد، داشت تصاویری از خانم بازیگر ایرانی – کتایون ریاحی – پخش می کرد که رفته بود به سومالی. بچه های سومالیایی را بغل می کرد و می بوسید.
داغ دلم تازه شد. کارش خوب. درست. اما آیا همین خانم تا به حال به حلبی آباد های اطراف تهران رفته است؟ جاهای دورافتاده پیش کش.سیستان و بلوچستان و شهرستان های خالی از امکانات بماند. همین تهران خودمان که داریم در آن زندگی می کنیم، کم ندارد از این آدم های قحطی زده که شب های زیادی گرسنه می مانند. یاد اس ام اس تلخ این روزها می افتم که آرزو می کند کاش فقرای ایرانی هم می توانستند به سومالی بروند تا از کمک های دولت ایران به آن کشور بهره مند شوند.
کار خیر و انسان دوستانه خوب است. اما بهتر است کمی دور و برمان را نگاه کنیم. سری به شیرخوار گاه ها بزنیم. آیا آغوش هایی که با لبخند برای کودکان سومالیایی باز می شوند، تا به حال برای کودکان بی سرپرست وطنی باز شده اند. همین جاست که دلم می سوزد برای خودم و هموطنان خودم.